.Yaprak 15749 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 کاربر انقد اینجا دروغ شنیده نسبت به همه کاربرا و همه چیز بی اعتماد شده البته روی هم رفته من فکر میکنم حساسیت نیست...ضربه بوده ... 3
azarafrooz 14221 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 امروز همینجوری الکی الکی حس خوبی دارم :hapydancsmil: دوستان هر کی کمبود حس خوب داره بیاد امروز به من مراجعه کنه دکتر آذر افروز هستم خوشبخت هستم یعنی بی جنبه به من میگند یه روز حس خوب دارما خالا خوبه هر روز برنامه این نیست اگه نه انتظار جایزه ویژه هم داشتم وای که من چقدررررررررر متواضعم 8
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 [h=6]تو اگر برای حریمت حرمت قائل نمی شوی من برایش تنهایی را به جان می خرم نمی خواهم جای دستهای آلوده ای که هر روز تن هزاران نفر را به آغوش می کشد روی تنم خاطره شود لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن لیاقت می خواهد "شریک " شدن ... تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت من خوشم به خلوت تنهایی ام تو بخند به امروز من میخندم به فرداهایت[/h] 7
azarafrooz 14221 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 خوب pme عزیزم باید با وسوسه مقاومت کنی منم کلی کار دارم مگه این نواندیشان میذاره :w74: من میرم که ثابت کنم در مقابل این وسوسه میتوان ایستاد :1111:به به چه نطقی به به 4
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 آذر جون اینقدر نرو خسته میشیی یه وقتیها.... وقتی میشینم به زندگیم فکر میکنم دلم میخواد برگردم به زمان تولدم و نذارم آبجیم لوله اکسیژن و بگیره زیر بینیم .. که نفسم برنگرده که بعدش این همه اسراف هوا و اکسیژن و آب و هرچیزی رو نداشته باشم........ احساس بیهودگی میکنم خسته شدم...... یکی بیاد انگیزه زندگی کردن بهم بده نمیمیرم که میدونم:icon_razz: 7
.Yaprak 15749 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 من نمیدونم چرا آذر جون چرا shahdokht *1983 دعوت نمیکنی تو ستاد شادسازی یک کم شادشون کنی عجله کن که این مورد اورژانسیه:icon_pf (34): 4
Matin H-d 18148 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 یا من خیلی بی جنبه ام یا بعضیا مواظب رفتارشون نیستند :icon_razz: 8
eder 13734 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 یکی میاد یه دروغی به بچه ها میگه بعد که یکی از دوستا حالش بده و میخوایم بریم ملاقاتش .... بقیه باور نمیکنن ...... داستانی شد این چوپان دروغگو ...... 12
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 اینجا بحث نکنید نهال باید بیاد همشو پاک کنه سختشه خب...... مرا تنها یک نفر میتونه شاد کنه که اونم کم لطفی میکنه همیشه 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 عجب حس خوبی دارم امروز کاشکی امروز به اندازه یک عمر طولانی میشد 10
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 به سلامتی بهروز وثوق که گفت: رفیق آلوچه نیست بهش نمک بزنی. عاشق نیست بهش کلک بزنی. دوست دخترت نیست بهش چشمک بزنی. رفیق مقدسه. باید جلوش زانو بزنی. 20
azarafrooz 14221 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو ) 15
eder 13734 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 امروز فهمیدم من آدم نیستم یا من آدما رو درک نمیکنم .... یا آدما من رو خوبه که آدم نیستم 16
#zina# 1361 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 دارم فکر می کنم با سکوت من به هیچ جای دنیا برنمی خوره گنجشکا نباید سکوت کنند. دنیای بدون صدای گنجشکا نباید دنیای قشنگی باشه. پرنده ی من صداتو ازم نگیر تو از همه ی گنجشکای دنیا عزیز تری تو عقاب منی. 9
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 یکی از شگفتی های دنیای مجازی همین عاشق یک یوزر شدن هست فکرش بکن !!!! عجیبا!!!................. ............................................................... .. 10
morta 3324 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 دلم ميخواد يكي فحش كشم كنه ... يكي زير لگد لهم كنه ... هميشه اين مسوليت رو خودم براي خودم داشتم ... ولي اين دفعه خيلي وضعيت هولناك واقعا لياقتش رو دارم 11
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 ما درون و باطن خودمون را میبنیم و با بیرون و ظاهر دیگرون مقایسه میکنیم بچه ها از من میشنوید نکینید این کارو... 14
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 امروز صب روی میز یه پشه خسته دیدم نای حرکت نداشت همینطور که داشتم نگاش میکردم سرش را بلند کرد گفت پسر جون گرسنمه دو روزه چیزی نخوردم اینجوری نگام نکن بلند شو یه چیزی بده بخورم دلم سوخت براش یه تکه پنیر انداختم بعد نشستیم با هم کلی حرف زدیم میگفت من بزرگ خاندانم چهار روز عمر کردم ابه بچه هام میگم کاری بات نداشته باشن خونت را نخورن تا ادم خوبی هستی بعد من اینجوری شدم :))))))) همش بخاطر یک ذره پنیر ... 10
شــاروک 30242 ارسال شده در 8 شهریور، 2012 این روزا یه حسی رو دارم تجربه میکنم که تا حالا تجربه نکردم یه جورایی واسم شیرینه ولی گاهی هم اشکمو در میاره...... دل تنگ دیدنشم........ بهم قول داده که بیاد.........همه اطرافیانم حرفاشو تأیید کردن..........ولی نمیدونم چرا میترسم تو این شلوغی دنیا دست من از دست خیالش رها بشه و من.... 8
ارسالهای توصیه شده