رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

من آمپولو دوست ندارم ولی دکتر بازی رو خیلی دوست دارم:ws3:

  • Like 1
  • پاسخ 354
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

ارسال شده در

سلام دوستان .........اين تايپيك رو زدم تا خاطرات جالبمون رو بنويسيم و لذت ببريم از كودكي تا...................................

  • Like 7
ارسال شده در

زندگی من همش خاطره است از اول تا آخرش

همین الانم داره خاطره می شه

  • Like 2
ارسال شده در

دوم راهنمايي بودم كه يك ماه از سال ميگذشت اما من بدون ميز و صندلي بودم هر روز سر پا كنار پنجره وايميسادم تا اينكه يكي دلش برام ميسوخت و ميذاشت چند دقيقه بشينم البته منو دوستم دو تا با هم بدون ميز بوديم يه روز يه فرش بردم مدرسه ته كلاس پهن كردم و نشستم سرش ناظمون با عصابينيت امد و فرش و برداشت و سريع برام يه ميز اورد نتيجه: با زبون خوش كار پيش نميره

  • Like 9
ارسال شده در

ماه رمضون بود من و خواهرم هر دو روزه بوديم داشتم غر ميزدم كه مردم از گرسنگي اين چه ماهي خواهرم كه مي خواست ديني ادبي صحبت كنه گفت ناراحت نباش تو اين ماه تفنوس ما هم عبادته

  • Like 4
ارسال شده در

سال اول ابتدایی که میخوندم تراکم دانش اموز زیاد بود کلاسارو نصف کرده بودن نصفش مال دخترا بود نصفش مال پسرا

البته سال بعدش مدرسه دخترانه درست شد ورفتن به مدرسه خودشون

موقعی که بمباران میشد ومیخواستن مارو بفرستن به پناهگاههایی که توحیاط ساخته بودن یه بلبشویی میشد که بیا وببین

یه گریه بازار وزمین خوردن وخلاصه کرکر خنده بود

  • Like 5
ارسال شده در
سال اول ابتدایی که میخوندم تراکم دانش اموز زیاد بود کلاسارو نصف کرده بودن نصفش مال دخترا بود نصفش مال پسرا

البته سال بعدش مدرسه دخترانه درست شد ورفتن به مدرسه خودشون

موقعی که بمباران میشد ومیخواستن مارو بفرستن به پناهگاههایی که توحیاط ساخته بودن یه بلبشویی میشد که بیا وببین

یه گریه بازار وزمین خوردن وخلاصه کرکر خنده بود

 

جنگ...............................:jawdrop:

  • Like 2
ارسال شده در

سال 66 بود

دی:

  • Like 4
ارسال شده در
سال 66 بود

دی:

 

 

 

:ws3::ws28::ws3:

 

پس بگو خمپاره دور و برت خورده که الان این طوری شدی........................:jawdrop:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

(:icon_gol:مدیر:icon_gol:)

  • Like 1
ارسال شده در
دوم راهنمايي بودم كه يك ماه از سال ميگذشت اما من بدون ميز و صندلي بودم هر روز سر پا كنار پنجره وايميسادم تا اينكه يكي دلش برام ميسوخت و ميذاشت چند دقيقه بشينم البته منو دوستم دو تا با هم بدون ميز بوديم يه روز يه فرش بردم مدرسه ته كلاس پهن كردم و نشستم سرش ناظمون با عصابينيت امد و فرش و برداشت و سريع برام يه ميز اورد نتيجه: با زبون خوش كار پيش نميره

 

یعنی چی !!!!!!!!:jawdrop::ws44:

 

من یه خاطر از ترم اول دانشگاه میگم , ترم اول ادبیات داشتم توی کلاس های عمومی معمولا یادداشت برداری نمیکردم , در نتیجه کتابم برای امتحان پایان ترم ناقص بود

ساعت 11 امتحان داشتیم , من قبلش با دوستام هماهنگ کرده بودم تا یکی دو ساعت زودتر بیان تا قسمت هایی رو که ننوشته بودم ازشون بگیرن

