رفتن به مطلب

masi eng

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    18743
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط masi eng

  1. masi eng

    کتابشناسی

    در این تاپیک کتابهایی که فکر میکنید مفید واقع میشود برای دوستانتان معرفی کنید.. و تمام مشخصات کتاب را در این تاپیک قرار دهید.. متشکرم
  2. masi eng

    عسل و دارچین برای کاهش وزن

    مترجم: امین حسین پور منبع:راسخون عسل و دارچین ترکیبات طبیعی دارند که به کاهش وزن کمک می‌کنند. برای اینکه بدانید آن‌ها چگونه کار می‌کنند، آن‌ها را چگونه می‌توان برای داشتن بدنی سالم مصرف کرد ادامه‌ی مقاله را بخوانید. فواید گیاهان ، ادویه جات و محصولات طبیعی دیگر از زمان‌های باستان شناخته شده است. آن‌ها حاوی موادی هستند که برای مبارزه با بیماری‌های قلبی ، تنظیم فشار خون ، مبارزه با مشکلات پوستی ، اضطراب و استرس مفید می‌باشند. از آنجایی که این مواد عوارض جانبی با خود به همراه ندارند، تحقیقات علمی گسترده‌ای درباره‌ی خواص بهبود بخش آن‌ها در حال انجام است. هر روز تعداد بیشتر و بیشتری از مردم به روش‌های طبیعی برای درمان بیماری‌ها روی می‌آورند. از میان محصولات طبیعی، عسل و دارچین برای کاهش وزن مفید هستند. عسل برای کاهش وزن درست است که عسل نوعی قند است ولی، بر خلاف قند‌های دیگر که تنها حاوی کربوهیدرات هستند، عسل شیرین کننده‌ای طبیعی است که حاوی انواع ویتامین‌ها و مواد معدنی مختلف نیز هست. از اینرو، در فرآیند گوارش قند‌ها، کمبود ویتامین‌ها و مواد معدنی در بدن ایجاد می‌شود. این کمبود هنگامی که عسل هضم می‌شود به وجود نمی‌آید زیرا، عسل در کنار اینکه منبع غنی از کربوهیدرات است، حاوی ویتامین‌ها و مواد معدنی مهم نیز می‌باشد. عسل همچنین به گوارش کمک می‌کند و مصرف این شیرین کننده‌ی طبیعی بعد از وعده‌ی غذایی سنگین مانع بروز مشکلاتی می‌شود که ممکن است به خاطر پرخوری به وجود آیند. دارچین برای کاهش وزن مصرف دارچین برای کنترل کلسترول مفید است. دارچین کلسترول بد را کاهش می‌دهد ولی، تأثیری روی سطح کلسترول خوب بدن ندارد. دارچین همچنین سطح قند خون را تنظیم می‌کند و به مبارزه با چاقی و مقاومت در مقابل انسولین کمک می‌کند. کسانی که از مقاومت در برابر انسولین رنج می‌برند تمایل به پر خوری دارند و اغلب با مشکلات کنترل وزن مواجه هستند. آن‌ها به راحتی دچار اضافه وزن می‌شوند. چربی ابتدا در اطراف کمر جمع می‌شود و کاهش وزن برای این افراد مشکل می‌شود. افراد مبتلا به سندروم متابولیک از چاقی رنج می‌برند. اگر متابولیسم گلوکز به طرو منفی تحت تأثیر قرار بگیرد، منجر به بروز مشکلات مختلفی می‌شود. تحقیقات نشان می‌دهند که مصرف عصاره‌ی دارچین به کاهش سطح گلوکز خون ، فشار خون و درصد چربی بدن کمک می‌کند. دارچین برای زنانی که از سندروم تخمدان پلی‌کیستیک رنج می‌برند نیز مفید است. مصرف روزانه 1-6 گرم دارچین به مدت حداقل 40 روز باعث کاهش قند خون و کاهش کلسترول بد در افراد مبتلا به دیابت نوع 2 می‌شود. دارچین برای بیمارانی که از دیابت رنج می‌برند نیز مفید است زیرا، به مصرف کمتر انسولین کمک می‌کند. تحقیقات بیشتری باید برای اثبات این موضوع انجام شوند. دستورالعمل تهیه‌ی عسل و دارچین یک قاشق عسل و یک قاشق پودر دارچین را در یک فنجان آب گرم مخلوط کنید. این مخلوط را باید صبح ناشتا مصرف کنید. اگر چه مکانیزم واقعی این دستورالعمل برای کاهش وزن کاملاً مشخص نیست ولی، افرادی که از این مخلوط استفاده کرده‌اند مفید بودن آن را تأیید کرده‌اند. به آب جوش عسل اضافه نکنید زیرا، حرارات باعث از بین رفتن مواد مغذی عسل می‌شود. عسل و آب گرم نوشیدن یک فنجان آب گرم با یک قاشق عسل، هنگام صبح به کاهش وزن کمک می‌کند. چربی به صورت منبع استفاده نشده‌ای از انرژی در بافت‌های بدن ذخیره می‌شود. این باور وجود دارد که عسل این چربی را متابولیزه می‌کند و از آن برای تولید انرژی استفاده می‌کند. این منجر به کاهش تدریجی وزن می‌شود. عسل و لیمو یک قاشق عسل و چند قطره لیمو را با آب گرم مخلوط کنید. استفاده از این مخلوط برای کاهش وزن مفید است. اگر چه نتایج چندان سریعی حاصل نمی‌شود ولی، این باور وجود دارد که مصرف منظم این مخلوط به کاهش وزن کمک می‌کند. همانطور که گفته شد، دارچین و عسل به کاهش علائم مقاومت در مقابل انسولین و سندروم متابولیک و اختلالاتی که منجر به افزایش وزن و چاقی می‌شوند کمک می‌کند. عسل و دارچین علاوه بر کمک به کاهش وزن فواید دیگری نیز برای بدن دارند از جمله مبارزه با بیماری‌های قلبی ، بهبود گوارش ، تصفیه‌ی خون و بهبود گردش خون. روش‌های طبیعی زیادی برای مبارزه با افزایش وزن وجود دارند. بدون استفاده از رژیم غذایی مناسب و ورزش کردن منظم این محصولات طبیعی مؤثر نخواهند بود. اگر می‌خواهید از فواید دارچین و عسل لذت ببرید، باید سبک زندگی سالمی داشته باشید.
  3. masi eng

