رفتن به مطلب

اعترافات یک قاتل


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در
دور از چشم همه...هم جوجه ها هم مامان بابام

جرا خیلی ناراحت بودن...:sad0:

تا صبح هی جیک جیک کردن نزاشتن بخوابیم...منم در کنارشون 1 ساعتی گریه کردم :4564:

 

حالا دیگه گریه نکن منم افسرده میشم :4564:

اون وقت بقیه جوجه ها به سلامتی بزرگ شدن یا سرنوشت دیگه داشتن ؟؟

  • Like 2
  • پاسخ 103
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در
حالا دیگه گریه نکن منم افسرده میشم :4564:

اون وقت بقیه جوجه ها به سلامتی بزرگ شدن یا سرنوشت دیگه داشتن ؟؟

 

باجه باجه:5c6ipag2mnshmsf5ju3

نه دیگه از این جوجه رنگیا بودن...

فوقش 1 هفته بیشتر زنده موندن...بعدش به دیار باقی شتافتندبه علت مرگ طبیعی:sigh:

فقط یکیشون زیر پا له شد 1 روز تو کما بود بعد مرد...:icon_pf (34):

  • Like 2
ارسال شده در
باجه باجه:5c6ipag2mnshmsf5ju3

نه دیگه از این جوجه رنگیا بودن...

فوقش 1 هفته بیشتر زنده موندن...بعدش به دیار باقی شتافتندبه علت مرگ طبیعی:sigh:

فقط یکیشون زیر پا له شد 1 روز تو کما بود بعد مرد...:icon_pf (34):

 

چه سرنوشت شومی . خدا همشون رو بیامرزه :ws3:

  • Like 1
ارسال شده در

این روزا رو پیشبینی میکنم من!

 

kmrmrx1htrksd0qf768y.jpg

 

a712tqgaxhnb9v44icbh.jpg

 

b7z10fkymnnaxi69nkl.jpg

 

xp0xd0fml5ef2z4uez.jpg

  • Like 10
ارسال شده در

بابا ول کنین اون جوجه هایه مظلوم رو

 

میخواین من چند تا داستان از قدیما بگم تا یکم حالتون عوض شه؟:ws37:

  • Like 1
ارسال شده در
اکثرا آزمایشات علمی رو روی جنس مونث انجام میدن چون بهتر جواب میده:ws3:

:banel_smiley_4:

توی یک ساعت تاپیک 7 صفحه رفته جلو.

چقدر قاتل داریم تو این انجمن. دی:

سوسری (سوسک فاضلاب) زیاد کشتم. مگس، پشه، موش، مارمولک، کرم. مارمولک حرفه تخصصی ام بود. با نخ دارشون میزدم. پی:

ی بارم چند وقت پیش حواسم نبود، پامو گذاشتم رو جوجه پسر همسایه. پکید بنده خدا.

معمولا شمال هم که میریم ماهی زنده میگیرم، من مسئولیت کوبیدنشون به میز رو بر عهده می گیرم. دی:

راستی من یه اعتراف دیگه هم باید بکنم. بچه که بودم عشق داشتن بچه گنجیشک داشتم. هرچقدر میگشتم نمیتونستم پیدا کنم، یه بار یه فکر به ذهنم رسید، که چوب بردارم برم لای دوتا ساختمون که گنجیشک ها لونه کرده بودن، بکشم همه بچه گنجیشکا بریزن پائین. منتها خودم دلم نیومد، یعنی مامانم گفته بود که کار بدیه. :5c6ipag2mnshmsf5ju3

به یکی از همبازی هام که خیلی تخس بود (یعنی تخس تر از من بود) این پیشنهاد رو دادم، اون هم سریع عملی اش کرد. دی:

رفت یه چوب دراز برداشت، بعد رفت بالا پشت بوم، چوبو کشید لای دوتا ساختمون!

