رفتن به مطلب

✣ گـاه نوشته های نواندیشانی ها ✣


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

روز سخت و سردی بود هوا خیلی دلگیره:w16:اما با همه ی اینا خدا جونم دوست دارم:icon_gol:

  • Like 14
ارسال شده در

زبانِ درازم...کوتاه می شود ...

 

وقتی کم کم هوایِ سردِ نگاهت غالب می شود به واژه هایی که بی روح سُر می خورند از زبانَت...

 

انگار آن حسِ سردِ منجمد....یک تِکه یخ می شود در اقیانوسی از باقی حس های متناقضت...

 

به چشم می آید....مانند این واژه که در این لحظه... های لایت کردم....

 

چقد زیباست که در تراژدی ترین لحظه ها....یک منطقِ دانا پیدا بشه که افسار احساس رو بگیره...

 

که بیرون نریزی...اونچه که اون با تمام وجود... تو خودش نگه داشته...

 

که تو نشی اونکه دستِ دلش رو پیش دیگرون رو کرد.....

 

این مُچ گیری های احساسی رو بزار واسه اون که دَر به دَر تو چشاش زرنگی می باره....

 

نه اونکه تو چشاش یک بَند فاصله مونده تا از بغض بشه اشک!:icon_redface:

.

.

.

خوش به حال اونا که زبونِ چشمِ آدمای دیگه رو می فهمن!!

 

رَشک می برم به اونا که می فهمن...لحنِ بغضِ چشم ها رو... حتی وقتی به زبون خنده حرف می زنند چشم ها....

 

و چه فاصله ی باریکی هست بین زبان و لحن!

 

و برداشت ها در همین مرزِ پنهان هستند که هویدا می شوند... :icon_redface:

 

  • Like 19
ارسال شده در

اثلن یحو دل ادم میخاد که یعخورده قلت بنویصه طا دلش خنک بشه بابط حمه این طلاش حای باتلی که برایع صایه بیحودع جحط درصط بودن داشطه

حاحا

چغدر ماحا ادمحای چحاردرخط پظیری بوده ایم وخودمان خبر نداشطه ایم

حطا برای قلط نوشطنمان هم باید ظور بضنیم مصل ظور ضدنمان برایع ظندقی کردن

  • Like 12
ارسال شده در

امروز یه آهنگی به دستم رسید از مجید یحیایی که البته قدیمیه، اما وقتی من گوشش دادم دلم میخواست زار بزنم. :4564:

 

بابایی جونم دوستت دارم خیلی.:ws37:

 

برای سلامتی همه باباها:icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید.

  • Like 15
ارسال شده در

فقط امیدوارم خدا خودش کمکش کنه ...

 

خودش کمک کنه دردش کم بشه ...

 

دیگه برای خودم دعایی ندارم ...

  • Like 25
ارسال شده در

یه مدت بود یه بچه گربه کوچولو میومد تو حیاط خونمون ... بعد شدند سه تا این اولی سیاه سیاه بود ... کم کم دیدیم حالش بده ... شروع کردیم بهش رسیدن... ما هایی که کلا از حیوانات نه که بدمون بیاد نمیگذاریم بیاند داخل زندگیمون.. امروز دیدیم حالش خوبه میپره ورجه ورجه میکنه ... وای خدایا چقدر خوشحال شدم ... کمک فقط نباید به آدمها باشه که ... این هم مخلوق خداست که نیاز داشت به کمک ما ... خدایا شکرت که پیشی خوف شد...:hanghead:کی میگه گربه سیاه نحسه ؟ هر کی میگه نحوست از خودشه !!!! آخه شنیدید که میگند کافر همه را به کیش خود پندارد ؟ :w000:

  • Like 11
ارسال شده در

چقدر حال و هواي اينجا عوض شده؟!!!

بوي غربت ميده!...

بوي تنهايي!...

بوي ...

 

خدايا...راضي ام به رضاي تو...:sigh:

  • Like 8
ارسال شده در

حالم عوض میشه...! :ws37:

  • Like 9
ارسال شده در

میگه عوض میشن...

وقتی من میام....

کاش میشد گفت...

س خ ت ه...