    بهترین ورزش ها برای شخصیت شما

    دوستداران ارتباط جمعی: ورزشهای تیمی اگر برای تیم مدرسه خود انتخاب نشدید نگران نباشید. می‌توانید به کلاس‌ها و باشگاه‌های ورزشی بروید. در آنجا همه می‌توانند در فعالیت‌های ورزشی شرکت کنند. شما می‌توانید در کلاسهای فوتبال، والیبال، بدمینتون، تنیس یا هر کلاسی که علاقه‌مندید شرکت کنید. هیچ وقت برای شروع یادگیری یک ورزش جدید دیر نیست. با هم تیمی‌های خود صحبت کنید؛ همچنین دوستانتان را دعوت کنید تا به آن کلاس ورزشی بپیوندند و یا آنها را دعوت کنید تا با شما فوتبال یا بسکتبال بازی کنند. به یاد یاد داشته باشید که لازم است روزی 1 ساعت تحرک داشته باشید. آدم‌های با انرژی: تمرین برای شرکت در مسابقه‌های ورزشی دویدن یکی از بهترین ورزشهاست؛ هم برای قلب و ریه مفید است و هم استخوانها را قوی می‌کند. همچنین وقتی در یک مسابقه دو، یک دونده دیگر را پشت سر می‌گذارید احساس خوبی پیدا می‌کنید! اما دویدن بیشتر رقابت با خودتان است. در ابتدا برای تفریح بدوید. 1 یا 2 ماه قبل از مسابقه هر هفته برای خود اهداف کوچکی تعیین کنید. هفته اول یک مایل بدوید، هفته دوم 2 مایل، کم کم می‌توانید دویدن را با پیاده روی ترکیب کنید. به یاد داشته باشید اگرچه نام این ورزش دویدن است، اما می‌توانید گاهی نیز پیاده رویی کنید. علاقه‌مندان به کارهای نمایشی: اسکیت سواری کردن با اسکیت سواری عضلات شکم خود را محکم می‌کنید و تعادل خود را افزایش می‌دهید. از یک مربی بخواهید به شما در مورد انتخاب کلاه ایمنی و محافظ کمک کند و به طور کلی مسائل مربوط به ایمنی را به شما آموزش دهد. اگر هنوز هم نمی‌توانید هنرنمایی کنید از تلاش دست برندارید. می‌توانید در پارک‌های مخصوص در زمینی صاف_دور از محل عبور وسایل نقلیه_ تمرین کنید تا مهارت بیشتری پیدا کنید. اسکیت سواری یک ورزش عالی است و قدرت شما را افزایش می‌دهد. دوستداران طبیعت: پیاده روی و قایقرانی اگر راه‌پیمایی در طبیعت، ماهیگیری و یا قایق رانی را دوست دارید، احتمالا از رفتن به طبیعت خوشحال می‌شوید. اما اگر نیاز به ابزارهای مناسب دارید می‌توانید به فروشگاه‌های کالاهای ورزشی دست دوم مراجعه کنید. برای لذت بردن از راه‌پیمایی، شما فقط نیاز به کفش مناسب دارید برای اطمینان از امنیت خود به همراه یک دوست بروید. برای اینکه بیشتر لذت ببرید آن را یک سفر تفریحی در نظر بگیرید، از خودتان یا شگفتی‌های طبیعت عکس بگیرید. بیرون رفتن می تواند آرامش بخش باشد و خلق و خوی خود را بهبود ببخشد. روح‌های رها: یوگا یوگا شما را انعطاف پذیر و آرام می‌کند و می‌تواند شکم شما را سفت کند. می‌توانید در کلاس‌های یوگا شرکت کنید و یا در خانه با dvd تمرین کنید. انواع کلاس‌های یوگا را به شما معرفی می‌کنیم: کلاس های هاتا و لینگار کلاسهای ملایمی هستند. کلاسهای آشتانگا، وینیاسا و یوگای قدرتی، سریعتر هستند. کلاسهای بیکرام شدیدتر هستند. دوستداران تنهایی: شنا وقتی شنا می‌کنید تمام بدنتان ورزش می‌کند. این ورزش زمانی را برای شما مهیا می‌کند تا در سکوت و تنهایی بیندیشید. نیم ساعت پا دوچرخه زدن می‌تواند مثل انجام ایروبیک باشد و در آب شما احساس بی‌وزنی می‌کنید. اگر هنوز شنا کردن را بلد نیستید می‌توانید به کلاسهای آموزش شنا برای بزرگسالان یا کلاسهای خصوصی شنا بروید. علاقه‌مندان به هیجان: صخره نوردی آیا از هیجان و کارهای دشوار لذت می‌برید؟ صخره نوردی به شما یک هدف بلند پروازانه و مقدار زیادی هیجان می‌دهد. این کار برای پرورش ماهیچه‌هایتان مناسب است و به تقویت حفظ تعادل شما کمک می‌کند. برای امتحان کردن این کار هیجان انگیز که آدرنالین زیادی در بدن شما ترشح می‌کند، ابتدا در سالن‌های ورزشی با دیوارهای صخره نوردی تمرین کنید. در اینجا می‌توانید بهترین تکنیک‌ها، شیوه گذاشتن دست و مهار ایمنی را یاد بگیرید. دوستداران تفکر و اندیشه: کاراته شاید مردم فکر کنند ورزش‌های رزمی فقط برای مبارزه هستند. اما تمرکز آنها بیشتر بر آرامش درون، پرورش ماهیچه‌ها و به سرعت واکنش نشان دادن است. می‌خواهید آنها را امتحان کنید؟ خیلی از کلاسهای کاراته به شما اجازه می‌دهند که جلسه اول را رایگان استفاده کنید تا متوجه شوید به آن علاقمندید یا خیر. ایکیدو و کونگ فو دو نمونه از ورزش‌های دفاع شخصی محبوب هستند. تای چی نیز به یوگا شباهت دارد. با ورزشهای رزمی ذهنتان نیز به همراه بدنتان آرامش خواهد یافت. دوستداران مطالعه: هدفون در گوش خود بگذارید. شاید شما بیشتر دوست دارید یک کتاب را مطالعه کنید تا اینکه به باشگاه بدنسازی بروید. اگر این طور است می‌توانید برای زمان‌هایی که ورزش می‌کنید یک کتاب صوتی تهیه کنید. میتوانید زمانی که در اطراف محله‌تان پیاده روی می‌کنید، یا روی تردمیل راه می‌روید با هدفون به کتابهای صوتی گوش دهید. اگر در روز فعالیت کنید بهتر میتوانید مطالعه کنید و شب‌ها نیز خواب راحت تری خواهید داشت. مدیران آینده: گلف خیلی از افراد وقتی بزرگتر می‌شوند بازی هایی مثل فوتبال و والیبال را کنار می‌گذارند، اما بسیاری همچنان به گلف بازی کردن ادامه می‌دهند. بسیاری از مدیران درحین بازی گلف، مبادلات تجاری خود را با یکدیگر انجام میدهند. شما به عنوان مدیر آینده می‌توانید از هم اینک این ورزش را تمرین کنید! دوستداران بازی: اتاق بازی اگر دوستدار بازی های رایانه‌ای و گیم هستید می‌توانید بازی‌هایی را انتخاب کنید که تحرک داشته باشند. می‌توانید از بازی‌‌های رقص یا بوکس استفاده کنید. انجام این بازی‌ها مثل شرکت در کلاسهای ایروبیک است. یا می‌توانید بازی هایی مثل پینگ پنگ یا بدمینتون را انجام دهید. آنها شاید چندان شدید نباشند، اما باعث می‌شوند که تحرک داشته باشید و احساس خوبی پیدا کنید. هنگامی که بدن شما تحرک داشته باشد مواد شیمیایی در مغز شما ترشح خواهند شد که به شما احساس خوشایندی می‌بخشند. دوستداران تفریح و شادی: زومبا میخواهید با دوستانتان به جایی تفریحی بروید؟ هر هفته یک بار به جای رفتن به بازار و پاساژها به کلاس زومبا بروید. زومبا تلفیقی از رقص‌های لاتین، هندی و ایروبیک است. در یک کلاس زومبا نام نویسی کنید. جلسه اول کمی زودتر بروید تا به معلم‌تان بگویید که تازه وارد هستید. اگر هیچ کلاسی در نزدیکی شما وجود ندارد، به دوستان‌تان زنگ بزنید و با استفاده از دی وی دی های آموزشی در خانه با هم تمرین کنید. رقص برای قلب شما مفید است و می‌توانید همراه دوستان‌تان تفریح کنید.
  4. ابومسلم خراسانی در ماه شعبان سال137 ه. ق به دستور منصور (136 – 158 ق )، خلیفه عباسی به قتل رسید. وی یکی از فرماندهان نظامی ایران و رهبر جنبش سیاه ‌جامگان بود که توانست با براندازی حکومت بنی امیه، حکومت بنی عباس را پایه گذاری کند. چنین بنظر می رسد که تاریخ درباره این شخصیت، مبهم و البته تا حدودی دیدگاه مخالفین ابومسلم، به واقع نزدیک تر است و حداقل علوی بودن ابومسلم خراسانی، تشیع وی و محبت خاندان اهل بیت، مورد تردید است. موید این دیدگاه؛ احادیث اسلامی در منابع شیعی نیز از ابومسلم به خوبی یاد نمی کند بویژه امام صادق، با قیام مسلحانه ابومسلم خراسانی همراهی نکرد و شیعیان را از شرکت در قیام مسلحانه وی به انگیزه رضایت آل محمد و خونخواهی اهل بیت، منع فرمود. قیام بنی عباس و ابومسلم خراسانی عوامل پیروزی ابومسلم و بنی عباس هر چند در دوره بنی‌امیه این خاندان موفق شدند از حیث کشور گشایی و گسترش قدرت سیاسی به پیشرفت‌های قابل ملاحظه‌ای دست یابند، اما در مجموع، حکومت بنی امیه به واسطه جنایات و اقدامات خلافی که مرتکب شده است، چهره‌ای منفی از خود به جای گذاشته است، برخی از اقدامات منفی این حکومت عبارتند از: سخت گیری نسبت به شیعیان سیاست معاویه و اکثر خلفای اموی نسبت به شیعیان بسیار سخت گیرانه بود. شیعیان در این دوره عموماً در نهایت سختی روزگار می‌گذراندند. امنیت آن‌ها همه جا مورد تهدید بود. قتل عام و غارت اموال شیعیان در این دوره‌ امری رایج بود. (1) ائمه شیعه در این دوره در فشار و سختی بیشتری بودند. شهادت امام حسن، امام حسین، امام سجاد و امام باقر(علیهم السلام) در این دوره و توسط حاکمان سفاک اموی صورت گرفت. بدون شک شهادت این ائمه بزرگوار، خصوصاً به شهادت رساندن امام حسین(ع)، به همراه 72 تن از یاران باوفایش در صحرای کربلا سال 61 هجری و به دستور یزید، از بزرگترین جنایات بشری در طول تاریخ است. در دوره بنی امیه، لعن امام علی(ع) خصوصاً تا زمان به حکومت رسیدن «عمر بن عبدالعزیز» به شدت رواج داشت و به صورت یک سنت درآمده بود. موروثی کردن خلافت یکی دیگر از اقدامات امویان، استبدادی و موروثی کردن خلافت است. معاویه فرزندش یزید را به عنوان جانشین خویش معرفی کرد و با این کار خلافت را موروثی کرد.(2) این روند تا پایان دوره حکومت بنی‌امیه ادامه داشت. گسترش اندیشه جبرگرایی از دیگر جنایات امویان می‌توان به گسترش جبرگرایی اشاره کرد. این اندیشه که در حقیقت در راستای تثبیت خلافت امویان صورت می‌گرفت، این عقیده را در مردم القا می‌کرد که خواست الهی این است که بنی‌امیه به عنوان خلیفه در جامعه اسلامی حکومت کنند و کسی حق مخالفت و اعتراض بر این خواست الهی را ندارد. رفتار ناشایست با موالی و ایرانی ها (غیر عرب‌ها) در این دوره مساوات که یکی از ارکان مهم نظام اسلامی بود از میان رفت. امویان نژاد عرب را نژاد برتر و والاتر شمردند و گفتند؛ چون پیامبر اسلام از عرب برخاسته است پس عرب بر دیگران برتری دارد. و عوامل دیگر همچون: تأویل قرآن و جعل حدیث؛ صرف درآمدهای دولت در مسائل تجملاتی و خوشگذرانی؛ میگساری و زن ‌بارگی و ... . مجموعه ایت عوامل، به نظر می‌رسد نارضایتی مردم در اثر چنین دلایل موجب بروز قیام‌های مردمی، نزاع‌های قبیله‌ای، درگیری‌های داخلی و در نتیجه ضعف داخلی و سقوط بنی ‌امیه می‌باشند. علاوه بر آن باید به ظلم و ستم بنی امیه بر اهل بیت (ع) و درگیری آنان با علویان به عنوان یکی از عوامل مهم سقوط آنان اشاره کرد. دیدگاه های مختلف درباره ابومسلم خراسانی ابومسلم یکی از افراد مبهم تاریه اسلام است که تعابیرضدونقیضی از وی در دوره های تاریخی و حکومتهای مختلف منتشر شده است. در این نوشتار، به بررسی اجمالی دیدگاه موافقین و مخالفین خواهیم پرداخت. دیدگاه موافقین موافقین با استناد به منابع تاریخی، ابومسلم خراسانی را امین آل محمد می نامند.(3) و سردار نام‌آور ایرانی که بیشترین نقش را در برافتادن امویان و برآمدن عباسیان برعهده داشت. ذکر می کنند. چراکه افراد زیادی سعی در نابودی دولت اموی داشتند و در این راه، سپاهیان زیادی جمع‌آوری كردند، ولی موفق به این كار نشدند و در نهایت، شكست خوردند. ابن‌زبیر، ابن‌اشعث، یزید بن مُهلّب و حارث ‌بن سریج از جمله شخصیت‌هایی بودند كه در این زمینه گام برداشتند و تا حدی در اوایل نهضتشان موفقیت‌هایی داشتند، ولی سرانجام شكست خوردند و كشته شدند. ولی ابومسلم امپراطوری بزرگ اموی و بنی امیه را، كه از اسپانیا تا مرزهای چین وسعت داشت، برانداخت. موافقین وی معتقدند: آنچه مهم است و در اکثر منابع تاریخی قید شده است انگیزه قیام وی برای سرنگونی امویان و قاتلان اباعبدالله"ع" و خونخواهی از بنی امیه، می باشد. البته در ابتدای قیام، بنی عباس که قصد داشتند به قدرت برسند با او همراهی کردند ولی در ادامه به محض پیروزی، او را با فجیع ترین شکل به شهادت رساندند. این دسته، معتقدند اگر وی با عباسیان همراهی میکرد، پس چرا وی به دست منصور عباسی به قتل رسید؟ موافقان وی، اقدام ابومسلم خراسانی، به بستن مسجد ربض مرو، بدان خاطر كه بر منبر آن علی (ع) را لعن كرده بودند، از دیگر دلایل تشیع وی برمی شمرند. ساختن مسجد در مرو و نیشابور و سفر به حج در وقتی كه ابومسلم در اوج قدرت بود واگر می‌خواست می‌توانست انگیزه خویش را آشكار سازد، همه گواه آن است كه وی اعتقادات دینی اسلامی داشته است. همچنین از نگاه ایرانی و تعصب ملی گرایی، نیز موافقان ابومسلم، معتقدند: ابومسلم خراسانی، میهن پرستی بزرگ و ایرانی واقعی بود که با استفاده از فضای آن روز و ضدیت با حاکمیت اموی به حمایت از عباسیان برخاست تا استقلال ایران را اعاده کند. همچنین، حرکت ابومسلم و تاثیرش بر شرایط سیاسی آن زمان، به مثابه اولین حضور ایرانیان بود و نهایتا مقدمه ای شد بر حضور مقتدر ایرانیان در نظام سیاسی آن زمان. دیدگاه مخالفین مخالفین تقدیس شخصیت ابومسلم خراسانی، معتقدند: وی از ایرانیانی است که در عصر امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) با اهداف قدرت طلبانه و با وجود مخالفت ائمه معصومین زمان خود اقدام به قیام علیه بنی امیه نمود و با سپاهی به نام سیاه جامگان علیه بنی امیه شورید که نهایتا منجر به پدید آمدن حکامی به مراتب خونریز تر و ظالم تر به نام حکومت بنی العباس شد که تا سالها شیعیان اهل بیت پیامبر را در هر گوشه و کنار ، در شکنجه گاه ها و گوشه ی زندان ها و یا در بیابانها و جنگل ها ، یا آواره بودند و یا زندانی و به جرم حب اهل بیت پیامبر کشته می شدند. حتی برخی از کارشناسان تاریخ اسلام ،(4) پا را از این هم فراتر گذاشته و معتقدند: ابومسلم به رغم آن که یک شخصیت بزرگ تاریخی است اما هرگز حتی یک ایرانی وطن دوست نبوده است. تا چه رسد به مسلمان معتقدبه تشیع. ابومسلم با اینکه شخصیتی مهم در تاریخ است و حرکت او موجب شد تا دولت اموی و حکومت بنی امیه از میان برود اما دو مشکل اساسی داشت: نخست این که او هیچ گاه یک ایرانی وطن دوست نبود و تنها عاملی در دست شماری از قبایل عربی خراسان بود که دوست داشتند امویان و بنی امیه سرنگون شده و حکومت دست گروه دیگری قرار گیرد. دوم آن که ابومسلم هیچ گاه یک شیعه علوی نبود بلکه شیعه عباسی بود که به امامان معصوم خیانت ورزید و جانب عباسیان را گرفت، عباسیانی که اندکی بعد پس از تسلط بر امور هم او را کشتند و هم امامان معصوم را. ابومسلم و قتل مردم خراسان و علوی ها همچنین، مخالفین ابومسلم خراسانی با استناد به منابع تاریخی، معتقدند که: بر اساس منابع متقن تاریخی، ابومسلم خراسانی، شمار زیادی از مردم خراسان و نواحی دیگر را به قتل رسانید. او حتی قیام شیعی شریک بن شیخ را هم سرکوب کرد و او و یارانش را به قتل رساند.(5) همچنین وی یكی از نوادگان جعفر‌بن ابی‌طالب به نام عبدالله‌ بن معاویه را به سبب اینكه رقیب عباسیان بود، به قتل رساند. هرچند وی جسد یحیی بن زید علوی را كه امویان كشته و بر دار كرده بودند، به زیر آورد و احترام کرد و بسیاری از كسانی را كه در قتل او دست داشتند،كشت. اما با اینهمه، در ایام دعوت نیز اگر مردی علوی بر ضدّ امویان قیام می‌كرد و پیروزی هایی به دست می‌آورد و برای داعیان عباسی یا آیندة عباسیان خطری به شمار می‌آمد، ابومسلم در سركوب او درنگ نمی‌كرد، به عنوان نمونه، همانطور که ذکر گردید، عبدالله بن معاویة علوی كه در اواخر ایام امویان قیام كرد و برخی از شهرهای جبال و فارس را گرفت، چون به هرات رفت، به دستور ابومسلم گرفتار و مقتول شد، یا در زندان او درگذشت (ر. ک دائره المعارف بزرگ اسلامی). بنابراین علوی بودن ابومسلم خراسانی، تشیع وی و محبت خاندان اهل بیت، مورد تردید است. دیدگاه شهید مطهری درباره ابومسلم خراسانی شهید مطهرى متفکر بزرگ اسلامی، نیز به عنوان مخالفین تقدیس شخصیت ابومسلم خراسان در کتاب سیری در سیره ائمه اطهار، چنین مى نویسد: "البته ابومسلم سردار خیلى لایقى است, به مفهوم سیاسى, ولى فوق العاده آدم بدى بوده، یعنى آدمى بوده كه اساسا بویى از انسانیت نبرده بوده است. ابومسلم نظیر حجاج بن یوسف است... ابومسلم را مى گویند: ششصد هزار نفر آدم كشته. به اندك بهانه اى همان دوست بسیار صمیمى خودش را مى كشت و هیچ این حرفها سرش نمى شد كه این ایرانى است یا عرب كه بگوییم تعصب ملى در او بوده است". (6) امام صادق و قیام ابومسلم خراسانی و اما شگفت آورترین بخش نامه مهاجرانی، وزیر ارشاد دولت خاتمی، انکار احادیث صحیح درباره شخصیت منفی ابومسلم خراسانی و انکار دیدگاه امام صادق در عدم همراهی شیعیان با قیام مسلحانه ابومسلم خراسانی با عنوان رضا آل محمد، می توان عنوان کرد. مهاجرانی، چنین عنوان می کند: «بسیاری از نسبت های ناروا و ناسزا که در باره ابومسلم منتشر شده است از طریق حکومت عباسی از زمان منصور به بعد ترویج شده است؛ تا بتوانند قتل ابومسلم را توجیه کنند». در حالیکه در احادیث و منابع حدیثی شیعه، صحت مورد تاکید است، امام صادق، شیعیان را از همراهی و شرکت در قیام ابومسلم خراسانی، نهی می کند و به صراحت عنوان می فرمایند که ابومسلم خراسانی از شیعه اهل بیت محسوب نمیشود. ابومسلم حداقل دو نامه به حضور آن حضرت مى فرستد و در نامه دوم به صراحت مى نویسد: "هزار جنگجو در اختیار من است. به انتظار فرمانت هستیم. (7) مضمون یکی از دیگر از نامه ها چنین است: من مردم را به دوستى اهل بیت پیامبر(ص) دعوت مى كنم. كسى براى خلافت بهتر از شما نیست. و اما امام صادق(ع) در پاسخ به ابومسلم در بخشی از جواب به وی، چنین عنوان می کنند: ما انت من رجالى و لا الزمان زمانى؛ نه تو از یاران من هستى و نه این زمان, زمان من است. (8) کاملا آشکار است که امام صادق(ع) به او پاسخى نمى دهد. اکنون، این پرسش مطرح می شود که چرا امام صادق(ع) به این پیشنهادها جواب مثبت نداد و از زمینه هاى خلافت و نیروها برای تشکیل حکومت اسلامی، استفاده نكرد؟ عوامل و دلایل متعددی مطرح است و از حوصله این نوشتار، خارج؛ لکن امام صادق(ع) بدین وسیله، عدم صداقت ابومسلم خراسانی و پیروان وی، را یه شیعیان، گوشزد نمودند و بى اعتمادى خود را نسبت به قیام مسلحانه ابومسلم اعلام داشتند. در سخن دیگرى از آن حضرت نیز همین مطلب ذکر شده است. معلى ابن خنیس مى گوید: در زمانى كه پرچم هاى سیاه ابومسلم خراسانی بر افراشته شده بود و هنوز بنى عباس به خلافت نرسیده بود, نامه هایى از عبدالسلام ابن نعیم, سریر و تعداد دیگرى خدمت امام صادق(ع) بردم. آن ها نوشته بودند: (قد قدرنا ان یول هذا الامر الیك فما ترى قال فضرب بالكتب الى الارض ثم قال اف اف ما انا لهولإ بامام); ما موقعیت را براى خلافت شما مساعد مى بینیم. نظر شما چیست؟ امام صادق(ع) نامه ها را به زمین كوبید و فرمود: زهى تإسف و افسوس! من امام و پیشواى آنها (ابومسل و پیروان وی) نیستم. (9) چناچه، ابوسلمه از سردمداران قیام بنی عباس، که در ادماه حرکت بنی عباس از امام صادق(ع) ناامید شده بود، طبق دستور به خانه عبدالله محض از فرزندان اهل بیت، مى رود و نامه دوم را به او مى رساند. عبدالله خوشحال مى شود و صبحگاهان به خانه امام صادق(ع) مى رود. عبدالله به امام صادق(ع) مى گوید: ابوسلمه نوشته است كه همه شیعیان ما در خراسان آماده قیام هستند و از من خواسته است كه خلافت را بپذیرم. امام به عبدالله فرمود: (متى كان اهل خراسان شیعه لك انت بعثت ابامسلم الى خراسان و انت امرته بلبس السواد و هولإ الذین قدموا العراق انت كنت سبب قدومهم... و هل تعرف منهم احدا)، چه زمانى اهل خراسان شیعه تو بودند؟ آیا تو ابو مسلم را به آن جا فرستادى؟ آیا تو به آن ها دستور دادى لباس سیاه بپوشند؟ آیا این ها كه براى حمایت از بنى العباس از خراسان آمده اند تو آن ها را به این جا آورده اى؟ آیا كسى از آنان را مى شناسى؟ (10) بنابراین، احادیث اسلامی در منابع شیعی، نیز از ابومسلم خراسانی به خوبی یاد نمی کند بویژه امام صادق، با قیام ابومسلم همراهی نکرد و شیعیان را از شرکت در قیام مسلحانه وی به انگیزه رضایت آل محمد و خونخواهی اهل بیت، منع فرمود. حال جای شگفتی و تعجب است که جناب آقای مهاجرانی که خود نیز روزگاری در فضای حوزه های علیمه بوده و اکنون مقیم انگلیس می باشند، چنین احادیثی را در منابع حدیثی شیعه، مطالعه نفرمودند؟ انتقاد به مسولین ورزش کشور و اما در این 30 سال گذشته آیا هیچ یک از مسئولان فرهنگی فوتبال، تورقی در تاریخ اسلام نداشته تا بداند ابومسلم خراسانی چه شخصیتی بوده است؟ چرا اکنون؟ کم کاری فرهنگی و به راستی تبعات این کوتاهی و کشمکش، چگونه خاتمه خواهد یافت؟ نکته پایانی دیدگاه‌ها درباره هدف ابومسلم در قیام عباسیان و مبارزه با حکومت بنی امیه، متفاوت است. برخی ادعا می‌کنند که او آرزو داشت یک حکومت ملی ایرانی برقرار سازد و اینکه او با ملبس کردن خود به لباس طغیان دینی، با بنی امیه جنگید تا به این ترتیب خلافت را در دست گیرد. برخی دیگر انگیزه او را مذهبیِ ناب و خالی از فحواهای قومی ایرانی، می‌دانند. لکن در واقع، چنین بنظر می رسد که تاریخ درباره شخصیت ابومسلم خراسانی، مبهم و تا حدودی دیدگاه مخالفین وی، به واقع نزدیک تر است. احادیث اسلامی در منابع شیعی، نیز از ابومسلم به خوبی یاد نمی کند بویژه امام صادق، با قیام ابومسلم همراهی نکرد و شیعیان را از شرکت در قیام مسلحانه وی به انگیزه رضایت آل محمد و خونخواهی اهل بیت، منع فرمود.و البته خراسانیان می‌توانند نامی را برگزییند که سمبل خراسان بزرگ و یادآور ادب و فرهیختگی باشد. همچون: رودکی، فردوسی و ... که خراسان با نام آنان شناخته می‌شود. پی‌نوشت‌ها: 1. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 57. 2. کوفی، احمد بن اعثم؛ الفتوح، ترجمه هروی، ص 813. 3. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه پاینده، ج 2، ص 275. 4. حجه الاسلام رسول جعفریان، استاد تاریخ اسلام. 5. ابن اثیر ،الکامل فی التاریخ، ج 5، ص373. 6. شهید مطهری، سیرى در سیره أمه اطهار، ص 122. 7. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه پاینده، ج 3، ص 268. 8. اسد حیدر, الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1, ص 43. 9. حر عاملی، وسائل الشیعه, ج 11, ص 37. 10. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه پاینده، ج 3، ص 269. منبع مقاله : متن منابع
  5. مترجم: سعید علیزاده منبع:راسخون خلاص شدن از زخم سرد، تورم لب، و لک‌های قرمز روی لب به کمک درمان‌های طبیعی کاملا امکان‌پذیر است. جدای از این، پزشکان همچنین داروها و پمادهای موضعی برای درمان زخم‌های سرد تجویز می‌کنند. در این مقاله برخی از راه‌های درمانی برای خلاص شدن از این وضعیت ارایه شده است. زخم‌های لب در طول تغییرات فصلی بسیار رایج است. لب متورم و دارای برامدگی ظاهری غیر‌عادی به شخص می‌دهد. این زخم‌ها اغلب به شدت قرمز شده و با درد و خارش همراه است. کسی نمی‌تواند از این عفونت چشم‌پوشی کند چرا که لب‌ها حساس هستند و شخص حین غذا خوردن یا هرگونه فعالیتی که سبب حرکت فک می‌شود درد زیادی را متحمل خواهد شد. تورم لب اگر شدید نباشد درمان‌های خانگی می‌توانند موثر واقع شوند. با‌این‌حال، عفونت ناشی از قارچ یا ویروس به درمان پزشکی قابل توجهی نیاز دارد. علل تورم لب یا زخم‌های سرد به دلایل زیادی ایجاد می‌شوند. دانستن دلایل این بیماری مهم است زیرا درمان نیز با توجه به این دلایل انجام می‌گبرد. • این زخم‌ها اغلب به دلیل حساسیت نسبت به غذاها و داروها ایجاد می‌شوند. (غذاهای دریایی، شکلات‌ها، ادویه‌جات و ...) • همچنین می‌توانند تاول تب ناشی از تب بالا، سرماخوردگی و سرفه باشند. • کمبود ویتامین b می‌تواند یکی از محتمل‌ترین دلایل پشت پرده تورم لب باشد. • عفونت ناشی از ویروس هرپس منجر به ایجاد تبخال روی لب می‌شود. زکام، آنفولانزا و یا هر نوع التهاب سیستم ایمنی بدن سبب ایجاد این وضعیت روی لب‌ها است. • تغییر شرایط آب و هوایی نیز یکی از دلایل محتمل این امر است و این وضعیت بیشتر در طول زمستان‌های سرد ایجاد می‌شود. برخی از درمان‌ها کسی که دلیل ایجاد زخم سرد را می‌داند می‌تواند نسبت به درمان آن اقدام کند. برای درمان تورم لب، همواره درمان خانگی ترجیح داده می‌شود زیرا این درمان‌ها طبیعی هستند و شخص بدون وابستگی به داروها و آنتیبیوتیک‌ها می‌تواند از درد رهایی یابد. در این مقاله برخی از درمان‌ها برای این وضعیت نوشته شده است. کمپرس‌های گرم و سرد گفته می‌شود که کمپرس سرد بر روی زخم سرد کار می‌کند. ابتدا صورت و لب‌ها را با آب گرم بشویید. چند تکه یخ اماده کنید و پارچه‌ای را دور آن بپیچید و سپس روی لب قرار دهید. قرمزی که به دلیل تجمع خون ایجاد شده به کمک کمپرس به تدریج از بین خواهد رفت. حالا لب‌ها را به آرامی توسط یک پارچه ولرم بپوشانید تا سبب آسودگی شود. شخص باید این روش درمانی را روزی سه بار انجام دهد تا سریع‌تر نتایج این کار را مشاهده کند. درمان گیاهی شخص می‌تواند پنبه لایی را درون آب آلوورا بخیساند. آن‌را روی ناحیه آلوده به مدت چند دقیقه قرار دهد. همچنین می‌تواند آب آلوورا خنک را برای درمان همین وضعیت استفاده کند. خمیر آلوورا نیز برای درمان این وضعیت کاملا موثر است. مصرف ویتامین‌ها این وضعیت اغلب به دلیل کمبود ویتامین‌ها ایجاد می‌شود. تورم لب‌ها می‌تواند با مصرف مکمل ویتامین b12 درمان شود. شخص می‌تواند این مکمل را در قالب قرص، کپسول، شربت دریافت کند. لیزین ویتامین ب-کمپلکس نیز برای درمان این وضعیت موثر است. مقدار مصرف را با داروساز هماهنگ کنید و برای رهایی از درد و ناراحتی این ویتامین را مصرف کنید. عده‌ای باور دارند که اعمال موضعی ویتامین e نیز می‌تواند یک درمان موثر باشد. تقویت سیستم ایمنی بدن شخص می‌تواند همواره به صورت طبیعی سیستم ایمنی خود را تقویت نماید. مصرف مواد غذایی مانند کلم بروکلی، سبزیجات برگ‌‌دار، توت فرنگی و ... را برای دریافت مقدار کافی ویتامین c افزایش دهید تا بدن بتواند به صورت طبیعی علیه این وضعیت مقابله کند. با این حال بهتر است از میوه‌های خانواده مرکباتی که اسیدی هستند مانند پرتقال و لیمو، دوری کنید زیرا سبب تشدید این وضعیت می‌شوند. تحت این شرایط، شخص کمتر مستعد ابتلا به بیماری‌های این‌چنینی می‌شود. لب‌ها را مرطوب کنید شکاف و ترک‌خوردگی لب‌ها در طول تغییرات آب و هوااغلب منجر به تورم لب‌ها می‌شود. بنابراین برای جلوگیری از وقوع این وضعیت، لب‌ها را باید مرطوب نگه داشت. سعی کنید از کره کاکائو، روغن نارگیل و روغن بادام برای این منظور استفاده کنید. لب‌ها را تمیز کنید و سپس از ترکیبات طبیعی به آن بمالید. همچنین برای مرطوب نگه داشتن لب‌ها می‌توانید از وازلین استفاده کنید. کمک گرفتن از پزشک اگر درد و قرمزی بر روی لب همچنان باقی مانده است، با دکتر مربوطه مشورت کنید. وقتی‌که عفونت ناشی از قارچ، باکتری یا ویروس باشد دارو تجویز می‌شود. اغلب زخم و تورم لب به دلیل عفونت دندان یا لثه ایجاد می‌شود. در چنین شرایطی، شخص باید از پزشک کمک بخواهد و داروهایی که پزشک برای او تجویز کرده را مصرف نماید. شخص می‌تواند راه‌حل‌های مذکور را دنبال کند که ممکن است برای رهایی از درد، تورم، قرمزی و خارش که ناشی از زخم سرد هستند، مفید باشند. همچنین اطمینان حاصل شود از مواد غذایی چرب و تند که ممکن است این ناراحتی‌ها حین غذا خوردن حاصل می‌شوند، دوری می‌شود.
  6. masi eng

    نقش زمان در تطور «فقه»

