MahSa.92 2151 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 چه حالی دارم من ، خودمم نمیدونم؟؟؟ دیدن دلخوشیم کنار دلخوشیش.... اصلا باید چه حالی داشته باشم؟؟؟ تنفر.... دوست داشتن .... غمگین .... خوشحال ..... بی تفاوت .... عصبانی .... موندم 14
آریودخت 43941 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 چه حس بدیه وقتی بری پروف دوستات و ببینی بستست و هیچ دسترسی رو باز نزاشتن و این حس بد همیشه خواهد بود حتی بعد از یه مدت هم که بری سراغشون و با این صحنه رو برو شی غم همه وجودت رو میگیره ، من این حس رو الان که برای بار چندم رفتم پروف nyc دارم 14
black banner 9103 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 با اينكه بخاطر درس ها از سايت رفتم ولي امروز يكم ذهنم گرفته بود ، براي همين اومدم يكم بنويسم شايد مخم خالي بشه ... __________________________________ فكر نميكنم اينبار خوب بنويسم ، چون بجاي دلم مخم گرفته ... دل ندارم كه بگيره ، بي دل شدم ... مغزت هم كه بگيره همه جاي زندگيت رو غلطي ميري ، غلطي تصميم ميگيري ، غلطي حرف ميزني ، غلطي راه ميري ، غلطي هم مينويسي اصلا ميشي غلطي ترين آدم جامعه انگار ... انگار ! فقط ريگ كف خيابون بهت گير نميده ، اونم زبون نداره ، وگرنه يك چي ميگفت ! شايدم چندتا چي ميگفت ! بر عكس همه فكر كردن ، مثل اين ميمونه از يك پرتگاه آويزون باشي روي انگشت دستت !! همه چيز ميره پايين و تو يك انگشتي ميخواي بري بالا ! همه در عشق دارند ! من درد بي عشقي ... همه از تنهايي گريزان ، من به تنهاي مي گرايم ! اصلا ميدوني دوست دارم ... ول كنم برم ... برم و باز هم برم يكجا كه هيچكس نباشه ! بشينم و گريه كنم ... گريه كنم ! خدايا من بگم هيچ چيز و هيچكس نميخوام حتي خودت ، منو به همون جايي اولم بر ميگردوني ؟؟؟ همون جايي كه هيچ جا نبودم همون روزي كه روز نبود همون كسي كه نبودم همون بودي كه نبود منو بر ميگردوني اونجا ؟؟ 13
B nam o neshan 12214 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 ميتونم به جرات بگم كه امروز يكي از بهترين روزاي عمرم بود!:hapydancsmil::hapydancsmil: با دوستام رفتيم بيرون ناهار خورديم بعدش يهويي تصميم گرفتيم كه بريم سينما! در حقيقت پيشنهادش از من بود ولي خب چون سانس فيلمي كه ميخواستيم ببينيم، زمان مناسبي نبود، كنسل اش كرديم... قيافه من در اون لحظه كه با اين موضوع مواجه شديم اين شكلي ها بود: :w74::cry2:... و قيافه دوستام اين شكلي: :biggrin::2525s: ( علت اش هم اين بود كه نيمي موافق نبودن! و بسي خوشحال شدن كه جور نشد بريم سينما :icon_razz:) بعدشم با هم رفتيم خريد! :hapydancsmil:( يكي از لذت بخش ترين كارها براي خانوما ) البته من و يكي ديگه از دوستام خريد نكرديم ولي سه تا از بچه ها چيزاي خوشمل خوشمل خريدن و به ما نيز اجازه دادن كه در لذت اونا شريك باشيم:hapydancsmil: ... يني يه درصد هم اين فكرو نكنين كه ما از سر بيكاري رفتيم خوش گذروني!!:persiana__hahaha: يه عالمه كار ريخته سرمون كه بايد تا آخر هفته انجام بديم و يه بخش زيادي از اون يه عالمه رو هم انجام نداديم! :icon_pf (34): ولي خب جوونيم ديگه! بايد جووني كنيم! به همين علت امروز رو به خوش گذروني اختصاص داديم :hapydancsmil: شنبه 7 دي ماه 1392 12
- Nahal - 47858 مالک ارسال شده در 28 اسفند، 2013 توکل بر خدای زنده ای کن که هرگز نخواهد مرد و به ستایش او تسبیح گوی و همین بس که او به گناه بندگانش آگاه است .سوره فرقان ایه 58 میدونم پیشمی . . . 13
sam arch 55879 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 خیلی حسِ خوبیه... اینکه بیایی و نوشته های دوستانتون رو بخونی... نه از نگاه یک نفر که ببینه آیا خلاف قوانین هست یا نه...یا اینکه با واژه هاش پُشتِ چشم واسه کسی نازک کرده یا نه... "که بعدش با روی سرخ بهشون پیغام بدی که دوست خوبم میشه ویرایش کنی؟..نمی خوام دست ببرم تو پستتون...دوست دارم خودتون ویرایش کنین...:icon_redface:" چه داستانی بود اون لحظه ها...که زیر سیبیلی رد کنی...یا نه قوانین رو رعایت کنی... عدالت رو رعایت کنی...همونجور که به اون گفتی...به اینکی هم بگی...حواست باشه فرق نزاری... مسولیت داشتن خیلی سخته... الان فقط می خونی و میری تو حال و هواشون.... خیلی حس خوبیه... شاید هم برای من فقط خیلی خوبه... . . . پیراهن ساده که بر تن می کنم...دیدنی تر می شوم... نه برای دیگران...برای خودم... برای آنکه دیگر دغدغه ام مسولیت پیراهن رنگی ام نیست! که اگر لک افتاد به آن ....خیالم راحت باشد که معلوم نیست! االان دغدغه ام این است که پیراهن ساده ام لک نشود...چون کوچکترین لک داد می زند در سادگی... لُپ کلام...حواسم بیشتر به اعمالم هست...حواسم پَرتِ مسولیت نیست... از این است که پیراهن ساده ی کاربری م رو دوست دارم... 18
