VINA 31339 ارسال شده در 11 بهمن، 2013 [h=3]نتایج دیدن فیلم های م ا ه و ا ر ه:[/h]یه دختر مورد علاقتان هویت واقعی خودتان را نگویید وقتی حسابی دل بست و عاشق شد و عقلش از کار افتاد بگید دیگه نمیتونه بره به یه دختر به خاطر انتقام گرفتن از باباش نزدیک شید عاشقش کنید اصلا هم عذاب وجدان نداشته باشید برای حفظ سمت و موقعیتای خودتون بدون در نظر گرفتن احساسات دختر اونو به یکی شوهر بدید اصلا چه معنی داره دختر خودشو فدای خونوادش و موقعیت اطرافانش نکنه به دختر تجاوز کنید بعد برید با صمیمی ترین دوستش ازدواج کنید بعدش برگردید بگید من تو رو دوست دارم برگرد 7
ایلین1366 5544 ارسال شده در 11 بهمن، 2013 تــو آنقــدر خــوبــي کــه از فــرشتــه ي روي شــانــه ي راستــت نيــز، محــافظــت مــي کنــي !!! شاعر: میلاد تهرانی 8
kimia 4172 ارسال شده در 11 بهمن، 2013 چند وقت پیش یه دوست خوب ازم سوالی پرسید جوابشو کامل ندادم ع-ر عزیز جواب من اینه جایی که آدماش به جنسیت نشناسنت و به حکم منفعت باهات دوست نشن 9
آرتاش 33340 ارسال شده در 11 بهمن، 2013 این سر من کی میخوره به سنگ خدا عالمه خدایی یه کتک مفصل امشب به خودم میزنم 15
sam arch 55879 ارسال شده در 11 بهمن، 2013 فَک را باید از زمین جمع کرد... و بست و گره زد با همان دستمالی که سرمان را بستیم در حالی که درد نمی کرد! دُزِ تعجباتمان را باید کم کنیم... این روزها دیدن خیلی از صحنه ها عادی شده...فَک ها را برای زمین افتادن به زحمت نیاندازید... سوختن هیزم این روزها در کوره ها لطفی ندارد... باید حتما مقداری آبروی دیگران را هیزم کنیم و بریزم درون کوره تا گُر بگیرد محفل ها و سرمان گرم شود!..سرگرم شویم!!! حاشا و کلا!...کی؟!من؟!...این ها را وقتی می گوییم که وجدان یقه ی مان را می گیرد...ما حتی با وجدانمان هم رو راست نیستیم... تاب و توان نیست...صبر و قرار نیست...آرامش کوچک ست...دل هیاهو می خواهد...هیاهو به هر قیمتی... نان در خون مردم زدن...نان در کاسه ی مردم زدن...نان در آبروی مردم زدن... . . . نان مقدس بود....مقدس هست...ولی...دیگر می تواند قاتِق هر کاسه و کاسه لیسی شود! 18
دختر باران 18625 ارسال شده در 11 بهمن، 2013 شناختن بعضی آدما خیلی سخته:5c6ipag2mnshmsf5ju3 همیشه آدمارو میشناسم بعد باهاشون صمیمی میشم.البت اگه خوشم بیاد اما بعضی ها چراااااااااا خودشونو درست نشون نمیدنیا شایدم من تو انتخاب دوستانم وسواس گرفتم 16
ایلین1366 5544 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 خداوندا تو میدانی ، من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهدافِ زیبا را دلم بینِ امید و نا امیدی میزنه پرسه میکند فریاد میشود خسته مرا تنها نگذاری ... خداوندا .... 13
زفسنجانی 7100 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 همیشه وقتی خیلی ناراحتم دلم میخواد بدون هیچ مکثی فقط بنویسم ... اما الان اصلن نمیدونم چی بنویسم .. بی خیال آخرش خوب میشم ... 16
Mahdi Eng 22940 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 میباره بارون روی سر مجنون توی خیابون رویایی میلرزه پاهاش بارونیه چشماش میگه خدایی تو آقایی من مانوسم با حرمت آقا حرم تو والله برام بهشته انگار دستی اومده و از غیب روی دلم این جور برات نوشته کربلا کربلا کربلا اللهم ارزقنا 14
MahSa.92 2151 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 همیشه یکی هست که درد دلتو بهش بگی... وای از اون روزی که ،همون یکی درد دلت باشه.... 18
ooraman 22216 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 دلـــمــ یکـ تصادفـــ جدیـــ میخواهـدـ آمبولانسـ ها سراسیمهـ شوندـ و کار از کار بگذردــ ... 12