    نویسنده: محمّد جواد حجّتی در این مقاله، سخن را از اینجا آغاز می‎کنیم که: اگر بنا باشد، برای بیان حکم الهی در مورد هر پدیده‌ی جدیدی، به پناه عنوان احکام «ثانویه» برویم، دیگر نمی‌توانیم از جامعیت و جهان شمولی احکام فقهی- و در نهایت از جهان شمولی و جامعیت اسلام- سخن بگوییم. چون در این صورت «احکام اولیه» را فاقد جامعیت و جهان‌شمولی قلمداد کرده‌ایم. زیرا اگر بنا باشد، حرامی به عنوان ثانوی حلال شود- یا بالعکس- و این عنوان ثانوی هم عنوانی باشد که بتواند ده‌ها و صدها سال به همان عنوان ثانوی «معنون» بماند، در این صورت «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه» به قدری تخصیص خواهد خورد که دیگر نمی‌توان حلال و حرام دین را تا دامنه‌ی قیامت حلال و حرام دانست. مگر آنکه حلال و بالاخص حرام خدا را منحصر در همان چند موردی بدانیم که در قرآن مجید آمده است؛ که آن‎ها هم بعضاً در قرآن به موارد غیر اضطرار تخصیص یافته است مانند: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَ لاَ عَادٍ فَلاَ إِثْمَ عَلَیْهِ». (1) نگارنده در این یادداشت بر آن است که با ارائه‌ی چند نمونه از تطور عملی و تقلیدی و نه فکری و اجتهادی، این نکته را یادآوری کند که جزمیت و حتمیت در پاره‌ای احکام و فتاوی فقهی فقهای عظام، برخلاف «احتیاط» است!... یعنی احتیاط در دین مقتضی آن است که آنچه نظر فقهای عظام بدان رسیده است، قابل خدشه و احیاناً رد و نقض قلمداد شود و تنها چیزی که حکم قطعی کتاب و سنت است و یا به اجماع عام مسلمین رسیده و مقتضای حکم قطعی عقل سلیم است، حکم خدا تلقی شود و بین حکم قطعی خدا با آنچه از پیچ وخم مباحث فنی و تخصصی/ اصولی و فقهی می‎گذرد فرق گذاشته شود. زیرا در این وادی وسیع، مجتهد ناگزیر در چنبره‌ی مباحث بسیار طولانی، به جای فیلسوف یا متکلم و یا حتی سوفسطائی! می‎نشیند... و نظرات اجتهادی او، نه تنها مشکلات مبتلا به روز را حل نمی‎کند، بلکه گاهی اصولاً بیگانه از نیاز روز و در مواردی نیز مشکل افزاست نه مشکل‌گشا. خلط مباحث اصولی و فقهی با مسائل نظری فلسفی یا کلامی، یکی از آفت‎هایی است که حوزه‌های علمیه‎ی ما بدان دچارند؛ خاصه آنکه ذهن و قادّ و نقاد و جدلی و بحّاث و پر تموّج ارباب حوزه که یکی از امتیازات بسیار درخشان است، در عمل، گسترش بی‌رویه و بی‌کنترل می‎یابد و هدایت صحیح نمی‎شود؛ در واقع شخصیت فقیه فیلسوف و متکلم در استنباط حکم الهی با یکدیگر مخلوط می‎شود. جالب است که اگر متتبع خبیر و بصیر در مواردی که فقیهی متضلع و پرمایه و سرآمد در معقول و منقول در میدان بحث و استدلال و رد و ایراد و نقل اقوال و نظرات، داد سخن داده و به اصطلاح پهلوان میدان فقه بوده است نظر افکند، ملاحظه می‎کند که آن کسی دارای فتوای مستقیم و معقول و کارگشاست که سرانجام به «متفاهم عرفی» و «بنای عقلا» و «تسالم صاحبان ذهن سلیم» و امثال این مستندات، استناد جسته است... که نمونه‌های آن در مباحث شیخ اعظم در «مکاسب» بسیار فراوان است. اکنون به جزئیات و مصادیق می‎پردازم: * من از زبان پدرم- خدا بیامرز- به منهیات و محرمات فراوانی واقف شده بودم که اکثر و یا همه‎ی آن‎ها اینک به صورت مطلق یا مقیّد حلال شده است! آنچه در این مجال کوتاه بدان اشاره می‌شود، از این قبیل است: ریش تراشی، آوازخوانی، رقص، تار و تنبور و به طور کلی موسیقی، شعبده بازی و تردستی و مجسمه و مجسمه سازی و کت و شلوار فرنگی. منکر نیستم که هم‌اکنون در پاره‌ای از محافل روحانی و مذهبی، برخی از این گونه امور بر حرمت خود باقی است ولی اهل فن می‎دانند که در بسیاری از این گونه امور، اتفاقِ رأی بین فقهای عظام وجود نداشته و ندارد و چون چنین است، پس اگر کسی به حلّیّتِ این‎ها، رأی دهد برخلاف اسلام و فقه سنتی سخن نگفته است! * بعدها که در عرصه‌ی اجتماع و سیاست قرار گرفتم به منکرات و منهیات و محرمات بیشتری واقف شدم از این قبیل: هم‌نشینی و گفتگوی دوستانه با اهل فسق و فجور و مشخصاً ریش تراشیده‎ها که فسقشان واضح و علنی بود، رابطه با کفار، گفتگو با زنان، ورود زنان در ادارات و مشاغل دولتی، شرکت زنان در انتخابات و مسائل سیاسی و طهارت و نجاست کفار و اهل کتاب... * در کرمان وقتی باران می‎بارید، مسجدها را می‌بستند و نماز جماعت‎ها تعطیل می‎شد، که کوچه‎ها نجس است و مسجد، نجس می‎شود. وقتی به قم آمدم، برای درس به مسجد امام حسن عسکری (علیه السلام) می‎رفتم و وقتی اساتید بزرگی مثل «آیت الله منتظری» و «آیت الله سلطانی» و مرحوم آیت الله مجاهدی» را می‎دیدم که با پای پیاده از کوچه پس کوچه‎های پر گل و لای قم وارد مسجد می‎شدند و به پندار باطلم، مسجد را نجس می‎کردند! سخت متعجّب می‎شدم و عذاب روحی بدتر آنکه خودم به حکم اضطرار، برای آموزش واجب درس، مسجد را نجس می‎کردم و چنان اضطراب و ناراحتی‎ای داشتم که هنوز فراموشم نشده است!... * و بعد از گذشت حدود 20 سال از آن تاریخ، در مسجدالحرام یکی از دوستان بزرگوار فعال و مخلص، یعنی «حجت الاسلام والمسلمین کرباسی» را دیدم که می‎گفت: «من یقین دارم کعبه‌ی مشرفه توسط حجاجی که مراعات طهارت و نجاست را نمی‎کنند، نجس می‎شود، ضمناً یقین دارم پای من بر اثر برخورد با رطوبتی که در صحن مسجدالحرام است و نجس است، نجس می‎شود. تکلیف من و تکلیف حج من چیست؟ از سویی طهارت بدن و لباس، شرط صحت طواف است و یقین دارم، بدن و لباسم نجس و حجّم، باطل است. از سوی دیگر، بر من واجب است که مثلاً قبل از شروع طواف به تطهیر مسجد بپردازم و چون این واجب را ترک می‎کنم، پس از این جهت نیز، طوافم و حجّم باطل است! * این نگارنده در یکی از رواق‌های مسجدالحرام شاهد آن بودم که کودکی خردسال، مسجد را آلوده کرد و خادمان با اندکی آب و هوله، یکی دو بار به ازاله‌ی نجاست پرداختند. یکی از دوستان قدیم ما «حجت الاسلام فلاح» (دادستان اسبق انقلاب کرمان و یزد)، چهره‎ی خود را درهم فرو برد و آن تطهیر را، نجس کردن بیشتر مسجد نامید؛ که اگر «لُبّ» سخنش را می‌فهمیدی به همان نتیجه‎ای می‎رسیدی که حجت الاسلام کرباسی، رسیده بود؛ یعنی بن بست! * مورد دیگری که تکراری است، این است که شوهرخواهرم آقای علی بیگزاده نقل می‎کرد: علی آقا حجتی (برادر نگارنده) از سفر تحصیلی نجف به کرمان بازگشته بود. به منزل خواهرم می‌رود که برای دخترشان عروسک، و به قول کرمانی‌ها «لوپتو» خریده بودند. ایشان با دیدن عروسک، کله‌ی او را می‎کند و با تندی عروسک بینوا را به گوشه‎ای پرتاب می‎کند که داشتن عروسک حرام است!.. * به یاد می‌آورم که در کرمان عده‎ای از اهل علم و زهد و تقوا، پا به خیابان‎های شهر نمی‎گذاشتند، آن خیابان‎ها جای خانه‎های به زور تخریب شده مردمی بود که بدون رضایت صاحبان آن‎ها، به صورت خیابان در آمده بود. * این گونه موارد؛ نمایشگر موضع گیری منفی در برابر «مسائل مستحدثه» و «حوادث واقعه» است و برای ما که در آغاز راه تأسیس حکومت اسلامی هستیم، قابل توجه و درس آموز است. من بر آنم که حل مشکل تمامی موارد یادشده و موارد بی شمار دیگر در متون فقهی گذشتگان و فتاوای بزرگان ما آمده است. چرا که در هیچ یک از این موارد، اتفاق نظر وجود ندارد و کسی ادعای اجماع بر فتوای خاصی نکرده است ولی در مقولات عادی و غالباً فردی، عرف و ملاحظات و نزاکت‎ها و خوکردن بر رسم و عادت؛ و در مسائل اجتماعی و سیاسی، دشمنی‌ها و کینه‎ها و رقابت‎ها و جنگ‎ها در بسیاری از مسائل به طور ناخودآگاه جایگزین کتاب و سنت و اجماع و عقل شده است! شاهد زنده و حیّ و حاضر من بر این گفته، همین شهادت ثالثه «اشهدُ اَن علیاً ولی الله» است که هیچ فقیهی این شهادت را جزء اذان و اقامه نمی‎داند ولی به خاطر همان عرف و عادت و مقابله و مخاصمه با فرقه‌های اسلامی دیگر، کسی حتی جرأت نمی‎کند بگوید، گفتن این فقره در اذان لازم نیست، تا چه رسد به اینکه بگوید: جایز نیست! (که پاره‌ای از فقها گفته‌اند). قرن‌ها گذشت، که حکومت‎ها در سرزمین‌های اسلامی به نام اسلام حکومت کردند، ولی حکومت‎ها «حکومت اسلامی» نبودند. این سخن حتی در زمانی هم که شیعه حکومت تشکیل داد، صادق است. هرچند پاره‌ای از شاهان و حاکمان- به ندرت- یا به سائقه‌ی دین و مذهب موروثی و غالباً عوامانه و یا به منظور عوام فریبی و اغوای خلق، از علمای زمان برای تصدی حکومت اجازه می‎گرفتند؛ یعنی حکومت را حق علما می‎دانستند و یا چنین وانمود می‎کردند ولی هیچ گاه نه معتقد و نه مدعی بودند که حکومت اسلامی تأسیس کرده‎اند... و ما پس از قرن‌ها، مدعی هستیم که حکومت اسلامی بوجود آورده‌ایم و این با توجه به شرایط و مقتضیات اجتناب‌ناپذیر ارتباطات سریع که به اصطلاح، دنیا، «یک دهکده‌ی جهانی» شده است، پدیده‎ای کاملاً جدید است و به حکم ضرورت، فقه جدیدی همخوان با الزامات سهمگین خود را می‎طلبد. چرا که شکل و محتوای روابط ملی و بین المللی به خصوص در دهه‌ی آخر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم میلادی که تکنولوژی تغییر ماهیت داده است و به مرحله‌ی «فوق تکنولوژی» صعود کرده است، (2) به هیچ وجه شباهت با گذشته حتی دهه‌های گذشته ندارد. دیگر آنکه کسانی از اندیشمندان تحت تأثیر هیبت و عظمت و سرعت و فراگیری امواج نیرومندی قرار گرفته‎اند که از فضای «سوپر تکنولوژیک» (سال‌های پایانی دهه‎ی پایانی سده‎ی پایانی هزاره‌ی دوم میلادی) برخاسته است. اینان با مقایسه‌ی مسائل و مقتضیات و الزامات این عصر، با دستاوردهای موجود فقهی‎ای که در منابع و مدارک و نیز در رساله‎های عملیه و مسائل مورد بحث حوزه‌های علمیه را می‎بینند و یا می‎شنوند، گویی دچار نوعی خودباختگی شده‎اند ولذا اساساً سخن از جامعیت فقه را برای حل مشکلات عصر فضا و الکترونیک غلط پنداشته‎اند که به تصور این نگارنده‎ی گفته این اندیشمندان «بالفعل» درست است؛ ولی «بالقوه» نادرست! ... درست است، زیرا فقه فعلی به وضوح از عهده‌ی حل مشکلات جامعه برنمی‌آید و ادعاها در این مورد، سرانجام به استفاده از «عنوان ثانوی» می‎رسد که چنانچه اشاره کردم، این خود، به معنای ناتوانی عناوین اولیه احکام فقهی برای اداره‌ی جوامع بشری جامعه است. نادرست است، زیرا که فقه، بالقوه غنی است اما نیاز به استخراج و استحصال دارد؛ (3) ما برای استخراج این منابع غنی فقهی- و منجمله منابع ناشناخته- به دانشی در خور زمان نیاز داریم: زمانی که- به طوری که گذشت- از یکسو، ما را بر مسند حاکمیت نشانیده و از سوی دیگر، قلمرو باورنکردنی تکنولوژی و روابط بین المللی مرتبط با آن، آن را به کلی با زمان گذشته، متمایز و حتی متباین کرده است. مثلاً همین مسأله طهارت و نجاست را که به مواردی از آن در قالب خاطراتی جزئی اشاره کردم، اگر در قلمرو روابط بین المللی و در جهانی که عضوی از آن هستیم، ملاحظه کنیم، خواهیم دید که چاره‌ای جز تصحیح سوءفهم‎های گذشته‌ی خود، از منابع دینی نداریم. گفتم «سوءفهم‎های گذشته»؛ چون معتقدم پاره‎ای برداشت‌های ما از تعالیم دینی در عرصه‎های گوناگون خصوصاً در قلمروهای سیاسی و اجتماعی و روابط بین المللی، در موارد نسبتاً قابل توجهی با «سوءفهم» توأم بوده است. مثلاً مسأله‌ی طهارت و نجاست- به خصوص نجاست کفار به قول مطلق- در طول تاریخ گذشته‌ی ما با سوءفهم توأم بوده است و ناچاریم با نگرشی نو و بلند نظرانه، البته با تکیه بر قطعیات تردیدناپذیر و جاودانه‌ی دینی، این مسأله و ده‎ها مسأله از این قبیل را مورد بررسی و تحقیق و اجتهاد مجدد قرار دهیم... که البته چنانکه اشاره کردم این گونه مسائل بیشتر مشهورات است نه اجماعیات و در آن‎ها هرگونه اجتهادی خلاف مشهور، خروج از دایره‎ی مبانی فقهی نیست. چگونه می‌شود شما با انسانی بنشینید و با او با کمال احترام صحبت کنید و برای او در موضوع مورد بحث حق مساوی قائل باشید، با او قرارداد امضا کنید، ناهار و شام و عصرانه، میل کنید، با او به گردش بروید، به کشور او بروید، از او برای دیدار از کشور خودتان دعوت کنید، در فرودگاه برای او مراسم کامل نظامی برگزار کنید، هدیه بدهید و هدیه بپذیرید... و در عین حال او را «نجس» بدانید؟! نفرمایید صلاح نیست این مسائل را مطرح کنیم! مگر حرف کم است که شما به این مسأله پرداخته‌اید؟ و اضافه نفرمایید که: شما با طرح این سخنان، از طرفی مردم را در رابطه با کفار دچار تردید می‎کنید و سد و حریم میان مسلمین و کفار را می‌شکنید و از طرفی، دیگران را به ما بدبین می‎کنید و بهانه به دست کسانی می‎دهید که درصدد عیب‌جویی از ما هستند و درصدد تضعیف دین و فقه و روحانیتند... به پندار این حقیر، مجامله در مسائل دین به خصوص در این گونه مسائل روزمره‌ی حیاتی نادرست است. اینک وقت آن است که فقه ما، تکلیف این گونه مسائل را روشن کند، زیرا با پرده‌پوشی و کتمان این گونه مشکلات روزمره، نمی‎توانیم وضعیت را تغییر دهیم و مؤمنان و متعهدان و سفیران و نمایندگان جمهوری اسلامی را بلاتکلیف به حال خود واگذاریم. (4) آری، اینجاست که به قول امام، کسانی باید خود را قربانی کنند و گرنه انقلاب قربانی خواهد شد... اینجانب به کشورهای غربی- هرچند بسیار کم- مسافرت کردم و به نمونه‎های اندکی که برخوردم، به متن این مشکل بزرگ دست یافتم و مطلبی به نظرم رسیده است که به عرض می‌‌رسانم: اگر حکم نجاست کفار برای جداسازی دو اردوی اسلام و کفر و کشیدن سدّ حائل بین این دو جامعه است؛ این، با ارتباطات الزامی و اجتناب ناپذیر جامعه و حکومت اسلامی با دنیای غیرمسلمان که اکثریت خانواده بشری را تشکیل می‎دهند، ناسازگار است و اگر برای تحقیر کفر و کفار و ذوب شخصیت آن‎ها در شخصیت اسلامی است، این نیز در شرایط عدم سلطه‌ی سیاسی اسلام و به طور کلی لزوم ارتباط در شرایط مساوی و احترام آمیز، ناسازگار است. به علاوه تحقیر و ذوب کردن شخصیت کفر و کافر، تنها در شرایط خاص جنگی، اعم از روانی و فیزیکی می‎تواند کارساز باشد وگرنه در شرایطی از آن قبیل که اکنون در روابط خارجی ما با سایر کشورها و از جمله کشورهای غیراسلامی حاکم است، جوّ تحقیر و توهین، نه تنها کارساز نیست، بلکه حتی از جنبه دعوت به اسلام نیز، که باید یکی از عناصر و عوامل مؤثر در روابط خارجی ما باشد، نقش منفی و زیانبخش دارد. در اینجا یک مسأله باقی است و آن این است که جامعه و افراد مسلمان نباید در وضعی قرار گیرند که بین آنان و کفار مرزهای عقیدتی و اخلاقی و عملی فرو ریزد و مسلمانان اختلاط و درهم ریختگی عقیدتی و اخلاقی و عملی با کفار پیدا کنند و به عبارت دیگر باید در هر حال، شخصیت و حیثیت و کیان و علائم و مشخصات جامعه و فرد مسلمان در برابر غیرمسلمان محفوظ بماند. این البته نکته‎ای است صحیح؛ اما آیا حفظ کیان و موجودیت و شخصیت اسلامی به این است که ما روابط سیاسی و تجاری و نظامی را با نامسلمانان داشته باشیم و تمام حُرُمات و نزاکت‎ها و تشریفات معمول بین المللی را در مورد آنان مراعات کنیم و با آن‎ها بنشینیم و غذا بخوریم و گپی بزنیم و قرارداد امضا بکنیم و از علوم و تکنولوژی آن‎ها بهره‌مند بشویم ولی احتیاطاً! پس از دست دادن به آن‎ها، آن هم اگر رطوبتی به هم رسانید! دستمان را آب بکشیم؟! آیا این به معنای آن نیست که ما گرفتار یک تناقض نامفهوم و حل نشده هستیم؟ به نظر می‎رسد مشکل اصلی این است که ما از یک حکم ذاتاً سیاسی و اجتماعی که مفهوم آن تنها در جنگ و تنافر شدید می‎تواند مصداق داشته باشد، به یک ظاهر خشک و قشر جامد و فاقد هرگونه حکمت و مصلحت اکتفا کرده‌ایم!.. فقیه عصر ما با تکیه بر منابع غنی، می‎تواند قاطعانه اعلام کند که حکم نجاست، حکمی سیاسی است و ماهیتاً از مقوله‎ای دیگر است و به مفهوم معمولی نیست و تنها در حالت جنگ بین اسلام و کفر می‎تواند کارآیی داشته باشد. آن هم جنگی که به خاطر اسلام و کیان و موجودیت اسلام و مسلمین بین آنان و کفار در گرفته باشد، نه جنگ‎های قبیله‌ای و سرزمینی بر اساس رقابت‌های جاری... دنیای اسلام- لااقل در دو قرن اخیر- با پدیده‌هایی که فرآورده‌ی تمدن جدید و دستاورد دنیای غیرمسلمان بوده، با نفی و طرد و تحریم، مواجه شده است: نظام پارلمانی، نظام آموزشی و پرورشی و دانشگاهی، چراغ برق، اتومبیل، هواپیما، رادیو، تلویزیون، سینما، تئاتر و ... همه، چنین سرنوشتی داشته‎اند... اما با گذشت زمان، بر سبیل جبر و برحسب اقتضای طبیعت پیشرو و نوجو و سهل طلب و دانش دوست و جستجوگر انسان، فرآورده‎های تمدن جدید در قلمرو صنعت و سیاست و تعلیم و تربیت، جنبه‌ی انحصاری خود را از دست داده و از وابستگی به دنیای غیرمسلمان، رها شده و جذب کل جامعه‎ی بشری اعم از مسلمان و یهودی و مسیحی و زرتشتی و بودایی و عرب و عجم و شرقی و غربی و شمالی و جنوبی گردیده است... و هم اکنون جهان، شاهد یک نوع هماهنگی چشمگیر در بسیاری از دستاوردهای تمدن بشری در شئون گوناگون زندگی و از جمله شئون دینی است... در حقیقت، «زمان» به ما- ابتدا تحمیل کرد و سپس- آموخت که آنچه از جهان «کفر» پدیدار شده، به هیچ وجه ربطی به کفر نداشته و بلکه مربوط به «بشر» بوده و اساساً هدیه‌ی خدا به بشر بوده است و کم کم که جهان اسلام از حال «شوک، خارج شد، به یاد آورد که میراث عظیم تمدن، در اصل، از او به غرب و دنیای غیرمسلمان رفته و این را از زبان دانشمندان و نویسندگان خود مغرب زمین نیز شنید... با مرور زمان به جز خودباختگان تمدن جدید که یکسره خود را به سره و ناسره‌ی آن فروخته بودند؛ روشنفکران اسلامی توانستند سره را از ناسره بازشناسند و بین حرام و حلال دستاورد تمدن، تمیز قائل شوند. بسیاری از آنچه را که حرام و تشبّه به کفار و نشانه‌ی فسق و کفر شمرده می‌شد، در متن زندگی خود وارد ساختند. آنچنان که جزء تفکیک ناپذیر زندگیشان شد. این روند، به طوری گستردگی یافت و عمومی شد که دیگر کسی به یادش نماند که چنین «گذشته» ای بر او- حتی بر ضروریات زندگیش از قبیل برق و اتومبیل و تلفن و غیره و غیره...- گذشته است!.. و اکنون برای نسل نوپای ما، باور کردنی نیست که روزی روزگاری، ما برق و اتومبیل را لااقل در عمل، حرام می‎دانسته‌ایم!... راستی چرا در گذشته چنین پندارهایی بر ما چیره بود و چه شد که یکباره سراپای زندگی ما را از خانه و مسجد و معبد و مشاهد مشرفه، همان چیزهایی پر کرد که ما آن‎ها را حرام می‎دانستیم؟!. آیا این تطور که در فقه عملی ما پدید آمد، جز آن بود که بر اثر نقش زمان بود؟ آیا احتمال آن نیست که پاره‌ای از آنچه امروز «حرام» پنداشته می‎شود، با گذشت زمان معلوم شود که در اصل شرع، حرام نبوده و ما به توهم آن را حرام می‎دانستیم؟ مقصود من، «محرمات قطعی» کتاب و سنت نیست که چنین محرماتی «الی یوم القیامه» حرام است و اگر کسی در این شک کند، در واقع، در حقانیت دین اسلام شک کرده است. و چنین کسی اگر هم به نام مسلمان باشد، در واقع، مسلمان نیست. منظورم از محرمات، محرمات «پنداری» است که معمولاً پدیده‎های ناشناخته، یا کمتر شناخته شده‎ای بوده که با آن‎ها مواجه می‎شدیم چون آن‎ها را خوب نمی‎شناختیم، از آنرو که رنگ و لعاب و صبغه‌ی بیگانه و دنیای غیرمسلمان داشتند، برخورد اولیه‌ی ما با آن‎ها، برخورد نفی و طرد و تحریم بود... اما کم کم معلوم شد که در واقع، ما در برهه‎ای از زمان، به خاطر نشناختن «موضوع»، حلال خدا را، حرام کرده بودیم!.. و چون پس از چندی که گذشت، موضوع را شناختیم، به اصل حلیت باز آمدیم!.. با این تجربه‌ی تاریخی روشن، اکنون برماست که در توسعه‌ی دامنه‌ی محرمات الهی احتیاط کنیم؛ زیرا حرام کردن حلال خدا به همان اندازه گناه دارد که حلال کردن حرام خدا! و پناه بر خدا اگر این زبان و این قلم یا هر زبان و قلم دیگری، آگاه یا نا آگاه در این پرتگاه خطرناک افتد!.. برای نمونه چند پرسش مطرح می‎کنیم و بدان‎ها پاسخ می‎دهیم تا معلوم شود که ما نمی‎خواهیم حرام خدا را حلال کنیم، بلکه می‎خواهیم حرام‎های پنداری و بی‌معنا را بشناسیم. - آیا شادی کردن، کف زدن، رقص و پایکوبی در مجالس عیش و سرور و عروسی و جشن‌های ملی و مذهبی حرام است؟! اگر زن و مرد، پرده‌ی حجاب و عفاف را بدارند و با یکدیگر نرد عشق نامشروع ببازند و هرزگی کنند، شراب بنوشند، مستی کنند و عربده بکشند و با هم در آویزند و ... در آمیزند... البته حرام است... اما شادی کردن و کف زدن و پایکوبی، چرا حرام باشد؟ -... آیا موسیقی‎های شادی آفرین و طرب انگیز که خستگی را از تن به در کند و نشاط و شور و شوقی افزاید و آدمی را به زندگی امیدوار کند و عشق و محبت و زیباپرستی انسان را تحریک کند و شخصی را از افسردگی و پژمردگی و غمزدگی بیرون آورد، حرام است؟.. اگر این شادی و طرب، با هرزگی و بی‌حیایی و شهوت جنسی وآلودگی و تباهی همراه باشد... البته حرام است... اما موسیقی شاد آفرین، چرا حرام باشد؟ (5) گفتنی‌تر آنکه این گونه حرام پنداری‌ها و گریز و پرهیزها در سطح کلی، «ضدّ»ی در خود می‌پرورد که همانا سرکشی هوس‎های آلوده و هرزگی‎های بی‌مهار و شهوت‌رانی‎های عفت سوز خانمان‌برانداز است که اینک با چنین پدیده‌ی شگفت آور و بهت‌انگیزی روبروییم، یعنی در حالی که قشر عظیمی از جوامع روحانی و دینی و بسیاری از دلسوختگان حزب اللهی مخلص ما، از بدحجابی و پوشش نامطلوب پاره‌ای از خانم‎ها می‎نالند و چند تار موی پیدای آنان را فساد (فحشا) می‎نامند، در گوشه‌ای دیگر از همین جامعه‌ی اسلامی‎ای که تحت ولایت امر و حاکمیت اسلام اداره می‎شود، «اسرار مگو» یی از فسادها و تباهی‎ها و هرزگی‌های عفت سوز بنیان براندازی است که «مسلمان نشنود، کافر نبیند»! آنچه برای ما بسیار ضرورت دارد این است که به فسادهای پنهان و پیدای واقعی و فضیلت کش و مسخ کننده‌ی انسانیت و برباد دهنده‌ی شرف و ناموس بیندیشیم و اینقدر به موسیقی رادیو و تلویزیون و پوشش و آرایش فلان هنرپیشه‌ی زن در فیلمی یا چند تار موی پیدای فلان خانم اهمیت ندهیم! نمی‎گویم خانم‎ها باید «بدحجاب» باشند و نمی‎گویم بعضی پوشش‎ها و حرکات و آرایش‎های جلف، صحیح است، نه. این‎ها غلط و نادرست است. ولی مگر «اهمّ» و «مهمّ» را فراموش کردیم؟! وانگهی مگر می‎شود با «منکر»، نهی از منکر کرد؟! مگر بدلباسی و بدحجاب را بدکاره و فاحشه نامیدن، خود، گناه و منکر نیست؟ و مگر فحاشی و شعار تند نوشتن و زن مسلمان را «فاحشه» نامیدن، گناه کبیره نیست؟ و مگر این گونه نهی از منکر کردن خود موجب حدّ شرعی نیست؟ در گفتگو با دوستان، سخن از پخش فراوان موسیقی- به خصوص موسیقی «مطرب»!