رفتن به مطلب

moein.s

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    3693
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط moein.s

  1. ۱ – خوب شما می خواهید جایزه نوبل را ببرید؟ این قوانین را باید بدانید شما نمی توانید خودتان را نامزد دریافت جایزه نوبل کنید، شخص دیگری باید شما را نامزد نوبل کند. شما باید برای نامزدی در قید حیات باشید. اگر شما نامزد دریافت جایزه شدید، شما متوجه آن نخواهید شد مگر اینکه جایزه نوبل را ببرید. هرساله بیش از ۲۰۰ نامزد در رشته های مختلف انتخاب خواهند شد. ۲ – جایزه نوبل اقتصادی در واقع یک نوبل واقعی نیست اصل جوایز نوبل متشکل از ۵ جایزه است: نوبل فیزیک، نوبل شیمی، نوبل پزشکی، نوبل ادبی و نوبل صلح. اما از سال ۱۹۶۸ به بعد، جایزه ششمی هم به این جوایز اضافه شد. بانک مرکزی سوئد به مناسبت سالگرد سی صدمین سال تاسیس، هزینه جایزه جدیدی را به بنیاد نوبل اهدا کرد تا نوبل اقتصادی هم بوجود آید. ۳ – ماهاتما گاندی هیچ گاه نوبل نبرده است از سال ۱۹۳۷، گاندی ۵ بار نامزد دریافت جایزه نوبل شد. آخرین نامزدی او چند هفته بعد از ترور او در ژانویه سال ۱۹۴۸ صورت گرفت. در آن سال جایزه صلح نوبل به هیچ شخصی تعلق نگرفت، چرا که کمیته در آن زمان اعلام کرد هیچ شخص مناسب زنده ای برای دریافت جایزه طلح نوبل وجود ندارد. ۴ – برای خانواده کوری، دریافت جوایز نوبل امری خانوادگی بوده است در سال ۱۹۰۳ ماری کوری به عنوان اولین زن به همراه همسر خود پیر کوری جایزه نوبل فیزیک را بردند. هشت سال بعد ماری دومین جایزه نوبل را خودش به تنهایی و در شیمی برد. در سال ۱۹۳۵ ایرن، دختر ماری و پیر، جایزه نوبل شیمی را با همسرش فردریک ژولی اشتراکی برد. در سال ۱۹۶۵ هنری لابوسه، داماد ماری و پیر جایزه صلح نوبل را از آن خود کرد. ۵ – همسر سابق آلبرت انیشتین پول جایزه نوبل انیشتین را دریافت کرد همسر اول انیشتین میلوا ماریک – Mileva Marić خود یک دانشمند بود که بعد از ازدواج با آلبرت در سال ۱۹۰۳ خود را مشغول بزرگ کردن دو پسر خود کرد و از علم دست کشید. در سال ۱۹۱۴ انیشتین خانواده خود را ترک کرد و به برلین رفت. دو سال پیش از این اتفاق، انیشتین و دختر عمویش السا رابطه خود را با هم آغاز کرده بودند که بعد از آن انیشتین میلوا را تحت فشار قرار داد تا طلاق بگیرد. بعد از ۵ سال درگیری، آنها به این نتیجه رسیدند که انیشتین با دریافت هر جایزه نوبلی، پول آن را به دو پسر خود بدهد. میلوا این مسئله را پذیرفت و پس از دریافت جایزه نوبل در سال ۱۹۲۲ در زمینه فیزیک، انیشتین پول آن را به همسر سابق خود منتقل کرد. ۶ – چند نفر از قبول نوبل سر باز زدند این اتفاق نادر بوده اما افتاده است. در سال ۱۹۶۴ ژان پل سارتر از دریافت نوبل ادبی سرباز زد. در سال ۱۹۷۳ لِ دوک تو رهبر کمونیست ویتنام بصورت مشترک جایزه نوبل را با هنری کیسنجر برای پیمان صلح پاریس دریافت کردند. کیسنجر جایزه را پذیرفت اما تو این جایزه را نپذیرفت چرا که معتقد بود هیچ صلح واقعی میان آنها بعد از جنگ ویتنام بوجود نیامده است. بوریس پاسترناک نویسنده رمان دکتر ژیواگو هم در سال ۱۹۵۸ جایزه ادبی نوبل را تصاحب کرد اما به خاطر فشار دولت شوروی نتوانست آن را قبول کند. ۷ – تنها ۴۳ از برندگان نوبل زن بوده اند از سال ۱۹۰۱ تا ۲۰۱۲، تعداد ۸۶۳ نفر برنده جایزه نوبل شده اند که تنها ۴۳ نفر از آنها زن بوده اند. بیشتر جوایز زن ها مربوط به جوایز نوبل صلح بوده است. منبع نوشته منبع ما
  2. moein.s

    امروز یاد گرفتم که ...

    امروز یاد گرفتم جوابِ هر حماقتِ دیگری سکوت نیست! یک جایی باید از عَناصری فیزیکی هم استفاده کرد... خدای نکرده ما با سکوتمون باعث کُلفت شدن گردن طرفِ مقابل نشیم...
  3. moein.s

    شعـری بـرای تـو...

    شب اندکی آرام تر قدم بردار... خوابِ لحظه هایی را می بینم... که هنوز عوض نشده بودی!..
  4. moein.s

    یک عکس و یک شعر...