هرچی گنجیشک و لونه گنجیشک و بچه گنجیشک و تخم گنجیشک بود ریخت بیرون! دی:

تقریبا همه بچه گنجیشکایی که گرفته بودیم مردن. :hanghead:

 

 

:w58: چقدر شما ها قاتلید بابا

 

 

بله بله متوجهم...:ws3:

 

اره خب جنس مذکرو در جا میکشن چون کلا فایده نداره:ws3:

:ws28:

ای ول خوب بود.راس می گه

نه که بزنی تو سرش از دمش که بگیری با ناخنش دمشو میزنه فرار میکنه:ws37:

:ws52:جدی؟ چه باحال .باینم طی آزمایشاتتون فهمیدید؟ :vahidrk:

  • Like 5
ارسال شده در

:ws52:جدی؟ چه باحال .باینم طی آزمایشاتتون فهمیدید؟ :vahidrk:

absolutely :w02:

ارسال شده در

برای عید ماهی قرمز خریده بودیم تا 3 ، 4 سال زنده مونده بود... :banel_smiley_4:

با دست خفش کردم... :sigh:

  • Like 8
ارسال شده در
برای عید ماهی قرمز خریده بودیم تا 3 ، 4 سال زنده مونده بود... :banel_smiley_4:

با دست خفش کردم... :sigh:

 

:jawdrop: بابا تو دیگه اخرشی:jawdrop:

  • Like 4
ارسال شده در

من انواع گربه ها رو چلاق کردم و دار زدم بعد تا داشتن خفه میشدن ازاد کردم

نمیمردنا

ولی خب تا دم مردن میرفتن :hanghead:

انواع ملخ ها رو بی بال کردم

 

یه کمی که شعورم رسید دیگه نکردم این کارو:ws3:

  • Like 9
ارسال شده در

خب !!! من تا اونجایی که یادمه حدود 30 الی 40 عدد حشره کشتم !!! وای خدایا منو ببخش!!!!:sad0:

  • Like 8
ارسال شده در

بچه بودم 2تا جوجه داشتم....نارنجی و نازدونه

مامانم هرروز واسشون گندم و جو و... آسیاب میکرد میریخت بخورن

یه بار رفتم امتجان کردم...دیدم خیلی خشکه...گفتم گناه دارن بیچاره ها

یه کم آب توش ریختم نرم شه

بعد 2ساعت رفتم بهشون سر زدم دیدم هرکدوم اندازه یه بادکنک باد کردن:4564:

  • Like 12
ارسال شده در

یه مرغ داشتم

سرما خورده بود عطسه میکرد

بهش امپول پنسیلین زدم خوب بشه

ولی فک کنم به پنسیلین حسایت داشت مرد

  • Like 13
ارسال شده در

راستی بذار اخرین قتلمو بگم همین دو سه ماه پیش بود

پشت یه کامیون ولوو با حدود 35 تن وزن نشسته بودم

تو باند فرودگاه

که یهو یه مار دیدم ماشنو نگه داشتم دنده عقب رفتم نزدیکش

از ماشین ترسیده بود دیوانه بجای اینکه فرار کنه یک متر میپرید تو هوا و به لاستیک ماشین حمله میکرد

باور کنین پشت اون کامیون از دیدن این صحنه مو به تنم راست میشد

خلاصه رفتم روش لهش کردم

  • Like 7
ارسال شده در

بچه که بودم یه پرنده(نمیدونم چه پرنده ای بود)داشتم اسمش ناوارو بود....برای سیر کردنش چندین کرم خاکی رو براش نصف کردم دادم خورد...چه حالی میکرد..الان که فکرشو میکنم ناراحت میشم..چه خباثتی...

.

.

.

.متاسفانه آخرشم گربه گرفتش...

  • Like 6
ارسال شده در

اووووه

 

من رو به سال ها قبل بردی

وجدان خفته ام بیدار گشت!

 

حدودا 5 سالم بود

من و مینا و نادر و حمید رضا توی حیاط خونه گلی تو ده با یه سه چرخه ...