- از رادیو و تلویزیون بود. گفته شد که موسیقی‎هایی پخش می‎شود که قطعاً مطرب است و حرام... گفتم «مطرب» بودن پاره‎ای را قبول دارم ولی حرام بودنش «اوّل الکلام» است! مگر اصل طرب، حرام است که موسیقی طرب آور حرام باشد؟! و مگر طرب معنایی جز شادمانی دارد؟... شادمانی، به نفسه حلال است، مگر آنکه با حرامی آلوده شود. طرب را هم می‌توانیم به طرب حلال (که ذاتی آن است) و طرب حرام (که به خاطر آلودگی آن است) تقسیم کنیم... (6) راستی چرا جلسات جشن ما، با مجالس سوگواری‌مان تفاوت چندانی ندارد! و حتی گاهی کاملاً یکسان است! یعنی در ابتدا قرآنی و سرودی؛ و در پایان، روضه‎ای و گریه‌ای!.. این، از نظر تاریخی و روان‌شناسی جامعه‌ی ما، درخور دقت است که حضرات روضه‌خوانان و مداحان که در واقع حاملان عاطفی حماسه‎های دینی خصوصاً عاشورایی‎اند حتی در مجالس جشن هم می‎پندارند که بدون روضه و گریه به وظیفه‌ی خود عمل نکرده‌اند! ولذا در این گونه مجالس هم پس از خواندن اشعار مدح و منقبت- که از نظر وزن و ریتم چندان تفاوتی با اشعار مصیبت و عزا ندارد- در پایان می‎گویند: «افسوس که «بنی‌امیه» برای ما عیدی، نگذاشتند» و شروع می‎کنند به روضه خوانی و تا جلسه را «کربلا» نکنند، دست بردار نیستند! (7) حقیر یک روان شناسی تاریخی دارم که استنباط خودم است و جایی ندیدم و از کسی نشنیده‌ام و چون با موضوع مورد بحث ما، رابطه‌ی تنگاتنگی دارد و شاید ریشه‌ی پاره‌ای از فتاوای فقهای ما و یا رفتارهای عملی روحانیون و متدینین ما باشد، در اینجا به عرض می‎رسانم. من این را به تجربه در محیط پرورشی خود که محیطی صددرصد دینی و روحانی بوده، استنباط کرده‌ام: (8) به تصور من، جذبه‌ی علم و عبادت در پاره‌ای از بزرگان دینی و روحانیون عالیقدر، عبّد و زهّاد و امامان جماعت، وعاظ و روضه خوان‎های مخلص و متقی و مداحان شیفته و عاشق اهل بیت (علیهم السلام)، متدینین و مؤمنین و مقدسین سنتی با قدری بوده است که آنان را نه تنها از شادی و دست افشانی و گردش و تفریح، بلکه از راهپیمایی و کوه‌نوردی و شنا و امثال این تفریحات و حركات سالم، بازمی‌داشته است... و این، کم کم و به تدریج به صورت یک رسم و «پرستیژ» و «زیّ»، برای آنان درآمده و چنان شده که این جماعت نباید بدوند، کشتی بگیرند، شنا کنند، شیرجه بروند، توی گود زورخانه «کبّاده» بزنند و خلاصه یک مرز ساختگی و «نزاکت» آلود، بین تفریح و ورزش و این گروه پیدا شده... و اگر بازی‌های وارداتی مثل فوتبال و والیبال و پینگ پونگ و اسکی و تنیس و واترپلو و نظایر این‎ها را هم که اصولاً شبهه حرمت داشتند، بر آنچه گذشت بیفزاییم؛ فاصله، دوچندان می‎شود! چندان که مثلاً پدرم- خدا بیامرز- که روحانی شناگر ماهری بود (9) و به کوه‌پیمایی و پیاده‌روی عادت داشت، برادرم را که با بچه‎های محل توی کوچه توپ بازی می‎کرد، می‎گرفت و اگر کتکش نمی‎زد، دعوایش می‎کرد؛ که چرا کار بیهوده و جلف انجام می‎دهی؟!! و بدین سان، دویدن و فوتبال و والیبال و بازی‌های دیگر و کلاًّ تفریحات و هرگونه تک و دو و جنب و جوش و هیجان و نشاط و حرکات موزون! در محیط دینی و روحانی و طلبگی، «ضدارزش» و «دون‌شأن» علما و متدینین شد و وقتی ورزش و گردش، ضد ارزش و دون‌شأن جماعتی شود، دیگر تکلیف کارناوال‎ها و شادی‎های توأم با موسیقی و کف زدن و سوت کشیدن و حرکات متناسب با این گونه امور، هرچند هم مرد و زن هیچ گونه اختلاطی با هم نداشته باشند و هیچ گونه «منکر»ی هم انجام نگیرد، زشت و قبیح است و عملاً حرام!.. چنین شد که جلسات جشن و شادمانی و حتی عروسی ما، چنان مرده و افسرده شد که با مجالس عزا تفاوتی نداشت! و اگر یک منحنی برای مجالس جشن و شادی، و دیگری برای مجالس سوگواری و عزاداری رسم کنیم، این دو منحنی در نقطه‎ای باهم، تلاقی می‎کنند و به وحدت می‎رسند! و چنان شد که، هر اندازه جلسات جشن و شادی ما، سنتی‌تر است، به همان اندازه بی‌تحرک‌تر و بی‌هیجان‌تر و سردتر است... و همه دیده‌ایم و دیده‌اید که در جلسات عروسی معمولی هم وقتی «آقا» می‎آید که صیغه را جاری کند، همه از زن و مرد، دست و پای خود را جمع می‎کنند و معقول و مؤدب می‎نشینند و دست زدن‌ها و شادی کردن‎ها، فروکش می‎کند و وقتی که «آقا» رفت، گویی بندها را از دست و پاها گشوده و درِ قفس را باز می‎کنند! و چنان هلهله و شور و هیجانی جلسه را فرا می‌گیرد که گوش «آقا» را هم که در حال ترک جلسه است، «کر» می‎کند! راستی چرا ما بدین گونه حلال خدا را حرام کرده‌ایم؟.. اثرات درازمدت این دوری گزینی‎ها از ورزش و گردش و تفریح و ترانه و سرود و سینما و تئاتر و هرچه دیگر از این دست، که تحریم قولی یا عملی شده، این است که همه‌ی این‎ها در غیاب روحانیون و متدینین رشد می‎کند و پرورش می‎یابد و در مواردی، نه چندان اندک، آلوده می‎شود و لجام می‌گسلد و با حرام درمی‌آمیزد و دختر و پسر و مرد و زن و پیر و جوان را به تباهی می‎کشد. و ما سال‌ها بود که توی سرمان می‎زدیم و غم و افسوس می‎خوردیم که چرا مراکز تفریحی و ورزشی و سینماها و کلوپ‎ها، آکنده از فساد و تباهی است... که شکر خدا پس از انقلاب اسلامی، فساد و تباهی از این گونه مراکز، به ظاهر رخت بربسته است و ما تازه فهمیده‌ایم که می‎شود «تفریحات سالم» به معنای واقعی داشته باشیم. اما با کمال تأسف، اکنون نیز علما و مجامع رسمی دینی ما با این گونه امور (عملاً تحریم شده) فاصله‎ی زیادی دارند. اکنون نیز اگر یک روحانی در صف سینما بایستد و یا به تماشای مسابقه‌ی فوتبال بنشیند و یا در استخرهای عمومی به شنا برود و یا اسکی فوتبال و والیبال، بازی کند، گویی کاری برخلاف شأن روحانیت انجام داده است! حتی شعار دادن و مشت، گره کردن و بلند صلوات فرستادن، در شأن روحانی عالی مقام نیست، چرا که تحرک دارد، فریاد دارد، ژست گرفتن و از حالت وقار و طمأنینه خارج شدن دارد!.. راستی چه می‎شود اگر طلاب جوان که از برکت انقلاب، تحرک جدیدی یافته‎اند به میدان‌های ورزش بروند و با جوانان دیگر فوتبال بازی کنند؟ چرا باید همه جا تیم‎ها و مسابقات ورزشی باشد جز در مدارس علمیه و مراکز دینی؟ چه می‎شود اگر در هر مساجد و مدرسه‌ای، تیمی ورزشی به نام همان مسجد و مدرسه تشکیل شود و با تیم‎های مساجد و مدارس علمیه‌ی دیگر مسابقات ورزشی بدهند و جوانان را در یک جوّ روحانی و معنوی همراه با تعالی روحی و تربیت اخلاقی به نشاط و فعالیت وا دارند و روح‎ها و بدن‌ها را در یک هماهنگی دلپذیر، ورزیده کنند و ماده و معنی را به هم بپیوندند. اگر روحانیت، نیازها و تفریحات سالم را برآورده نسازد، فاصله‌ها روزافزون خواهد شد و نفس سرکش، دیگران را به راه دیگر خواهد برد... راستی چرا مساجد و مدارس علمیه‌ی ما در مقایسه با دانشگاه‌ها و ورزشگاه‌ها، اینقدر کم‌مساحت و کوچک طراحی می‎شوند؟ و چرا ما برای نمازجمعه‌مان هنوز از فضای چمن دانشگاه تهران استفاده می‎کنیم؟ و چرا دانشگاه تهران، از نظر مساحت و متراژ زمین، 10 بار مدرسه‎ی فیضیه است؟ و چرا هنوز هم پس از انقلاب اسلامی، مقیاس‎های ما برای انتخاب زمین و طرح‌ریزی و نقشه کشی و مهندسی مساجد و مدارس علمیه، در همان محدوده‌ی تک‌بعدی قدیم است؟ نه خبری از زمین چمن برای ورزش، و نه نشانی از آمفی‌تئاتر و سالن سخنرانی، و نه «مرافق» دیگری که در طرح‎های دانشگاه‎ها، به مقیاس چندین برابر در ابعاد مختلف برای کاربردهای گوناگون در نظر گرفته می‎شود؟ به پندار نگارنده، این همه، از آنروست که مساجد و مدارس علمیه، تنها برای نمازِ چندین تن معدود، و برای زندگی مختصر طلبه، ساخته می‎شود و ابعاد گوناگون دیگر، به طور سنتی مورد غفلت قرار گرفته است... چرا طرحی نمی‎ریزیم که با بهره گیری از هنرمندان، خوانندگان و نوازندگان، جلسات جشن و سرور ما در مساجد و تکایا و منازل و مدارس و دانشگاه‎ها و ادارات و هرجای دیگر، از این پژمردگی و دلمردگی و افسردگی به درآید و نشاط و عشق و شور بر ما سایه افکند؟ مگر خدا و رسول با ما دشمنند که تفریح و نشاط و وجد و سرور و پایکوبی و دست‌افشانی را برای ما حرام کنند؟! چه کسی زیبایی‌های حلال و مباح را برای ما حرام کرده است؟! - «قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ‌؟!» (10) ضرورت تفکیک ظنیّات از قطعیّات باری- احصاء مواردی که فقه ما با تکیه بر منابع غیرقابل تردید از کتاب و سنت و عقل و اجماع، به صدور احکام حلال و حرام الهی پرداخته است و مقایسه و تطبیق آن با مواردی که می‌توان آن را بدون تکیه‌گاه متقن و غیرقابل تردید تصور کرد، خارج از حوصله‎ی این گفتار است. همین قدر می‎گوییم که «ظنّی» بودن احکام اجتهادی/ فقهی ما و جانشینی «ظن»، به جای «علم» در استنباط حکم، هر چند که «حجیت ظن» با «قطع» احراز شده، ولى به هرحال، مقتضای احتیاط در دین، آن است که فقه و اجتهاد و مجتهد و فقیه، به دستاوردهای «ظنّی» خود، آنچنان تعصب نورزد و آن‎ها را احکام واقعی الهی نپندارد، آن‌گونه که به فرآورده‌های قطعی و مسلم تعصب می‎ورزد و آن‎ها را حکم واقعی الهی می‎داند! خوب بود اگر توفیقی فراهم می‌شد و فرصتی دست می‌داد که فهرستی از این دو دسته از احکام فقهی فراهم می‌آوردم و آن‌ها را در دو ردیف، تفکیک می‌کردم و به مقایسه می‌نشستم و نسبت این‌ها را با هم می‌سنجیدم تا برای خودم و اهل نظر و تحقیق، معلوم شود که چگونه قرن‌ها میان «قطعیات» و «ظنیات» دینی و حلال و حرام قطعی و غیرقطعی خلط شده، به گونه‎ای که برای ارباب فن، بازشناخت این دو، کار آسانی نیست. چنین پژوهشی اگر انجام گیرد، فواید بی‌شمار دارد که یکی، رفع این شبهه‌ی جدی است که در اذهان بسیاری از اهل مطالعه و نظر وارد شده، و آن این است که اگر مثلاً موسیقی و شطرنج، دیروز حرام بوده و امروز حلال شده، از کجا بدانیم فلان حرامِ امروز، فردا حلال نخواهد شد؟! ما از تفکیک این دو دسته از احکام، به همه کس خواهیم فهماند که هیچ‌گاه حلال واقعی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)، حرام نخواهد شد و حرام واقعی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)، حلال نخواهد شد، و بلکه گاهی این ظنیات فراهم شده از مجموعه‌ی عرف و عادت و سلیقه و آداب اجتماعی است که با استناد به منابع فقهی، با گذشت زمان، دچار «تطور» می‎شود. مثلاً در حال حاضر، کسی شک ندارد که بهره‌وری از فرآورده‎های صنعتی و استفاده وسایل و ابزارهای دوران جدید تمدن، حلال است ولی در همین دهه‎های گذشته که ما به یاد داریم، احتیاط شدید و شبهه‌ی حرمت، آنقدر زیاد بود که لااقل در عمل، بزرگان دین ترجیح می‎دادند که حتی المقدور بدین حیطه وارد نشوند... (11) اکنون برای تفکیک قطعیات از ظنیات، شجاعتی از آن نوع که امام داشت، لازم است و این شجاعت علاوه از بازشناخت موضوعات احکام- که بارها بدان اشاره کردیم- باید در بازشناخت منابع اجتهاد و نیز روش آن، صورت گیرد. تهور فقهی سیاسی/ اجتماعی امام، از متن تعلیمات دین و از کتاب و سنت سرچشمه می‎گرفت. آن فقیه بزرگ فرصت آن نیافت که سراپای فقه را با نظر دگرگون سازی بنیادی، بنگرد و آن تفکیکی را که در چند سطر پیش از آن یاد کردم انجام دهد و لذا در فتاوای صرفاً فقهی امام که تماس مستقیم با مقولات و مسائل اجتماعی و سیاسی ندارد، همان پیچ و خم‎ها و همان عبور از کوچه پس کوچه‎های بسیار فنی ملاحظه می‎شود و اهل فن در فتاوای آن حضرت در مورد «بلاد کبیره»، «لیالی مقمره»، «جماعت عیدین» و امثال آن‎ها، این واقعیت را به وضوح مشاهده می‎کنند. برای رفع هرگونه شبهه تصریح می‎کنم که بدون شک، این مبنای اجتهادی و فقهی در جای خود درست است که: «ما ادّی الیه ظنّی فَهوَ حکم الله فی حقی» «هرچه ظن من (فقیه) بدان رسید، همو، حکم خدا در حق من و (مقلدان من) است.» ولی سخن در این است که ما با نگرشی جدید، در مبانی و مبادی خودِ «ظن»، ایجاد شک و شبهه می‎کنیم! و با توجه به آنچه در گذشته‎ها گذشته، لااقل در جریان عمل، در موارد بسیاری «ظن»های نادرستی می‌شناسیم که فقهای عظام عملاً بدان معترفند. این «ظن»ها، از نظر روانشناسی تاریخی، از خلط آگاه یا نا آگاه بین عادات و عرفیات «متشرعه» و برداشت‌های ویژه از کتاب و سنت با پیش ذهنیت‎های برخاسته از عرف و عادت و سلیقه‎هایی است که بیشتر مربوط به متشرعین است تا شارع. اگر قبول داشته باشیم که در مواردی، با پدیده‎ای به نام «عرف متشرعه» روبرو هستیم و این عرف، از مبادی و مبانی آگاه یا ناآگاه حصول «ظن» به حکم الهی است، آنگاه با ایجاد شک و شبهه در عرف متشرعه- از آن‌رو که لزوماً برخاسته از تشریع شارع نیست- می‎توانیم بسیاری از ظن‌ها را به شک برگردانیم و در مواردی هم از قطع به خلاف، سر درآوریم! زیرا مبانی استنباط فقهی که در اصول فقه از آن بحث می‎شود، عمدتاً احکامی عقلی، عقلایی و یا عرفی‎اند و اگر در پاره‌ای از موارد از شرع چیزی نقل شده، از مواردی است که شرع، ارجاع به حکم عقل داده است یا از شارع «ردع» ی نرسیده است. تفصیل در این باره به جای دیگری موکول است ولی برای آنکه خوانندگان بدانند در فضای فقاهت ما، چه می‎گذرد، این سخن را به استناد رساله‎ی محققانه‌ی «تحول علم اصول، نوشته‌ی استاد دکتر ابوالقاسم گرجی، پی می‎گیریم: در علم اصول، به چند نوع بحث برمی‌خوریم از این قرار: 1- مبادی لغوی علم اصول شامل: وضع، حقیقت و مجاز، منقول، مشترک، و ... 2- مباحث الفاظ شامل مدلول امر، مدلول نهی، مدلول جمل خبریه، فور و تراخی، مرّه و تکرار، توصلی و تعبدی، و... 3- مباحث استلزامات یا «عقلیات غیر مستقله» شامل وجوب مقدمه، مبحث ضد، اجتماع امر و نهی، دلالت نهی بر فساد، مفاهیم، و... 4- مباحث «عقلیات مستقله» شامل تحسین و تقبیح عقلی، ملازمه بین حکم عقل و شرع، اصول عقلیه و... 5- مسائل عقلانی شامل حجیت ظهورات، حجیت خبر ثقه، و... 6- مباحث شرعیه یا «ادله‌ی سمعیّه» شامل اصل برائت شرعی، اصل احتیاط شرعی، استصحاب و... 7- تعارض ادله یا مباحث تعادل و ترجیح شامل اصل تساقط متعارضین، جمع عرفی و... 8- مباحث اجتهاد و تقلید... همان گونه که استاد گرجی آورده‎اند، این مباحث یا مربوط به لغت و ادب است و یا مربوط به عرف و عقل و عقلا و یا ترکیبی است از مباحث لفظی و عقلی و عقلایی... استاد گرجی حتی در باب، مباحث شرعیه و ادله‌ی سمعیه بعید نمی‎دانند که حکم شرع در این باب ارشاد به احکام عقلی یا امضاء احکام عقلایی باشد. در بحث تعارض ادله و تعادل و ترجیح و مقدم داشتن یک دلیل بر دیگری نیز به حکم عقل یا سیره‌ی عقلاء تمسک می‎شود. اجتهاد و تقلید نیز حکمی عقلی و یک سیره‌ی عقلایی است که در تمام علوم و فنون زندگی روزمره‌ی انسان جاری است. (12) اکنون این سؤال مطرح می‌شود که با آنکه مبانی استنباط فقهی، این چنین مقبول عقل و عرف عام است، چرا فقه نتوانسته با در دست داشتن چنین مبانی مقبول و غیر قابل تردیدی در ابعاد گوناگون سیاسی و اقتصادی و روابط بین المللی و نیازهای فردی و اجتماعی، به استخراج احکام معقول و قابل عمل و فراگیر بپردازد؟ در پاسخ می‎توان گفت که ما- پیش و بیش- از آنکه ابزارهای متقن را به کار گیریم، به بحث‎های نظری و ابداع احتمالات و تشکیکات و تفریعات بی حدّ و مرز پرداخته‌ایم و «فرض» و «احتمال»، بار و انبار کرده‌ایم! تا بدانجا که در لابلای بحث‎های بسیار موشکافانه بر سر معنای ساده‌ی یک روایت و یا نقل قول یک فقیه، هم ذهن آفریننده و خلاق ما از کار افتاده و هم ابزار ما، به قدری سائیده شده که دیگر کاربردی ندارد... من این را آفت «ابداع احتمال» نامیده‌ام... نکته‎ای که بر ارباب فن هم پوشیده نیست، این است که ما در فقه به دو نوع احکام، برمی‌خوریم: احکام تأسیسی و احکام امضایی. احکام تأسیسی، احکامی است که از طرف شارع «جعل» شده و عمل به آن به مقتضای حکم شرع است. این احکام نوعاً شامل عبادیات است. احکام امضایی، احکامی است که اگر شرع هم نمی‎آمد و حکمی نمی‎کرد، آن احکام وجود داشته‌اند؛ النهایه، شارع احکامی را که مقتضای زندگی اجتماعی بوده‎اند، امضا کرده است. احکامی از قبیل نماز و روزه و حج و زکوة و عموم عبادات از قبیل اول است و احکام دیگری از قبیل نکاح، بیع، صلح، رهن و جز این‎ها... از قبیل دوم است. (13) در این مورد نیز ما، میان احکام تأسیسی و امضایی شارع، از آن جهت که حکم شارع است، فرقی نمی‎گذاریم و همه را «لازم الاتباع» می‎دانیم و در هر دو مورد مطیع و فرمانبردار هستیم، اما سؤال این است که آیا: - اولاً احکام امضایی همان قدسیّت و ابدیّت احکام تأسیسی را دارد؟ و به عبارتی: اگر در یک جایی عرف، حکمی دیگر داشت، شارع آن حکم را امضاء نخواهد کرد و یا اگر عرفی تحول یافت و حکم خودش را از اعتبار انداخت، آیا بازهم شارع اصرار دارد که همان حکم قبلی عرف را که امضاء کرده، ابدیت بخشد؟ - ثانیاً آیا اگر عرفی درصدد برآید که حکم عرفی خود را که منشأ حکم امضایی است، دگرگون سازد، یعنی در واقع، موضوع یا «محطّ» حکم شارع را عوض کند، آیا این کار خروج از دایره‌ی احکام شرعی است؟ این دو سؤال بسیار جدی و اساسی است که پاسخ آن منشأ تحول و دگرگونی مهمی در فقه خواهد شد و تحول ناشی از پاسخ به سؤال دوم، مهم‌تر از تحول ناشی از پاسخ سؤال نخستین است زیرا در سؤال اول، فرض بر آن است که منشأ حکم شارع به هر دلیل، دگرگون شده ولی در سؤال دوم، در واقع، ماییم که می‎خواهیم «محطّ» حکم شارع را دگرگون سازیم. اگر پاسخ به سؤال دوم مثبت باشد، دست ما برای یک تحول باورنکردنی در فقه، بسیار باز است... با عنایت به آنچه تاکنون به عرض رسید، بازشناخت مجدد مرزهای حلال و حرامِ مسلّم و قطعی با آنچه حرمت یا حلیتش مسلم و متّفقٌ علیه نیست با تجدیدنظر در مبانی و نیز نحوه‌ی استنباط حکم و استظهار از ادله و تفکیک این دو گونه محرمات و محللات از یکدیگر نیاز ضروری عصر ما و رسالت اجتناب‌ناپذیر فقهای عظام و علما و فضلای حوزه‌های علمیه است. پی‌نوشت‌ها: 1- بقره/173. 2- به کتاب موج سوم «الوین تافلر» مراجعه فرمایید. 3- همچون استخراج و استحصال منابع غنی زیرزمینی که پیشتر به آن اشاره کردیم. 4- خوشبختانه اکثر فقهای عصر ما به طهارت اهل کتاب و بعضاً به طهارت ذاتی انسان فتوا می‎دهند؛ این فتوا در گذشته هم از مرحوم آیت الله اصفهانی و آیت الله بروجردی نقل شده است. 5- از این گونه پرسش و پاسخ‎ها بسیار می‎توان مطرح کرد. اما من برای نمونه، تنها دو مورد بالا را مطرح کردم و در اینجا مناسب می‎بینم خاطره‌ای را که شاید جای دیگری هم نوشته باشم به عرض می‎رسانم: در یکی از دیدارهایی که در قم با چند تن از فضلای قم داشتم، این بزرگان تصریح داشتند که فتوای امام در مورد موسیقی و شطرنج، مفاسد بی‌شماری به بار آورد و ...! اینان از ظهور خانم‎های گوینده در تلویزیون، انتقاد می‌کردند و این ظهور را مخالف با «روح احکام اسلام در مورد زن» می‌شمردند و مثلاً پخش برخی از موسیقی‎های طرب انگیز را از صدا و سیما، گوشه‌ای از سوءاستفاده‌های بی‌مهاری می‎دانستند که بر اثر فتوای امام، پدید آمده است... بنده مطلبی را که از امام برایم نقل کرده بودند برای آنان بازگفتم و آن این بود که امام در پاسخ پاره‌ای از معترضان فرموده بودند: اگر کسی از دیدن خانم‎ها در تلویزیون، دچار وسوسه‌ی خاصی می‎شود، برای او حرام است نگاه کند ولی برای دیگران حلال است. خاطره‎ای دیگر از دوستی دانشمند و دردمند به یاد دارم که ایشان می‎فرمود: طلبه‌ای را در قم می‎شناختم که وقتی زنان دهاتی بر در مدرسه‌ی فیضیه برای تماشای طلاب می‌ایستادند، از حجره بیرون نمی‎آمد که مبادا چشمش به زنان ژنده‌پوش بی‌قواره افتد و به حالت حرام دچار شود! یعنی برای آن بیچاره، «شلغم پخته» به راستی «گوشت بریان» بوده است!... دوست دیگری می‎گفت: حالت کسانی که از دیدن پاشنه‎ی بلند کفش خانم‎ها، دچار حالت هیجانی می‎شوند!، نمی‎تواند منشأ حکم خدا باشد. راستی آیا صحیح است که حکم خدا را برحسب چنین مزاج نامتعادل «شاذّ»ی تبیین کنیم؟! اصلاً وقتی وسواس و احتیاط از حد گذشت، شخص از ترس وسوسه‌ی حرام، از هر زیبایی‎ای گریزان می‎شود!... 6- در فرهنگ معین، «طرب» را در اصطلاح صوفیه به «انس با حق تعالی» معنی کرده است. لابد «انس با حق تعالی» هم اگر از راه موسیقی باشد، حرام است، چنانکه می‎گویند! 7- راستی چرا ما حتی کف زدن و سوت کشیدن را در این گونه جلسات که ماهیتاً جلسات شادی و سرور است، قدغن می‌کنیم؟! شنیده‌ام که حتی در مسابقات ورزشی مثلاً فوتبال که تماشاگران ورزش‌دوست با تماشای حرکات شورانگیز ورزشکاران پرتلاش که هنر، حرکت، جوش و خروش را در هم می‌آمیزند، به هیجان درمی‌آیند و به نشانه‌ی تشویق آنان یا تأیید این یا آن تیم، شروع به کف زدن می‎کنند، کسانی که به طور رسمی یا غیر رسمی آنان را از کف زدن منع کرده و می‌گویند: «صلوات بفرستید!». شاید چیزی برای منفور کردن صلوات و هر شعار دینی دیگری، کارآتر از این قدغن‎ها و منع‌های بی‌موقع و بی‌دلیل و برهان نباشد... 8- برای ادای حق- غیر قابل ادای- پدر و مادر و همسایگان و دوستان و استادان دوران نوجوانی و جوانی خودم، باید به عرض برسانم که هر چه دارم از دوران طلبگی از صفا و نورانیت و معنویت و تقوا و اخلاص دارم و تا پایان زندگی، وامدار آن فضای پاک و ملکوتی و آن عزیزان فراموش ناشدنی‌ام. سخن متن، منافاتی با این حاشیه ندارد! 9- او می‎گفت در زمان طلبگی در نجف، عرض «دجله» را با شنا طی کرده است. 10- یونس / 59. 11- طلبه‎های همسن و سال این حقیر به یاد دارند که آیت‌الله بروجردی برای درس، از بلندگو استفاده نمی‎کردند حتی در منزل ایشان از بلندگو استفاده نمی‎شد. در حالی که اذان و مناجات، صبح و ظهر و مغرب، از بلندگوی حرم حضرت معصومه (علیها السلام) در سراسر قم به گوش می‎رسید! منظورم بیان نمونه‎ای از عمل فقهی یک فقیه بزرگ است که هیچ ریشه‎ای جز عرف و عادت ندارد... تو گویی سنت‌های معمولی و روش‎های جاری حتی فرم لباس و منزل و مرکب و حتی طرز راه رفتن و نشستن و گفتگو کردن و نمونه‎های بی‌شمار دیگر، خود منبع استنباط حکم و یا لااقل یک مبنای عملی است!.. 12- به رساله‌ی «تحول علم اصول» از استاد دکتر ابوالقاسم گرجی، صفحات 10 تا 14 رجوع شود. 13- اینکه آیا احکام سیاسی و جزایی اسلام از کدام نوع است؟ و یا کدامیک از این احکام از کدام نوع است، بحث کلیدی مهمی است که در جای خود باید بررسی شود. منبع مقاله : حجتی کرمانی، محمدجواد، (1389)، در حاشیه‎ی سنت و تجدد (گسستگی‎ها و پیوستگی‎ها)، تهران: انتشارات اطلاعات، چاپ اول.
  7. masi eng