    بر ساحلِ نا امیدی باید وارویی زد... تا در عالمِ عکسِ این دنیاییِ برعکس! "نا" از واژه ی نا امیدی بر زمین افتد... زندگی رنگِ امید بگیرد...شاید...
  5. تشخیص چهره و حرکات لمسی (Gesture): گوگل اخیرا فناوری با نام «Face Unlock» را در اندرویید معرفی کرده است که با تشخیص چهره شما قفل ابزار را باز می‌کند. همچنین پتنتی را در زمینه استفاده از تشخیص چهره برای سوییچ کردن کاربران یک دستگاه واحد در اختیار دارد. هرچند این فناوری‌ها هنوز ناقص هستند، اما درست همان مواردی هستند که اپل برای ساده‌سازی تجربه کاربری به آن‌ها نیاز دارد. البته باز کردن قفل صفحه نمایش انتهای این نمایش نیست. شاید سیستم تصحیح خودکار تایپ با تحلیل چهره شما بتواند کلمات صحیح‌تری را پیشنهاد کند. تشخیص حرکات هم از زمان عرضه کینکت بسیار رواج یافته است. با بهبود دوربین‌ها و بهبود این فناوری نیز ممکن است اشاره شما به آی‌فون سیری را فعال کند یا حرکات دست شما برای کنترل ویدیوی در حال پخش مورد استفاده قرار بگیرند. سه‌بعدی: این که فناوری‌های نمایش سه‌بعدی به آی‌فون راه می‌یابند یا نه به میزان استفاده از آن‌ها در فیلم‌ها بستگی دارد و این که آیا این‌گونه محتوا به آی‌تونز راه خواهد یافت یا نه. در صورت مثبت بودن پاسخ آی‌فون بهترین گزینه برای نمایش تاثیر تصاویر سه‌بعدی خواهد بود. چون آی‌فون معمولا توسط یک نفر مورد استفاده قرار می‌گیرد، برای نمایش تصاویر سه بعدی در آن می‌توان از فناوریهای بدون عینکی همانند ۳DS نینتندو استفاده کرد. اما تنها نمایش محتوای سه‌بعدی پایان راه نخواهد بود. افزودن یک جفت دوربین با کیفیت نیز برای ضبط محتوای سه بعدی یا مکالمات FaceTime سه‌بعدی الزامی خواهد بود. صفحه نمایشی پیشرفته‌تر: اپل هیچ‌گاه در استفاده از فناوری‌های پیشرفته صفحات نمایش تردیدی به خود راه نداده است. اما رتینا و تعداد پیکسل‌ها تنها نیمی از داستان است. دامنه و دقت رنگ‌ها نیز درست به اندازه تعداد پیکسل‌ها اهمیت دارند. مدت‌ها است که OLEDها به عنوان نسل بعدی صفحات نمایش شناخته می‌شوند، و وجود آن‌ها تاثیر مثبت خود را در برخی نمونه‌های اندروییدی نشان داده است! به دلیل عدم نیاز به نور پشتی، OLEDها می‌توانند ضخامت آی‌فون را از اندازه فعلی نیز کمتر کنند و رنگ سیاه غنی‌تری را به نمایش درآورند. فناوری‌های ضد بازتابش نور را هم نباید از نظر دور داشت که استفاده از آی‌فون را در محیط بیرون و زیر نور خورشید نیز ممکن می‌کنند. علاوه بر این‌ها ممکن است فناوری‌های جدید تولید امکان ساخت صفحات نمایش لب‌به‌لب برای آی‌فون را نیز فراهم کند و باعث حذف حاشیه‌ها شوند. شارژ بی سیم: درست پس از معرفی آی‌فون ۵ از فیل شیلر پرسیده شد که چرا اپل سیستم شارژ بی سیم را عرضه نمی‌کند و پاسخ این بود که این سیستم‌ها هنوز به اندازه کافی راحت و کارا نشده‌اند. اما دلیلی وجود ندارد که وضع به همین منوال بماند. پدهای شارژ بی‌سیم در حال حاضر تنها ۷۰ درصد انرژی وارد شده را به دستگاه مورد نظر القا می‌کنند و کارایی به نسبت پایینی دارند، اما زمانی که آن‌ها نیز کامل‌تر شوند، اپل تردیدی در استفاده از آن‌ها به خود راه نخواهد داد. استاندارد شارژ بی سیم Qi که اکنون توسط بسیاری از شرکت‌ها استفاده می‌شود، می‌تواند گزینه مناسبی باشد، هرچند اپل معمولا به راه‌حل‌های اختصاصی علاقه بیشتری دارد. پردازنده‌های پیشرفته‌تر: در کنار طراحی متفاوت استفاده از پردازنده A6 یکی از مهم‌ترین مزیات آی‌فون ۵ بود. اپل مدت‌ها بود که پردازنده‌های اختصاصی خود را تولید می‌کرد، اما آن‌ها تنها SoCهایی با قطعات استاندارد بودند که اپل نحوه چینش قطعات آن‌ها را تغییر می‌داد. با پردازنده A6 قضیه کلا عوض شد و طراحی CPU‌نیز توسط خود اپل تغییر کرد. اما این فقط بهینه‌سازی سرعت تراشه‌ها نیست که به کمک اپل خواه آمد. اپل می‌تواند تراشه‌های کوچک‌تری بسازد که به جای فناوری ۳۲ نانومتری از فناوری ۲۲ نانومتری استفاده کنند. این فرآیند برخلاف تصور ساخت این تراشه‌ها را اقتصادی‌تر می‌کند، چرا که متریال کمتری مصرف می‌شود و مصرف توان تراشه حاصل پایین‌تر خواهد بود. iOS پیشرفته‌تر: هر چه آی‌فون قدرتمندتر می‌شود، توقع ما از iOS و کاری که می‌تواند از سخت‌افزار بکشد هم بیشتر می‌شود. البته باز هم بیشتر کارهایی که با آی‌فون انجام خواهند شد بر پایه اپ‌ها استوار خواهند بود و نه خود سیستم‌عامل، اما اپل هم باید گام‌های بیشتری بردارد تا توسعه‌دهندگان بتوانند اپ‌های قدرتمندتری تولید کنند. تعداد APIها مانند همیشه بیشتر خواهد شد و انتظار ما از مالتی‌تسکینگ هم افزون‌تر خواهد بود. در چند سال آینده آی‌فون و آی‌پد به توان پردازشی دست خواهند یافت که امکان مالتی‌ت***نگ کامل را در حد OSX فراهم می‌کند. راه‌های بهتر و بیشتری باید برای مدیریت و دسته‌بندی اپ‌ها ارائه شوند. توسعه‌دهندگان باید بتوانند ابزارک‌هایی برای Notification Center تولید کنند. شاید ایده‌ای مانند Gatekeeper در OSX‌هم مناسب باشد که امکان نصب اپ‌های مورد تایید اپل را از جاهایی غیر از اپ‌استور فراهم کند. باتری‌های بهتر: باتری‌های لیتیوم-یون مدت‌هاست که نیروی گجت‌های ما را تامین می‌کنند بسیار قابل اعتماد هستند، اما برای دست‌یابی به کارایی بسیار بیشتر لازم نیست همه‌چیز را ازنو اختراع کنیم. (ما هم پیش از این در یک پزشک درباره فناوری‌های باتری‌ها نوشته‌ایم). دو راه عمده برای افزایش عمر باتری‌‌ها وجود دارد. یکی از آن‌ها کوچک‌تر کردن همه چیز است. استفاده از نانوسیم‌های سیلیکونی به جای گرافیت می‌تواند کارایی باتری‌ها را به صورت شگفت‌آوری افزایش و زمان موردنیاز برای شارژ را به شدت کاهش دهد. این باتری‌ها به مرور زمان کارایی خود را از دست می‌دهند، اما راه‌حل این مشکل هم در حال بررسی است. راه دوم باتری‌هایی است که از اکسیژن برای تولید نیرو استفاده می‌کنند. باتری‌های فلز-اکسید می‌توانند با اکسید کردن یک فلز نیرو تولید کنند. این باتری‌ها برای کار کردن به جریان دایمی هوا احتیاج دارند. این باتری‌ها هم چگالی نیروی بالا و وزن اندکی دارند. البته اپل یقینا انواع دیگری مانند باتری‌های لیتیوم-هوا و روی-هوا را هم فراموش نخواهد کرد. آن‌چه تا این‌جا خواندید پیش‌بینی‌هایی برای دهه کنونی بود. در پست بعدی نیز با ما همراه باشید تا فناوری‌های آینده‌ای دورتر را نیز با هم بررسی کنیم. اگر فکر می‌کنید در این مطلب چیزی از قلم افتاده است یا دوست دارید فناوری دیگری را هم در آی‌فون ببینید، آن را در کامنت‌ها مطرح کنید. پیش‌بینی‌های‌تان برای آینده را هم از ما دریغ نکنید! منبع (+) منبع ما
  6. دوربین جدید: دوربین آی‌فون همیشه جای بحث و انتقاد داشت و اپل تا قبل از آی‌فون ۴ اهمیت چندانی به آن نمی‌داد. اما اخیرا در هر عرضه آی‌فون مهم‌تر شده و مانور بیشتری روی آن داده می‌شود. تغییرات دوربین آی‌فون ۵ بیشتر به مسایل پشت پرده مربوط می‌شد، اما در آی‌فون ۶ اینگونه نخواهد بود. سونی سالهاست که ساخت حسگرهای تصویر دوربین آی‌فون را بر عهده دارد و به زودی در سال ۲۰۱۳ حسگری ۱۳ مگاپیکسلی عرضه خواهد کرد که در عین حفظ اندازه حسگرهای قبلی کیفیت به مراتب بهتری را به ارمغان خواهد آورد. به لطف طراحی جدید کیفیت عکس‌هایی که در نور کم گرفته می‌شوند به طور قابل ملاحظه‌ای بهبود خواهد یافت. به نظر می‌رسد این آی‌فون حتی امکان ضبط ویدیوهای HDR را هم داشته باشد. بهبود شبکه‌های ۴G: در زمان عرضه آی‌فون ۵ تنها یک شبکه در انگلستان اتصالات ۴G را عرضه می‌کرد. اما تا زمان عرضه آی‌فون ۶ احتمالا ۷۰ درصد شهرهای انگلستان تحت پوشش شبکه‌های ۴G خواهند بود. اهمیت این موضوع در چیست؟ آی‌فون ۵ تنها از باند ۱۸۰۰ مگاهرتز استفاده می‌کند که این باند توسط EE (شرکت مادر Orange و T-Mobile) مورد استفاده قرار می‌گیرد. در صورت وارد شدن به حوزه ۴G، سایر خدمات دهندگان باید به دنبال فرکانس‌های دیگر باند وایرلس باشند و آی‌فون جدید باید از آن‌ها هم پشتیبانی کند. در آمریکا هم که دو نوع متفاوت از سرویس ۴G‌وجود دارد، شاید آی‌فون جدید بتواند از هر دوی آن‌ها با یک چیپ پشتیبانی کند. وای‌فای ۸۰۲٫۱۱ac: سرعت اتصالات آی‌فون ۵ نسبت به ۴ به شدت بهبود یافته بود، اما تغییر اصلی زمانی خود را نشان خواهد داد که استاندارد ۸۰۲٫۱۱ac و تجهیزات شبکه آن فراگیر شوند و سرعت اتصال را تا ۵۰۰ مگابیت بر ثانیه افزایش دهند. البته هنوز بسیاری از خانه‌ها اینترنتی با چنین سرعتی در اختیار ندارند. اما تنها استفاده این استاندارد شبکه مرور وب نیست. شاید در آن زمان سرعت سینک شدن آی‌فون شما با آی‌تونز از طریق شبکه بی‌سیم از سرعت پورت Lightening هم بیشتر شود. همچنین کیفیت ویدیوهای ایرپلی را نباید فراموش کرد و اگر اپل بخواهد آی‌فون را از اتصالات سیمی (حتی برای شارژ!) بی‌نیاز کند، چاره‌ای جز استانداردهای جدید شبکه‌های بی‌سیم ندارد. NFC: ارتباطات راه نزدیک یا NFC روشی برای انتقال حجم اندکی از اطلاعات در فواصل کم و با سرعت زیاد است و همین امر آن را برای سیستم‌های پرداخت بدون تماس، مانند آن‌چه در خطوط مترو مشاهده می‌کنید مناسب می‌کند. البته تنها کاربرد آن پرداخت پول نیست. بلکه این است که درهوشمند همان تماس ساده می‌تواند اطلاعات را هم دریافت کند و گزینه مناسبی برای جایگزینی بلیط ها و رزرو هتل و . . . خواهد بود. اپل پیش از این Passbook را معرفی کرده است، اما این سیستم فقط با کدهای QR کار می‌کند و تنها می‌تواند اطلاعات را ارسال کند و قادر به دریافت نیست. ترکیب Passbook با NFC‌می‌تواند به درجه‌ای بالاتر از انعطاف و کارایی منجر شود. اما این فناوری به شیوه‌های دیگری نیز می‌تواند زندگی ما را بهبود بخشد. مثلا به جای گذرواژه‌های طولانی تنها با یک تماس ما را به یک روتر بی‌سیم متصل کند. پرداخت امن: در دهه گذشته اپل به تمام جنبه‌های زندگی ما از فیلم و موسیقی و تلفن و غیره وارد شده است و روز به روز بر تعداد حساب‌های کاربری آی‌تونز که اطلاعات کارت اعتباری را نیز در خود ذخیره کرده‌اند افزوده می‌شود. اما چقدر طول خواهد کشید تا ما همه خریدهای‌مان را از طریق اپل و آی‌فون انجام دهیم؟ تصور کنید که خرید آنلاین هرچیزی به سادگی خرید یک آهنگ از آی‌تونز شود. اپل نمی‌تواند همانند اپ‌های استور ۳۰ درصد از هر تراکنشی را به عنوان کارمزد بردارد، اما احتیاجی هم به این کار ندارد، چرا که برای انجام این خریدها کاری انجام نمی‌دهد! نشانه‌های این کار پیش از این نیز در اپل مشاهده می‌شدند. شما می‌توانید به هر فروشگاه اپلی مراجعه کنید و کد کالا را با آی‌فون اسکن کنید و گذرواژه حساب آی‌تونز خود را بدهید تا قیمت کالای فیزیکی از حساب شما کسر شود. به نظر می‌رسد که این سرویس در آینده در مکان‌های بیشتری قابل استفاده باشد. هوشمندتر شدن سیری: سیری هر روز اطلاعات تازه‌تری را به بانک اطلاعات خود می‌افزاید و توانایی درک گفتار آن بهبود می‌یابد. اما هنوز باید آن را اجرا کنید تا دستور شما را اجرا کند. برای تبدیل شدن به یک دستیار مجازی و نه فقط یک ابزار اجرای فرامین صوتی، سیری باید بتواند نیازهای شما را پیش از خود شما پیش‌بینی کند. محصول جدید گوگل یعنی Google Now تقریبا بر اساس همین ایده کار می‌کند. چیزهایی هستند شما در مکان‌هاُ زمان‌ها و شرایط مختلف می‌خواهید بدانید و دستیار شما باید پیشاپیش آماده باشد. مثلا Google Now نه تنها یک قرار ملاقات را به شما یادآوری می‌کند، بلکه بلافاصله بهترین مسیر رسیدن به محل قرار را نیز به شما نشان می‌دهد. اپل پیشتر با Passbook و مثلا با نشان دادن گیت خروجی در فرودگاه، تمایل خود رابرای این پیشرفت نشان داده است، اما باید حیطه آن را تا سیری نیز بگستراند. بهبود فضای ذخیره‌سازی: ما امیدوار بودیم که بالاخره با معرفی آی‌فون ۵ به ۱۲۸ گیگابایت فضای ذخیره‌سازی دسترسی پیدا کنیم. خیالی که البته به واقعیت تبدیل نشد. واقعا کنار آمدن با ۸ گیگابایت حافظه در آی‌فون ۴، به خصوص اگر اهل موسیقی، ویدیو و اپ‌های فراوان باشید بسیار دشوار است. خبر خوب این‌که اینتل و میکرون اعلام کرده‌اند به فناوری دست یافته‌اند که می‌تواند ۱۲۸ گیگابایت فضا را در یک چیپ به اندازه ناخن یک انگشت جای دهد. این فناوری جدید نه تنها جمع‌وجورتر بلکه سریع‌تر هم هست. به این ترتیب اگر اپل به استفاده از آن‌ها روی بیاورد، آی‌فون شما در عین سبکی و لاغری، حافظه بیشتری خواهد داشت و بازی‌ها را سریع‌تر لود خواهد کرد.
  7. با ظهور آی‌فون دنیای تلفن‌های هوشمند به کلی تغییر کرد. تا پیش از ظهور آی‌فون، تلفن‌های هوشمند مختص کاربران تجاری یا خوره‌های کامپیوتر و فناوری بودند، چرا که رابط‌های کاربری‌شان خسته کننده و پیچیده بود و برای افراد عادی هم کاربرد چندانی نداشتند. اما طراحی آی‌فون و رابط کاربری لمسی آن همه چیز را عوض کرد. آی‌فون اکنون بسیار پیشرفته شده است و اپ‌های بسیاری دارد که تقرییبا از پس هر کاری بر می‌آیند. اما این تحولات یک شبه به وجود نیامده‌اند. تا یک سال پس از عرضه آی‌فون از استور اپل خبری نبود. پشتیبانی از ۴G و صفحات نمایش رتینا بسیار دیرتر ظاهر شدند. اما آی‌فون ذره ذره به نماد ابزارهای هوشمند تبدیل شد و کم کم توانست جای بسیاری از ابزارها و برندهای دیگر را در دستان خوره‌ها و مردم عادی بگیرد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم به معرفی فناوری‌های آینده و تاثیر آن‌ها در آی‌فون بپردازیم. به دلیل طولانی بودن مطلب، آن را در قالب دو پست منتشر خواهیم کرد. نخستین پست به معرفی فناوری‌های مورد انتظار تا پایان دهه جاری خواهد پرداخت. این فناوری‌ها هم اکنون هم توسعه داده شده و کم‌وبیش مورد استفاده قرار می‌گیرند. در پست دوم به آینده دور و آی‌فون پس از سال ۲۰۲۰ خواهیم پرداخت و از فناوری‌هایی سخن خواهیم گفت که هنوز در مراحل ابتدایی توسعه هستند و بیشتر جنبه‌های خیال‌پردازانه‌ای دارند. با ما در نخستین قسمت همراه باشید.
  8. بچه های گلخونه ای زیاد شدن... این نسل جدیدی ها توشون فَته فراوونِ این برچسبِ گلخونه ای بودن... بچه ای که پیش بینی شده اومده...پیش بینی شده رشد می کنه... هر روز پاش ویتامین می ریزن...ویتامین های روز شنبه...ویتامین های روز 5 شنبه! داخل خونه می شینه..هنوز فرقِ شلغم و باباش رو نمی دونه...دور رو برش پر می شه از لوازم آموزشی...:babygirl: اولین کلمه ی به جای بابا و مامان می گه دُر..(door)..مادر و پدر ذوق مرگ می شن... فخر می فروشن به در و همسایه که بچه مون باهوشه و از الان خارجکی حرف می زنه...:(87): بزرگ می شه این بچه می ره مدرسه..هزار جا سفارش و گشتن..یک مدرسه ی غیر انتفاعی مخصوص پیدا می کنن... یک جایی که همه ی گلخونه ای ها اونجان..(همه ی غیرانتفاعی ها اینجوری نیستن..دارم میگم یک جای مخصوص)بعد از مدرسه از دمه در سوارش می کنن...می آرن تو خونه....از اون به بعد شروع می شه کلاس های تقویتی... ریاضی و علوم..فیزیک و شیمی..... نهایتا می رسه به کنکور...اونجا هم که خواب و خوراک رو بر همه حروم می کنن..نهایتا بچه می ره دانشگاه... بعدم اونجا یکهو می بینه ببببَه....اینجا دیگه کوجاست؟؟!!!!!!!!! اینا کی ان؟!!!!!!!!:obm: من کی ام؟!!!!!!! اینجا کوجاست؟!!!!!!!!!(تاکید موکد):th_scratchhead: یک شیربرنج واقعی!... که اولین جنس مخالف از هر نوعش بهش سلام می کنه...حس می کنه دنیا رنگِ دیگه شده براش! و یک دفعه وا می دهو وا می ره عین یک کیک تاریخ مصرف گذشته ی خامه ای! پ.ن:بله تاریخ مصرف یک گلِ گلخونه ای هم یک روز تموم می شه.... وقتی از گلخونه بیاد بیرون!
  9. moein.s

    دفتر مدیرارشد انجمن

    فک کنم ترجمه اش این میشه: "تعجب می کنم از این فروم کوچولو موچولو... می تونید به من بگید اصلا در مورد چی اینجا اطلاعات می زارینو صحبت می کنین؟! هیچ اطلاعات بدرد بخوری توش پیدا نکردم..زمانی که تو این فروم بودم از دست رفت....":ws37: پ.ن: من در ترجمه اصل امانت رو رعایت کردم... نظری در مورد درستی و یا غلطی حرفش ندادم...البته نگشته وگرنه پیدا می شه به احتمال زیاد... دارالترجمه ی معین با انواع و اقسام خدمات در خدمت شماست...جمله های بهم ریخته ی خود را به ما بسپارید و جمله ی صاف و صوف و اُتو کشیده تحویل بگیرید...با آخرین استاندارد های تافل و ایزو . فرهنگستان زبان پارسی و از این حرفا...
  10. moein.s

    دلتنگستـان

    هَوَس کردم تا دیدارت یک نفس بدوم... در این میان زمانی دیگر برای دلتنگی نمی ماند...
  11. فانتزی باز نیستم والا... حالا بسم الله می نویسیم یا دَر می آد یا نمی آد دیگه.... یکی از فانتزی های من اینه که یک چاقو کُند تو دستم باشه....زبون تَک تَک غیبت کننده های دور رو برم رو از بیخ بِبرم..باهاش کباب درست کنم بدم گربه های محلمون بخورن... در حالی که خون داره می چکه از چاقو بردارم شکم چند تا زالو صفتِ نزول خور رو که سر چهار راه بهار می شینن سُفره کنم...با روده هاشون برای سگ های محلمون خوراک روده درست کنم.... در عین حال که دیگه سر تا پام پُر از خونه در نهایت راحتی خیال برم تو جام رو تخت.. زیرپشه بند..تو خونه ی قدیمی مادربزرگ اینام بخوابم،البته قبلش برای پشه های بیرون از پشه بند شکلک در بیارم:2525s:....محو هم نشم....چه کاریه محو شدن؟!
  12. بابا ما مُردیم از این معنی واژه ی انتزاعی رفاقت! ما رو داستان کردن...بچه بودیم..بابامون می گفت...رفاقت یعنی..مَشتی گری...یا داشی بودن... دست می دانخت دور گردن رفیقش که سبیلاش از بناگوش در رفته بود می گفت:این یعنی رِفیق...یعنی دِل... بعد ها ها می خندیدن... نمی دونم چند سال بعد که کلاهش رو برداشت یک قوطی رنگ گرفت رنگش کرد..باز طرف به قول خودش با کسره ی حرف "ر" رِفیق هست؟! بعد بزرگ تر شدیم...رفتیم مدرسه دیدم تنها کسی که روز اول محلمون گذاشته بود تو اوج خجالتی بودن دست انداخت دور گردنمون...:icon_pf (17): تو زنگ تفریح که برگشتیم یک سر تو کلاس..سرش تا گردن تو کیفمون در حال خوردن اغذیه ماست!...:(50): بزرگ تر شدیم...تو دبیرستان شدیم یکم سر زبون دار تر....دیدم نه...درازی زبون واگیردار تر شده..رفاقت معنی ش شد "پا بودن".. اگه پا بودی..که آدم بودی..اگه پا نبودی....آدم نبودی..یک موجودی بودی که بهش برچسب سوسولی و بچه نه نه و بی عرضه بودن می زدن...برای اینکه رفیق..ببخشید...."پا باشیم"..با کله می رفتیم به خاطر رفیق تو دردسر.... تو دانشگاه رفیق یکم تغییر کرد....شد جوانمرد....یکم معنی ش برگشت به عقب..جوانمرد یعنی کسی که از خود می گذشت... یا بخشش می کرد زیاد...ما هم باید برای پاس کردن رفیق ها انواع و اقسام روش های تقلب رو یاد می گرفتیم.... حتی اگه اون این گوشه ی کلاس بود..ما اون گوشه..مشکل..مشکل ما بود..نمی رسوندی...بعد موقع خارج شدن از امتحان.می دیدی که با جمعی که به نام "بَکس"شناخته می شدن دارن پچ پچ می کنن و نگات می کنن...و در حقیقت دارن برات می سازن.... بعدها می بینی که رو در و دیوار اسمت رو می بینی که نوشتن مُهره ی سوخته...بله.... اینم معناهای رفاقت که واقعا برای من یکی که انتزاعی بود...نفهمیدم چی بود..چه شد..؟! شوما فهمیدید؟!
  13. تو این ایام هیچی به اندازه ی پاسی نمره ها خوشحال کننده نیست... یک دور بخونی بری سر امتحان..از اون که هشت دور خونده و قبل از شروع امتحان با پرسیدن مباحث از دیگران استرس زایی کنه و غلطشون رو بگیره....بیشتر بگیری...در حقیقت اون بیوفته...تو با نمره ی بالا پاس کنی... بی رحم نیستم...ولی نمی دونین چی کار می کرد با اعصاب بچه ها که....
  14. moein.s

    شعـری بـرای تـو...

