azarafrooz 14221 ارسال شده در 21 آبان، 2012 دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم 5
azarafrooz 14221 ارسال شده در 24 آبان، 2012 این روزها دلم می خواهد اسمت حوا باشد آنوقت من همه جوره آدمت شوم سیب بچینیم و از زمین رانده شویم جایی غیر از اینجا نمیدانم شاید به سیاره ای دیگر که فقط " من" باشم و " تو " فکر کن آنجاست که" ما " دور از هیاهوی آدمیان در آغوش هم آرامش می یابیم... 6
moh@mad 5513 ارسال شده در 25 آبان، 2012 وصیت نامه ای جالب منسوب به "وحشی بافقی" روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مســــت و خراب از مـــی انـــگور کنیــــد مزد غـسـال مــرا سیــــر شـــرابــــش بدهید مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید بر مـــــــزارم مــگــذاریــد بـیــاید واعــــظ پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حـــافـــظ جای تلقــیـن به بــالای سرم دف بـــزنیــد شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیــد اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد روی قــبــرم بنویـسیــد وفـــــادار برفـــت آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت 6
An@hita 8666 ارسال شده در 25 آبان، 2012 دلم تنگ است... دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بدآهنگ است... 5
tabassom-m 171 ارسال شده در 25 آبان، 2012 يک پنجره براي من کافيست يک پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت اکنون نهال گردو آنقدر قد کشيده که ديوار را براي برگ هاي جوانش معني کند از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد تنهاتر از تو نيست ؟ پيغمبران ، رسالت ويراني را با خود به قرن ما اوردند اين انفجارهاي پياپي، و ابرها مسموم ، آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟ اي دوست، اي برادر ، اي همخون وقتي به ماه رسيدي تاريخ قتل عام گل ها را بنويس "فروغ فرخزاد" 5
azarafrooz 14221 ارسال شده در 25 آبان، 2012 باز امشب چشم به آسمان دوخته ام ٬ باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم تا شاید ٬ صدای بال تو را هم بشنوم باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام... خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی ٬ خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من رنگ اشک به خود می گیرند ٬ رفتی ... خیلی زود ... بدون هیچ خبری ... تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است که تو را با خود برد... باغ زندگی ام خزان شد ٬ اشک چشمانم خشک شد ٬ سکوتم رنگ بغض گرفت ٬ تو رفتی ٬ خیلی زود ... من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم٬ من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم ٬ من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم ... تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم ٬ تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید ٬ تو رفتی و دستانم سرد شد... دنياي من! آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم ٬ خوشحالم که لبخند می زنی ٬ دنياي من! بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬ بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬ بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است ٬ بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬ بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬ بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم ٬ باز امشب من ام و خیال تو! می خواهم فردا آن خاکی که تو را در آغوش گرفته است ٬ اشکباران کنم... می خواهم فردا بیایم و به خاک التماس کنم که رهایت کند... می خواهم فردا به سوگ دومین سالگرد عروجت بنشینم. دنياي من! می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی ٬ می دانم... دیگر بازی بس است! من نتوانستم پیدایت کنم! اصلا من باختم! باز هم تو بردی! بیا بیرون... بگذار اینبار من قایم شوم... اصلا این بازی خوب نیست! بیا یه بازی دیگه کنیم!!! باز هم گوش می سپارم شاید صدای بالهایت را بشنوم... 5
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 26 آبان، 2012 بی درد وا نشد دل غفلت گرفتهام قفلی كه زنگ بست، شكستن كليدِ اوست... ناصرعلی سهرندی 3
tabassom-m 171 ارسال شده در 27 آبان، 2012 مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن .. آدمهای زیادی دور و برم دارم !!! آن چیزی که ندارم کسی برای " بـا هــــــــــــــــم بـودن " است 3
شــاروک 30242 ارسال شده در 27 آبان، 2012 [h=6]من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست نیــــــاوردم کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی ... ! غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد با تـــکـــــه هـــایـــــش شاهـــــــرگ زنــــدگـــــی تـــــو را نیز خواهـــــم زد...![/h] 2
An@hita 8666 ارسال شده در 27 آبان، 2012 در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . . 1
شــاروک 30242 ارسال شده در 27 آبان، 2012 [h=6]می مانم ... می روی ... لعنت به این افعال ! كه ماندن را برای من صرف كرد و رفتن را برای تو !!![/h] 4
An@hita 8666 ارسال شده در 27 آبان، 2012 گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری ولی انگاه همین جا و همین دور و بری ماه می تابد و انگار تویی می خندی باد می آید و انگار تویی می گذری . . . 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 27 آبان، 2012 فرقی نمی کند آن روز کجای این جهان باشمفقط دوست دارم روزی که از خواب بیدار می شوم و با پای پیاده در کوچه ها راه میروم که به روزنامه فروشی برسم. سر تیتر روزنامه ی آن روز به وقت جهان نوشته باشد انسانها چون خدای خود را یافتند خالص شدند عاشق شدند ایمان یافتند و ابلیس صبح امروز از حسادت سکته کرد و مُرد! 3
azarafrooz 14221 ارسال شده در 28 آبان، 2012 سرگرم تماشای خردهریزههای سر راه شدیم به مقصد نرسیدیم. قطار رفته است اکنون باید پی قاطری بگردیم. سر راهمان زیبا بود مقصد چیزی نداشت اما آنچه را که نشان کرده بودند آنجا بود. ای زندگی اگر این بار آتشی روشن شد حکماً برای گرم کردن دستهای ما نیست در قبیلهی آدمخواران ماندهایم... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 آبان، 2012 دل در همه حال تکیه گاه است مرا در ملک وجود پادشاه است مرا از فتنه ی عقل چون به جان می آیم ممنون دلم خدا گواه است مرا 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 آبان، 2012 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند آن دم که نی شبانه را ساز کند غمهای زمانه را فرو بندد در ابواب نشاط یک به یک باز کند 4
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 29 آبان، 2012 از این دلهره که صدای آژیر از خیابان دور به دل آدم می اندازد. از این تصویر مبهم از خیلی چیزها داشتن. از این سنگینی تاریکی شب. از این زندگی. از این بیزاری. از این زمان ... از هیچ چیز نمی نویسم. گاهی خوشحال می شوم که خیلی چیزها آنطور که باید باشند نیستند. گاهی می بینم که چه بهتر که روی خیلی چیزها حساب نمی کنم. مثل خیلی از آدمها. مثل زمان لعنتی. مثل تاریکی آرام شب. مثل تصویری از لبخندهای روبروی دوربین. روز دیگری گذشته است. 3
An@hita 8666 ارسال شده در 29 آبان، 2012 قلب کال من در فصل دست های تو می رسد فصلی برای تمام رویاها ، دستی برای تمام فصل ها 3
شــاروک 30242 ارسال شده در 30 آبان، 2012 این روزهــــایم به تظاهر می گذرد… تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به شادی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست… اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش” 4
ارسالهای توصیه شده