yasi * m 5032 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 هم ملولم هم ملال آور، نه شگفت زده می شوم، نه قدرت شگفت زده کردن دارم،دیگر کسی به سویم نگاه نمی کند،اندک اندک در سکون سنگ فرو میرم... وقت چیست؟ 11
.Yaprak 15748 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 بعضی وقتا شدید کـــــــــم میاری کاش میشد تو این کم آوردنا به جای اینکه بغضتو قورت بدی مرگ قورت میدادی ! و مجبور نبودی خیلی چیزارو تحمل کنی ... کاسه صبر لبریز و ... جسم و روحمم داغون شده ... 11
vergil 11695 ارسال شده در 12 بهمن، 2013 شـاید .... غـaـمگـ ـینترین پوشیدنی پایـیزی دَستکِشها باشند... دستها همیشه تَنهایی ـشان غمگـ ـین تر است...! 19
Lean 56968 ارسال شده در 13 بهمن، 2013 این دو روز فرصتیه برای نمایش بازوهای در هم پیچیده و لب های پرتز شده ، مراسم هالوین اسلامی با ترکیب های مختلفی از گل مالی با بوی عرق 8
زفسنجانی 7100 ارسال شده در 13 بهمن، 2013 بیتوان شد برزمین افتاد لشگر به شور گشتند این پسر علی است نسل فاطمه است مگرمیشود زمینگیر شود حسین راحیلتی است نزدیکش مروید که توانش دررزم هنوز بسیار است ملعونکی نقشه ای کشید گفت سوی خیمه ها حمله کنید نقشه حسین نقش برآب خوهد شد با تمام قوا بر دوزانو نشست انتهایی ترین رمق را خرج کرد به این جمله یا شیعه اباسفیان ان لم یکن لکم دینکم فکونو احرارا فی الدنیااااااا ای یاران ابوسفیان اگر برای شما دینی نیست لا اقل مرد باشید ... 11
آرتاش 33340 ارسال شده در 13 بهمن، 2013 از بچگیم همیشه تو محرم بخصوص تاسوعا و عاشورا وقتی این همه شور میبینم به یه هفته بعد فکر میکنم که چی میشه؟چی تغییری ایجاد میشه؟امام حسین کجای زندگیمون قرار میگیره؟ بزرگ شدم اما هنوز جوابی پیدا نکردم دیگه کم کم دارم باور میکنم که حال و هوای این روزا فقط مال ده روزه بعد یه هفته همه چی یادمون میره چرا یادمون میره؟چرا این همه سال عاشورا میاد و میره اما ما همونیم که بودیم خیلی ناراحت اینم که هدف عاشورا کم رنگ شده که مردم فقط دارن گریه میکنن اما عاشورا یه چیر دیگه گفت که کمتر کسی داره بهش عمل میکنه خیلی حرف دارم اما میترسم باعث دلخوری کسی بشم پس سکوت میکنم 12
hasti1988 22046 ارسال شده در 13 بهمن، 2013 يك مثلي هست كه ميگه: نيكي كه از حد بگذرد,نادان خيال بد كند... كس يا كساني از همه زندگي و داشته هاش براي كس يا كساني ميگذره,بعد از گذشت مدتي و تداوم اين مسير برخي ,ديگه هيچ حقي رو براي كسي كه همه داشته ها و اونچيزي كه بهش رسيده رو مديون اون افراد هست ,قائل نيست..... اوضاع زماني بدتر ميشه كه يك فرد گرفتار دو نوع افراط (بزرگنمايي و بت ساختن از كسي )و تفريط در طول زندگيش ميشه,يعني از طرفي سالها با افراط در اين موضوع تحت فشار باشه و درست زماني كه فشارها كمتر ميشه ,محكوم ميشه به. تصاحب حقي كه بعنوان لطف و از خودگذشتگي به بقيه داده و حالا بايد در قبال كارهايي كه براي خوشايند خودش انجام ميده, جواب پس بده... به گردن زندگي بندازيم كه بعضي وقت ها چقدر بد تا ميكنه....ما آدمها همه خوبيم.... فقط ياد بگيريم تعادل رو در زندگي هامون رعايت كنيم كه هم افراط هم در تفريط در هر زمينه اي, زندگي ها رو سخت و نامطلوب ميكنه..... 13
.Yaprak 15748 ارسال شده در 13 بهمن، 2013 انگار دیگه مالک دلم نیستم ... مثه یه پرنده بال و پر شکسته شدم که خودشو به این در و اون در میزنه ولی نمیتونه کاری برا خودش بکنه ... همیشه فکر میکردم این اشکای مداومم میتونه یه روزی نجاتم بده چون یاداوری میکنن بهم که چقد اشتباه کردم و چقد غافل بودم و باید یه کاری بکنم برا خودم ولی ثانیه ها که میگذرن بیشتر میفهمم که این اشک ها فقط به خاطر ناتوانی من جاری میشن و شده یه عادت ... .......... انگار اشک هام دیگه نمیتونن منو تحمل کنن : ) 15