    باشد که گِروکش دلم اندکی الطافت کند... دلِ گرو گرفته را پس دهد به من... که از دلدادگی پشیمانم....
  15. moein.s

    سیاه ... سپید ... خاکستری ...!

    سَرِ شوخی دارد با ما این روزگار... در روز سپید..زندگیِ خاکستری را چنان سیاه می کند.... که از بودن به نیودن راضی می شوی...
  16. moein.s

    حقوق شما چقدر کم شده است؟

    دست گلتون درد نکنه سجاد جان یک منبعی هم می زاشتی واسه آیندگان خوب می شد.... اون مقاله اولی در مورد ایران می شه گفت صحه می زاشت به این که آقا باید بالا می رفت...تازه این کمه بازم باید بالاتر بره....درست و غلطشم باز به عهده ی هر یک از مخاطبان... البته واسه درستی ش یک مصداق می شه گفت... الان میزان قاچاق در مرزهای جنوبی و شرقی و غربی کمتر شده....قبلا صرف می کرد...به ریسکش می ارزید الان دیگه نمی ارزه.... البته واسه ضررهاشم میشه نمونه آورد... این واسه قضیه ی تولید ملی خوبه....ولی این ضررهاش رو نمی شه نادیده گرفت..باید بالانس شه.... الان ترازو سمت ضررها داره سنگینی می کنه....حس می کنم بازوی کمک کننده خارجی به این یک هویی بالا رفتن دامن زد...اگه بگیم براساس اون مقاله اولی داشت توی یک شیبی همینجوری می رفت بالا... یک دفعه ای فشاری وارد شده که تمهیدادت پیشگیرانه پیشبینی نشده بود... در مود مقاله ی دوم هم مرسی...به این مقاله یک نکته اضافه کنم....اونم قرار دادهایی هست که جماعت آمریکایی ها در زمان بعد از فروپاشی شوروی و در زمان تک قطبی شدن بستن با کشورهای دیگه... و از اون قراردادهای ترکمنچایی بود.... خدمت شما عارض هستم در یک مورد که یک مامور اف بی آی سابق افشاگری می کنه....می گه جوری قرارداد رو بستیم بعد از 30 سال کشور مزبور هنوز به ما بدهکاره....در حالی که چند برابر پول اولیه رو هم داده... همین باعث شده که طی همین قرارداد های آنچنانی بیشتر کشورها به آمریکا مقروض باشند....و در واقع مقروضی گردن کجِ بدهکار رو هم می آره دیگه و این میشه اون جامعه ی جهانی که از اون دَم میزنه که باهاش همراه هستن در تصمیماتش....در واقع برده داری ملت ها..و یک برده داری مدرن... خاطر نشان می کنم که طی قراردادی که با عربستان دارن...نفتشون رو به اونا می فروشن هیچ....باید بخش عمده ی پول های حاصل از اون رو فقط در بانک های آمریکایی سرمایه گذاری کنن....هم خَر رو گرفتن هم خُرما رو!(نقلش رو عوض کردم)
  17. در همان لحظه‏اى که به فرمان پدر گردن ننهاد، دو راه پیش روى زندگیش قرار گرفت: یا باید با پلیدیها و کژیهاى زمانه به نبرد مى‏ایستاد و یا بدان گردن مى‏نهاد، لیکن او کوشید راه دیگرى بیابد تا هستى خود را از آلودگى و منازعه بر کنار دارد. غافل از اینکه به هر جا که برود آسمان به همین رنگ است. در واقع تراژدى زندگى سیاووش در تضاد میان بصیرت انسان آگاه با دنیائى ظالم و غیر قابل درک است که سرانجام با ریخته شدن خون او، در گوشه‏اى از این جهان حل مى‏شود. مردى دلیر که مرگ را همچون تقدیر مقدر زندگى خویش گردن نهاد و رهائى اندیشه والاى خویش را در کام مرگ جست و کوشید تا به بهاى زندگى خود حقیقت زمانه خود را واقعیت بخشد، براى یک چنین انسانى، دیگر مرگ سرچشمه نیستى نیست، حیاتى است که همچون رودى خروشان، در زندگى دیگران جارى خواهد شد. آن ضرورت سنگدلى که سبب نیستى نیکانى دل‏آگاه مى‏شود، در حقیقت جرثومه‏هاى شکوفائى اندیشه آنان و عوامل مرگ خویش را در جان جهان منتشر ساخته است, چنین باد!داستان فرود، تراژدى بى‏عملى و سست‏عنصرى نیاکان است. فاجعه عدم درک لحظه درست تصمیم و عمل از سوى مردانى نیک است که با سکوت و بى‏عملى خویش اجازه مى‏دهند تا فاجعه‏اى دلخراش پیش روى وجدان کرخ شده آنان شکل گیرد.داستان فرود تراژدى خاندان گودرزیان است که غبار لجاج و عناد و غرور حقیر پهلوانى آنچنان دیدگان حقیقت‏بینشان را نابینا مى‏سازد، که نه تنها در لحظه تکوین فاجعه کمترین کوششى براى جلوگیرى از وقوع آن به خرج نمى‏دهند، بلکه اسیر گردباد تقدیرى نامبارک، بى‏آنکه خود بدانند، بدل به کوشندگان اصلى تکوین فاجعه مى‏شوند. خاندان گودرزیان به پادافره این« گناه تراژیک» در نبردهاى بعدى میان ایران و توران تاوانى سنگین مى‏پردازند و هفتاد نبیره پسر گودرز در جنگهاى لاون و پشن و... به خاک هلاک مى‏افتند.فرود پسر سیاووش از جریره دختر پیران ویسه است. او با مادرش جریره در انزواى دز کلات جرم که در مرز ایران و توران واقع است، روزگار مى‏گذراند. هنگامى که ایرانیان، به انگیزه کین‏خواهى خون سیاووش آماده حرکت به توران مى‏شوند، کیخسرو به طوس نوذر که به سپهسالارى سپاه ایران برگزیده شده، تأکید مى‏کند که از راه کلات به توران نرود. این نخستین لشکرکشى ایرانیان بلافاصله پس از به تخت سلطنت نشستن کیخسرو است. سپاه ایران به سوى توران مى‏رود و به دوراهى مى‏رسد.طوسى على‏رغم فرمان صریح کیخسرو به بهانه نامساعد بودن راه دیگر، راه کلات جرم را برمى‏گزیند و عجبا که گودرز گشواد خردمند دورنگر و مرد تنگناهاى دشوار حماسه، براى انصراف طوس از پا نهادن به راه فاجعه، تنها به اعتراضى ملایم و کوتاه بسنده مى‏کند و دیگر هیچ! سپاه سرزمین نیکان که مى‏رود تا در نخستین میدان کین‏خواهى سیاووش در عهد شاهى کیخسرو، اهریمنان تورانى را که دستشان به خون شهزاده بیگناه آلوده است به سزاى دژمنشى‏شان بنشانند، خود در همان نخستین مرحله به راه بیداد گام مى‏گذارد .فرود که غبار سپاهى انبوه را بر سینه افق مى‏بیند با مادرش جریره به شور مى‏نشیند و دختر خردمند پیران به پسر هشدار مى‏دهد که با رسیدن سپاه ایران، او بهرام گودرز و زنگه شاوران را که یاران یکدل و همدم پدرش سیاووش بودند، بیابد و راى آنان را براى همراه شدن با ایرانیان به کین‏خواهى پدر به کار بندد. فرود همراه با رایزن خویش تخوار بر ستیغ کوه در کمین سپاه ایران مى‏نشیند. در واقع، اگر چه فرود و سهراب، هیچیک مشاوران شایسته‏اى براى خود برنگزیدند، همچنانکه راهنمائى‏هاى نابخردانه تخوار در داستان فرود و هجیر در رستم و سهراب به شکل‏گیرى گرهگاه تراژیک کمک کرد، لیکن داناى توس هیچگاه نمى‏توانست شخصیت‏هائى مناسب‏تر از تخوار و هجیر براى این مقطع تراژدى زندگى فرود و سهراب بیابد. طوس بر ستیغ کوه دو مرد را مى‏بیند که گوئى به کمین‏دارى لشکر او نشسته‏اند.از میان پهلوانان، داوطلبى مى‏خواهد که بر قله کوه رود، با این فرمان نابخردانه که زنده یا مرده این دو تن باید بى‏درنگ به حضورش آورده شود. بهرام گودرز براى جلوگیرى از شدت برخورد، مى‏رود تا این مهم را به انجام رساند. بهرام به دیدار فرود مى‏شتابد و با همه خرد و فرزانگى که فردوسى به این فرزند گودرز نسبت مى‏دهد، بدترین توصیه ممکن را به فرود مى‏کند و او را از هر کسى که بعد از او به ستیغ کوه مى‏آید، بر حذر مى‏دارد. طوس خشمگین از بهرام و دیگر افراد خاندان گودرزیان، ریونیز و زرسپ داماد و پسر خود را براى آوردن فرود مى‏فرستد. از این پس سیلاب فاجعه از بستر خود خارج مى‏شود و ایرانیان و کلات‏نشینان را در خود فرو مى‏برد. ریونیز و زرسپ یکى پس از دیگرى به تیر فرود از پاى درمى‏آیند و پس از آنکه طوس و گیو نیز با شرمسارى از برابر گشاد بر فرود مى‏گریزند، کژاندیشى و کوته‏بینى طوس، خامى فرود و احساس عدم مسؤولیت گودرزیان سرانجام فاجعه مصیبت‏بار را شکل مى‏دهد. فرود به ضرب شمشیر رهام و بیژن( برادر و پسر گیو) از پاى درمى‏آید و جریره پس از پى کردن اسپان و واداشتن قلعه‏گیان به خودکشى، دز کلات را به آتش مى‏کشد و بر بالین جسد فرزند، شکم خود را با دشنه مى‏شکافد و جان مى‏دهد.تراژدى فرود، با نابودى او و دزنشینان کلات پایان نمى‏یابد. این فاجعه در خویشتن‏کشى بهرام گودرز و شکست‏هاى فضیحت‏بار لشکریان ایران و توران، تداوم دارد. فردوسى در خطبه داستان فرود، نخستین عامل ایجاد فاجعه مرگ فرود را اشتباه فاحش کیخسرو مى‏داند، زیرا او مردى را به سپهسالارى ایران برگزید که بجز سبکسرى و خشک‏مغزى، داغ شکست سخت از او و گودرزیان را بر غرور خویش حمل مى‏کرد. در تعارض فریبرز با کیخسرو براى تصاحب سلطنت، طوس على‏رغم سزاوارى مشهود کیخسرو و اینکه او فرزند سیاووش یعنى والاترین و سزاوارترین شهزاده حماسه است، پرچم پشتیبانى از فریبرز را برافراشت و در واقع فریبرز به تحریک او بر علیه کیخسرو قیام کرد. در این میان اگر صلاحدید کاووس نبود، نبرد میان فریبرز و طوس از یکسو و کیخسرو و خاندان گودرزیان از سوى دیگر، نبرد خانگى گسترده‏اى را اجتناب‏ناپذیر مى‏کرد. پس از شکست فریبرز در دز بهمن و پیروى درخشان کیخسرو و گودرزیان در گشودن دز بهمن، طوس اگر چه به ظاهر با کیخسرو بیعت کرد و بر شاهى او صحنه نهاد، لیکن هیچگاه داغ ننگین این شکست و سخنان درشت گودرز و گیو را در آن هنگامه، از یاد نبرد. در حقیقت هنگامى که سپاه ایران به دوراهى کلات مى‏رسد، در واقع، تصمیم طوس در راندن لشکر به راه کلات على‏رغم فرمان کیخسرو، نه تنها عملى به تسامح نبود، بلکه با توجه به شخصیت او و کینه کهنه‏اش به کیخسرو و گودرزیان، این کار او را بایستى نوعى مبارزه‏جوئى آگاهانه تلقى کرد، که بنابر منش و خلقیات او امرى کاملا طبیعى است. ایراد اساسى در اینجا عمدتا بر گودرزیان وارد است که نه تنها در برابر تصمیم نابخردانه طوس مقاومتى نکردند، بلکه بعدها نیز هنگام درگیرى ایرانیان با فرود، اجازه دادند تا منطق ابلهانه سپهسالار و عناد و لجاج دشمنانه‏اش تعیین‏کننده رفتار و اعمال پهلوانان در برخورد با فرود و دزنشینان باشد.در میان دریغ و حسرتى ژرف که پس از تکوین فاجعه فرود بر گودرزیان حادث مى‏گردد، بهرام فرزند دل‏آگاه گودرز، موقعیتى دردناک‏تر دارد. او که در سراسر لحظه‏هاى اوج درگیرى ایرانیان با فرود اگرچه از عجز و درماندگى خویش در ممانعت از وقوع فاجعه به خشم آمده بود، اما تنها فرد ایرانى بود که خرد و آگاهى‏اش تحت تأثیر هیجانات نبرد و غرور کاذب پهلوانى قرار نگرفت. تضاد موجود در تراژدى فرود ضرورت حاکم بر زندگى نیکانى است که در تنگناى کردار، از اندیشه فرو مى‏مانند و در خلأى اینچنین که خود مى‏آفرینند، دستهاى درستکارشان به زشت‏ترین تباهکاریها آلوده مى‏شود. آیا در منطق حماسه براى زشتکارى نه دژخیمان پلید، بلکه درستکاران و نیکان، چه تقدیرى مقدر است؟ سپاهى از ایران که براى جستن کین سیاووش به سوى کشندگان او مى‏شتابد و در همان نخستین مرحله از روى جنازه فرزند او عبور مى‏کند، بجز شکست‏هاى پى در پى و مفتضحانه امر دیگرى مقدر است؟ تراژدى فرود با نابودى او و کلات‏نشینان کامل نمى‏شود، این فاجعه ادامه منطقى خویش را در درون آشوب‏زده بهرام گودرز پى مى‏گیرد و با مرگ آگاهانه و آمیخته به رمز و راز پسر فرزانه گودرز، ساخت و سازى کامل مى‏یابد.