    مواظب باش كه چه می‌گویی!

    اسطوره‌ای از یوگوسلاوی روزی سگی و گرگی بر آن شدند كه با هم چون دو دوست یكدل به سر برند و دشمنی دیرینه را فراموش كنند. آن دو با هم به مرغزاری رسیدند و قوچی را در آن سرگرم چرا یافتند. گرگ روی به سگ كرد و پرسید: -با این قوچ چه باید بكنیم؟ سگ در پاسخ او گفت: «هرچه می‌خواهی بكن!» گرگ نزدیك قوچ رفت و گفت: «قوچ، دراز بكش تا من گلویت را بفشارم و خفه‌ات بكنم.» قوچ عقب پرید و گفت: «نه، بهتر است كار دیگری بكنیم. من خوشم نمی‌آید كه روی علف دراز بكشم. تو همان جا بایست و دهانت را كاملاً باز كن تا من یكراست توی كامت بپرم.» گرگ پیشنهاد قوچ را پذیرفت. آنگاه قوچ همه‌ی نیروهایش را جمع كرد و سر به زیر انداخت و به سوی او دوید و چندین بار با شاخ‌هایش به او كوفت و شكم او را زخمی كرد. گرگ زوزه كشان به طرف سگ دوید. آن دو لختی خاموش و آرام راه رفتند تا در كنار جاده به خری برخوردند كه سرگرم خوردن شبدر بود. گرگ این بار هم از سگ پرسید: «با این خر چه بكنیم؟» سگ پاسخ داد: «هرچه دلت می‌خواهد بكن!» گرگ به خر بانگ زد: «دراز بكش تا من تو را بخورم.» خر به پشت بر زمین دراز كشید و گفت: «ای گرگ، من آنچه گفتی می‌كنم؛ ولی از تو خواهش می‌كنم كه پیش از خوردن من اول نعل‌هایم را بیرون بكشی، زیرا آنها بسیار دیرهضم است.» چون گرگ در كنار دو پای خر قرار گرفت خر لگدی سخت به پوزه‌اش كوفت. گرگ این بار هم زوزه كشان از آنجا گریخت و به سگ پیوست. دوباره به راه افتادند. مدتی دراز با هم راه رفتند؛ ولی به جانوری كه قابل خوردن باشد برنخوردند. سرانجام گرگ روی به همراه خود كرد و گفت: -دوست گرامی، من سخت گرسنه‌ام و گمان می‌كنم تو نیز مانند من باشی. آیا جایی را نمی‌شناسی كه بتوانیم طعمه‌ای به دست آوریم؟» سگ گفت: «چرا، می‌شناسم. من خانه‌ای را در شهر می‌شناسم كه در آن گوشت دودی بسیار هست. نمی‌دانم تو گوشت دودی را دوست داری یا نه. گوشت دودی بسیار شور هم هست و تو به گوشت شور عادت نداری.» گرگ كه لبهای خود را می‌لیسید گفت: «بی‌خیالش باش! بالاخره هرچه باشد گوشت است.» پس آن دو شتابان به شهر رفتند و بزودی به انباری كه گوشت نمكسود را در آن نگهداری می‌كردند، رسیدند. گرگ با حرص و ولع ذاتی خود مقداری از گوشت‌های نمك زده را خورد. آنگاه به سگ گفت: -آیا در اینجا آبی پیدا نمی‌شود كه بیاشامیم. من دارم از تشنگی می‌میرم. سگ جواب داد: «چرا، در اینجا آب پیدا می‌شود؛ اما بسیار تلخ است و من می‌ترسم كه تو آن را ننوشی.» گرگ كه گوشت نمكسود زبانش را می‌سوزاند گفت: «اهمیت ندارد. هرچه باشد آب است و گلو را ‌تر می‌كند.» سگ او را به كنار بشكه‌ی شرابی برد و گرگ با ولع بسیار از آن شراب تلخ نوشید. بزودی مست شد و در حالی كه روی پای خود بند نبود به سگ گفت: -می دانی برادر، می‌خواهم از شادی زوزه سر بدهم. سگ در جواب او گفت: «نه، گرگ اگر جان خود را دوست داری و نمی‌خواهی آن را از دست بدهی این كار را مكن! به یاد داشته باش كه اینجا شهر است و اگر مردم زوزه‌ی تو را بشنوند بر سر ما می‌ریزند و آن قدر كتكمان می‌زنند كه بمیریم.» گرگ گفت: «رفیق، یاوه مگو! من می‌خواهم كمی زوزه بكشم و سر حال بیایم.» این را گفت، پوزه‌اش را برافراشت و به بانگ بلند بنای زوزه كشیدن نهاد و از زوزه‌ی مستانه‌ی خود لذت برد. مردم آن خانه و همسایگانش زوزه‌ی گرگ را شنیدند. كلنگ و بیل به دست بر سر سگ و گرگ ریختند و آن دو را به باد كتك گرفتند. سگ، كه شراب ننوشیده بود و هشیار بود، توانست پیش از گرگ خود را از مهلكه نجات بدهد. گرگ هم سرانجام توانست به هزار زحمت بگریزد؛ اما بكلی له و لَوَرده شده بود. گرگ پس از لختی راه رفتن به بیشه‌ای رسید. در آنجا گام‌های خود را آهسته‌تر كرد و در سایه‌ی درخت كاجی ایستاد تا هوش و حواسش را جمع كند. آنگاه با خود گفت: «عجب نادان بودم من! نخست آنكه هیچ یك از نیاكان من با سگ طرح دوستی نریخته است، دوم آنكه هیچ گرگی دهانش را باز نمی‌كند تا قوچی خود را در كام او بیندازد، سوم اینكه هیچ گرگی نعل خر را بیرون نمی‌آورد، چهارم آنكه هیچ یك از آنان آب ترش و تلخ مزه ننوشیده و گوشت شور نمی‌خورد. حقم بود كه به خاطر این نفهمی و كودنی چوب و چماق جانانه‌ای بخورم!» گرگ در این اندیشه بود كه مردی از پس كاج بیرون پرید و با چماقی كه در دست داشت محكم بر پشت گرگ نواخت. گرگ آنچه نیرو در تنش مانده بود در پاهای خود جمع كرد و از آنجا گریخت و در حالی كه با ترس و نگرانی بسیار دور و برش را نگاه می‌كرد با خود گفت: «نتیجه‌ی این درس این است كه: حتی در میانه‌ی جنگل هم باید مواظب باشی كه چه می‌گویی!» منبع مقاله : چورچیا پرودانوویچ، نادا، (1382)، داستان‌های یوگوسلاوی، ترجمه كامیار و مهیار نیكپور، تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم
  8. masi eng