  • Like 7
ارسال شده در

هیچ وقت درک نکردم ملت نذر میکنن چرا این نذرو میدن به یه مشت سیر تر و دارا تر از خودشون .

  • Like 25
ارسال شده در

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است :sad0:

مکن ای صبح طلوع:sad0:

عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است:sad0:

مکن ای صبح طلوع:4564:

  • Like 19
ارسال شده در

زدم دنده معکوس تا شاخ به شاخ نشم با یک نیسان گاوی...:ws37:

 

سپرهاش رو پرداخته....ترمز هم نداره...یه آدم بی کله هم پشتِ رولشِ...

 

هست و نیستم باهام بود....وگرنه می رفتم تو دلش.....

 

............

 

این حرف هارو نُشخار می کنه و شوت می کنه از دهنش تو گوشام....

 

حالا من می دونم که کلا رنگ ماشین رو هم ندیده!

 

تو فکرم این جماعت این خلاقیت هاشون رو در تعریف داستان های هیجانی برن تو نویسندگی به کار ببندن...

 

برنده ی برگ زیتونی...خرس طلایی....تمشک زرینی...یک چیزی باید نصیبشون بشه...ها؟!

 

القای حس برتری نسبت به دیگران..اینقد عُقده شده تو جونش....که ذهنش به این سمت نمی ره که داره گاف می ده....:ws37:

 

فقط دنبال ترشح اون هورمونی هست که تو خونش بجوشه و حس کنه که اونم هست...و بهش توجه می شه....

 

 

پ.ن:نزن تو ذوقش..بزار خودش رو که خالی کرد....که اگه یقه اش رو بگیری و بگی زِکی!!!:banel_smiley_4:

 

اون طلبکار تر می شه که بدهکار نمی شه:ws37:

  • Like 17
ارسال شده در

جا مانده است

چیزی جایی..

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد ...

نه موهای سياه و

نه دندانهای سفيد ......

  • Like 21
ارسال شده در

امروز کنار یه زنه نشسته بودم داشت زمین و زمانو فحش میداد :icon_pf (34): از اون اول که اومد نشست شروع کرد ، تــــــــــــــــــــا آخرش :banel_smiley_4:

اولاش از مملکت و سران و آخوندا و ... شروع کرد، آخراش دیگه قاطی کرده بود داشت به بچه های خودشم فحش میداد:icon_pf (34):

 

یکی دیگه هم کنارش نشسته بود می گفت حاج خانوم انقد خون خودتو کثیف نکن ، فحش نده ... اینم هی در جواب به اون میگفت : فحش ندم چیکار کنم ....:w58:

.

ینی شـــــــــــــــــــــبی داشتما امشب :banel_smiley_4:

  • Like 20
ارسال شده در

خودمم نمیدونم دیگه چی میخوام:hanghead:

  • Like 13
ارسال شده در

خدایا ...

تو را آشنا دیدم و غریبانه عاشقت شدم ...

تو را بخشنده پنداشتم و گنهکار شدم ...

تو را وفادار دیدم و هر کجا رفتم باز گشتم ...

تو را گرم دیدم و سردترین لحظه به سراغت آمدم ...

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی...!!:sigh:

  • Like 14
ارسال شده در

فکرش خیلی آزار دهنده است...

 

 

فکر تیری که هرچه کرد از جلو بیرون نیامد و به ناچار از پشت بیرون کشید.

به قول شاعر که میگه:

گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد...اشک برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد.

.

.

.

(پرونده محرم 91 بسته شد امام عزیز خداحافظ تا 14 آبان 92:sad0::sad0:....خداحافظ خداحافظ)

 

وفای ما هم در همین حده

  • Like 13
ارسال شده در

تو این 2-3 روز انقد غذا نذری اوردن خونه مون، که نمیدونیم چه جوری بخوریمش. من موندم اونایی که میرن پشت در خونه ها و هیئت ها، وایمیستن تا غذا بگیرن، مگه چقدر میخورن؟!!!:5c6ipag2mnshmsf5ju3

  • Like 6
ارسال شده در

خسته ام:sigh:

  • Like 5
ارسال شده در

دلم یه روز آروم و بی دغدغه میخواد ... عین بچگی ها ... ای خدا چرا بزرگ شدم ؟ :icon_pf (34):

  • Like 13
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...