بهرام دیار دیرین سیاووش و همدم و اندوهگسار او در تنگ‏ترین و خطیرترین لحظه‏هاى اندیشه و عمل زندگى شهزاده دلیر بود. او وابسته خاندانى است که تمامى افراد آن سرسپرده فرزند دل‏آگاه کاووس بودند. و هم اینان بودند که در واقعه بر تخت نشاندن فرزند سیاووش یعنى کیخسرو، نقشى قاطع بازى کردند. با همه اینها اکنون در این موضع از حماسه گودرزیان به گناه بزرگ مرگ فرود مأخوذند و اگر برخى از آنان آنچنان که باید بازبسته خرد و دل‏آگاهى و نام و ننگ نیستند، اما در میان آنان مردى فرزانه هست تا به تنهائى بار سنگین گناه همه آنان را بر گرده وجدان خویش حمل کند و به بهاى زندگى خویش نام و ننگ به باد رفته در ویرانه‏هاى کلات را به خاندان خود بازگرداند.ادبار مرگ فرود از این پس در همه جنگهاى کین‏خواهى سیاووش، همچون شئامتى مقدر بر فراز سر ایرانیان برافراشته مى‏ماند و شکست‏ها و هزیمت‏هاى مداوم و تلخ پادافره کژروى آنان در فاجعه کلات است. در یکى از همین میدانهاى نبرد است که بهرام گودرز به پایان سرنوشت خویش مى‏رسد و کوله‏بار دردها و تشویشهاى استخوان‏سوز درون را، همراه با زندگى خود بر زمین مى‏نهد. در شب آرام نبردى صعب که طبق معمول با شکست و هزیمت فضیحت‏بار ایرانیان به پایان مى‏رسد، تازیانه بهرام- خواسته یا ناخواسته او؟- در میدان نبرد میان کشتگان بر جاى مى‏ماند و بهرام عزم خود را براى جستجوى شبانه تازیانه با پدرش گودرز و برادرش گیو در میان مى‏نهد.اما، اینان کجااند و بصیرت مردى که تقدیر سنگین همه آنان را بر گرده وظیفه خویش حمل مى‏کند، در کجاست؟ اگر چنین نبود، آیا گیو براى انصراف بهرام سخن از 7 تازیانه سیمین و زرین و... به میان مى‏آورد؟ بهرام در پاسخ گودرز و گیو که او را از رفتن به میدان نبردى که اکنون در قلمرو سپاه دشمن است بر حذر مى‏دارند، نام و ننگ را بهانه جستجوى تازیانه قلمداد مى‏کند, بهانه‏اى که براى گودرز و گیو تا اندازه‏اى دریافتنى است. این بهانه اگر بیان همه دلمشغولیها و اندوهان ژرف مردى فرزانه و دلیر نباشد، بارى حرفى چندان به گزافه هم نیست. با این تفاوت که گوهر نام بهرام و همه خاندان گودرزیان، در واقع نه در اینجا، بلکه در میان ویرانه سوخته و به ماتم آرمیده دز کلات بر جاى مانده است! انگیزه‏هاى این مایه اندوه و این قدر دلمشغولى و تشویش استخوان‏سوز را آیا گیو و گودرز در مى‏یابند؟ آیا بهرام مى‏تواند به پدر و برادرش بفهماند که نام و ننگ و حیثیت پهلوانى را دیگر به پشیزى برنمى‏دارد؟ مى‏تواند بگوید که آرامش درون درمانده او به گذر از گدارهائى صعب‏تر از نام و ننگ نیاز دارد؟ فاجعه جان‏شکار مرگ فرود و جریره- که او در تکوین آن کمترین گناهى نداشت- همچون چیزى چسبناک به روحش چسبیده و او احساس مى‏کند که تنها مرگ مى‏تواند این زایده یکى شده با زندگى‏اش را، از ذهن او جدا کند. در طنین گامهاى بهرام به سوى تازیانه و در واقع به سوى مرگ نه انگیزه‏اى عارفانه نهفته است و نه او از به سوى تازیانه و در واقع به سوى مرگ نه انگیزه‏اى عارفانه نهفته است و نه او از زیستن در پهنه فراخ باز حماسه دلزده شده است. او نیز مانند هر پهلوان حماسى دیگر پا بر زمین سخت استوار دارد و زندگى از دید او پلى به سوى جهان دیگر نیست. بهرام نیز همچون هر پهلوان دیگر شاهنامه، و بویژه رستم، دوستدار شکار و شراب و عشق است.زندگى با همه مواهب طبیعى و زیبائیهاى ملموس براى انسانى اینچنین، سخت دوست‏داشتنى و جاذب است. و اصلا همین پیوند او به زندگى و مواهب طبیعى آنست که درد بهرام را عمیق‏تر و گامهاى او را به سوى مرگ اندوهبارتر جلوه مى‏دهد .اگر به تأویل برخى از شاهنامه‏شناسان تازیانه را نمادى از نام بگیریم که خاندان گودرزیان به سبب آلوده شدن به گناه مرگ فرود، آن را از دست داده‏اند و بهرام مى‏کوشد با بازیافتن و بازگرداندن آن نام و ننگ گمشده خود و خاندان خود را بازآورد، در این صورت چگونه است که وقتى تازیانه را مى‏یابد و با فرصت مناسبى که دارد به آسانى مى‏تواند بازگردد، به شکلى کاملا غیر طبیعى آنقدر در میدان نبرد مى‏ماند و انتظار مى‏کشد تا سرانجام به پایان سرنوشت خویش مى‏رسد؟ این درنگ و بویژه انتظار در شاهنامه در سه مورد به صراحت عنوان شده است. به اعتقاد من تازیانه، از دید بهرام و به طریق اولى فردوسى نمادى از نام نیست بلکه بهانه مرگ است. مرگى خود خواسته که به تعبیر دقیق‏تر مى‏توان نام خویشتن‏کشى بدان داد. او از پس فاجعه فرود، یعنى از لحظه احساس خطا تا مرگ، دیگر به زندگى تعلق نداشت, در این برهه زمانى زندگى براى او همچون برزخى است که زنده بودن آدمى فقط صرف اندیشیدن براى یافتن معقول‏ترین و بهترین شیوه مرگ مى‏شود. از کلام فرود تا اینجا در آستانه مرگ، پسر دلیر گودرز دیگر در چارچوب زندگى نمى‏گنجد و حیات در چشمهاى او دیگر آن جلا و درخشندگى گذشته را ندارد. آتشى که دز کلات را به خاکستر بدل کرد، چشمه روشن زندگى او را نیز یکسره سیاه کرده است.تراژدى زندگى بهرام در انتخاب مرگى آگاهانه است. جستجوى تازیانه و یافتن آن و سرانجام درنگ و انتظارى جان‏فرسا در میدان نبرد براى فراز آمدن مرگ، خویشتن‏کشى اندوهبار مردى است که بصیرت انسانى او جز در مرگ راه دیگرى براى رهائى نمى‏یابد! نویسنده: استاد مهدى قریب‏‏‏ منبع قسمت اول منبع قسمت دوم منبع قسمت سوم
  18. در جستجوى مهرآمیز سهراب براى یافتن پدر نامدار و دلیرش، بجز عشق و عاطف فرزندى انگیزه دیگرى هم هست، که این انگیزه در واقع آب در خوابگه نوشخواران ایرانى و تورانى مى‏افگند و آنان على‏رغم تضادهاى موجود میان خویش، براى اولین و آخرین بار در فصل حماسى شاهنامه، کنار هم مى‏ایستند. نظام هستى از دید این کودک دلیر که گوئى نه چهارده بلکه هزار سال زیسته است، نظامى بهنجار و انسانى نیست.وقتى مى‏توان با زدودن مرزها جنگ و خونریزى را براى همیشه ریشه‏کن کرد و در این پهنه نوین، نه پدر بلکه انسانى را که تبلور پهلوانى و دلیرى و رادمردى است بر سریر فرمانروائى نشاند، چگونه مى‏توان به بى‏عملى روى آورد و یک چنین اندیشه‏اى را با جوهر عمل صیقل نداد؟ پس، در جستجوى سهراب براى یافتن رستم، عشق به پدر و اعتقاد به آرمان والاى استقرار نظم نو، با یکدیگر جفت مى‏شود و در وجود رستم به وحدت مى‏رسد. به نظر مى‏رسد که مآخذ برخى از داستانهاى شاهنامه مانند« رستم و سهراب» و« بیژن و منیژه» را باید جدا از منابع کهن مزدیسنا، زروانى و... جستجو کرد. چرا که فى‏المثل روابط حاکم بر داستان رستم و سهراب فردوسى حتى به لحاظ کلى نیز با تم اساسى حاکم بر بخش پهلوانى شاهنامه، ارتباط مضمونى و فکرى ندارد. و چنانچه پیش‏تر هم آمد، فردوسى در میان انبوه مآخذ کهن کتبى و شفاهى که در دسترس او بوده به گزینشى بر حسب مقصود دست زده و هر داستان یا روایت را بر مبناى معیارهاى فکرى خود گزینش و بازآفرینى کرده است. همچنانکه در داستان رستم و سهراب از تجسم حماسى تضاد میان دو بن خیر و شر در نظام فکرى باستانى مآخذ اصلى منظومه، اثرى نیست و عناصر و اجزاء و آدمهاى دو جبهه متخاصم، در مواضع مفهومى دیگرى قرار دارند. یعنى جدا از جبهه‏بندى ظاهرى موجود در رستم و سهراب، تضاد اصلى میان ایرانیان و تورانیان از یکسو و سهراب و تهمینه از سوى دیگر است. این صف‏بندى به اعتقاد من از سوى فردوسى آگاهانه صورت گرفته و شاعر در غمنامه رستم و سهراب مى‏خواهد نشان دهد که معیارهاى اعتقادى و اخلاقى او بسى فراتر از همه آن ارزشهاى والاى سرزمینى است, ارزشهائى که تعالى آن در شخصیت به ظاهر بى‏نقص رستم تبلور حماسى یافته است.چنین است که در داستان رستم و سهراب، رستم جهان‏پهلوان محبوب فردوسى و مرد آرمانهاى حماسى شده انسان تاریخ، در نیمه‏راه پرش بلند اندیشه بى‏باک و بینش ژرف و انسانى خالق خویش وامى‏ماند و نقصانهاى موجود در هویت خود را به مثابه وجود نقص در کمال ارزشهاى انسان سرزمینى، عریان مى‏سازد. رستم و سهراب، در واقع، پلاتفرم نهائى و تبلور حماسى اندیشه‏هاى فلسفى و اجتماعى انسان اندیشمندى است که از رسدگاه قرن چهارم هجرى، انسانیت بشر امروز و فردا را مخاطب قرار مى‏دهد. فردوسى در قالب عشق بزرگ و اراده مردانه تهمینه و در هیأت اندیشه و عاطفه نوجوان دلیر او، ارزشهاى زمینى را مى‏نمایاند و روابط موجود در عشقى بزرگ و اندیشه‏اى والا را بر روابط و ارزشهاى حماسه تحمیل مى‏کند. گرهگاه تراژیک و فاجعه‏بار موجود در داستان رستم و سهراب، در واقع، برآیند پیچیده و تو در توى جامعه‏اى است که منافع ناهمساز آدمهاى محصور در قشر و طبقه وقتى در شرایط معارض مى‏افتد، اى بسا پدر به روى پسر شمشیر مى‏کشد و مظلومان ناآگاه در ضرورت قوانین سنگدل آن با یکدیگر به ستیز مى‏ایستند. تضاد موجود در نبرد رستم با سهراب، تضاد میان حقیقت سرزمینى رستم با حقیقت زمینى سهراب است.تهمینه و سهراب، به نیروى عشق مى‏کوشند تقدیر موجود را در هم شکنند و تقدیرى دیگر که سرنوشت فردى خود آنان نیز باز بسته آنست، حاکم کنند. سهراب براى عملى کردن اندیشه بزرگ خویش به جستجوى پدر مى‏شتابد و در این جستجو به مرگ مى‏رسد:« چون امید نیکوئى داشتم بدى آمد, چون انتظار نور کشیدم، ظلمت رسید.» سهراب خود پاره‏اى از آن عشق شعله‏ورى است که از جان پرشرار تهمینه جدا شده و به سوى رستم مى‏شتابد, شهابى است که در شتاب خویش خاکستر مى‏شود. تهمینه نیز مانند« دیونیزوس» (susynoiD)در اساطیر یونان است که فرزند او( پرومته) از خاکستر شعله‏ور جسم او تولد مى‏یابد. در قلب سهراب عشق به آئینى نو و عشق به پدرى دلیر و رادمرد، تبدیل به عنصرى واحد مى‏شود و همچون نیروئى سرکش او را به سوى مرگ مى‏برد. در ضرورت حاکم بر زندگى ایران و توران، سهراب جز مرگ تقدیر دیگرى ندارد. او که مى‏کوشد حقیقت زمینى خود را با حقیقت سرزمینى رستم آشتى دهد، به دست پدرى کشته مى‏شود، که خود، بخشى عمده از هدف پسر را تشکیل مى‏داده است. تراژدى زندگى رستم و سهراب و تهمینه، فاجعه زندگى انسانهائى والا و نیک است که زیر پاى مصلحتى بیرحم و بیگانه با آنان قربانى مى‏شوند. و در این میان سنگین‏ترین و مهیب‏ترین مصیبت حماسه مى‏بایست بر گرده انسانى آوار شود، که تواناترین انسان زمانه خویش است.وقتى بصیرت آدمى در نفرت از واقعیت زشت و پلشتى زندگى پیرامون خویش، به اعتراض برمى‏خیزد، وقتى قهرمان تراژدى مى‏کوشد ضمن حفظ اصالت انسانى و ارزشهاى والاى زندگى واقعیت نابهنجار را نفى کند, اینجاست که گام به میدان سرنوشت نهاده و به تنهائى تقدیر سنگین همه بشریت را بر دوش وظیفه خود نهاده است.تراژدى زندگى سیاووش، غمنامه دیگرى است که چون نگینى درخشان بر تارک حماسه بزرگ فردوسى مى‏درخشد. سیاووش شهزاده دلیر ایرانى پسر کاووس پادشاه ایران است. کاووس پسر را از کودکى به رستم مى‏سپارد تا او را به سیستان برد و در مکتب والاى خویش، به او آئین آزادگى، نبرد، شکار و ادب نشست و برخاست بیاموزد. هفت سال مى‏گذرد. سیاووش به درگاه پدر بازمى‏گردد، در حالى که در کمال جسم و جان یگانه زمانه خویش است. تقدیر دردناک و رنج گدازان زندگى کوتاه این شهزاده نیز ریشه در خوبروئى و پاکى او دارد, چرا که سوداوه دختر شاه هاماران و سوگلى کاووس که او نیز مظهر زیبایى اغواگرانه زن است دل به عشق او مى‏سپارد و او در این سوداى بى‏تمیز و ناپاک تا مرز توطئه و رسوائى پیش مى‏رود.