MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 30 مهر، 2010 رسيده ام به تنهاترين نقطه ي خيالم ... كسي نيست و حتي صدايي ! مثل نفس هايم بي طرح و باراني و مثل يك لبخند بي تفاوت سرد و بي روح ... چشم هايم را مي بندم هيچ نمي بينم و روياهايم را نيز هم مي تواني احساس كني ؟! دارم خاطره مي شوم ! بي آنكه بداني! بي آنكه بخواهم ... فاطيما 7
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 30 مهر، 2010 از درون شیشه اش تو را می نگرد که به بیرون می نگری ... و از درون شیشه ات او را می نگری که به بیرون می نگرد ... . . . و در آخر همه چیز، به جاده بی انتها ختم می شود ...! 6
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 31 مهر، 2010 یکی زود جوش میآورد زود میرنجد زود میرود زود برمیگردد ! . . . یکی دیر جوش میآورد دیر میرنجد دیر میرود برنمیگردد ... 6
Astraea 25354 ارسال شده در 31 مهر، 2010 همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل رهی 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 31 مهر، 2010 از دستم رفتهای یا از دستت ... چه فرق میکند اینبار اگر به خانهام بیایی عریانت میکنم عریان میشوم تا دنیا ببیند زخمهای مرا دردهای تو را ... محسن نظارت برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 4
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 31 مهر، 2010 خوشحالم که اینجا وقتی تو نیستی خبری از ب ا ر ا ن نيست ... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 31 مهر، 2010 هم از تو هيچ در اين رهگذر نمي خواهم و...هم حضور تو را مختصر نمي خواهم اگر چه حرف توقف به دفتر من نيست قبول کن که تو را رهگذر نمي خواهم تويي که از من و از پنهان من خبر داري کسي که نيست ز من با خبر نمي خواهم زمانه از تو هزاران شبيه ساخته است هنر شناسم و شبه هنر نمي خواهم بخواه تا اثري جاودانه شود دقايقي که ندارد اثر نمي خواهم به عمر يک غزل حافظانه با من باش فقط همين و از اين بيش تر نمي خواهم 4
سمندون 19440 ارسال شده در 31 مهر، 2010 تو ای باران! تند تر ببار باران! تا بشورانی چرکِ جهل را از زخمِ فقرِ مردمِ بی نان ببار باران تا بروبی قیر شب را از بر رویِ صبح در زندان تو ای باران تا به کی باید بباری بلکه برگ سبز آبادی بتابد بر تنِ این خسته جانِ بی سر و سامان ببار بر رودهای تشنه لب بر صحرای خالی از ایمان به باد بی وطن برسان سلامی و بگو پیغامی از جنس رهایی که بر بادبادکهای شادی، نبندد راهی در آسمان ببین باران چه خشکیدست خاکِ رزهایِ قرمزِ ایران نبار بر لاله ها دیگر، که بس روییدنِ قربانیانی بی سر و بی جان! تو ای باران تندتر ببار باران! برِ دریایی دزدیده ز ملت پیِ یک فرمان بزن بوسه به لبهایِ جوانه هایِ روییده ز خاک درد ای جانان بگیر خانه به قلب غنچه هایِ تب زشورشهای بی پایان بخوان موسیقی شادی بر این افسرده بی حالان که تبعیدند نت های غزل به شور مرتدانِ کافر ای باران به سیلابی بشور آن بی خدا رهبان که بسته راه شادی را به نام عفت و ایمان برو از جویبار کوچه های غم به شهر طرب خوانی بگو از قصه های پیچک خشکیده بر ایوان ببار باران ببار اما به ابران سیه بسپار نقاب جهل برگیرند زین همه شوریدگی خفته و پنهان تا که بسپارم نگاهم را به دنبال شهاب آرزوهایم در این آسمان تو ای باران! تندتر ببار باران! تو ای باران... اگرچه اشکهای دیدگانم بس برای این همه عصیان ببار باران ببار باران ملیکا علیپور 6
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 31 مهر، 2010 صداي سوت قطار روي ايستگاه سُر مي خورد تا آمدني در كار باشد مسافري ميرسد با رد پاهاي طلايي ... و مسافری دیگر خسته از سنگيني حجم چمدان خستگي ها پايش لب زمستان است ... ميرود تا ماندني در كار باشد ...! برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 7
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 31 مهر، 2010 می شود بی معنی بود بی معنی زندگی کرد مثل حرف های الفبا ... بی معنی با هم دوست شد بی معنی با هم دعوا کرد بی معنی خندید ! می شود بی معنی ، بی معنی کنار هم نشست و با معنی شد ... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 1 آبان، 2010 از صدايي گنگ خواب شيرينم پريد از سر باز زندان بود و خاموشي و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام و تکاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه در ميان روزن پر ميله و مهتاب پيش تر رفتم با اشارات سر انگشتش ماه را مي خواند و با من زير لب مي گفت گوش کن من کليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت و تمام قفل ها را باز خواهم کرد ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم پير مرد پاکدل قرقرکنان خوابيد و مرا بگذاشت با خار خيال خويش زودتر اي کاش ماه را مي خواند ديرتر اي کاش برمي خاستم از خواب 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2010 تو او نیستی ... نه ! نمی توانی که باشی حتی اینجا که نباشی تو هیچگاه برای من او نمی شوی ...! 6
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2010 اینجا بی نهایت من است ! دنیا همیشه به کام زمین تلخ می شود وقتی تمام آب های جهان راکدند و زمان بغض میکند و ثانیه ها روی جسدهای ماه راه می روند ... انگار وقتی نمانده است برای توقف زمین باید دوباره رفت ... و تا بی نهایت شب گریه را سرود ...! 4
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2010 مدام می بریدی از من مدام خودم را به تو گره میزدم ! . . . امروز آنقدر در تو گره ی کور خورده ام که نه با دست ... نه با دندان باز نمی شوم !!! 4
zx1 1752 ارسال شده در 2 آبان، 2010 گفتی غم گفتم من گفتی درد گفتم تن گفتی باد گفتم داد گفتم اشک گفتم چشم گفتی رود گفتم راه گفتی بود گفتم رفت گفتی دل گفتم آه گفتی عشق گفتم ... ...هیچ نگفتم! فقط شکستم ... zx1 4
zx1 1752 ارسال شده در 2 آبان، 2010 من نیستم... بارانی که بر خاک می خورد من را نمایان میکند... کاش ابری بودم که باران من را محو میکرد نه آشکار. zx1 4
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 2 آبان، 2010 دنیای من آنقدر رنگی بود که تو را میان رنگ های جیغ و تندش گم کردم ! و امروز ماه ها از آن اتفاق می گذرد و من به همه ی دنیایم رنگ سیاه زده ام تا سفیدی تو بیشتر به چشم بیاید ولی هنوز هم پیدا نشده ای ... 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 2 آبان، 2010 باور کن نبودنت هیچ چیز را عوض نمی کند ! تو هیچ وقت نبوده ای ... 4
ارسالهای توصیه شده