farhatami 1390 ارسال شده در 15 آبان، 2012 آنقدر شاعرانه دروغ می گویند و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند که نمی دانم با این همه دروغ چگونه ست که دلم هنوز... خواب باران و پروانه را دوست دارد! 3
farhatami 1390 ارسال شده در 15 آبان، 2012 دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه... غریبه! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشم های یکدیگر نگاه کنیم... 5
شــاروک 30242 ارسال شده در 17 آبان، 2012 ســـ ـــو ختـــم ! وقتے لبانت را بوسيدم و بوے سيگار مے داد در حالے که مے دانستم تو سيگار نمے كشے . . . ! 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 آبان، 2012 روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟ آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام 5
شــاروک 30242 ارسال شده در 17 آبان، 2012 گاهي بايد بي رحم بود . . . نه با دوستت ، و نه با دشمنت . . . ! كه فقط با خودت . . . و چقدر بزرگت ميكنه " اون سيلي كه به صورت خودت ميزني . . . ! 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 آبان، 2012 قصه از حنجره ایست ،كه گره خورده به بغض ، یك طرف خاطره ها ، یك طرف فاصله ها ، درهمه حرفها ، حرف اخر زیباست ، آخرین حرف تو چیست ، تا به ان تكیه كنم ، حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 آبان، 2012 دلـــــــــــــــم گرفتــــــــــــــه.... تـــــــــــــــــــو نیستــــــــــــی و مــــــــــن بـــــــــــاز تنهـــــــــــــا... غـــــــــــــم نبـــــــــودنـــــــت صـــــــدهـــــا هــــزار بـــرابــــر از غــــــم غــــروب جمـعـــه هـــــای پـــــاییز دلــــگیـــــرتــــر اســــت و امـــــا مـــن و انتظــــــار مـــدتهـــــاست کـــــــه بـــــــا هـــــــم دوستــیـــــم... 5
azarafrooz 14221 ارسال شده در 17 آبان، 2012 می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید حال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند باد وصال ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خوینن دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل 3
An@hita 8666 ارسال شده در 17 آبان، 2012 گرماي عمر آدم يك نفس است و آن يك نفس از براي يك همنفس است ، گر نفسي با نفسي همنفس است ، آن يك نفس از براي يك عمر بس است. 4
شــاروک 30242 ارسال شده در 17 آبان، 2012 دَرد دآرهـ وقـــتــی بــآ تــمــآم وجــ ـودت کــَسی رو بـــَـــغـــَل کـــٌنــی و بــدونی دَقــآیـق آخــریهـ کــهــ بـــهــ تو تـــعـــلـق دآرهـــ 4
farhatami 1390 ارسال شده در 20 آبان، 2012 خیلی سخته درد خود از دیگران شنیدن دیگه از عاشقی نگفتن و از عشق نخوندن خیلی سخته از پرستوها پروازشون و گرفتن یه عالم غم و غصه به دوش کشیدن خیلی سخته دنیای عاشق و از عاشق ربودن بی عشق شعر عاشفانه عارفانه سرودن خیلی سخته بعد دل سپردن دل بریدن از اونی که دوستش داری دوستت ندارم شنیدن 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 20 آبان، 2012 شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نمامن دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من... به خدا من... به خدامن شاه ِهمه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک دم،نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من 4
*Polaris* 19606 سازنده ارسال شده در 20 آبان، 2012 خيالـــــــت همه جا با من است امــــــا دلم گرماي بودنــــت را ميخواهد نه ســــردي خيالــــت را! 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 20 آبان، 2012 دلم کسی را میخواهد،کسی که از جنس خودم باشد...دلش شیشه ای...گونه هایش بارانی...دستانش کمی سرد... نگاهش ستاره باران باشد... دلم یک ساده دل می خواهد...!!! بیاید با هم برویم...نمیخواهم فرهاد باشد،کوه بتراشد... نمیخواهم مجنون باشد،سر به بیابان بگذارد... میخواهم گاهی دردم را درمان باشد... شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم...!!! غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده... قلبش در دستش باشد..چشمانش پر از باران باشد... کلبه کوچک را دوست دارم...اگر این کلبه در قلب او باشد... 5
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 21 آبان، 2012 دلم یک کوچه می خواهد... بی بن بست... وبارانی نم نم... ویک خدا... که کمی باهم راه برویم... همین!!! دلم کفش نمیخواهد... پاپوشی از چمن میخواهد... دلم باران میخواهد... دلم هیاهو نمی خواهد... می خواهد اندکی با سکوت و نسیم و باران قدم بزند... همین! 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 21 آبان، 2012 گلها می خشکند ، نيست در خانه كسي تا برساند آبي ، دل ها مي ميرند ، نيست در شهر كسي تا كشد از آن آهي ! چه شب سنگيني ، و چرا ثانيه ها معكوسند ؟! 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 21 آبان، 2012 در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا ؟ 3
tabassom-m 171 ارسال شده در 21 آبان، 2012 سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می كارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم 3
Saba Heidari 14145 ارسال شده در 21 آبان، 2012 کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم ان وقت میان دو دیدار قسمت کنیم 2
ارسالهای توصیه شده