تمهیدات شاهبانوى وسوسه‏گر در شهزاده دلیر و پاک درنمى‏گیرد و زن تحقیر شده فغان رسوائى خویش را بر سر کوى و برزن مى‏برد. کاووس سبک مغز با اینکه به بى‏گناهى پسر باور دارد، اما مقهور عشق پیرانه به سوگلى دلرباى خویش مانند همه بزدلان تاریخ، نمى‏داند چه کند. سرانجام سیاووش به تن خویش داوطلب مى‏شود تا پاکى تن و جان را در آتش پاک آزمایش کند، چرا که بنابر باورى کهن مى‏داند که آتش در پاکان درنمى‏گیرد. پس در مراسمى بآئین سوار بر اسپى سپید در خرمن آتش فرو مى‏رود و سربلند و بى‏زیان به درمى‏آید. کاووس ناگزیر فرمان مى‏دهد تا شاهبانوى زیانکار را به جزاى زشت‏کاریش برسانند، اما، سیاووش که به سوداى پیرانه عشق پدر و طبیعت نااستوار و هوسکار او آگاهى دارد، از این کار بازش مى‏دارد. از این پس بر عشق و هوس شاهبانوى رسوا و تحقیر شده، کینه نیز افزوده شده است. سیاووش براى رهائى از دسیسه‏هاى نامادر، داوطلب جنگ با افراسیاب مى‏شود که در این زمان از جیحون، مرز دو کشور، پیش‏تر آمده است. کاووس مى‏پذیرد و فرزند دلاور را به همراهى رستم به میدان جنگ مى‏فرستد. افراسیاب به هزیمت عقب مى‏نشیند و سیاووش براى پدر فتح‏نامه مى‏فرستد. شاه توران در پى گرد کردن سپاه است که خوابى هولناک او را برمى‏آشوباند و به سیاووش پیشنهاد صلح مى‏کند و براى تضمین پیمان آشتى مى‏پذیرد که صد تن از پیوستگان خود را به گروگان در اختیار سیاووش بگذارد. سیاووش مى‏پذیرد و پیمان صلح بسته مى‏شود. اما کاووس تنگ‏مایه و خشک‏سر هوسى نو در سر دارد به پسر نامه‏اى مى‏نویسد و از او مى‏خواهد جنگ با افراسیاب را از سر بگیرد و گروگانها را به درگاه فرستد تا کشته شوند. اما، در نظام فکرى شهزاده دلیر و دست‏پرورده رستم، از پیمان‏شکنى بزرگتر گناهى نیست. بر فرمان کاووس گردن نمى‏نهد و چون در وطنش سبک‏مغزى پدر و وسوسه ناپاک سوداوه همچون ورطه‏اى سیاه، تباهى هستى او را انتظار مى‏کشند، بناچار از افراسیاب اجازه مى‏خواهد از توران بگذرد تا شاید بتواند در انزواى گوشه‏اى از جهان آرامشى را که در جستجوى آنست بیابد. لیکن سرنوشت دردناک زندگى شهزاده نیک‏اندیش جز این رقم خورده است. افراسیاب از او دعوت مى‏کند همچون میهمانى عالیقدر بر او و تورانیان منت نهد و به توران بیاید و سیاووش هم ناگزیر مى‏پذیرد. در سرزمین توران نخست با جریره دختر پیران و سپس با فرى‏گیس دختر افراسیاب پیمان زناشوئى مى‏بندند و مى‏اندیشد آن زندگى سرشار از مسالمتى را که مى‏جسته، سرانجام به دست آورده است. لیکن تارهاى توطئه‏اى دیگر، این بار از سوى گرسیوز برادر بداندیش و تبهکار افراسیاب بر گرد زندگى او تنیده مى‏شود. تفتین گرسیوز سرانجام در شاه توران اثر مى‏کند و او على‏رغم توصیه‏هاى وزیر نیک‏اندیش خود پیران، سیاووش را مى‏کشد. داستان سیاووش به روایت فردوسى در اینجا پایان مى‏یابد. لیکن خونى که در سرزمین توران به زمین ریخته مى‏شود، انگیزه کین‏خواهى ایرانیان و آغاز دوران جدید نبردهاى ایران و توران مى‏شود.سیاووش شهزاده دلاور و ناکام، نفس خلوص و پاکى جان و توانائى و زیبائى جسم است. انسانى است با خردى همه آگاه که مى‏کوشد وفادارى به آرمانهاى مردانه و والایش را به شکلى مطلق پاس دارد. معصومیت و پاکى او با واقعیت‏هاى پیرامونش در تضاد است. او از لحظه‏اى که مى‏بالد و به بالا و سال رشید و دلاور و به اندیشه خردمند و فرزانه مى‏شود، هستى‏اش در خم چنبر زمانه زیر فشار ضرورتى بیرحم و ویرانگر بتدریج فرسوده و خرد مى‏شود. سیاووش در زمانه‏اى مى‏زید که بدان تعلق ندارد.شرف مردانه‏اش در حرمسراى رسوا و آلوده کاووس بى‏معنا مى‏نماید و اندیشه سیاسى و صلح‏طلبى پایدارش در عهدى که آفاق زمانه از وحشت خون و جنگ سرسام گرفته است، براى ابناى زمانه او حتى براى نزدیکترین یاران همدلش بهرام گودرز و زنگه شاوران قابل درک نیست. منش سودائى و جان بردبار و مسالمت‏جویش، با خواسته پلشت سوداوه و سبکسرى و تهى‏مغزى پیرانه پدر در تضادى آشتى‏ناپذیر قرار دارد.دست‏پرورده دلاور رستم، بیهوده مى‏پندارد که مى‏تواند منش پاک و خردمندى ژرف خویش را با جامعه‏اى بسته و دشمن‏خو آشتى دهد.
  19. مى‏توان گفت که روایات و قصه‏هاى کهن بویژه شفاهى، از بدو تولد به مقدار زیاد عرصه همان ستیزه‏ها و تعارضاتى بوده است که در زندگى واقعى به اشکال مختلف وجود داشته و انعکاس آن به شکل مستقیم و غیر مستقیم، مشخص و مبهم در روابط حاکم بر عناصر فکرى و آئینى روایت مشهود است. در نتیجه منابع و مآخذ کهن شفاهى و کتبى که به انحاء مختلف مورد استفاده فردوسى قرار گرفته، نمى‏تواند از تأثیر غرائض و خواسته‏هاى قشر برگزیده جامعه ساسانى و بویژه موبدان، هیربدان و دبیران که قشر باسواد جامعه را تشکیل مى‏داده‏اند، برکنار مانده باشد. این پدیده‏اى کاملا طبیعى است چرا که وقتى گروههاى متعارض اجتماعى در مسیر تکامل تاریخ با یکدیگر در تضاد منافع و مصالح قرار دارند، چگونه ممکن است مضامین روایات و داستانهاى مختلف، بدون کمترین دستخوردگى‏هائى از این نوع، به دست فردوسى رسیده باشد؟ وجود چندگانگى در زندگى و آئین مزدک و مانى و تفاوت میان گیومرث، کاووس، گشتاسب، جاماسب، اسکندر و حتى رستم در روایات ملى و دینى گواه این حقیقت تاریخى است. بنابراین دور نیست اگر بگوئیم مسأله مثبت بودن شخصیت اسفندیار و توجیه اعمال گشتاسب، جاماسب و دیگران در داستان رستم و اسفندیار کمترین سنخیتى با خواسته‏هاى مردم عادى که به هر حال رستم از دیرباز تجسم آمال آنان بوده است، ندارد. « نولدکه» مى‏نویسد« از رستم که بزرگترین پهلوان شاهنامه است و از پدرش زال یا دستان در اوستا اسمى برده نمى‏شود» سپس ادامه مى‏دهد« اشپیگل گمان مى‏کند که مؤلفین اوستا او را خوب مى‏شناخته‏اند و عمدا از لحاظ آنکه رفتار او به دلخواه موبدان نبوده است، از او اسمى نمى‏برند» و آنگاه با رد نظر« اشپیگل» به این نتیجه‏گیرى نادرست مى‏رسد:« چنانچه مدونین نوشته‏هاى مقدس رستم را از جمله پیروان زردشت نمى‏دانستند، مى‏توانستند او را بد قلمداد کنند» . ظاهرا« نولدکه» نمى‏تواند درک کند که« رستم تا چه حد با روح و ذهن قوم ایرانى آمیخته است و چگونه آرمانهاى مردم این خاک، در او متشکل شده است. او مزدک نیست که تسلط فرهنگى و سیاسى موبدان، بتواند او را نیز به صورت نامطلوبى براى جامعه درآورد». لیکن تدوین‏کنندگان روایات کهن حماسى و اساطیرى در زمان ساسانیان یعنى« کاست» موبدان و هیربدان و دبیران، تا آنجا که توانائى داشتند، کوشیدند خواسته‏ها و غرائض خود را در روایات مربوط به نبرد رستم با اسفندیار وارد سازند، اما چنانکه آمد به سبب محبوبیت رستم در میان توده مردم و معین بودن نتیجه نبرد او با اسفندیار نتوانستند چارچوب اصلى تفکر و پایان‏بندى نهائى آن را مخدوش سازند .تأکید بر ادبار این جهانى و آن جهانى کشنده اسفندیار و شوم‏پى بودن خون او براى کشنده و خاندانش و نیز ناله‏ها و التماس‏هاى ضد حماسى رستم براى انصراف شهزاده روئین‏تن از نبرد، ظاهرا زره‏هاى روئین دیگرى است که به دینان و اشرافیت ساسانى براى تثبیت موقعیت اسفندیار و ایجاد تعادل در روایت مرگ او، به تن این داستان پوشانده‏اند. اما، فردوسى در بازآفرینى نبرد رستم با اسفندیار، این مفاهیم و عناصر فکرى تحمیل شده بر روایت اصلى را با چنان زیرکى و هنرمندى در روابط داستان خود گنجانده است که اینها حتى شهامت و شجاعت رستم را برجستگى و جلاى بیشترى بخشیده است.در جاى جاى منظومه رستم و اسفندیار، تسلط شیوه تفکر« کاست» موبدان و قشر بالاى اشرافیت عصر ساسانى و فشار آن بر روابط حماسه آنچنان زیاد است که حتى رستم براى پرهیز از ریختن خون اسفندیار، حاضر مى‏شود به شگفت‏آورترین و در عین حال غیر حماسى‏ترین اعمال دست بزند. وقتى« مهرنوش» و« نوش‏آذر» پسران اسفندیار به دست« زواره» و« فرامرز» کشته مى‏شوند و خبر آن به اسفندیار مى‏رسد, رستم حاضر مى‏شود برادرش زواره و فرزند محبوبش فرامرز را براى کین‏خواهى در اختیار شهزاده روئین‏تن قرار دهد، که این پیشنهاد به شکل زننده و موهنى از سوى اسفندیار رد مى‏شود. این کردار غیر پهلوانى نه تنها با شخصیت رستم بیگانه است و با اعمال او در هیچ کجاى شاهنامه همخوانى ندارد، بلکه ما به تکرار دقیقا خلاف این شیوه رفتار را از جهان پهلوان مشاهده مى‏کنیم. براى مثال در فصل کاموس کشانى شاهنامه، کشته شدن الواى زابلى که خدمتگزار و نیزه‏دار رستم بوده، آنچنان رستم را به خشم و غضب دچار مى‏کند که او على‏رغم روال داستان و مصلحت جنگ در آن مقطع، به تن خویش به میدان نبرد مى‏شتابد و کشنده الوا، یعنى کاموس را به خم کمند اسیر مى‏کند و او را به دست ایرانیان مى‏سپارد تا به بدترین شکل ممکن هلاکش سازند( 5 205- 206). یا چنانکه مى‏دانیم رسیدن خبر کشته شدن دلخراش سیاووش در توران، چنان پهلوان دلاور را به خشم مى‏آورد که پیش چشمهاى بیم‏خورده و منفعل کاووس شهبانوى محبوب او را از موى سر مى‏گیرد و از حرم به در مى‏آورد و در راه با خنجر به دو نیمه‏اش مى‏کند. و کاووس جرأت کمترین حرکت و اعتراض را ندارد( سیاووش ص 151). بدین ترتیب چگونه ممکن است به سبب کشته شدن دو تن متجاوز که با انگیزه‏اى نامردمى و غیر انسانى به سرزمین او آمده و در میدان جنگ به آئین و به شکلى مردانه کشته شده‏اند، رستم راضى شود برادر دلیر و فرزند محبوبش را که بخشى مهم از اعتبار و آبروى او و خاندان پهلوانى‏اش، باز بسته آنان است، به مردى تسلیم کند که بنابر هدفى که دارد بزرگترین و مهیب‏ترین دشمن او در سراسر زندگى طولانى‏اش مى‏باشد؟!در داستان رستم و اسفندیار، رستم نه پیرو آئین نوینى است که زردشت پیام‏آور آن و اسفندیار پهلوان و جهادگرش مى‏باشد و نه آنچنانکه باید به سزاوارى گشتاسپ و خاندان او براى سلطنت نظر مساعدى دارد. مى‏دانیم که در واپسین ابیات بخش پهلوانى شاهنامه، هنگامى که کیخسرو مى‏خواهد لهراسب را براى جانشینى خود معرفى کند، زال و رستم خشمگین مى‏شوند و با کلماتى درشت این گزینش ناصواب را رد مى‏کنند.فقط زمانى، آنهم به اکراه، با لهراسب بیعت مى‏کنند که کیخسرو و پادشاه محبوب سلاله پهلوانى سیستان، بر گزینش خود تأکید مى‏کند و دلایل سزاوارى لهراسب را براى پادشاهى برمى‏شمرد( ج 5 ص 409 و 410). بعد از این مرحله یعنى از زمان آغاز پادشاهى لهراسب تا عهد گشتاسپ که روند موضوعى شاهنامه توالى منطقى خود را از دست مى‏دهد و وارد برزخ مفاهیم درهم‏آمیخته حماسى و تاریخى و اساطیرى مى‏شود، نوعى سردى آمیخته به خصومت در مناسبات میان خاندان پهلوانى سیستان و دربار گشتاسپ به وجود مى‏آید و رستم از مدار اندیشگى حماسه خارج مى‏شود. از اینجا به بعد دیگر خویشکارى رستم که تبلور آرمانهاى غیر دینى قومى است، نقش تعیین‏کننده و قاطع خود را در روابط حاکم بر جنگ و سیاست جامعه ایرانى از دست مى‏دهد و جهان پهلوانى ایران در قالب هویت دوگانه مذهبى و پهلوانى اسفندیار وارد مدار تفکر حماسه مى‏شود. به تأویل دیگر، هنگامى که اسفندیار براى به بند کشیدن رستم رهسپار سیستان مى‏شود، رستم پهلوانى پیر است که نقش او اگر چه ظاهرا در متن کردارهاى پهلوانى حماسه پایان یافته، اما، موجودیت او با آن حیثیت عظیم پهلوانى و گذشته مشحون از افتخار، خود نافى آئین نوین زردشت، سلطنت گشتاسپ و پهلوانى اسفندیار است. در حقیقت، شرط تداوم و تسلط دین و سلطنت گشتاسپ و خویشکارى دینى و پهلوانى اسفندیار با کشتن رستم حاصل نمى‏شود، بلکه این خواسته فقط با به لجن کشیده شدن تفکر پهلوانى حماسه، عملى مى‏گردد. بند کردن رستم و بردن او به حضور گشتاسپ در واقع مى‏تواند تأییدى بزرگ باشد بر نظمى نو که پایه‏هاى اصلى آن بر دین و پادشاهى استوار است. « کویاجى» معتقد است که در دوران ساسانى، در زمان بازسازى و تدوین حماسه‏هاى دینى و روایات ملى بسیار کهن، انبوه روایات با وجود تداخل و پیوستگى عناصر و اجزاء فکرى آن با یکدیگر، چون دو جریان جدا، ساخته و پرداخته شدند.