اون روز دوستام کنار ساختمون برق منتظر بودند کنار این ساختمون یه چیزی مثل باغچه وجود داره که با گذشتن از اون( به جای راه اصلی ) زودتر به ساختمون میرسیدیم , من چون دیرم شده بود خواستم از این قسمت عبور کنم , اما چون شب قبل بارون باریده بود , زمین لغزنده بود خیر سرم همین که قدم اولو برداشتم رو زمین ولو شدم , ملت وایستاده بودند و نگاه میکردند , :ws44:مانتوم گلی شده بود ! دوستامم از خنده ریسه رفتند , آب شدم و برای حفظ ظاهر میخندیدم !:ws44:

  • Like 2
ارسال شده در

دانشکده فنی ته یه دره بود باید از دره میرفتیم پایین از جایی که تازه در حال ساختنش بودن و هنوز پله نداشت بلوک سیمانی گذاشته بودن نقش پله رو بازی میکرد منم یه روز که برف امده بود داشتم با احتیاط از پله ها پایین میرفتم اما پسر ای همکلاسیم جلوم بودنند و خیلی یواش میرفتند منم از اونا جلو افتادم هنوز چند تا پله نرفتم بودم پایین که لیز خوذردم و ولو شدم فقط چادرم رو کشیدم تو صورتم تا شناسایی نشم یکی از اونا هم بلند داد زد یا علی البته به مسخره

  • Like 5
ارسال شده در
دانشکده فنی ته یه دره بود باید از دره میرفتیم پایین از جایی که تازه در حال ساختنش بودن و هنوز پله نداشت بلوک سیمانی گذاشته بودن نقش پله رو بازی میکرد منم یه روز که برف امده بود داشتم با احتیاط از پله ها پایین میرفتم اما پسر ای همکلاسیم جلوم بودنند و خیلی یواش میرفتند منم از اونا جلو افتادم هنوز چند تا پله نرفتم بودم پایین که لیز خوذردم و ولو شدم فقط چادرم رو کشیدم تو صورتم تا شناسایی نشم یکی از اونا هم بلند داد زد یا علی البته به مسخره

 

 

پس اون تو بودی.............................:ws28:

 

اون یکی هم من بودم(یا علی):ws3:

  • Like 3
ارسال شده در
پس اون تو بودی.............................:ws28:

 

اون یکی هم من بودم(یا علی):ws3:

:167:پس تو بودی ابروی منو بردی :167:

  • Like 2
ارسال شده در

سال دوم دبیرستان بودیم دبیر شیمی برای بار اول امد سر کلاس یه دختری بود بیش از حد لاغرو یه کفش تابستونی با پاشنه پاش بود یادمه زنگ آخر بود که زنگ خود دبیر هم از هممون خداحافظی کرد و از در خارج شد که مستقیم به زمین نزدیک شد یعنی کفش به پایین در کلاس گیر کرد و افتاد منم که اولین نفری بودم پشت سرش وایساده بودم از خنده مردم اما چشمتون روز بد نبینه که یه حالی از ما به خاطر خندمون تا اخر سال گرفت

  • Like 3
ارسال شده در

چه جالب و بیکار

ارسال شده در

تا حالا چند بار این برام پیش اومده:

نصف شب از خواب بیدار میشم ولی فقط چشام بازه و هیچ کاری نمیتونم بکنم،هرچی تلاش میکنم که خودمو از تخت جدا کنم نمیشه،با چشام دستمو میبینم که رو تخته ولی به هیچ وجه نمیتونم تکونش بدم،بعد میخوام جیغ بزنم،ولی حتی صدامم در نمیاد

همه ی صداهای اطرافمو میشنوم مثلا اگه ماشینی از کوچه رد شه...

خیلی حالت بدیه،وحشتناکه...

  • Like 5
ارسال شده در

خوب این همون بختک هستش. که بعضیا زیاد دچارش میشن. :icon_pf (34):

  • Like 4
ارسال شده در

من یه بار امتحان ریاضی۲ داشتم، از ترس رفتم حذفیدم!

  • Like 4
!ala مهمان
ارسال شده در
من یه بار امتحان ریاضی۲ داشتم، از ترس رفتم حذفیدم!

 

:ws28::ws28::ws28:

 

خیلی باحالی ها، البته از اینا واسه من زیاد پیش اومده، ولی ترسناک نبود.

ارسال شده در

من دیروز دوتا درس 3 واحدی رو با هم امتحان داشتم... تا حالا تو کل زندگیم اینقدر نترسیده بودم.

 

در ضمن اگر جمعه ها تلویزیون رو بگیرید چیزای ترسناک زیاد میبینید...

  • Like 3

×
×
  • اضافه کردن...