"nazanin" 3610 ارسال شده در 14 بهمن، 2013 ﺩﯾﺸﺐ ﮐﻤﺮ ﻣﺎﻩ ﺷﮑﺴﺖ... ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﯿﺮ،ﻗﺎﻣﺖ ﺭﻋﻨﺎﯼ ﻣﺎﻩ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ... ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺳﭙﯿﺪﺵ ﺭﺍ ﮔﻠﮕﻮﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﻣﺨﻤﻠﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺴﺎﻥ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﯼ ﺷﺐ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ؛ ﺑﯽ ﻓﺮﻭﻍ... ﺩﯾﺸﺐ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺧﺠﻞ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﻱ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻗﻤﺮ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ ﮐﻢ ﺷﺪ ... ﺳﭙﯿﺪﺍﺭ ﺍﻧﺪﺍﻣﺶ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺁﺏ ﻣﺸﮏ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ ﯼ ﺳﻘﺎﯼ ﺗﺸﻨﻪ ﻟﺐ، ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﻣﻄﻬﺮ ﻭ ﺯﻻﻝ ﺍﺵ ﺁﻣﯿﺨﺖ... ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﺩﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ... ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ ﺭﺳﺎﻟﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ... ﻻﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺷﺖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﮐﺮﺑﻼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ... ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﯾﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﺎﮎ ﺳـﭙﺮﺩ... ﻭ ﺑﺎ ﮔﻞ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﻭﺩﺍﻉ ﮐﺮﺩ... ﺳـﭙﺲ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪ ﺍﺵ ﺯﯾﻨﺐ،ﺑﻪ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺧﺎﺗﻢ ﭘﯿﺎﻣﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯﺵ ﺁﯾﺪ... ﻭ ﺍﻣﺸﺐ ﻧﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﺪ؛ ﻧﻪ ﻣﺎﻫﯽ ... ﺣﺘﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ... ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﭘﻮﺵ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﯾﻨﺐ ﺩﻟﺨﻮﻥ... ﺍﻣﺎ ﺻﺒﻮﺭ... ﻣﺘﯿﻦ... ﻫﻤﭽﻮﻥ ﭘﯿﭽﮏ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻓﺖ ﺯﺩﻩ ﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﺪ... ﺭﻗﯿﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺍﺳﺖ... ﺑﺎ ﺗﺎﺯﯾﺎﻧﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯽ ﻛﻨﻨﺪ... ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺣﺴﯿﻦ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ... ﺍﺯ ﭘﺲ ﺳﺮﻧﯿﺰﻩ، ﺍﻫﻞ ﺍﻟﺒﯿﺖ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺎﻭﺩ... ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﺎﺯﯾﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﺪﺍﻧﺶ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ؛ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ... ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﻇﺮ ﺑﺮ ﺑﯽ ﻋﺪﺍﻟﺘﻲ ﻇﺎﻟﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ؛ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ... ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ،ﺑﺎﺏ ﺍﻟﺤﺴﯿﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﺳـﭙﺲ ﺣﺴﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ،ﺯﻫﺮﺍ ﻣﯽ ﺳـﭙﺎﺭﺩ... ﻭ ﯾﻮﺳﻔﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ! ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺟﻤﺸﯿﺪﯼ 10
ارسال های توصیه شده