YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 24 دی، 2012 ﺑـﺎﺭﺍﻥ ﮐـﻪ ﻣﯽ ﺑـﺎﺭﺩ ﺩﻟـﻢ ﺑـﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨـﮓ ﺗـﺮ ﻣﯽ ﺷـﻮﺩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺍﻓـﺘﻢ...ﺑـﺪﻭﻥِﭼـﺘـﺮ ...ﻣﻦ ﺑـﻐﺾ ﻣﯽ ﮐﻨـﻢ... ﺁﺳﻤـﺎﻥ ﮔـﺮﯾـﻪ... 6
ترانه18 8013 ارسال شده در 25 دی، 2012 تار دو تار سه تار روسری ات را بردار امشب ! اجرای زنده ی موهای ِ ...! 6
شــاروک 30242 ارسال شده در 25 دی، 2012 در رویاهایت جایی برایم باز کن ، جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد ، خسته شدم از بی جایی .... 5
azarafrooz 14221 ارسال شده در 2 بهمن، 2012 بعضی آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی . . . !از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت...!با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیف ما روشن نیست... !بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم...!و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت . . . ! 3
- Nahal - 47858 ارسال شده در 4 بهمن، 2012 چه خوب است که این کلمهها ارث پدری کسی نیست و با آنها میتوان دنیاهای دور دیگری ساخت.. میتوان دست بادبادکی را گرفت و تا روزهای روشن کودکی دوید.. چه خوب است که میتوان قایقی نوشت و به پشت دریاها رفت.. من سخاوت را از پدرم به ارث بردهام میتوان برای هر آدم شعری نوشت و نیمهشب به خواباش بُرد.. میتوان آنقدر با کلمات بازی کرد تا خوابات ببرد/ به خواب آدمهایی که با کلمات خوشبخت شدهاند.. مریم ملکدار 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 4 بهمن، 2012 تو نیستی و خیابان بدون تو سرد است و کافه ها که ندارند میز یک نفره... احسان پرسا 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 بهمن، 2012 تو می آموزی که بابا نان داد، من آموختم که چندی پیش بابا جان داد، تو می آموزی که آن مرد در باران آمد، من همان کودکی هستم که زیر باران ، پشت چراغِ قرمز ها مرد شد، تو آ را با کلاهی می آموزی که زندگی سالهاست بر سرم گذاشت... . . 3
azarafrooz 14221 ارسال شده در 9 بهمن، 2012 گفتم : فراموشت میکنم ؛ گفت : نمیتونی ! رفت ..... بعد از یک مدت برگشت ... گفت : دیدی نمیتونی ... گفتم شما ... !؟ 1
mani24 29665 ارسال شده در 9 بهمن، 2012 به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست. اشک های تو را پاک می کند و دست هایت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشی می بینی حتی ستاره ها هم با تو حرف می زنند. باور کن که با او هرگز تنها نیستی فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی . . . 2
mani24 29665 ارسال شده در 9 بهمن، 2012 دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند 3
mani24 29665 ارسال شده در 9 بهمن، 2012 جان من کو اکنون! خانه ام تنهایی است جای عشقم خالی است نه بدینسان که گمان است خوشم نه چنان دلتنگم که بگویند افسرد جا و جولانی نیست لقمه نانی نیست، که به دل بنشیند قاصدی حتی نیست که سلام دل را، که گرفته است کنون برساند بر جان جان من کو اکنون؟ قاصدی گو باشد، چه توان گفت که جانم رفته است آسمانم رفته است آسمان گو باشد، پر پروازم نیست ناله و بغضی هست، ساز آوازم نیست رازها بر دل دارم، همدم رازم نیست چه بگویم دیگر، قوه آغازم نیست دگر، نای آوازم نیست 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 10 بهمن، 2012 باور نکن تنهایی ات را ... من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو ... از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سَر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها ... من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهایی ات را من با توام منزل به منزل ... 2
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 عاقبت ما کشتي دل را به درياي جنون انداختيم عاقبت عشق زميني را به عشق آسماني باختيم تا رها گرديم ازدل واپسي درآن سوي خط زمان ما در عرش کبريايي خانه اي از جنس ايمان ساختيم با توام باني عالم با توام اي مهربانم اي تو خورشيد فروزان ، من شبم شب را بسوزان کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوي دريا عاقبت بايد رها شد روزي از زندان دنيا سير در دنياي معنا بي زمان و بي مکان وصل در عين جدايي زندگي با جان جان عاشقان در شوق پروازند از اين خاکدان چون که باشد پاي يک عشق خدايي در ميان 1
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 آه مگذار دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد. آه مگذار كه مرغان سپيد دستت، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد من چه ميگويم ، آه .. با تو اكنون چه فراموشيها ، با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست تو مپندار كه خاموشي من هست برهان فراموشي من من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برميخيزند... 1
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است 1
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 اشک رازيست لبخند رازيست عشق رازي ست اشک آن شب لبخند عشقام بود. قصه نيستم که بگويی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی... من درد مشترکام مرا فرياد کن. درخت با جنگل سخنمیگويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخنمیگويم نامات را به من بگو دستات را به من بده حرفات را به من بگو قلبات را به من بده من ريشههای تو را دريافتهام با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام و دستهایات با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گريستهام برای خاطر زندهگان، و در گورستان تاريک با تو خواندهام زيباترين سرودها را زيرا که مردهگان اين سال عاشقترين زندهگان بودهاند. دستات را به من بده دستهای تو با من آشناست ای ديريافته با تو سخنمیگويم بهسان ابر که با توفان بهسان علف که با صحرا بهسان باران که با دريا بهسان پرنده که با بهار بهسان درخت که با جنگل سخنمیگويد زيرا که من ريشههای تو را دريافتهام زيرا که صدای من با صدای تو آشناست. 2
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 *بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت بی تو ای شوق غزلآلودهیِ شبهای من لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت! این منم پنهانترین افسانهیِ شبهای تو آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت در گریز از خلوت شبهایِ بیپایان خود بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت* 1
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 کودکی ها آسمانی داشتم.......آسمان بی کرانی داشتم خانه ای در سرزمین آفتاب.......دوستان مهربانی داشتم هر شب از خانه به بام کهکشان.......از ستاره نردبانی داشتم زیر سقف ساده و سبز بهار.......گرم و روشن آشیانی داشتم در دلم وقتی که باران می گرفت.......گنبد رنگین کمانی داشتم کوچه تا پر می شد از آهنگ کوچ.......از پرستو کاروانی داشتم کودکی ها چون کبوتر پر زدند.......کاش از آنها نشانی داشتم 2
mani24 29665 ارسال شده در 11 بهمن، 2012 در دست گلی دارم این بار که می آیم کان را به تو بسپارم این بار که می آیم دربسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را در دست تو بسپارم این بار که می آیم هم هرکس وهم هر چیز جز عشق تو پالودست از صفحه پندارم این بار که می آیم خواهی اگرم سنجی می سنج که جز مهرت از هر چه سبکبارم این بار که می آیم سقفم ندهی باری جایی بسپار آری در سایه دیوارم این بار که می آیم باور کن از آن تصویر، آن خستگی آن تخدیر بیزارم و بیزارم این بار که می آیم دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا یک سینه سخن دارم این بار که می آیم 1
ارسال های توصیه شده