با تأکید بر این نظریه که در روند حرکت روایات و اخبار کهن، امرى طبیعى و قانونمند است، باید گفت که« کویاجى» به تأثیر خواسته‏ها و آمال اقشار فرادست و فرودست جامعه در عناصر فکرى و حتى داستانى روایات و اخبار کهن در مسیر حرکت طولانى این پدیده‏ها کمترین اشاره‏اى نکرده است. داستان رستم و اسفندیار مثال مشخصى از این لون دستخوردگى‏هاى تاریخى است. این داستان ضمن برخوردارى از نوعى انسجام و وحدت داستانى، داراى مفاهیمى است که هر یک باز بسته مفاهیم کلى‏ترى است که مى‏بایست آن را بیرون از چارچوب سبکى و فکرى داستان جستجو کرد. مهم‏ترین و کنایه‏آمیزترین این مفاهیم، مسأله روئین‏تنى اسفندیار و راز چگونگى روئین‏تن شدن اوست. در واقع، کیفیت روئین شدن تن اسفندیار که در نسبت با کلیت مضمونى داستان رستم و اسفندیار، جزء محسوب مى‏شود، بیرون از روابط حاکم بر این روایت، خود کلیتى را تشکیل مى‏دهد که در مناسبات میان اجزاء و عناصر درونى آن، تعارضاتى آشکار و پرکنایه وجود دارد, تضادهائى که خود باز بسته همان تعارض بنیادى در مآخذ کهن داستان رستم و اسفندیار با نوع بینشى دینى« کاست» موبدان در عهد ساسانیان است. در میان روایات متعددى که درباره چگونگى روئینه شدن جسم اسفندیار وجود دارد، روایت فرو رفتن او در چشمه مقدس به راهنمائى زردشت، بیشتر با منطق روئین‏تنى و بى‏مرگى در نظام اعتقادى کهن از یکسو و واقعیت محتوم مرگ از سوى دیگر همخوانى دارد. اسفندیار به توصیه زردشت در چشمه مقدس فرو مى‏رود. زردشت به او تأکید مى‏کند که هنگام فرو رفتن در آب به هیچ وجه نباید چشمهایش را ببندد، لیکن ترس غریزى از آب، سبب مى‏شود تا او ناخودآگاه، چشمهایش را ببندد. در نتیجه تمام اندامش روئینه مى‏شود مگر چشمهایش. ترس غریزى و نابخود از آب، مایعى که منشأ حیات و سبب تداوم زندگى است، اما در ارتباط با اسفندیار نقشى دوگانه مى‏یابد، یعنى هم او را روئین‏تن مى‏کند و هم آسیب‏پذیر.در واقع، چگونگى روئین‏تن شدن اسفندیار در مقایسه با کیفیت روئینه شدن پهلوانان اساطیرى و حماسى ملل دیگر، مفهومى عمیق‏تر و کنایه‏آمیزتر دارد. زیرا چشم مهمترین عضو بدن انسان و واسطه اصلى با جهان عینى و واقعیت خارج است. در کیفیت زخم‏پذیرى چشم اسفندیار سیطره محتوم واقعیت بر تخیل دیده مى‏شود. اسفندیار هنگامى که چشمهایش را مى‏بندد از جهان واقعى فاصله مى‏گیرد و وارد دنیاى تخیل و آرزو مى‏شود. در پس پلکهاى فروبسته شهزاده روئین‏تن تاریکى جهان تخیل حکمفرماست با قوانین خاص خود. در چنین دنیائى بى‏مرگى و روئین‏تنى امرى ممکن و شدنى است. لیکن هنگامى که اسفندیار چشمهایش را مى‏گشاید به عینیت هستى و جهان اشیاء مى‏آید و در این جهان واقعى روئین‏تنى و بى‏مرگى امرى ناممکن است. بدین ترتیب آب على‏رغم خواسته زردشت و گشتاسپیان براى اسفندیار منشأ زندگى نیست، لیکن براى بشر عادى زمینى باز هم عامل حیات و تداوم زندگى مى‏گردد.آب، گیاه، حیوان و وقوف و تجربه متراکم بشر خاکى دست به دست هم مى‏دهند تا رستم یعنى تبلور آرمانهاى والاى بشر خاکى را از گزند افلاکیان برهانند. در داستان رستم و اسفندیار جبهه حق و باطل کاملا تعین دارد. در یکسو سیمرغ به مثابه نماد حیوان و درخت گز به عنوان نماد گیاه و آب بمنزله مایع هستى‏بخش انسان خاکى پشت سر رستم ایستاده‏اند و در سوى دیگر، دین و سلطنت و جادوى جاماسپ دست به دست هم مى‏دهند تا انسانیت حماسه را از گوهر نام تهى سازند. بنابراین اگر مى‏بینیم که اسفندیار در برابر تورانیان، بت‏پرستان، جادو و گرگ و... آسیب‏ناپذیر است، اما در برابر رستم و زال و سیمرغ شکننده و مرگ‏پذیر, رمز و راز آن را باید در آن حقیقتى جست که گاه در کنار او قرار دارد و گاه در برابرش. اینجا در برابر رستم، بر زمین سخت جهان واقعى و عینیت خاک یعنى همان عرصه همیشگى کار و پیکار بشر زمینى است که اسفندیار مى‏باید روبروى رستم بایستد تا زره بى‏مرگى افلاکیان- و در واقع حقانیت آسمانى به دینان و گشتاسپیان- در برابر حقیقت انسان زمینى به آزمونى صعب گرفته شود. شهزاده جهادگر زردشت، که مردى کوردل و خشک‏اندیش است، اینجا دیگر نمى‏تواند چشمهایش را بر واقعیت هستى فرو بندد و همین‏جاست که تیر گز زال و سیمرغ به دست رستم راست بر چشمهاى بازش مى‏نشیند، تا یکبار دیگر وحدت دانائى و توانائى انسان حماسه، شکست‏ناپذیرى خود را نشان داده باشد.تضاد موجود در منظومه رستم و اسفندیار فردوسى، حماسه درخشان و ماندنى استاد توس واجد هیچگونه مفهوم تراژیک نیست. نبردى است که خط تمییز حقیقت و باطل در آن کاملا مشخص و معین است. مردى کوردل و شیفته قدرت و پادشاهى که آلت دست پادشاهى تبهکار و ستم‏پیشه است مى‏پندارد که آئین دین و سلطنت او و خاندان او همان حقیقت مطلق تمامى هستى است. او مى‏خواهد با بستن دستهاى درستکار دلیرترین و والاترین انسان حماسه، امید و آرمان خاکیان را در بن‏بست بند درهم شکند.بنابراین نه در عمل رستم یعنى کشتن اسفندیار، مى‏توان کمترین نشانه‏اى از« گناه» یا« خطاى تراژیک» یافت و نه مرگ اسفندیار را مى‏شود مرگى تراژیک قلمداد کرد.کشته شدن اسفندیار به دست رستم، چیرگى حقیقت بر باطل، مظلوم بر ستمگر در ساختار فکرى حماسى تاریخى حاکم بر داستان رستم و اسفندیار فردوسى است.داستان رستم و سهراب، منظومه بسیار درخشان و ماندنى استاد توس را مى‏توان« تراژدى» به معناى دقیق کلمه دانست. هنر شاعر در این داستان پرمایه، خواننده را در بستر جریانى مى‏افگند که او را با شتابى فزاینده به سوى سرانجامى هول‏انگیز و قطعى- نقطه اوج تراژدى- مى‏راند. در رستم و سهراب هیچ عنصرى از داستان از سر تصادف قرار نگرفته و سیر حوادث در حرکت به سوى ضرورتى برگشت‏ناپذیر به فاجعه‏اى خونبار مى‏انجامد که از« اشتباه تراژیک» رادمردترین پهلوان زمانه حادث مى‏گردد. از همان نخستین ضرباهنگ ابیات، ترس و ترحم، دلهره و امید در هم مى‏آمیزد و خصائل متضاد آدمى در زمینه‏اى که هر یک به دیگرى وضوح و برجستگى خاص مى‏بخشد، نفس خواننده را در سینه حبس مى‏کند و او با اینکه از همان نخستین بیت، فرجام فاجعه را مى‏داند، یکدم از دلهره و امید باز نمى‏ایستد، تو گوئى ناظر بیم‏خورده تراژدى رستم و سهراب هر بار با چشمداشت به امیدى ناممکن، واقعه را پى مى‏گیرد و به سرانجام مى‏رساند. در روایت نبرد پدر با پسر، آدمها اگر چه همه، بازیچه تقدیرى شوم و نامبارک هر یک به نوعى در تکوین فاجعه سهم دارند، لیکن پیوند عناصر تراژدى با یکدیگر و اعمال و کردار آدمها همگى، آگاه و ناآگاه، تابع قوانین عینى جامعه‏اى است که مى‏کوشد نظام مستقر خویش را در برابر هر نوع اندیشه نو محفوظ دارد.تهمینه امیرزاده جوان و بس دلرباى سرزمین سمنگان، نیمه‏شبى تاریک با شهامتى مردانه، به بالین مرد رؤیاهاى خویش مى‏رود و خود را بدو تفویض مى‏کند. زندگى و سرنوشت به پاداش این ایثار دلیرانه، نطفه فرزندى دلیر از تبار معشوق را در بطن زن به یادگار مى‏نهد و پس از 9 ماه از تهمینه پسرى جدا مى‏شود که در 12 یا 14 سالگى، به بالا و نیرو، یگانه زمان خویش مى‏گردد و پس از وقوف بر هویت پدرش رستم، براى جستجوى او به سوى ایران مى‏شتابد.سهراب به همراه هومان و بارمان پهلوانان تورانى و لشکرى گران که افراسیاب شاه توران در اجراى نقشه‏ى شوم و تبهکارانه در اختیار او گذاشته، به ایران مى‏رسد. از این پس همه عوامل و تمامى آدمها چه ایرانى و چه تورانى در یک جبهه واحد روبروى سهراب صف‏آرائى مى‏کنند، و مى‏کوشند تا هویت پدر بر پسر مکشوف نگردد.سرانجام سهراب به دشنه کوردلى پدر به خاک مى‏افتد
  20. در واقع،« پرومته» و« رستم» اگر چه هر دو قهرمانان پدیده‏هاى ادبى و هنرى متعلق به زمان و مکانى کاملا متفاوت هستند، لیکن هر دو با شهامت انسانى و شجاعت زمینى خود که به هر حال محدود بوده و در نسبیت قوانین کره خاک- منشأ اصلى پیدائى و نضج این اندیشه و رسوب آن در ذهن آفرینندگان آن- در ضعفها و ناتوانى‏هاى بشر زمینى محاط مى‏باشد، سدى رویاروى ترکتازى سرنوشت مقدر افلاک برمى‏افرازند. قهرمان تراژدى« اشیل» به نام سعادت و نیکبختى انسان و براى به پیش راندن بشر در مسیر تمدن زمینى‏اش، خود را نادیده گرفت و رستم به خاطر پاسدارى از گوهر نام و ننگ که ودیعه آرمانهاى بشر آزاده تاریخ است، نفرین و ادبار ابدى دین بهى را به هیچ گرفت. لیکن« پرومته در زنجیر»« اشیل» تراژدى به معناى واقعى کلمه است، لیکن تضاد موجود در داستان رستم و اسفندیار اگر جاى کشنده با کشته شده، جابه‏جا شود، آنگاه طبیعت تضاد میان رستم و اسفندیار، تراژدى محسوب مى‏گردد و مرگ رستم را مى‏توان از نوع مرگ تراژیک قلمداد کرد. بدیهى است که این تغییر سرشت تضاد، نه به سبب نقش خاص رستم و هویت جهان‏پهلوانى او در حماسه ملى ایران بلکه، در نوع انگیزه‏ها، مفاهیم و سمت‏گیرى فکرى و اعتقادى معینى نهفته است که هر یک از دو هماورد در لحظه برخورد نهائى، حامل نوع خاصى از آن هستند. در واقع نبرد رستم با اسفندیار در این بخش از شاهنامه، حلقه‏اى کاملا مستقل و جدا از سلسله نبردهاى میان خیر و شر( ایران و توران) در بخش پهلوانى منظومه بوده و تعیین‏کننده نهائى حقیقت و باطل در این داستان، روابط حاکم در نظام اعتقادى حماسه است، جدا از منطق فکرى حاکم بر فصل حماسى شاهنامه، که در جاى خود بدان بیشتر خواهم پرداخت.براى تبیین نقطه‏نظرهاى خودم درباره تراژدى و موقعیت‏هاى تراژیک در شاهنامه، عجالتا چهار تراژدى بزرگ شاهنامه را در اینجا بررسى مى‏کنم و براى وضوح تعاریف و مثالها، بناچار، دلایل عدم وجود تضاد تراژیک در یک داستان بزرگ و سوک‏آور را که تا به امروز به تسامح و تساهلى غیر علمى بزرگترین تراژدى شاهنامه قلمداد شده، برمى‏شمرم.داستانهاى رستم و سهراب، سیاووش، فرود و تازیانه بهرام و ماجراى نابودى سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار و کشته شدن فرامرز فرزند محبوب رستم و سرانجام انقراض سلاله پهلوانى حماسه، از عمیق‏ترین مفاهیم تراژیک برخوردار است. در این میان، چنانکه پیش‏تر هم گفتم، بر داستان رستم و اسفندیار، على‏رغم نظر رایج در حوزه خواص، نه تنها نمى‏توان عنوان تراژدى اطلاق کرد، بلکه طبیعت تضاد موجود میان رستم و اسفندیار و مرگ شهزاده روئین‏تن، برآیند طبیعى و منطقى رویاروئى آرمانهاى والاى انسان آزاده حماسه با مفاهیم منفى و ضد انسانى است.