    سرنوشت

    اسطوره‌ای از یوگوسلاوی روزگاری دو برادر در خانه‌ای كه از پدر به ارث برده بودند با هم به سر می‌بردند. یكی از آن دو مردی سخت كوش و پركار بود؛ همه‌ی كارهای خانه و مزرعه را انجام می‌داد و از پگاه تا پاسی از شب كار می‌كرد. لیكن دیگری بسیار تنبل و كاهل بود و همه‌ی روز را به بی‌عاری و تن‌پروری می‌گذرانید و با خوردنی‌ها و نوشیدنی‌هایی كه با دسترنج برادرش فراهم شده بود، شكم خود را می‌انباشت. خداوند سایه‌ی لطف خود را بر سر آن دو گسترده و از همه گونه وسایل راحت و آسایش برخوردارشان كرده بود. آن دو رمه‌ی بزرگی گوسفند، اسب زیاد، گله‌ای گاو و خوك، تعداد بسیاری كندوی عسل و بسیاری چیزهای دیگر داشتند. روزی برادری كه بام تا شام در كشتزاران كار می‌كرد و می‌كوشید و عرق می‌ریخت با خود گفت: «چرا همه‌اش من كار بكنم و زحمت بكشم و این تنبل بی‌كاره‌ی بی‌عار راحت و آسوده بخورد و بخوابد و دست به سیاه و سفید نزند؟ بهتر این است كه ارث پدر را میان خود تقسیم كنیم و هریك پی كار خود برویم.» او چند روزی در این باره اندیشید. سرانجام تصمیم خود را گرفت. به نزد برادر رفت و به او گفت: -هیچ درست نیست كه من برای دو نفرمان كار بكنم و تو دستی زیر بال من نگیری و كوچك‌ترین كمكی به من نكنی. همه‌اش بگیری بنشینی و بخوری و بنوشی. من دیگر نمی‌توانم این وضع را تحمل كنم. بیا ارث پدر را میان خود تقسیم كنیم و هریك پی كار خود برویم. برادر تنبل كوشید كه برادر خود را از انجام دادن این تصمیم باز دارد. به او گفت: -برادر چرا این كار را بكنیم؟ آیا بدین ترتیب خوش و خرم نیستیم؟ تو در حقیقت مالك ثروت ما هستی. سهم من و تو نداریم. تو می‌توانی هر كاری را كه خوب و سودمند بدانی، بی‌آنكه نظر مرا بپرسی، انجام بدهی و من همیشه تصمیم‌های تو را بی چون و چرا می‌پذیرم. برادر خواهش می‌كنم بگذار زندگی خود را، همچنان كه تا به حال می‌گذرانیدیم، ادامه بدهیم. بیا و از تقسیم ارث چشم بپوش! اما برادر پركار تسلیم نشد. برادر تنبل به او گفت: -خوب، حال كه تصمیم گرفته‌ای از من جدا بشوی هر طور دلت می‌خواهد ثروت پدری را تقسیم كن. تو هر كاری بكنی من چیزی نخواهم گفت و تسلیم نظر تو خواهم بود. برادر پركار مردی درست بود و ثروت پدر را به تساوی میان خود و برادرش تقسیم كرد و بدین ترتیب هریك مالك سهم خود شد. برادر تنبل، كه هیچ كارش به كار برادر فعال شباهت نداشت، چوپانی برای گوسفندان خود، گاوداری برای گله‌ی گاوانش، بزچرانی برای بزهایش، مهتری برای اسبانش و مراقبی برای كندوهای عسلش اجیر كرد. آنگاه همه‌ی آنان را به نزد خود خواند و گفت: -من هرچه دارم به شما و شما را به خداوند می‌سپارم، هر كاری را خوب و سودمند دانستید انجام بدهید. زیرا من حوصله‌ی كار كردن ندارم. آنگاه آنان را مرخص كرد و مانند سابق رفت تا در كنار آتش روزها را به بطالت بگذراند. برادر پركار نیز مانند پیش سخت می‌كوشید و كار می‌كرد و از همه‌ی دارایی خود مراقبت می‌نمود؛ اما دیگر موفقیتی در كارهای خود نمی‌یافت و روز به روز كار و بارش خراب‌تر می‌گشت چندان كه همه‌ی مال و املاك خود را از دست داد و كارش به جایی كشید كه دیگر توانایی خرید یك جفت كفش كم بهای روستایی را هم نداشت. و ناچار بود با پای برهنه راه برود. روزی با خود اندیشید كه: «خوب است بروم ببینم برادر تنبلم چه كار می‌كند و حال و روزگارش چطور است؟» برخاست و به دیدن او رفت. چون به چمنزاری كه در جوار كشتزار برادرش بود رسید، رمه‌ای از گوسفند فربه و پرپشم را سرگرم چرا یافت. شبانی از رمه نگهبانی نمی‌كرد، به جای او دختر زیبایی در سایه‌ی درختی نشسته بود و نخی زرین در فرموك خود می‌رشت. مرد در برابر دختر ایستاد و گفت: -روزتان بخیر، دختر خانم. دختر در جواب گفت: «روز شما هم بخیر، آقا». مرد از وی پرسید: «این گوسفندها مال كیستند؟» دختر در جواب او گفت:‌«این‌ها مال مردی هستند كه من نیز مال او هستم.» مرد كه كنجكاوی‌اش بیشتر شده بود پرسید: «آن كسی كه شما به او تعلق دارید كیست؟» دختر كه به بالا می‌نگریست در پاسخ او گفت: «برادر شما! من اقبال او هستم.» مرد خشمگین شد و بدرشتی به دختر زیبا گفت: «خوب، دخترخانم، بگویید بدانم اقبال من كجاست؟» -مرد، اقبال تو از تو بسیار دور است. مرد با حرارت بسیار از او پرسید: «آیا می‌توانم او را پیدا كنم؟» دختر با جمله‌ای كوتاه پاسخش داد كه: «بلی كه می‌توانی. برو دنبالش تا پیدایش كنی.» برادر پركار پس از شنیدن این سخنان و دیدن گوسفندان پرپشم و فربه برادرش دیگر زحمتی به خود نداد تا بفهمد كه چارپایان برادرش چگونه رشد می‌كنند و افزایش می‌یابند و یكراست به سوی او رفت. برادر تنبل وقتی برادر پركارش را با جامه‌ی ژنده و پاره و در حالی زار یافت سخت اندوهگین گشت و اشك تأثر در چشمانش حلقه زد. در آغوشش كشید و بوسه‌های گرمی بر رخش زد و سپس از او پرسید: -برادر جان، مدت درازی است تو را ندیده‌ام. در این مدت كجا بودی؟ آنگاه در صندوق بزرگی را باز كرد و جفتی كفش نو و كیسه‌ای پر از زر از آن بیرون آورد و به وی داد. برادر پركار چند روزی در خانه‌ی راحت برادر ماند. با هم غذاهای خوب خوردند و شربت‌های گوارا نوشیدند. كم كم آبی زیر پوست به استخوان چسبیده‌ی برادر لاغر رفت و چهره‌ی زردش دوباره ارغوانی گشت، سرانجام به برادر خود گفت ناچار است او را ترك گوید. پس دو برادر به مهربانی از یكدیگر جدا شدند. برادر پركار پس از آنكه به خانه‌ی خود رسید خورجینی برداشت، مقداری نان در آن نهاد و آن را بر دوش افكند، چوبی به جای عصا به دست گرفت و به جست و جوی بخت و اقبال خود رفت. همه‌ی روز را راه رفت. نزدیكی‌های شامگاهان به جنگلی بزرگ رسید و در جای خالی از درختی پیرزن زشت روی ژولیده مویی را دید كه در زیر بوته‌ای به خواب رفته بود. چهره‌ی او چنان هراس انگیز بود كه مرد نتوانست خودداری كند و فریاد نفرت و انزجار برنیاورد. عجوزه از خواب برجست و نشست. همه‌ی استخوان‌هایش صدا می‌دادند. زلفانش آشفته شده و به روی چشمانش ریخته بود و به دشواری می‌توانست ببیند. چهره‌اش پوشیده از گرد و خاك و كثافت بود. با خشم بسیار به مرد گفت: -تو باید از خداوند بسیار سپاسگزار باشی كه وقتی كفش‌های تازه‌ای به دست آوردی من خواب بودم. اگر بیدار بودم ممكن نبود بتوانی صاحب آنها بشوی! مرد پرسید: «تو كیستی كه تصمیم می‌گیری من چه داشته باشم و چه نداشته باشم؟» پیرزن زشت‌رو در جواب او گفت: «من بخت و اقبال تو هستم.» مرد بیچاره به شنیدن این سخن مشتی از روی تأثر و تأسف بر سینه كوفت و گفت: «تو بخت و اقبال منی؟ دلم می‌خواهد نیست و نابود بشوی! كه تو را نصیب و قسمت من كرده است؟» -سرنوشت مرا به تو داده است. -سرنوشت كجاست؟ -خودت برو بگرد و پیدایش كن! -پیرزن پس از گفتن این جمله در میان مهی ناپدید گشت. مرد فقیر بر آن شد كه برود و سرنوشت را پیدا كند. شب در جنگل خوابید و بامداد روی به راه نهاد. رفت و رفت تا به دهكده‌ای رسید. به هنگام گذشتن از كنار دهكده خانه‌ی بزرگی را دید كه معلوم بود به مرد توانگری تعلق دارد. او از لای پنجره‌ی گشوده‌ی آشپزخانه دید كه آتشی بزرگ در اجاق زبانه می‌كشید. با خود گفت: «بی‌گمان در اینجا جشنی برپاست!» آنگاه وارد آشپزخانه شد. در آنجا چشمش به پاتیل بزرگی افتاد كه در آن شام می‌پختند. صاحبخانه در كنار پاتیل نشسته بود و در انتظار پختن شام بود. مرد فقیر به او گفت: «عصرتان بخیر!» -عصر شما هم بخیر! خدا پشت و پناهت باد! سپس به او گفت: «بیا در كنار من بنشین! از كجا می‌آیی؟» مرد بینوا داستان خود را به تفصیل به او شرح داد و گفت كه چگونه ثروتی بزرگ اندوخته بود و آن را چگونه كم كم از دست داد و تهیدست گشت و اكنون در پی سرنوشت می‌گردد. صاحبخانه نیز با حس همدردی به حرف‌های او گوش می‌داد. بوی خوشی كه از پاتیل برمی‌خاست دماغ مرد بینوای خسته و گرسنه را نوازش می‌داد. او در اثنای گفت و گو از وی پرسید: -این همه غذا را برای كه می‌پزید؟ صاحبخانه با قیافه‌ای حیرتزده گفت:‌«من مرد توانگری هستم و از هر چیزی بسیار دارم؛ لیكن هرگز نتوانسته‌ام كارگران و خدمتكاران خود را سیر كنم. آنان بقدری غذا می‌خورند كه من گاهی با خود فكر می‌كنم كه غول از دهان آنان غذا می‌خورد. تو خود در موقع خوردن غذا این را خواهی دید.» پس از چند دقیقه كارگران وارد آشپزخانه شدند و دور سفره نشستند تا شام بخورند. غذا خوردن آنان بسیار حریصانه بود؛ خود را به روی غذا انداخته بودند و لقمه را از دست یكدیگر می‌ربودند. رفتاری بسیار آزمندانه و نفرت انگیز داشتند و بزودی هرچه را كه در پاتیل بود خوردند و ته آن را هم لیسیدند. سپس دختری وارد آشپزخانه شد و استخوان‌های خالی را جمع كرد و در پشت اجاق ریخت. در این هنگام دو پیر لاغر و نزار، كه بیشتر به روح شباهت داشتند تا انسان، وارد آشپزخانه شدند و استخوان‌ها را با حرص و ولعی عجیب شكستند و مكیدند. مرد فقیر، كه از دیدن این وضع سخت به حیرت افتاده بود، از صاحبخانه پرسید: -میزبان گرامی، اینان كیستند؟ میزبان با لحن تحقیرآمیزی گفت: «اینان پدر و مادر من هستند. اینان مثل این است كه تا پایان جهان عمر خواهند كرد. بظاهر مرگ اینان را فراموش كرده است.» مرد پركار تنگدست نمی‌دانست چه بگوید. او درباره‌ی رفتار عجیب آنها سخت به فكر فرو رفته بود. آن شب در آشپزخانه ماند و در همان جا خوابید. بامداد فردا كه می‌خواست از آنجا برود میزبانش از او خواهش كرد كه: -برادر اگر روزی سرنوشت را پیدا كردی مرا هم به یاد بیاور و از او بپرس كه چرا من به چنین بدبختی بزرگی گرفتار شده‌ام؟ چرا هیچ گاه نمی‌توانم كارگرانم را سیر كنم و از دست پدر و مادر خلاص شوم؟ مرد به او قول داد كه خواهشش را برآورد. آنگاه به راه خود برای جست و جو و پیدا كردن سرنوشت ادامه داد. او ساعت‌ها راه رفت. رفت و رفت تا به دهكده‌ای رسید. هوا تاریك شده بود. دری را كوفت و از مردی كه آن را به رویش گشود درخواست كرد تا بگذارد آن شب را در آن خانه بخوابد. مرد او را به خانه‌ی خود برد. سر شام مرد تهیدست سرگذشت خود را نقل كرد. اهل خانه‌ی میزبان از او خواهش كردند كه: -ای مرد خوب، تو كه به جست و جوی سرنوشت می‌روی اگر او را پیدا كردی برای ما هم كاری بكن. از او بپرس كه چرا چارپایان ما بیمار می‌شوند و روز به روز از شمارشان كاسته می‌شود؟ اگر وضع بدین گونه ادامه یابد بزودی رمه‌ی خود را از دست خواهیم داد. مرد پركار به آنان نیز قول داد كه خواهششان را برآورد. صبح روز بعد دوباره برخاست و به راه خود ادامه داد. با پایی خسته راه می‌رفت؛ اما از رفتن باز نمی‌ماند. رفت و رفت تا به كنار رودخانه‌ای رسید. آواز برآورد كه: -ای رود، مرا به ساحل روبه رو ببر! رود از او پرسید: «ای مرد به كجا می‌روی؟» -ای رود بزرگ، من در پی سرنوشت می‌گردم. رود او را به ساحل دیگر خود رسانید. چون مرد پای بر خاك نهاد رود به او گفت: -ای مرد، خواهش می‌كنم وقتی سرنوشت را پیدا كردی از او بپرس كه من چرا شاخه‌ای ندارم؟ آیا می‌پرسی؟ مرد جواب داد: «آری، حتماً می‌پرسم.» مرد از ساحل رود دور شد. رفت و رفت تا به جنگل تاریكی رسید. زاهدی را در آنجا دید و از او پرسید كه برای پیدا كردن سرنوشت به چه سمتی برود؟ زاهد در پاسخ او گفت: -از این كوه بلند كه بگذری به كاخ او می‌رسی؛ لیكن مواظب باش كه چون با او روبه رو شدی كلمه‌ای هم نباید حرف بزنی، زیرا ممكن است این كار سبب مرگت بشود. نگاه كن او هركاری كرد تو هم آن كار را بكن. تا او خود پرسشی از تو نكند حرف مزن! مرد گفت: «ای زاهد پاكیزه سرشت، سپاسگزارت هستم. خدانگهدار!» آنگاه از سربالایی تند كوه بالا رفت. همه‌ی روز را از كوه بالا می‌رفت و از هیجانی كه داشت هیچ به فكر آن نمی‌افتاد كه دمی بایستد و بیاساید. شامگاهان كوه را پشت سر گذاشته بود. اكنون در برابر او كاخی بزرگ و پرشكوه قرار داشت كه پنجره‌های بسیار و پرنورش چشمان او را خیره كرد. او از دروازه‌ی كاخ گذشت و به درون آن رفت و وارد تالار بزرگی شد كه تالار كاخ شاهان را به یاد می‌آورد. خدمتكاران بسیار پس و پیش می‌دویدند و ظرف‌ها و سینی‌ها را می‌بردند و می‌آوردند. در آن تالار سرنوشت پشت میز ناهارخوری نشسته بود و به تنهایی غذا می‌خورد. مرد تهیدست می‌خواست شب بخیر بگوید، ناگهان به یاد سفارش زاهد افتاد و حرفش را فروخورد و خاموش ماند. در پشت میز نشست و شروع به خوردن غذا كرد. سرنوشت پس از خوردن غذا چند بار خمیازه كشید. سپس برخاست به بستر خواب رفت. مرد نیز چون او كرد. نیمه‌های شب بود كه صدایی هولناك او را از خواب شیرین بیدار كرد؛ گفتی كه به یك دم هزاران تندر می‌غرید. در میان این سر و صداهای كركننده یكی می‌گفت: -سرنوشت، سرنوشت، امروز پانصد تن پای به عرصه‌ی زندگی نهاده‌اند. هرچه می‌خواهی به آنان ببخش! سرنوشت از بستر خود بیرون آمد و رفت و در صندوق بزرگی را باز كرد. صندوق پر از پول بود. سرنوشت دو دست خود را در آن فرو می‌برد و مشت مشت سكه‌ی زر برمی‌داشت و بر كف اتاق می‌ریخت و می‌گفت: «همان طور كه من امروز گذرانیدم آنان نیز تا پایان عمر بگذرانند!» در این دم غرش رعد فروخوابید و سرنوشت و مرد تهیدست نیز رفتند و دوباره خوابیدند. بامداد روز بعد چون مرد از اتاق بیرون آمد از تغییراتی كه در اطرافش روی داده بود، در شگفت شد. نه از كاخ باشكوه اثری بود و نه از آن همه ثروت كه روز پیش دیده بود. آن روز مرد تهیدست خود را در خانه‌ی مردی یافت كه نه توانگر بود و نه فقیر؛ اما در آن خانه نیز از همه‌ی وسایل آسایش و راحت كم و بیش یافت می‌شد. مرد سرنوشت را تا شب ندید. شب، سرنوشت پیدایش شد و آن دو برای شام بر سر سفره نشستند. هیچ یك از آن دو حرفی نمی‌زد. برای مرد تهیدست بسیار سخت و دشوار بود كه خاموش بنشیند. دلش می‌خواست داستان خود و میزبانانش را كه در سر راهش دیده بود برای او نقل كند؛ لیكن سفارش زاهد پیر را به یاد آورد و دهانش را بست و آن را جز برای نهادن لقمه باز نكرد. پس از خوردن شام سرنوشت بی‌درنگ به بستر خواب رفت. مرد نیز از او تقلید كرد. نیمه شبان باز هم همان غریوهای شب پیش برخاست و در میان آنها صدایی بلندتر چنین گفت: -سرنوشت، سرنوشت، امروز هفتصد تن پای به جهان زندگی نهاده‌اند، هرچه دلت می‌خواهد به آنان ببخش! سرنوشت برخاست و بر سر صندوق چوبین رفت و در آن را گشود. در صندوق بیش از چند سكه‌ی زر باقی نمانده بود. او پول‌ها را از صندوق درآورد و بر كف اتاق ریخت. سكه‌های نقره با چند سكه‌ی طلا این سو و آن سو می‌چرخیدند و می‌افتادند و سرنوشت می‌گفت: «همان طور كه من امروز خود را گذرانیدم آنان نیز تا پایان عمر خود بدین گونه زندگی خواهند كرد.» بامدادان مرد تهیدست در خانه‌ای دیده از خواب گشود كه ظاهری ساده‌تر و محقرتر از خانه‌ای داشت كه شب در آن خوابیده بود. شب باز هم حوادث شب‌های پیش تكرار شد. چند روز پیاپی این وضع ادامه داشت تا سرانجام مرد تهیدست خود را در كلبه‌ای بسیار كوچك و محقر یافت. آن روز صبح سرنوشت بیل و كلنگی برداشت و به كشتزار رفت تا در آنجا كار بكند. مرد تنگدست نیز، كه به سفارش زاهد پیر هر كاری سرنوشت می‌كرد آن كار را می‌كرد، آن روز تا غروب آفتاب در كشتزار كار كرد. شامگاهان خسته و گرسنه و با گام های آهسته به كلبه بازگشتند. شامشان عبارت بود از گرده‌ی نانی و كوزه‌ای آب خنك كه روی میز نهاده شده بود. سرنوشت گرده نان را به دو نیم كرد و بی‌آنكه كلمه‌ای بر زبان براند یكی از آن دو نیمه را به مهمانش داد. آنان نان را خوردند و سپس هر دو روی حصیری كه بر كف اتاق افتاده بود دراز كشیدند تا استخوان‌های دردمندشان بیارمد. نیمه شب باز هم صدایی در میان غرش‌های رعد آسا آن دو را از خواب برانگیخت كه می‌گفت: -سرنوشت، سرنوشت، امروز نهصد تن پای به جهان هستی نهادند. برخیز و هرچه دلت می‌خواهد به آنان ببخش! سرنوشت در صندوق را باز كرد. در درون آن جز چند پول سیاه و مقداری گرد و خاك چیزی دیده نمی‌شد. او خاك و پول‌های خرد را بر كف كلبه ریخت و گفت: «همان طور كه من امروز زندگی كردم آنان نیز باید تا آخر عمر زندگی همین طور بكنند!» مرد تنگدست همه‌ی اینها را با خاموشی و سكوت تمام تماشا می‌كرد. بامداد فردا چون از خواب بیدار شد كلبه ناپدید شده بود. مرد خود را در همان كاخی یافت كه در نخستین برخورد خود با سرنوشت دیده بود. شامگاهان چون برای خوردن شام پشت میز نشستند، سرنوشت سكوت را شكست و از او پرسید: -برای چه به اینجا آمدی؟ مرد كه كاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، لب به سخن گشود و داستان خود را برای وی نقل كرد. سپس چنین افزود: -آمده‌ام از سرنوشت بپرسم كه چرا بختی چنین سیاه نصیب من كرده است؟ سرنوشت سر خود را فیلسوفانه تكان داد و گفت: «تو خود دیدی كه من چگونه سكه‌های زر را در نخستین شب ورودت به خانه‌ی من پخش كردم. شب‌های دیگر را هم دیدی و حالا باید بدانی كه سرنوشت هر انسانی در سراسر زندگی‌اش به آنچه در روز زادنش در صندوق هست، بستگی دارد. تو در شبی به دنیا آمدی كه در صندوق چیزی نبود. از این روی باید تا پایان عمرت در فقر و تنگدستی به سر ببری؛ اما برادرت در شب خوشبختی به دنیا آمده و تا پایان عمر خوشبخت و كامیاب خواهد بود. مرد تهیدست از شنیدن این سخن سخت نومید و افسرده شد، چنان كه دل سرنوشت بر او سوخت و پس از اندك تأملی به او گفت: -چون تو برای پیدا كردن من رنج بسیار برده‌ای و با كمال تعجب، سرانجام توانسته‌ای مرا پیدا بكنی دلم می‌خواهد كمكی به تو بكنم. برادرت دختری دارد به نام میلیتا (1) كه او نیز مانند پدرش خوشبخت است. برو آن دختر را به خانه‌ی خود ببر. مثل همیشه كارت را بكن و هرچه به دست می‌آوری و یا صاحب می‌شوی بگو كه به میلیتا تعلق دارد. مرد، كه این طرح را بسیار خوب یافته بود، شادمان شد. از سرنوشت سپاسگزاری كرد و گفت: -من در راه خود شبی در كشتزاری دوردست، در خانه‌ی دهقانی ثروتمند به سر آوردم. او از هر چیزی بسیار دارد، لیكن از دو موضوع سخت در رنج و عذاب است. اول اینكه كارگرانش هرگز سیر نمی‌شوند و همیشه گرسنه‌اند؛ حتی اگر پاتیلی پر از غذا هم بخورند. دوم اینكه پدر و مادرش سخت پیر و فرسوده‌اند و چون ارواح بی‌احساس و رنگ پریده گشته‌اند؛ اما نمی‌توانند بمیرند. آن شب كه من در خانه‌ی او بودم از من خواهش كرد كه دلیل این وضع را از تو بپرسم. سرنوشت گره بر ابروان خود انداخت و گفت: «سبب آن وضع این است كه او پدر و مادر خود را پاس نمی‌دارد و گرامی نمی‌شمارد. او استخوان‌های خالی پیش آن دو می‌اندازد كه بردارند و بخورند. اگر او پدر و مادرش را در سر میز و بالادست خود بنشاند و نخستین لیوان شربت را به آن دو تعارف كند، روان آن دو آرامش خود را بازمی‌یابند و می‌میرند و استخوان‌های پوسیده‌ی آنان تا ابد باقی می‌ماند. اگر او پدر و مادرش را گرامی بدارد كاركنانش نیز با خوردن نیمی از آنچه اكنون می‌خورند، سیر خواهند شد.» مرد از سرنوشت تشكر كرد و با شوق بیشتری دوباره دهان به سخن گشود و چنین گفت: -شب بعد، در دهكده‌ای كه بر سر راهم بود، در خانه‌ی یك روستایی به روز آوردم. میزبان من شكایت داشت كه روز به روز چارپایانش بیمار می‌شوند و می‌میرند و از من درخواست كرد كه سبب این امر را از شما بپرسم. سرنوشت در پاسخ او گفت: «سبب آن وضع این است كه او لاغرترین و مردنی‌ترین گوسفندانش را در عید قربان می‌كشد. اگر فربه‌ترین گوسفندش را قربانی كند بیماری از میان چارپایانش ناپدید می‌شود.» مرد به یاد خواهش رودخانه افتاد و از سرنوشت پرسید: «چرا آن رود شاخه‌ای ندارد؟» -برای اینكه او تاكنون كسی را در خود غرق نكرده است؛ اما بهوش باش كه پیش از گذشتن از رودخانه این حرف را به او نزنی وگرنه نخستین كسی را كه غرق خواهد كرد تو خواهی بود. مرد از سرنوشت صمیمانه تشكر كرد و راه بازگشت در پیش گرفت. نخست به رودخانه رسید. رود از او پرسید: -آیا سرنوشت را پیدا كردی؟ -آری پیدا كردم. -آیا به تو گفت كه من چه دردی دارم؟ -آری گفت؛ اما پیش از آنكه مرا به ساحل روبه رو برسانی نمی‌توانم آن را به تو بگویم. رودخانه او را شتابان به ساحل دیگر خود برد. مرد دوان دوان از رودخانه دور شد و خود را به بالای تپه‌ای رسانید. در آنجا برگشت و پشت سر خود را نگاه كرد و فریاد زد: -ای رود، علت این كه تو شاخه‌ای نداری این است كه تو تا به حال انسانی را غرق نكرده‌ای. رود طغیان كرد و از بستر خود بیرون ریخت و روی ساحل گسترده شد و تا زیر پای او رسید؛ لیكن مرد شتابان از آنجا گریخت و خود را از چنگ مرگ رهانید. مرد تهیدست پس از دور شدن از رودخانه رفت و رفت تا به مردی رسید كه چارپایانش بیمار می‌شدند. روستایی با اشتیاق بسیار از او پرسید: -آیا سرنوشت را دیدی؟ آیا درباره‌ی من از او سؤال كردی؟ چه گفت؟ -بله، دوست من، درباره‌ی تو از او پرسیدم. سرنوشت گفت كه تو لاغرترین و مردنی‌ترین گوسفندانت را در عید قربان می‌كشی و به همین سبب بیماری در میان چارپایانت افتاده است. اگر فربه‌ترین گوسفندانت را بكشی بیماری از میان آنان رخت بر خواهد بست. روستایی از او تشكر كرد و گفت: «مدتی در خانه‌ی من بمان! سه روز دیگر عید قربان است. من در آن روز گفته‌ی تو را انجام می‌دهم. اگر درست باشد هدیه‌ی گرانبهایی نیز به تو می‌دهم.» مرد در خانه‌ی روستایی ماند. روستایی در عید قربان فربه‌ترین گوساله‌اش را سر برید. گفته‌ی سرنوشت راست بود. پس از آن روز بیماری از میان رمه‌ی چارپایان او ناپدید شد. روستایی از دوست خود سپاسگزاری كرد و روزی كه مرد فقیر با او خداحافظی می‌كرد تا به خانه‌ی خویش بازگردد پنج گوسفند از بهترین گوسفندانش را به او داد. مرد تهیدست از دهقان تشكر كرد و روی به سوی خانه‌ی خود نهاد. همچنان كه پیش می‌رفت به دهكده‌ای رسید كه كارگران دهقان توانگر در آن همیشه گرسنه بودند. چون چشم دهقان به او افتاد به پیشبازش شتافت. او را به خانه‌ی خود برد و پرسید: -سرنوشت به من گفت كه سبب همه‌ی بدبختی‌های تو این است كه به پدر و مادرت احترام نمی‌گذاری. تو استخوان‌های خشكیده را به آنها می‌دهی بخورند. اگر آنها را در پشت میز و بالادست خود بنشانی و نخستین جام را به آنان تعارف بكنی و هر چیز خوب دیگر را به آنان بدهی كارگرانت با نصف آنچه اكنون می‌خورند سیر خواهند شد و ارواح پدر و مادرت آرام خواهند گرفت و بزودی خواهند مرد و به آسایش ابدی خواهند رسید. میزبان از شنیدن این سخن در شگفت افتاد. با این همه زن خود را صدا كرد و دستورهایی به او داد. زن دست و روی پدر شوهر و مادرشوهرش را شست، لباس‌های نو و تمیز بر تنشان كرد و آنان را در بالای میز نشانید. پسر نیز نخستین جام را به آنان داد و بهترین قسمت هر غذایی را در برابرشان نهاد و با ادب بسیار با آنان رفتار كرد. بعد با تعجب بسیار دید كه كارگرانش زود سیر شدند و بیش از نصف غذایی كه همیشه می‌خوردند نتوانستند بخورند. فردای آن روز پدر و مادر پیر افتادند و مردند. در چهره‌ی آنان آرامش روحی خوانده می‌شد، گفتی به خوابی آرام فرو رفته بودند و رؤیایی خوش و فرح بخش می‌دیدند. روزی كه مرد تهیدست خانه‌ی دهقان توانگر را ترك می‌گفت، دهقان دو گاو نر نیرومند به او بخشید. مرد پس از مدتی به دهكده‌ی خود رسید. هركس رمه‌اش را كه در پیش انداخته بود و می‌آورد می‌دید به تحسین و تعریفش برمی‌خاست و از او می‌پرسید كه آن چارپایان از آن كیست؟ مردی كه تا دیروز تهیدست و بی‌چیز بود در جواب آنان می‌گفت: «دوستان، این‌ها به برادرزاده‌ام میلیتا تعلق دارد.» مرد یكسر به خانه‌ی برادرش رفت. برادرش از بازدید او بسیار شادمان شد. ساعتی با هم نشستند و از هر دری سخن گفتند. مرد پركار دریافت كه برادر تنبلش حتی از زمانی كه او را ترك گفته است توانگرتر هم شده است. چند روز بعد، وقتی خواست به خانه‌ی خود بازگردد روی به برادرش كرد و گفت: -بگذار دخترت میلیتا را با خود به خانه‌ام ببرم. تو دوستان بسیار داری اما من تنهای تنها هستم. بگذار او بركت خانه‌ی من باشد. برادر تنبل خواهش برادر پركار را پذیرفت و به او گفت: «میلیتا را با خود ببر! امیدوارم بخت یارتان باشد!» آنگاه دو برادر از یكدیگر جدا شدند. عمو و برادرزاده به شادی و خرمی زندگی می‌كردند. مرد پركار دوباره توانگر گشت، اما وقتی كسی از او می‌پرسید كه این یا آن چیز از آن كیست هرگز فراموش نمی‌كرد كه بگوید: «مال میلیتا است.» روزی به كشتزار رفته بود تا خوشه‌های گندم را تماشا كند. خوشه‌های گندم از دانه پربار بودند و تماشای آنها دل را شاد می‌كرد. مرد در كشتزار ایستاد و مست بوی دلاویز گندم گشت. اتفاق را در آن دم مردی كه از آنجا می‌گذشت از او پرسید: -این كشتزار گندم از آن كیست؟ مرد كه غافلگیر شده بود، بی‌آنكه برگردد و به او نگاه بكند، گفت: -از آن من. چون این كلمه از دهان او بیرون شد، آتشی از زمین برجست و در كشتزار افتاد. مرد زود اشتباه خود را پذیرفت و در پی عابر دوید و او را با دو دست خود گرفت و فریاد زد: -اشتباه كردم؛ این كشتزار از آن برادرزاده‌ام میلیتا است، نه من. بزودی آتش فرونشست و خاموش شد. مرد دیگر درسش را آموخت و از آن پس اشتباه نكرد. مدتی دراز به خوشی و خرمی زیست. هر چیزی را كه آرزو می‌كرد به آسانی فراهم می‌آورد و كشتزارش روز به روز بزرگ‌تر می‌گشت. میلیتا هم همیشه در خانه‌ی او بود. پی‌نوشت‌: 1.Milita منبع مقاله : چورچیا پرودانوویچ، نادا، (1382)، داستان‌های یوگوسلاوی، ترجمه كامیار و مهیار نیكپور، تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم
  9. نویسنده: نادا چورچیا پرودانوویچ مترجم: كامیار نیکپور مهیار نیكپور اسطوره‌ای از یوگوسلاوی روزی روزگاری روستاییان یكی از دهكده‌های ساحلی عرصه‌ی زندگی را سخت بر خود تنگ یافتند و بر آن شدند كه سبب این وضع را دریابند. پس دهخدا و ریش سفیدان دهكده گرد هم آمدند و به شور نشستند. یكی از آنان گفت: -سبب این وضع این است كه در دهكد‌ه‌ی ما مردان دانشمند بسیار كم هستند. شما به دیگر دهكده‌ها نگاه كنید! خواهید دید كه حداقل در هر دهی مردی خردمند و عاقل هست، اما ما یك تن هم نداریم. همه تصدیق كردند كه علت بدبختی و فلاكت آنان همین است و جز این نیست. آنگاه بدین فكر رسیدند كه چه باید بكنند. سرانجام مردی كه معروف بود بیش از دیگران می‌فهمد لب به سخن گشود و گفت: -برادران من، می‌دانید چه كار باید بكنیم؟ باید پنجاه درهم جمع كنیم و سه نفر را به شهر ونیز بفرستیم تا برای ما در آنجا دانش بخرند. درباره‌ی دانش و خرد ونیزی‌ها زیاد تعریف می‌كنند و آنان را خردمندترین مردم می‌دانند. آنان دانش و خرد بسیار اندوخته‌اند و می‌توانند مقداری از آن را به ما بفروشند. البته این كالا كمیاب و بسیار پرارزش خواهد بود. همه‌ی روستاییان نظر آن مرد را پسندیدند و تصمیم گرفتند كه رأی او را به كار بندند. سه روزه سكه‌های زر را گرد آوردند و سه مرد را به ونیز فرستادند تا مقداری دانش و خرد بخرند و به دهكده بیاورند. سه مرد خود را به ونیز رسانیدند و در جست و جوی دانش و خرد برآمدند و بهای آن را جویا شدند. سه روستایی ساده دل، ضمن این پرس و جو، به مردی شیاد و دغلباز برخوردند. آن مرد چون به ساده دلی آنان پی برد با خود گفت كه بخت و اقبال به من روی آورده است، باید اینان را گول بزنم و پول‌هایشان را از كفشان به در آورم. پس به آنان گفت: -با پولی كه شما با خود آورده‌اید نمی‌توانم یك سنگ دانش و خرد به شما بفروشم و تنها یك چارك آن را می‌توانم به شما بدهم. روستاییان موافقت كردند و معامله انجام گرفت. آنان بسیار شادمان شدند كه به این زودی و آسانی كالای گرانبهایی را كه جست و جو می‌كردند، یافته و خریده‌اند. ونیزی شیاد موشی را گرفت و در جعبه‌ای نهاد. درش را بست، روی آن را پارچه كشید و به مشتریان خود داد و گفت: «این دانش و خردی است كه خریده‌اید. زود به دهكده‌ی خود برگردید، اما دقت كنید كه پیش از رسیدن به دهكده در این جعبه را باز نكنید!» روستاییان با دلی شاد و خرم در قایقشان نشستند و روی به سوی زادگاهشان نهادند. چون به نزدیكی آن رسیدند یكی از آنان روی به دو دوست خود كرد و گفت: -برادران، گوش كنید! من گمان نمی‌كنم كه انصاف باشد این خرد را به تساوی میان همه‌ی دهقانان دهكده‌ی خود تقسیم كنیم. ما بیش از همه زحمت كشیده‌ایم و من عقیده دارم كه نیمی از آن باید به ما برسد و نیم دیگر میان دیگران تقسیم شود. همراهان گفته‌ی او را تصدیق كردند. پس او جعبه را برداشت و درش را گشود. تا در جعبه گشوده شد موش از درون آن بیرون جست و پای به گریز نهاد- هر موش دیگری هم بود این كار را می‌كرد- سه روستایی سر در پی او نهادند، ولی نتوانستند او را بگیرند. پس از آه و ناله یكی از آن سه، كه چنین می‌نمود فكر بكری به سرش رسیده است، گفت: -برادران، گوش كنید! زیاد ناراحت مباشید چون دانش هنوز در قایق است و از آنجا بیرون نرفته است. آنان بزودی به بندرگاه خود رسیدند. همه‌ی روستاییان در بندرگاه به پیشباز آنان آمده بودند. همه با شادمانی دست می‌زدند و هلهله می‌كردند، اما وقتی ریش سفید دهكده دانش و خرد را از آنان خواست آن سه اعتراف كردند كه آن را گم كرده‌اند. همه آزرده و دلتنگ شدند و عزا گرفتند؛ اما چون دانستند كه دانش و خرد هنوز در قایق پنهان است بی‌درنگ قایق را به ساحل كشیدند و روز و شب به نگهبانی از آن پرداختند. از آن روز تاكنون همیشه مردی در كنار آن قایق ایستاده است و كشیك می‌دهد تا مبادا دانش و خرد از آن بگریزد. روستاییان نیز هروقت به مشكلی برمی‌خورند و یا می‌خواهند نامه‌ی مهمی بنویسند به قایق می‌روند و لختی در آن می‌نشینند تا اندكی خرد جذب كنند و سپس دنبال كار خود می‌روند. منبع مقاله : چورچیا پرودانوویچ، نادا، (1382)، داستان‌های یوگوسلاوی، ترجمه كامیار و مهیار نیكپور، تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم
  10. [h=1]اختلالات کنترل تکانه[/h] تکانه عبارت است از: «تمایل به انجام عملی به منظور کاهش تنش و استرس افزایش یابنده ای که در نتیجه اوج گیری وسوسه های غریزی ایجاد می شود». به عبارتی ساده تر، زمانی که یک فرد وسوسه انجام عملی را دارد تا به این طریق اضطراب، تنش و استرس خود را کاهش دهد، در اصل یک تکانه را تجربه کرده است. بیشتر افراد کنترل کافی روی تکانه های خود دارند؛ ولی بیماران مبتلا به اختلالات کنترل تکانه قدرت مقاومت در برابر وسوسه هایی که برای خود یا دیگری زیان بار است را ندارند. علت دقیق این اختلال مشخص نیست؛ اما دلایلی هم چون: عزت نفس پایین، اضطراب و نیاز به کاهش استرس در بروز آن دخیل دانسته شده اند. اختلال وسواس به اینترنت و استفاده زیاد از تلفن همراه از جمله اختلالات تکانه ای هستند. اختلال انفجاری متناوب نیز که در آن، بیماری به صورت دوره های مجزای فقدان کنترل تکانه های پرخاشگرانه بروز می کند یکی از مهم ترین اختلالات تکانه ای به شمار می آید. این دوره ها ممکن است با حملات جدی به دیگران یا تخریب اموال همراه باشد. میزان پرخاشگری ابراز شده با هر عامل استرس زایی که ممکن است در برانگیختن دوره ها مؤثر بوده باشند، کاملاً نامناسب است. علت واحد و دقیقی برای اختلال انفجاری متناوب توصیف نشده است ولی محیط نامساعد دوران کودکی که مملو از دعوا و کتک کاری، تهدید زندگی و مصرف مواد بوده، در اغلب این بیماران دیده شده است. وسواس کندن مو (Trichotillomania) نیز یکی دیگر از اختلالات کنترل تکانه محسوب می شود. این اختلال در زنان بیشتر از مردان وجود دارد و شیوع آن حدود 1 درصد گزارش شده است. همچنین خرید کردن وسواسی (Oniomania) یکی دیگر از اختلالات کنترل تکانه است که سن شروع آن معمولاً حدود 18 سالگی است. از نظر درمانی، اختلالات کنترل تکانه نیازمند مراجعه سریع به روان پزشک است تا هر چه زودتر از راه درمان های دارویی و غیر دارویی به بیمار کمک رسانی شود. باید به خاطر داشت که تمامی این اختلالات همراهی زیادی با اختلالات اضطرابی و افسردگی دارند که وضع را بدتر می کنند و به طور قطع نیاز به درمان برای سرگیری یک زندگی طبعی و خالی از دردسر را می طلبد (مدرسی، 1385: 9). کتک زدن مردم (کالات، 1386: 310)، جنون دزدی (Kleptomania)، جنون آتش افروزی (Pyromania) و قماربازی بیمارگونه (Pathological Gambling) نیز از اختلالات تکانه ای دیگر می باشند. برخی از روانکاوان بر روی تأثیر ابراز تکانه های پرخاشگری در جنون دزدی تأکید کرده و برخی دیگر نیز جنبه های لیبیدویی را مطرح ساخته اند. این اختلال ممکن است در دوران کودکی شروع شود؛ هر چند تمام کودکانی که دست به دزدی می زنند در بزرگسالی مرتکب دزدی نمی شوند. جنون آتش افروزی نیز معمولاً در کودکی شروع می شود. خصوصیت اصلی جنون آتش افروزی عبارت است از: ایجاد حریق عمدی و هدف دار در بیش از 1 مورد، تنش یا تحریک عاطفی قبل از افروختن آتش و لذت و ارضاء یا احساس رهایی هنگام برافروختن آتش یا مشاهده آن. البته اگر شروع آن در نوجوانی و جوانی باشد، ایجاد حریق بیشتر احتمال دارد که به قصد تخریب صورت گیرد. در خصوص قمار بازی بیمار گونه نیز قرائنی وجود دارد که نشان می دهد از دست دادن والدین، ترک منزل، خشونت والدین، فراهم بودن شرایط قمار برای نوجوان و تأکید خانواده بر روی مادیات می تواند در بروز این اختلال نقش مؤثری داشته باشد (کاپلان و سادوک 2، 1379: 465-453). منبع :کاوه، محمد، (1391)، آسیب شناسی بیماری های اجتماعی (جلد اول)، تهران: نشر جامعه شناسان، چاپ اول 1391.
  11. [h=1] می شود با شخصیت نمایشی زندگی کرد؟ [/h] درباره افراد مبتلا به اختلال شخصیت صحبت نمی کنیم چون این افراد برای ازدواج گزینه های مناسبی نیستند و مثل دیگر مبتلایان به اختلال شخصیت، تمایلی به درمان ندارند و برای کاهش شدت بیماری شان همکاری نمی کنند. شما برای ازدواج نیاز به فردی دارید که تا حد امکان شبیه شما بوده و علاوه بر آن روحیات و مشخصه های مهم شخصیتی اش برای شما قابل پذیرش باشد. هر کدام از ما ویژگی هایی داریم که نماینده بارز شخصیتمان به حساب می آید و به همین دلیل مهم است که با کسی ازدواج کنید که ویژگی بارز شخصیتش، متناسب با شما باشد. دقت کنید نمی گوییم مشابه، بلکه متناسب. یعنی برای شما بهترین گزینه ازدواج باشد. اگر سر و کارتان با یک شخصیت نمایشی است، یا اگر خودتان یک شخصیت نمایشی دارید و تصمیم به ازدواج گرفته اید باید بگوییم کار سختی پیش روی شماست. شخصیت نمایشی می تواند روی زندگی همه اطرافیان خود اثر بگذارد. شخصیت های نمایشی در نگاه اول آدم های حساس، جذاب و احساساتی هستند که عواطف خود را ابراز می كنند. آنها گرم و پرمحبت هستند. زندگی را زنده و با روح می بینند، تصوراتی سرشار دارند، داستان های سرگرم كننده تعریف می كنند. عاشق تخیل و ماجراها و داستانه های عاشقانه خوش فرجام هستند. تا اینجای کار همه چیز عالی است و شما دوست دارید با چنین فردی سر و کار داشته باشید. اما ماجرا از وقتی سخت می شود که فردی با شخصیت نمایشی روی دیگر این روحیات لطیف و پرهیجان را نشان تان می دهد. آنها به آراستگی ارزش زیادی می دهند، طرفدار مد هستند، با دیگران گرم می گیرند و وارد هر جمعی می شوند تلاش می کنند نگاه ها را به خود جلب كنند. آنها به راحتی به دیگران اعتماد می كنند و با اشتیاق به دیدگاه ها و پیشنهادات دیگران توجه می كنند. شخصیت های نمایشی دوست دارند كه دیده شوند، می خواهند جلب نظر كنند و مورد توجه قرار گیرند، آنها اغلب كانون توجهند. وقتی همه چشم ها را متوجه خود ببینند، احساس رضایت می کنند و اگر شما به اندازه کافی به آنها توجه نکنید کلافه می شوند و واکنش های عصبی نشان می دهند. وقتی بیماری به میان می آید نمایشی بودن به طور کلی بیماری نیست. یک ویژگی شخصیتی است. اما اگر شدت پیدا کند و زندگی فرد و روابط او را مختل نماید، به عنوان بیماری شناخته می شود که تشخیص آن به عهده روانشناس بالینی است. این بیماران در رفتارهای جلب توجه شان میل به اغراق، دراماتیک کردن و نمایش رفتار عشوه گری و اغواگری دارند. همه چیز را درباره خودشان زیادی بزرگ می کنند و شما را مجبور می کنند این عظمت و اغراق را درباره آنها باور کنید. بدتر از آن این که این بیماران اغلب تظاهر هیجانی متغیر و سطحی دارند. یعنی به یک باره هیجانات غلیظ نشان می دهند اما این هیجان ناگهانی و بزرگ بسیار سطحی است. بنابراین ثبات رفتاری را از آنها می گیرد. آنها به طور مداوم از ظاهر جسمی شان برای جلب توجه دیگران استفاده می کنند، لباس های زننده می پوشند، زننده آرایش می کنند و گفتار و رفتار بی پروا و اغواگرانه ای دارند. آنها میل دارند روابط را صمیمانه تر از آنچه واقعاً هست، تلقی کنند. گفتارشان اغلب فاقد جزئیات است و در نهایت آنها تلقین پذیر هستند و به راحتی تحت تاثیر دیگران قرار می گیرند. بیماران مبتلاء به اختلال شخصیت نمایشی هنگامی که تحسین، توجه یا تایید کافی را دریافت نمی کنند، ممکن است بی نهایت عصبانی و یا غمگین شوند و کج خُلقی یا طغیان خُلقی را تا حد گریه کردن نشان دهند. با چه کسی ازدواج کنند؟ درباره افراد مبتلا به اختلال شخصیت صحبت نمی کنیم چون این افراد برای ازدواج گزینه های مناسبی نیستند و مثل دیگر مبتلایان به اختلال شخصیت، تمایلی به درمان ندارند و برای کاهش شدت بیماری شان همکاری نمی کنند. در واقعا باید گفت که بیماران مبتلا به اختلال شخصیت نمایشی درمان ناپذیرند پس ازدواج با آنها توصیه نمی شود. اما درباره شخصیت های نمایشی، باید بگوییم که این افراد تحت تأثیر گونه شخصیتی خود می توانند با انواع شخصیت ها به تفاهم برسند، اما ازدواج با یک فرد مسئولیت پذیر و وظیفه شناس که مرتب به آنها توجه نشان دهد، از آنها حمایت کند خوشبختی بیشتری برایشان در پی دارد. شخصیت های با اعتماد به نفس هم همسران خوبی برای نمایشی ها هستند چون برخی خصوصیات مشابه دارند. این دو شخصیت، توجه دیگران را جلب می كنند و می توانند از توجه آنها برخوردار شوند. با او مثل یک شاهزاده برخورد کنید. طوری که حس کند در مرکز زندگی شما است و هیچ کس دیگری بر او برتری ندارد. از او تعریف كنید. از طرز لباس پوشیدن و وضع ظاهرش، از موفقیت هایش، از زیبایی و توانایی و احساسات پرشورش تعریف كنید به یاد داشته باشید... در زندگی با یک شخصیت نمایشی این نکات را در نظر داشته باشید: 1-به او آزادی بدهید و پروبال او را نبندید، اجازه دهید رویابافی کند و احساساتش را بروز دهد. 2-همپای او باشید. با هم در برنامه های اجتماعی مشاركت كنید، به سفر بروید، میهمانی بدهید، در میهمانی ها شركت كنید. 3-با او مثل یک شاهزاده برخورد کنید. طوری که حس کند در مرکز زندگی شما است و هیچ کس دیگری بر او برتری ندارد. از او تعریف كنید. از طرز لباس پوشیدن و وضع ظاهرش، از موفقیت هایش، از زیبایی و توانایی و احساسات پرشورش تعریف كنید. 4- با او به صراحت و صداقت حرف بزنید. شخصیت نمایشی تمایل زیادی به تعریف شنیدن از شما دارد اما به هیچ وجه فرد ساده و ابلهی نیست که بتوانید او را فریب دهید یا تعاریف نامتناسب از او داشته باشید. 5-رمانتیك باشید، برایش گل، شیرینی و هدیه بخرید. غافلگیرش کنید و در مناسبت های مختلف برایش تدارک ببینید. بی مهری و بی توجهی او را دلگیر می كند. 6- شخصیت نمایشی انجام دادن بعضی از كارها را دوست ندارد. مثلا بهتر است مسئولیت های مالی را خودتان تقبل كنید. به جزئیات امور شخصاً رسیدگی كنید. او را به انجام بهتر كارها تشویق كنید؛ اما هرگز انتظار نداشته باشید كه بتواند در انجام دادن این قبیل كارها در سطح و حد شما ظاهر شود. او بیشترین تمرکزش را روی خودش، ظاهرش و محبوبیتش دارد. بنابراین باید به او کمک کنید تا به مسئولیت هایی مانند، تلفن كردن، شركت در جلسات و به خصوص جلسات مرتبط با فرزندان، عمل کند. 7- شخصیت نمایشی مسائل را به دل نمی گیرد. او احساسات منفی و مثبتش را نشان می دهد، ولی زود همه چیز را فراموش می كند. بنابراین شما هم در مقابل او کینه ای نباشید. منبع: تبیان
  12. [h=1]فواید گوش دادن به موسیقی چیست؟[/h] یک پزشک سلامت روان گفت: تمرکز حواس، افزایش هوش، تقویت ناحیه زبان آموزی و کنترل استرس و درمان افسردگی از فواید گوش دادن به موسیقی است. حورا چیت ساز در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، منطقه اصفهان، با بیان اینکه گوش دادن به موسیقی از دوران باستان وجود داشته است، اظهار کرد: دیوار نگاره‌های باستانی نشان می‌دهد انسان‌ها پیش از کسب توانایی در صحبت کردن در قالب موسیقی به دیگران ابراز وجود می‌کردند و هنر خود را به نمایش می‌گذاشتند. وی با بیان اینکه موسیقی در پرورش استعدادهای نوزادان نقش بسزایی دارد، افزود: یکی از انتزاعی‌ترین موسیقی‌های که انسان در آغاز زندگی با آن آشنا می‌شود صدای ضربان قلب مادر است و جنین برای نخستین‌ بار از طریق صدای قلب مادر با موسیقی آشنا می‌شود. این پزشک سلامت روان اضافه کرد: مطالعات نشان می‌دهد جنین با شنیدن موسیقی‌های خشن و با صدای بلند با جمع شدن در شکم مادر و یا جابه‌جا‌یی‌های سریع‌تر عکس العمل نشان می‌دهد و به همین نسبت در مقابل موسیقی‌های آرام واکنش‌ نشان می‌دهد. چیت ساز با بیان اینکه واکنش نوزاد نسبت به فرکانس‌های بالا بیشتر است، اضافه کرد: به طور کلی نوزادان با شنیدن صداهای ناگهانی دچار نگرانی و دلهره می‌شود. موسیقی زبان آموزی را تقویت می‌کند وی با اشاره به اینکه لالایی مادر از دیگر موسیقی‌هایی است که موجب آرامش کودک می‌شود و البته لالایی ماداران دارای موسیقی خاصی نیست، خاطرنشان کرد: در واقع لالایی‌ها در هر فرهنگی ریتم خاص خود را دارند و کودکان با شنیدن مادر یک واکنش سطحی به آن نشان می‌دهند. این پزشک سلامت روان با بیان اینکه نوزادانی که بیشتر موسیقی می‌شنوند در سنین قبل از دبستان به سمت بازی‌های ریتمیک و صدادار جذب می‌شوند، ادامه داد: این دسته کودکان بیشتر به انجام بازی‌های علاقه نشان می دهند که صدادار هستند. چیت ساز با بیان اینکه کودکان از صدای ایجاد شده هنگام لمس اشیا مختلف شاد می‌شوند،‌ اضافه کرد: بیشتر افرادی که در کودکی موسیقی گوش داده‌اند در دوران تحصیل در مدرسه با موفقیت بیشتری روبرو هستند و گوش دادن به موسیقی یا فرا گرفتن آن تاثیرات مثبتی مانند تمرکز حواس بر مغز کودکان دارد. وی با اشاره به اینکه ناحیه‌ای از مغز انسان که مربوط به زبان آموزی است در صورت گوش دادن به موسیقی تقویت می‌شود، افزود: کودکانی که با موسیقی آشنایی بیشتری دارند و یا نواختن یکی از آلات موسیقی را فرا گرفته‌اند بسیار راحت‌تر از هم سن‌ و سالان خود زبان دوم را فرا می‌گیرند. این پزشک سلامت روان با تاکید بر اینکه گوش دادن به موسیقی بر قسمت‌های محاسباتی و شنیداری مغز تاثیر دارد، ادامه داد: هر چه میزان ساعات گوش دادن و فراگیری موسیقی در هفته بیشتر باشد و کودک بیشتر با موسیقی در ارتباط باشد تاثیرات مثبت آن بر عملکرد مغز بیشتر است. ایجاد حس همکاری در کودکان با شنیدن موسیقی چیت ساز ادامه داد: توصیه می‌شود کودکان به صورت گروهی موسیقی را یاد بگیرند تا احساس همکاری، رعایت نظم و بردباری از این طریق در آن‌ها افزایش یابد و در تعامل بیشتری با هم سن و سالان خود قرار گیرند. وی با تاکید بر اینکه کاربردهای درمانی موسیقی در طب نیز به اثبات رسیده است، ادامه داد: آموزش موسیقی به کودکان بیش فعال موجب می‌شود تا تمرکز آن‌ها بیشتر شود. این پزشک سلامت روان با اشاره به اینکه کاربرد موسیقی در کاهش افسردگی و کنترل اضطراب نیز به اثبات رسیده است، افزود: البته تاثیرگذاری موسیقی با توجه به نوع موسیقی و ریتم انتخاب شده آن متفاوت است. کنترل استرس با شنیدن موسیقی‌های آرام بخش چیت ساز به تاثیرات گوش دادن به موسیقی در بزرگسالان اشاره کرد و گفت: معمولا به منظور درمان افسردگی پس از زایمان، انواع اضطراب و اختلالات خواب از موسیقی آرام استفاده می‌شود. وی خاطرنشان کرد: یکی دیگر از فواید گوش دادن به موسیقی به دوران سالمندی بر می‌گردد و گوش دادن به موسیقی از پیشرفت آلزایمر در این افراد جلوگیری می‌کنند. این پزشک سلامت روان در خصوص اینکه آیا گوش دادن به موسیقی در کنترل استرس دوران نوجوانی تاثیرگذار است، گفت: مطالعات نشان می‌دهد گوش دادن به موسیقی‌های آرام بخش بر کنترل استرس به ویژه اگر با یک اختلال خلقی مانند افسردگی همراه باشد تاثیر مثبتی دارد. انتهای پیام
  13. درسته.. من دکتر کرمانی رفتم.. این نو رژیم ها موقتیه.. بیشتر کلاسو یه سری مسخره بازی وزن کردن داره.. بهترین روش لاغری پیاده روی و کنترل مواد غذایی .. من خودم 117کیلو بودم 35 کیلو کم کردم.. و راضی ام از خودم.. کمبود ویتامین و ازمایشاتمم عالی..
  14. پیاز خوردنش برای تقویت مو نه ولی اگه بصورت رنده به موهاتون بزنید بله
  15. بلاخره انتخاب رشته امو کردم تموم شد.. نمیدونم اصلا قبول میشم نمیشم.. توکل به خدا.. امیدورام قبول شم... یه سری گرفتاری هام مونده ایاشلله اونا هم حل شده الهی امین
  16. ثروت به ماشین نیست.. ثروت به خانواده داشتنه.. به پدرو مادره.. به موفقیته.. اینکه ماشینت چینی باشه یا خارجی فرقی نمیکنه مهم اینه که موفقیتهات و داشته هات چیه.. هیچ وقت به ظاهر ادما فکر نکنیم و غبطه نخوریم.. به داشته هاتون به موفقیتهاتون هرچند سخت فکر کنید و ببینید چقدر نسبت به همسالانتون پیشرفت داشته اید.. چه چیزهایی دارید.... اینو گفتم برای کسانی که خودشونو دست کم میگیرند.. نگیرید شما بهترین هستید.. یه روزی با تحصیلاتتون و تلاشتون به موفقیتهایی بیشتر دست خواهید یافت خودم حالا.. چقدر حالم بده..:icon_pf (34):
  17. masi eng

    داشتن سرشانه هایی عریض تر

    درمورد استرویید میه یه توضیح بدید بگید اصلا چی هست؟ متشکر
  18. امروز وسط خیابون گوشیم از دستم افتاد.. اومدم برش دارم یه ماشین با سرعت اومد طرفم.. برای اینکه گوشیم خاموش نشه.. با پام شوتش کردم جلو.. الان دیگه نه خاموش میشه نه روشن.. گیر کردم چیکارش کنم.. تو این هیرو داد.. :icon_pf (34):
  19. masi eng

    ورزش های قدرتی برای خانم ها

    تی ار ایکس؟ ولی به نظر من فرق داره.. فرقش اینه که هیکلت مردونه نشه..
  20. ممنونم مریم جان.. انشالله.. همچنین شما عزیزم
  21. ممنونم
  22. مطلب عالی
  23. مریم جان بهتون تبریک میگم.. موفق باشی ایشالله
  24. رتبه منم شده150 اسیب شناسی ورزشی اصلاح درمانی.. خدایی هم چیزی نخوندم ولی مطمین بودم قبول میشم.
×
×
  • اضافه کردن...