*Polaris* 19606 ارسال شده در 31 مرداد، 2010 و امشب بغض شکوه هایم ترکیده است می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم التهاب روزهای انتظارم را خاموشی شبهای بیقراریم را و آوای غمناک مرغ عشقم را پس با تمام وجود ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار... 22
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 31 مرداد، 2010 گفته بودم که بیایی و ببینی گل نرگس پژمرد و ببینی همه شب غرق سکوتم بی تو ناله ام هیچ بجایی نرسید! من پر از افسوسم غرق سکوتم بی تو... 15
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 31 مرداد، 2010 سکوت و رنج تنهایی شکستنها و دست خویش بر گیسوی بردنها ترا تا انتهای رویش گلهای وصلت دوست می دارم ترا تا چشمک مستانه نرگس ترا تا روزگار رقص گلها دوست می دارم... 14
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 31 مرداد، 2010 برای آمدنت دیر می شود برگرد سکوت حنجره دلگیر می شود برگرد... 14
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 31 مرداد، 2010 می رسد تا به قفس های بلورین گناه جاده سرد سکوتی که غبارش شده ام هوس چیدن یک سیب پر از وسوسه است باغ چشمت که هواخواه بهارش شده ام انتظار قفس و این همه تکرار سکوت سرنوشتی است که من سخت دچارش شده ام... 9
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 1 شهریور، 2010 امروز چه دلگيرم هنوز سزاي اين همه بودن وبودن چه بود؟ ان همه اواز رفتن و رفتن چه شد؟ به كجا مي برم اين بال زخمي را؟ اهاي سكوت! براي يك بار هم كه شده بيدار باش و فرياد را صدا كن ! 13
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 2 شهریور، 2010 عشق به زخم که برسد سکوت می شود زخم که عمیق شود، بیداری دل ، درد دارد من در این بغض های هر لحظه ، در این دلتنگی های مدام، در این آشفتگی های دقایق، دارم س ک و ت می شوم با من از عشق چیزی بگو پیش از آنکه زخم هایم عمیق شود ! 12
MEMOLI 8954 ارسال شده در 12 شهریور، 2010 و مردی هست که در بیداری لبخند می زند تلخ ... و در خواب ناله می کند تلخ تر ! آن گونه که دیگر خواب از چشم هایش پر می زند ...! 13
MEMOLI 8954 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 معلم خوبی بودی به من یاد دادی خط بزنم اشتباهها را ! خط بزنم کلمهای را که از بس قدیمی شده بود دیگران به من میخندیدند ... و تو تنها در شعر خوش داشتی نه در زندگی ... خط بزنم حرفهایی را که گیر کردهاست مثل بغضی در گلوی این شعر ! حرفهای تازه و جذاب که هر روز میآیند و میروند و فراموش میشوند روزهایمان را قشنگتر میکنند درست مثل آدمها ... خط بزنم تصویری را که خیالم کشیده بود و خیال میکردم آنقدر زیبایی دارد که سرریز میکند به زندگی ! و خط بزنم خودم را که بزرگترین اشتباه بودم ... معلم خوبی بودی ! شهاب مقربین 12
MEMOLI 8954 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 مرد مرگ پروانه ها را می فروشد به چند اسكناس كاغذی یک نفر می گوید: «نمی ارزد، گران است!» من خیره به پروانه های قاب گرفته می گویم: نمی ارزد نمی ارزد نمی ارزد ... زینب حاتم پور 13
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 26 شهریور، 2010 تو را گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من .. گرفتار سکوتي سرد و سنگينند... وچشمانم... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني چه غمگينند... چراغ روشن شب بود... برايم چشم هاي تو... نمي دانم چه خواهد شد... پر از دلشوره ام... 8
*Polaris* 19606 مالک ارسال شده در 27 شهریور، 2010 دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم 6
- Nahal - 47858 ارسال شده در 5 مهر، 2010 سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد ، آن چه را که به پایان رسید وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد: سیگاری آتش خواهم زد تا بخاطر... قلمی خواهم شکست تا به آغاز... اراده ای خواهم کرد تا به عمل... تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر... فنجانکی خواهم شکست تا به شکست... بره ای خواهم شد تا به تمرد... وعمری خواهم کرد تا به مرگ... و اوقات را معدوم خواهم ساخت همچنانکه آب غسالخانه ای را چرک... و خاکی را مزدود... زندگیم را مفعول... و خدایان را برای لحظه ای مشغول خواهم ساخت سنگ تراش شروع میکند برای لقمه نانی وچه اهمیت دارد حقیقت آنچه مینویسد چیست؟ چه اهمیتی دارد سال تولد اتفاقی که به پایان رسیده است؟ و فریاد های انزجار از درد زایمان مادرم،تنها با نام پدر بر سنگ جای میگیرد من از آنچه بودم جدا شدم قطعه چند وبلوک چند نام من است تنها خود میتوانم مراقب خود باشم گودالم را دوست خواهم داشت و با موریا نه هایم چند ساعتی بازی خواهم کرد و اگر صدایی لرزان بر قبر من حمدی خواند به او خواهم خندید ،تا حد مرگ... 8
تینا 15116 ارسال شده در 13 مهر، 2010 سکوت میکنم و عشق در دلم جاریست که این زیبا ترین نوع خویشتن داریست 6
- Nahal - 47858 ارسال شده در 13 مهر، 2010 من اکنون احساس می کنم ، بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ، تنها مانده ام . و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ، این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است . و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین . دکتر شریعتی 3
tiba* 797 ارسال شده در 17 مهر، 2010 هنگامی که من و شعر نامه هایم از ابتدای نگاه تو به انتهای سرزمین تمسخر پرتاب می شویم دیگر نه جایی برای ماندن من است و نه جایی برای شعرنامه های بی وزنم گر توان رفتن نیست باید شعر سکوت را پیشه خود ساخت 8
baraan 1186 ارسال شده در 17 مهر، 2010 شقایق گفت: با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد “بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل” ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل پیوسته عاشق شد 8
MEMOLI 8954 ارسال شده در 17 مهر، 2010 تا نیمه ی فردا شب قصه تمام می شود ... گفتی سنگی که بر گردنت آویزان کرده ای بازی کودکانه ای است که سرت را خواهد شکست ! تا نیمه ی فردا شب من می مانم و دردی که با قرص ماه کامل می شود ...! روجا چمنکار 10
خاله 3004 ارسال شده در 17 مهر، 2010 سر به آری سر به نه سر به تاسف تکان نده سر به سرم مگذار من به تماشای تکان های لب هات محتاجم حرف بزن 8
MEMOLI 8954 ارسال شده در 17 مهر، 2010 تنت را عریان کدام بوسه کردی که از پله های من افتادی ... تنها برای نجات تو میشد طناب را پاره کرد هنوز دستهایی از پشت مرا می کشد و قلاب می کند به چشمهایی که خورشید نیست ... ما ، مدتی است که سرد شده ایم تا بوی نبودنمان بالا نگرفته بی نماز ! خاکمان کنید فاتحه ی ما خوانده است ...! آرزو موسی نژاد 8
ارسال های توصیه شده