آسمون قرمز رو به تاریکی بود نادر و حمید پریدن پشت سه چرخه من و مینا هم مشوق بودیم تا این هیولای شب رو از پا در بیاریم...

با سرعت سه چرخه رو هل دادن و رفتن تو دل هیولا...

محض محکم کاری 4 یا 5 بار هم از رو جنازش رد شدن تا کامل رو زمین صاف شد!

صدای آخرین وک قورباغه مقتول هنوز هم تو گوشم می پیچیه ... icon_pf%20%2834%29.gif

  • Like 7
ارسال شده در
واجب شد یه NGO ی حمایت از حیوانات بزنیم این جا...این چه وضعشه...سلاح سرد سلاح گرم...:sad0:

 

عمه جان بیار باغ وحش خودم از شون محافظت میکنم :ws3:

  • Like 1
ارسال شده در

بچه بودم با یکی از دوستای خانوادگیمون رفته بودیم شمال دو تا پسر داشت که باهم همه جارو میسوزوندیم رفته بودیم یه ویلایی کناره دریا ویلا دوتا در داشت یکیش باز میشد به سمت دریال یکیش به سمت کوچه و خیابون اون دره که باز میشد به سمت دریا یه ابگیری جلوش بود این ابگیره پر بود از بچه قورباغه ما اون قورباغه هارو میگرفتیم هی از تو صافی ردشون میکردیم هی پرتشون میکردیم اخرش یکی از اون پسرا دید فایده نداره زیر پاش لهشون کرد :w58: من او موقع 7 سالم بود ولی اون پسرا یکیشون 10 سالش بود یکیشون 14 سالش نمیدونم اون بزرگه چطور اینقدر خنگ بود که با ما میینشست قورباغه میکشت!:w58::ws3:

  • Like 5
ارسال شده در

حیاطمون خیلی بزرگ بود و همیشه اونجا بازی میکردم و مامانم واسه بازی هام یه پتوی کهنه گذاشته حیاط! و این پتو همیشه گوشه حیاط بود و نقش مبلُ واسم داشت!

و یه روز عصر تابستونی فوتبال داشت نشون میداد و بازی بسیار مهمیم بود و همه پای تلویزیون بودن و تنها من تو حیاط بودم و تصمیم گرفتم مبلمو جابه جا کنم و وقتی جابه جاش کردم با یه صحنه وحشتناکی روبرو شدم و یه جیغ کشیدم آخه خیلی ترسیده بودم! و مارمولکا هم ترسیده بودن و اونام فرار میکردن. فک کنم حدود 10 20 تایی بودن!

و من رفتم خونه گفتم من از مارمولکا میترسم و میخوام بازی کنم و بغضم کرده بودم و برادرمُ فرستادن که مارمولکارو....:sad0:

برادرم با کلی غرولند اومد حیاط و با پتو با یک لگد زد روی مارمولکا و مارمولکا .... مارمولکا... جان به جان آفرین تسلیمیدن:sad0::4564:

وقتی برادرم رفت منم نشستم کنار مارمولکا گریه کردم و بدنِ مارمولکارو تو دستم میگرفتم و تازُنوازششون میکردم

و تا چند روز حالم بد بود و غصه خوردم چرا با مارمولکا بازی نکردم و چرا کشتمشون!:sad0:

  • Like 7
ارسال شده در
وقتی برادرم رفت منم نشستم کنار مارمولکا گریه کردم و بدنِ مارمولکارو تو دستم میگرفتم و تازُنوازششون میکردمو تا چند روز حالم بد بود و غصه خوردم چرا با مارمولکا بازی نکردم و چرا کشتمشون!:sad0:
اوخی.این یکی خیلی نمکی بود دلم سوخت برا مارمولکای بیچاره.

 

پ.ن.چرا اپرا فلش پلیر نداره ؟ :دی اسمایل نمی تونم بذارم :دی

  • Like 3

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • اضافه کردن...