ظاهرا، على‏رغم کوشش‏ها و ترفندهاى تدوین‏کنندگان خداینامک‏ها و دیگر روایات دینى و ملى در زمان ساسانیان، در داستان رستم و اسفندیار، سرانجام بینش و آرمان ملى و مردمى حرف خود را بر کرسى مى‏نشاند و تعیین‏کننده روابط حاکم بر داستان و گرهگاه اصلى روایت، نظام اعتقادى حماسه است نه بینش« کاست» موبدان و دبیران و اشرافیت حکومتگر زمان ساسانى.در حوزه پژوهشهاى مربوط به اساطیر و حماسه در دوران معاصر، محققانى که به هر دلیل، آگاه و ناآگاه، داستانهائى مانند رستم و اسفندیار را« تراژدى» آنهم از نوع کم‏نظیر و درخشان آن ارزیابى مى‏کنند و مرگ شهزاده روئین‏تن و جهادگر مقدس زردشت را واجد مضمون تراژیک مى‏پندارند، داورى آنان، مشخصا بر این محور عمده متکى است که مى‏اندیشند در رستم و اسفندیار، خویشکارى دو جناح متخاصم هر دو بحق است و رستم که در نهایت با استعانت از جادوى زال و سیمرغ بر اسفندیار فائق مى‏آید و او را مى‏کشد، مرتکب گناه تراژیک شده است. اینان تصور مى‏کنند که نبرد موجود در داستان رستم و اسفندیار تداوم همان ستیز میان دو مفهوم کلى خیر و شر در نظام فکرى اسطوره است که در سراسر بخش پهلوانى شاهنامه در هیأت نبرد میان ایران و توران مصداق حماسى یافته و در روابط حماسه جاى گرفته است. بنابراین چون هر دو هماورد، که یکى جهان پهلوان محبوب حماسه ملى و دیگرى شهزاده روئین‏تن ایرانى است، در جبهه واحدى قرار دارند, پس نبرد آنان با یکدیگر تضاد میان نیکان تلقى مى‏شود که در نهایت مى‏بایست با« مرگ تراژیک» یکى از دو جنگاور حل شود. لیکن، در واقع، این فصل از شاهنامه به هیچوجه دنباله منطقى بخش پهلوانى شاهنامه نیست و آن را باید به عنوان حلقه زنجیرى تصور کرد که با حلقه‏هاى دیگر زنجیره روابط حاکم بر قسمت حماسى شاهنامه، که با ناپدید شدن کیخسرو پایان مى‏یابد، سنخیتى ندارد و منطق تفکرى که پشت سر این داستان هست جدا از بینش منسجم حاکم بر دو جبهه نیکى و بدى در بخش پهلوانى شاهنامه بوده و بیانگر دو نوع نگرش متضاد به هستى است که این خود ملهم از دو شیوه تفکر متعارض در هسته اصلى منابع کهن این داستان است. به سخن دقیق‏تر، تضاد موجود در داستان رستم و اسفندیار، نشان‏دهنده ستیزى تصادفى در دل جبهه نیکى نیست، بلکه بازتاب آئین‏هاى متضاد در مآخذ کهن خویش است که به سبب جاى نداشتن در توالى منظم‏بخش پهلوانى و تاریخى شاهنامه و عدم ارتباط داستانى و زمانى با این دو بخش، در برزخ مفاهیم تاریخى و اساطیرى، تعادل حماسى خود را از دست مى‏دهد و تعارضات درونى آن عریان مى‏شود. این تعارضات که به هر حال بحق بودن یکى از آنها به معنى باطل بودن دیگرى است، در قالب نبرد رستم و اسفندیار تجسم یافته است. هسته اولیه این داستان و روابط فکرى حاکم بر آن، از دوران بسیار کهن شکل‏گیرى قصه‏هاى حماسى و اساطیرى به عصر جمع‏آورى، بازنگرى و تدوین اوستا و دیگر اساطیر و روایات کهن در زمان ساسانیان رسیده و از صافى نظر و بینش« کاست» مقتدر موبدان زردشتى و اشرافیت ساسانى گذشته است.با اینهمه به نظر مى‏رسد که اینان نتوانستند بر هسته اصلى تفکر و روابط داستانى حاکم بر آن سمت و سوى مورد نظر خود را بدهند، زیرا چنانکه خواهد آمد، در زمان ساسانیان، رستم شخصیتى بسیار مشهور بوده و نبرد او با اسفندیار و نتیجه این نبرد، در میان مردم شهرت داشته است. در منطق فکرى حاکم بر داستان نبرد رستم با اسفندیار فردوسى، آئین زردشت که اسفندیار برجسته‏ترین جهادگر آن است همراه با علائق و مصالح قشر فوقانى جامعه ساسانى، نظام فکرى جبهه اسفندیار، گشتاسب و جاماسپ را تشکیل مى‏دهد و در وظایف و اعمال رستم، زال و سیمرغ، آرمانها و خواسته‏هاى غیر دینى خاندان پهلوانى سیستان، بازآفرینى شده است.مهرداد بهار درباره منابع کهن شاهنامه بر این باور است که:« وجود مطالب حماسى در اوستا و پهلوى و اشاره به وجود« خداى‏نامه» عصر ساسانى، تأیید کهنگى این آثار حماسى است . شاهنامه به گمان من، مبتنى بر کتب زردشتى نیست. هم کتب زردشتى و هم شاهنامه، هر دو مبتنى بر روایات بسیار کهن حماسى‏اند که در طى اعصار دراز به صورتى شفاهى منتقل شده‏اند و از اواخر عصر ساسانى شروع به کتابت آنها شده، ولى مسلما همچنان به صورت شفاهى نیز مى‏زیسته‏اند».به طور کلى، یک روایت یا قصه غیر دینى و یا دینى غیر زردشتى از لحظه پیدائى تا زمانى که در روابط منسجم یک منظومه حماسى اصیل مانند شاهنامه، جا بیفتد، تابع قانونمندى خود ویژه‏اى است. بدین صورت که هسته اصلى و پیام نخستین یک اسطوره یا قصه کهن، در روندى طولانى حیات خود، زیر رسوب علائق، اندیشه‏ها و عناصر مختلف فکرى و آئینى متفاوت و گاه متضاد پنهان مى‏شود، تا آنجا که بعضا تراکم این نوع عناصر و اجزاء حتى در روابط فکرى و سمت‏گیرى اساسى اسطوره یا روایت تأثیر مى‏گذارد.
  21. در داستان عاشقانه آلمانى، مسائل اجتماعى روزگار شاعر( اوائل قرن 13 میلادى) کمترین بازتابى نیافته است، آنچنانکه این اثر مى‏توانست عینا در زمان و اقلیمى دیگر اتفاق بیفتد. در« تریستان و ایزوت» تکوین گرهگاه فاجعه یعنى مرگ دو دلداده، نه نتیجه عمل آنان و عکس‏العمل عناصر مخالف در ضرورت زندگى موجود در قرن سیزدهم میلادى است، بلکه منتجه اسباب و عللى مطلقا تصادفى است که جز در ذهن شاعر در هیچ کجاى دیگر امکان شکل‏گیرى مجدد ندارد. رویدادهاى اصلى و فرعى منظومه آلمانى متشکل از سلسله‏اى از حوادث است که واقعیت‏هاى زندگى کمترین تأثیرى در آن نداشته و عناصر بى‏جان و جاندار جهانى فرا واقعى، در ایجاد بدبختى محتوم و مرگ دردناک قهرمانان مؤثر بوده و تعیین‏کننده نهائى روابط حاکم بر داستان است. در مقابل« شکسپیر» تراژدى‏نویس نامدار عهد رنسانس انگلیس داستان عشق« رومئو و ژولیت» را در متن تضادها و کشمکشهاى فئودالیسم قرون وسطى اروپا خلق کرده و ستیزه‏هاى این دوران پرآشوب در قالب مناسبات خصمانه میان دو خاندان بزرگ فئودال در ایتالیاى آن روزگار، یعنى« کاپولت»( telupaC)و« مونتگیو»( eugatnoM)به برجسته‏ترین شکل منعکس شده است. تضاد عمیق تراژیک موجود در این اثر شکسپیر، بیانگر تضاد آشتى‏ناپذیر میان عشق سوزان و سرشار از معصومیت دو جوان با تعصب پوسیده فئودالیسم قرون وسطى اروپا است که ضرورتا باعث پرپر شدن شکوفه عشقهائى اینچنین مى‏گردد. در زمینى مسموم و آگنده از حشرات مضر، به ضرورت و نه به تصادف، نهال شاداب و بالنده عشق و دوستى نمى‏روید، و آنچه دوام مى‏آورد و مى‏بالد خار بوته کینه و نفاق و دشمنى است. چنین است که مى‏بینیم مرگ رومئو و ژولیت در اثر ماندنى شکسپیر، نتیجه عوامل اتفاقى و به سبب تصادفات موجود در زندگى و تاریخ نیست، بلکه به وجهى قانونمند از سرشت غیر انسانى عصرى ناشى مى‏شود که« شکسپیر» آن را در این اثر ماندنى خود به زیباترین شکل مجسم کرده است.تراژدیهاى« هاملت» و« شاه‏لیر» به لحاظ تم دو اثر اساسا متفاوتى هستند که در چارچوب قوانین عالم حاکم بر طبیعت مقولات تراژیک، هر یک جنبه‏اى خاص از ستیزه‏هاى فاجعه‏بار موجود در روابط زندگى آدمى را منعکس مى‏کنند. « کارآکتر» هاى خصلتا متباین« هاملت» و« شاه لیر» تعبیر عمیقا استتیک شکسپیر از واقعیت‏هاى عینى و ذهنى زمانه‏اش را تبیین مى‏کند. در« هاملت» برخورد تراژیک از تضاد میان خواستى که از لحاظ تاریخى ضرورى است و عدم فعلیت یافتن آن در عمل، حادث مى‏شود، در حالیکه گرهگاه تراژیک نمایشنامه« شاه لیر» از« خطاى تاریخى» و نه« خطاى شخصى» شخصیت‏ها نشأت مى‏گیرد. بنابراین هر دوى این اثر، تراژدى به معنى کامل آن ارزیابى مى‏شود، چرا که با نوعى دید فلسفى و تأملات رنج‏آور درباره زندگى و مسائل اساسى آن و نیز مرگ و ابدیتى که در وراى آن تصور شده، عجین است. فى المثل، تعمیم‏پذیرى عناصر درونى« شاه لیر» به اندازه‏اى است که در تجدید حیات معنوى آن در انگلستان و شوروى در دوران معاصر- در اجراهاى نوین این اثر- مى‏توان موقعیت‏هاى تراژیک دنیاى امروز و تراژدیهاى موجود در لحظه‏هاى زندگى زنده و جارى پیرامون خودمان را سراغ بگیریم. زندگى‏اى که در آن بصیرت انسان وقتى دچار تضادى آشتى‏ناپذیر با دنیائى ظالم و غیر انسانى است به قیمت فداکارى، رنج، درد و خون میلیونها انسان حاصل مى‏شود.مشابهت شگفت‏آور میان خویشکارى( noitcnoF)«پرومته»( پرومتئوس) قهرمان تراژدى بسیار درخشان« اشیل» با نام« پرومته در زنجیر»، با کار رستم و زال و سیمرغ در داستان رستم و اسفندیار، نشان‏دهنده سرشت عام و مشترک طبیعت ستیزهاى زندگى و آرمانهاى انسان‏زمینى و دلشوره‏ها و نگرانیهاى اوست، چرا که‏ کمترین قرینه‏اى دال بر تأثیرپذیرى مستقیم یا غیر مستقیم داستان فردوسى از اثر« اشیل» در دست نیست. با اینکه پیام نهائى در این هر دو اثر تقریبا یکى است, بدین شکل که دانائى و وقوف بر قوانین زندگى نمى‏تواند خوش‏آیند خدایان آسمانى و زمینى که بر مقدرات بشر حکم مى‏رانند، باشد. لیکن در هر دو داستان، گرهگاه نهائى واقعه در آن موقعیت حاد و وخیمى است که انسان زمینى را به بروز شایستگیهاى بالقوه خویش فرا مى‏خواند و توانمندى جسمى و اخلاقى او را در حفظ ارزشهاى والاى انسانى با محک آزمونى بس صعب و دشوار مى‏آزماید.« پرومته» دانش افروختن آتش را که رازى افلاکى بود از خدایان ربود و على‏رغم میل و خواسته آنان به زمین آورد و به انسان آموخت. او با این کار حیات بشر خاکى را یک گام به پیش برد.« پرومته» با شهامت و شجاعتى مثال‏زدنى به تقدیر دردناکى که خدایان به پادافره این عمل برایش مقدر کرده بودند، گردن نهاد، لیکن حتى یک لحظه از مبارزه با این سرنوشت دست نکشید .او به مکافات این عمل محکوم شد که تا ابد در کوه قفقاز در زنجیر مقید بماند و کرگسى( یا عقاب) جگر او را بخورد و سپس دوباره زنده شود و این شکنجه تا ابد تکرار شود. در اساطیر یونان باستان، البته، پرومته سرانجام به دست هرکول آزاد مى‏شود، لیکن همین شجاعت و شهامت او در اعتراض به خواسته خدایان که در قالب تراژدى« اشیل» جاودانى گردید، در جامعه آن روزگار یونان، انعکاسى وسیع یافت و بر پیکر نظام عقیدتى حاکم بر جامعه باستانى ضربه‏اى مرگبار وارد ساخت. مفهوم متشابه میان خویشکارى« پرومته» با رستم، همان مسأله گرهى در تاریخ تمدن انسان خاکى است, یعنى دانائى و وقوف بر راز خدایان( در رستم و اسفندیار راز افلاک) که به زعم نوع تفکر انسان دنیاى باستان، سرشتى متافیزیکى و تقدسى خدائى دارد، بر خلاف خواسته افلاک، به وسیله انسان زمینى به بشر آموخته مى‏شود و بزرگترین و مهیب‏ترین پادافره خدائى نیز، نمى‏تواند مانع از این کار شود. رستم نیز راز مرگ اسفندیار را که در نظام تفکر دینى زردشت، مى‏بایست پنهان بماند، از سیمرغ مى‏آموزد و آن را بکار مى‏بندد و به مکافات این عمل ادبارى این جهان و آن جهانى و نیز نابودى خاندان پهلوانى خود را به جان مى‏خرد، زیرا اسفندیار هویت انسانى و پهلوانى او را به تمامى، مورد تهدید قرار داده بود.