دختر باران 18625 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 بعضی وقتا بهم میگفت دلم میخواد یه مدت فقط بخوابم.میگفتم وااااااااااا یعنی اینقد خسته ای؟؟؟؟؟ الان میفهمم یعنی چی؟آره خسته بود خسته بود از آدم ها.خسته بود از اینهمه تظاهر..خسته بود از دروغ...خسته بود از ظلم...خسته بود از اینکه اینهمه بی توقع محبت میکرد و همیشه خورد میشد... شدم مثل تو.خسته...امیدوارم منو بخشیده باشی.امیدوارم خدا نخواد حال تو رو نشونم بده...من طاقتشو ندارم... خدایا من از این دنیات هیچی نمیخوام.نه نیازی به تظاهر کسی دارم.نه نیازی به دوست داشتن کسی .فقط میخوام خودم باشم.خود خود خودم..میخوام تنها باشم...تنـــــــــــــــــــــها 12
nasim184 12256 ارسال شده در 28 اسفند، 2013 دقیقا نمیدونم کدوم کارم اولویت داره به کار بعدی!!! در س و امتحان پروژه ها کار خرید برا نی نی نیومده دنیا اسباب کشی خواهر جونت کمک به مامان تفریح با دوستای قدیمی و . . . خوب میخوام در همشون دخیل باشم!!! بهشون که فک میکنم مغزم ارور میده بعد بلند میشم میام اینجا خدایا کمک کن کم نیارم...پس پیش به سوی یک برنامه قوی برای سرک کشیدن در همه کارا 12
دل مانده 7714 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 :خودم رو توو اينروزا دوس ندارم..... خدايا فقط جند روز به من فرصت بده.... حتما همه جيو درست ميكنم... حتما... البته فقط با كمك تو ميتونم.. كمكم كن كه بفهمم راهمو... 18
*mehrsa* 14558 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 هرچه آید به سرم باز بگویم گذرد؛ وای از این عمر که با میگذرد،میگذرد....:4564: 21
One gear 7070 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 وای که چقد بده خودت کلی کار داشته باشی و یه کار وقت گیر رو تو رودروایسی و یه چیزی شبیه جو گرفتن قبول کنی.... 21
Lean 56968 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 برای هر کی این مطلب رو خوند: اگر زمانی مدیر جایی شدی ، یک مدیر توسعه گرا باش نه شخص گرا ، فرقش رو میتونی اینطوری تشخیص بدی اگر قویترین افراد سازمانتو در رأس امور قرار دادی توسعه گرا هستی ولی اگر ضعیف هارو در رأس گذاشتی و قوی ها رو سرکوب کردی شخص گرا هستی ، اگر دومی بودی مطمئن باش شاید در کوتاه مدت با شنیدن بله قربان چشم قربان خشنود بشی اما در دراز مدت چنان زمین میخوری که دیگه توان بلند شدن نداشته باشی 23
Mina Yousefi 24161 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 چقد مزه میده از باشگاه که میای بری زیر دوش آب یخ خدایا این لذت ها رو از من نگیر:hapydancsmil: 15
آریودخت 43941 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 لب همان لب بود اما ... بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما ... مست و بی پروا نبود مست و بی پروا نبــــــــود "الهه" .......... احساس صفر بودن میکنم، دلم گرفته ... 14
Lean 56968 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 الان چشمم افتاد به امضای یکی از از دخترای انجمن ، دختری به ظاهر شاد که سنی هم نداره ، به قدری متن امضا تلخ بود که به واقع مزه تلخشو حس کردم ، واقعا چرا...؟ 12
millan 1272 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه تو هاردم چشم افتاد به یه البوم سلکشن که اسم اهنگا مشخص نبود شنیدن اهنگ تو این ساعت شب با صدای شماعی زاده با اون ریتم شاد خودش یه فازه چه برسه تو نخ خواننده بودن یا نبودنش باشی یانه بعضی وقتا باید با یه چیزای متفاوت زندگی رو ادامه داد...زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه 6
nasim184 12256 ارسال شده در 29 اسفند، 2013 داغووونم! برا چی ...برا اینکه 5 ساعت رو یه نقشه کار کردم...سیوم کردم هاااا!! ولی بازش کردم دیدم ااااااااااااااااااا کوش کجان کی برد کی خوردای داد... و الان خوشحالی پر رو هستم که یه زمان زیادیو از دست دادهو فک راه حل جدیده... و زندگی ادامه دارد ... 11
Mahnaz.D 61917 ارسال شده در 30 اسفند، 2013 بهش می گم: دیگه به ازدواچ فکر نمی کنم... میگه: پس وارد رابطه ای بشو که اگر به هم خورد تهش آسیب کمتری ببینی.... 13
ارسال های توصیه شده