  22. همین تضاد با سرشت تحول یافته تاریخى‏اش در آثار نویسندگان و شاعران ادوار رنسانس و کلاسیسیسم و عصر نئوکلاسیسیسم و آثار مکتب رمانتیک‏ها به اشکال مختلف، زندگى فاجعه‏بار انسان درگیر در نظام فئودالیته و روابط پیش سرمایه‏دارى جوامع اروپائى را به شکل درخشانى تجسم مى‏بخشید.ستیز میان آرزوهاى سوخته و به برگ و بار ننشسته آدمى که ذهن آرمانگراى او در برخورد با واقعیت‏هاى خشن و زشت سردرگم مى‏ماند. و یا عدم امکان به ثمر نشستن عشقهاى معصومانه که بازتاب تمایل طبیعى انسان به سلامت زندگى و عاشقانه زیستن حتى به بهاى از دست دادن جان در جهانى بیگانه و با روابطى دشمن‏خو، عمدتا، طبیعت تضاد موجود در آثار برجسته‏ترین نمایندگان آثار تراژیک این ادوار یعنى شکسپیر،« پیر کورنى»( ellienroC. P)،«رابله»( sialbaR)،«ژان راسین»( neicaR. J)،«شیللر»( rellihcS)،«گوته»( ehteoG)،و« سروانتس» و دیگران را توضیح مى‏دهد .در جستجوى صادقانه سعادت و نیکبختى براى انسان که در آرزوهاى نجیبانه اما مطلق ذهن‏گرایانه« اومانیسم»( emsinamuH)نمود مى‏یابد، همراه با جنبه‏هاى دیگرى از« ایده‏آلیسم ذهنى»( fitcebuS emsilaedI)در آثار مکتب« رمانتیسیسم» به شکل ورطه میان اخلاقیات انسان با مناسبات رو به رشد سرمایه‏دارى در قالب تصاویرى هنرمندانه و ژرف از موقعیت‏هاى دردناک و فاجعه‏بار زندگى قهرمانان این آثار در تنگناى آرزو و عمل منعکس مى‏شود. این همه به همراه جریانهاى فکرى و فلسفى متعدد دیگرى از آرمان‏خواهى که در واقع، نوعى نگرش تخیلى به امکانات عملى شدن نیکبختى فردى و جمعى انسان و عدالت اجتماعى، مشخصه اصلى مهم‏ترین این جریانهاست در بیشتر آثار مکاتب ادبى و هنرى ما قبل رئالیسم و حتى برخى آثار رئالیستهاى قرون 18 و 19 اروپا، تم و موضوع تراژدیهاى باارزشى قرار گرفته است. در دو سده اخیر و به تحقیق از میانه قرن نوزدهم بدین سو، در آثار رئالیستى نویسندگان و هنرمندان ملل اروپا، تضاد میان امر مسلمى که تحقق آن به لحاظ تاریخى ضرورت دارد با عدم امکان پیاده کردن آن در عمل، تم رمانها، نمایشنامه‏ها و فیلمهاى متعددى قرار گرفته است، لیکن بدیهى است که فقط معدودى از این آثار به سطح آثار تراژیک برجسته و ماندنى دست یافته‏اند. در میان برخى از این آثار، توصیف وقایع و شخصیت‏پردازى قهرمانان، که بیشتر مشخصه آثار روائى است با تجسم مبارزات و کشمکشهائى که قهرمان اثر خواسته یا ناخواسته درگیر آن است و خاص آثار دراماتیک مى‏باشد به وحدت مى‏رسد و در پیوند با طبیعت عمیقا تراژیک موجود در مضمون آنها، از چارچوب تنگ تعاریف کهنه تراژدى درمى‏گذرند.پس از این کلیات که على‏رغم خواسته من، به ضرورت طولانى شد، مى‏کوشم ساختار درونى چند تراژدى مشهور جهان را به اجمال تجرید کنم و با ارائه مثالهائى از موقعیت‏هاى عمیقا تراژیک در این آثار و مقایسه آن با درگیریهاى غم‏انگیز و به ظاهر فاجعه‏آمیزى که فاقد سرشت تراژیک مى‏باشند، دیالکتیک عناصر درونى« تراژدى» را که در واقع، همانطور که پیش‏تر هم آمد، مقوله‏اى تاریخى تلقى مى‏شود، مشخص کنم.در میان تفسیرهاى متنوع و بعضا با ارزشى که در چند دهه اخیر زیر عنوان کلى تراژدیهاى شاهنامه در میهن ما صورت گرفته، دو یا سه نوع تعریف یا به عبارت دقیق‏تر دو یا سه نوع تعبیر و برداشت از مقولات تراژیک بیشتر مصطلح بوده است. یکى از ساده‏ترین و در عین حال شایع‏ترین این تعاریف، همان تعریف مشهور ارسطو از تراژدى است. ارسطو که تعریف خود را مستقیما با توجه به تراژدیهاى یونان باستان، ارائه داده، معتقد است که تراژدى با رنجها و مصائب انسان سر و کار دارد و شیوه بیان آن دراماتیک- هنرهاى نمایشى- است. صرفنظر از محدودیت‏هاى تاریخى یک چنین تعریفى که در جاى خود بدان خواهم پرداخت، نکته جالى که در کار پیروان ایرانى تعریف ارسطو از تراژدى وجود دارد، اینست که این تعریف، حداقل، بر نوع روائى ادبیات که حماسه شکل خاصى از آن است، نمى‏تواند اطلاق گردد، اما على‏رغم این مسأله بدیهى، برخى از پژوهشگران شاهنامه در میهن ما، در نوشته‏هاى خود، آگاه یا ناآگاه! با استناد به تعریف ارسطو از تراژدى، به تحلیل تراژدى مورد نظر خود در شاهنامه مى‏پردازند.تعریف رایج دیگر، تأکید بر جبر حاکم بر اندیشه و عمل قهرمان تراژدى است که در نهایت درگیرى فرد با تقدیرى قدرتمند را نشان مى‏دهد. این نوع تعریف یا به سخن دقیق‏تر، این شیوه استنباط از تراژدى که با توجه به طبیعت تضادهاى تراژیک موجود در آثار تراژدى‏نویسان یونان باستان شکل گرفته، طبعا به لحاظ انطباق محمل با موضوع بیشتر با منابع اصلى الهام خود همخوانى دارد، نه با همه داستانهائى که به عنوان تراژدى از شاهنامه نقل مى‏شود. و سرانجام در نوشته گروهى دیگر، طبیعت مقولات تراژیک موجود در همه تراژدیهاى شاهنامه، به تسامح، به ستیز میان نیکان تعبیر مى‏شود. با این همه پیش شرط اصلى که خواننده از آغاز تا پایان داستان نتواند به نفع هیچیک از طرفین درگیر جبهه‏گیرى کند و در فرجام واقعه نیز مرگ یکى از دو سوى ستیزه، به معناى محکومیت طرف دیگر نیست. عیب عمده در آثار بیشتر کسانى که در ایران به تحلیل و تفسیر تراژدیهاى شاهنامه پرداخته‏اند، در انطباق ساده‏انگارانه و انتزاعى هر نوع از این تعاریف با هر یک از داستانهاى شاهنامه است که در نهایت به تناقض میان محمل با موضوع، منطق تعریف با منطق نمونه و مثال منجر مى‏شود. همچنانکه در یکى از تفسیرهاى اخیر درباره تراژدیهاى شاهنامه که نویسنده هم داستان رستم و سهراب و تازیانه بهرام گودرز را تراژدى دانسته و هم داستان رستم و اسفندیار را. روابط حاکم بر همه این داستانها نیز جبر سرنوشت قلمداد شده است, در حالیکه مسلما بر مناسبات تراژیک داستان تازیانه بهرام گودرز، جبر تقدیر حاکم نیست و بوجود آمدن تضاد تراژیک در این غمنامه، باز بسته شرایط و عوامل دیگرى است. علت وجود اینهمه تناقض پنهان و آشکار در داوریهاى پژوهندگان شاهنامه‏شناس چیست؟ و چرا تعاریف و مثالهاى ارائه شده از تراژدى و مقولات تراژیک در اکثر این نوشته‏ها، نه فقط براى خواننده که مطمئنا براى نویسندگان آنان نیز روشن نیست؟! به اعتقاد من از آنجا که استتیک مفاهیم و طبیعت مقولات تراژیک با اندکى تسامح، در واقع نوعى بینش به شمار مى‏آید، از این رو در خوش‏بینانه‏ترین حالت، وجود این نوع تناقضات در آثار اکثر شاهنامه‏شناسان برمى‏گردد و به عدم شناخت یا باور آنان به وجود حد و مرز مشخص میان مقولات تراژیک و بى‏اعتقادى به این حقیقت که تراژدى به هر حال یک مضمون است با مفهومى تاریخى نه یک نوع خاص هنرى. با همه این احوال، نمى‏توان این واقعیت مسلم را نادیده گرفت که در همین چند دهه اخیر آثار با ارزشى درباره موقعیت‏هاى تراژیک موجود در برخى از داستانها و زندگى شخصیت‏هاى شاهنامه ارائه شده که با وجود برخى رگه‏هاى انسان‏گرایانه و غیر علمى در تفاسیر آنان، اما به هر حال بخشى از طبیعت تضاد موجود در داستانهاى شاهنامه را به تفصیل باز نموده‏اند. پیش از پرداختن به جزئیات آثار تراژیک، در یک جمع‏بندى کلى مى‏توان گفت که تراژدى به مثابه یک مضمون، مقوله‏اى تاریخى است که بیش از هر اثر دیگر، تعبیر استتیکى هنرمند، نویسنده و شاعر از ستیزه‏هاى موجود در روابط زندگى واقعى را در خود متبلور ساخته است و نوع رنج و الم و مصائب و سرانجام مرگ تراژیک قهرمان، در آن از الگوى منطقى معینى پیروى مى‏کند که از مقتضیات خود زندگى در شرایط دوره‏اى آن زاده مى‏شود. پس به اعتبار سوک‏آور بودن یک داستان یا نمایشنامه یا فیلم و وجود مرگهاى غم‏انگیز و دردناک در آن، نمى‏توان اثرى را تراژدى قلمداد کرد.على‏رغم دامنه وسیع موضوعهائى که در یک اثر تراژیک مطرح مى‏شود، تفسیر هنرى و ادبى از آن همیشه باید بر مبناى یک اصل معین صورت گیرد و آن تحکیم ایمان انسان به پیروزى نهائى شخصیت‏هاى مثبت و تجلیل از اندیشه‏ها و خصائصى است که در پیشبرد جامعه انسانى نقشى مؤثر و فعال دارد.در انواع برجسته و ماندنى این آثار، عنصر مشترک در همه اشکال بیانى و دوره‏اى آن، تأکید بر مفهوم مرگ قهرمان تراژدى و ضرورت آن در کسب حیثیت براى آرمانهاى والاى انسانى مطرح مى‏شود، و بر بستر تشخیص لحظه درست عمل به این ضرورت است که چگونگى و چندى مرگ و زندگى در این نوع آثار تبیین‏پذیر مى‏نماید. اینست که على‏رغم شکست‏ها و هزیمت‏هاى مقطعى و مرگهاى دلگذار، نوعى خوش‏بینى تاریخى و ایمان به فعلیت یافتن مقاصد عالى انسان، به مثابه مهمترین جنبه از روح کلى و محتواى این آثار مى‏تراود. در انواع برجسته و ماندنى این آثار، عنصر مشترک در همه اشکال بیانى و دوره‏اى آن، تأکید بر مفهوم مرگ قهرمان تراژدى و ضرورت آن در کسب حیثیت براى آرمانهاى والاى انسانى مطرح مى‏شود، و بر بستر تشخیص لحظه درست عمل به این ضرورت است که چگونگى و چندى مرگ و زندگى در این نوع آثار تبیین‏پذیر مى‏نماید. اینست که على‏رغم شکست‏ها و هزیمت‏هاى مقطعى و مرگهاى دلگذار، نوعى خوش‏بینى تاریخى و ایمان به فعلیت یافتن مقاصد عالى انسان، به مثابه مهمترین جنبه از روح کلى و محتواى این آثار مى‏تراود.در انواع گوناگون آثار ادبى و هنرى، از تم مربوط به عشق نافرجام که سرانجام به مرگ دردناک عاشق یا معشوق و در اکثر موارد هر دو منجر مى‏شود، استفاده زیادى شده است, اما فقط تعداد معدودى از این نوع آثار به سطح تراژدى واقعى دست یافته‏اند. داستان بسیار مشهور« تریستان وایزوت»( tuesI te natsirT)یا« تریستان و ایزولد» یک منظومه بسیار مشهور غنائى و غم‏انگیز عاشقانه است که شاعر بزرگ قرون وسطى آلمان به نام« گوتفریدفون اشتراسبورگ»( deirfttoG grubssartS noV)آن را سروده است. در این منظومه که از شاهکارهاى عاشقانه ادبیات داستانى آلمانى میانه است،« تریستان» برادرزاده مارک پادشاه کورنوال( selliavonroC)به نیابت از سوى عموى خویش، براى خواستگارى از« ایزوت» زیبا شهزاده خانم ایرلندى به آن کشور مى‏رود و پس از اینکه خطر اژدهائى موحش را از این سرزمین دفع مى‏کند همراه با« ایزوت» به« کورنوال» مى‏رود. لیکن میان راه در اثر یک تصادف صرف، هر دو شراب جادوئى عشق را در یک جام مى‏نوشند. نیروى سحرآمیز این شراب که در اصل قرار بود به خورد پادشاه پیر کورنوال و« ایزوت» جوان داده شود تا نوعروس دلربا مفتون شوهر پیر و تاجدار خود گردد، به اندازه‏اى است که نوشندگان آن به گونه‏اى سودایى و دیوانه‏وار تا پاى مرگ به یکدیگر دل مى‏بازند. پس از رسیدن موکب عروس به دربار« مارک» عاشق و معشوق جوان گرفتار در تارهاى جهنمى دسیسه‏ها و توطئه‏هاى دربار، به نیروى سرنوشتى شوم از یکدیگر دور مى‏شوند و سرانجام هنگامى که تریستان در فراق محبوبه و در انتظار دیدار او در انزواى خویش جان مى‏سپارد،« ایزوت» سراسیمه به بالین او مى‏رسد و پس از رؤیت جسم بى‏جان محبوب، لب بر لب او مى‏نهد و جان مى‏سپارد.تم این داستان بسیار زیباى عاشقانه، شباهت زیادى به« رومئو و ژولیت» شکسپیر دارد و عناصر روائى عاشقانه و ژرفاى فاجعه‏بار مرگ در پایان منظومه صرفنظر از پاره‏اى جزئیات، به شکلى حیرت‏انگیز به شاهکار عاشقانه شکسپیر شباهت دارد. لیکن، سرشت ناکامى در عشق و سرانجام مرگ دردناک دو دلداده جوان در« تریستان و ایزوت» فاقد طبیعت تراژیک است، در حالیکه« رومئو و ژولیت» شکسپیر در ردیف برجسته‏ترین تراژدیهاى جهان قرار داد، سبب این تفاوت عمده و بنیادى در چیست؟
×
×
  • اضافه کردن...