رفتن به مطلب

دلتنگستـان


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !

  • Like 3
ارسال شده در

برای کشتن یک پرنده ، یک قیچی کافیست .لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی . پرهایش را بزن ...

خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

  • Like 7
ارسال شده در

برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید.

هستند ڪسانے ڪه از شدت دلتنگے به ڪُما رفته اند ...

 

حرف نمے زنند ...

 

راه مے روند ...

 

نفس مے ڪشند ...

 

ولی چیزے حس نمے ڪنند !

 

فقط فڪر مے ڪنند و فڪر مے ڪنند و فڪر مے ڪنند !!!

  • Like 6
ارسال شده در

اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می‌بندم راه می‌افتم

ایستگاه به ایستگاه…

مرز به مرز…

پیدایت می‌کنم ، کنارت می‌نشینم

بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…

  • Like 7
ارسال شده در

از ساعت متنفرم...!

این اختراع غریب بشر که مدام

جای خالی حضورت را

به رخ دلتنگی یادم می کشد....

  • Like 6
ارسال شده در

دل است دیگر

یا شور می زند

یا تنگ می شود

یا می شکند

آخر هم مهر سنگ بودن

می خورد بر پیشانی اش....!!!

  • Like 6
ارسال شده در

وقتی حال خندیدن نیست

 

یا میلی برای دیدن نیست

 

و وقتی پای رسیدن نیست

 

یعنی بهانه ماندن نیست

 

وقتی قصه ای برای خواندن نیست

 

در سر ، جای هوای تازه گنجانیدن نیست

 

از این بند امید رها شدن نیست

 

یعنی راهی جز رفتن نیست

 

وقتی بهانه ماندن و پای رفتن نیست

 

هیچ چاره ای جز مردن نیست

  • Like 5
ارسال شده در

‏نـه نمـی دانـی !

هیچکس نمـی داند. . .

پشت این چهره ی آرام دردلم چـه مـی گذرد...

نمـی دانـی !

کسی نمـی داند. . .

این آرامش ظاهــر و این دل نـا آرام ،

چقدر خستـه ام مـی کند ...هیچ کس نمی داند

  • Like 5
ارسال شده در

یه لحظـه گـوش کـن خـــدا ؛

جـدی میگــم . . .

نه بچـه بـازیِ نـه ادا و اطــوار ،

تو این دنــیا . .

حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست !

یـه دسـتی بـه زندگیـشون بکـش

لــــــــــــــــــــــــــــطــفا".

  • Like 4
ارسال شده در

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

  • Like 4
ارسال شده در

یک نفر در همین نزدیکی ها

چیزی

به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است …

خیالت راحت باشد

آرام چشم هایت را ببند

 

یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

یک نفر که از همه زیبایی های دنیا

تنها تو را باور دارد …

  • Like 4
ارسال شده در

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

  • Like 8
ارسال شده در

دلم برای...

 

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کسي تنگ است

که همچو کودک معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي کرد

دلم براي کسي تنگ است

که تا شمال ترين شمال با من رفت

و در جنوب ترين جنوب با من بود

کسي که بي من ماند

کسي که با من نيست

کسي که . . .

- دگر کافي ست.

  • Like 8
ارسال شده در

نبود ... پیدا شد ... آشنا شد ... دوست شد ... مهرشد ... گرم شد

عشق شد ... یار شد ... تار شد ... بد شد ... رد شد ... سرد شد

غم شد ... بغض شد ... اشک شد ... آه شد ... دور شد ... گم شد...

  • Like 8
ارسال شده در

دل عجب موجود سخت جانی است !

 

هزار بار تنگ می شود ٬

 

می شکند ٬

می سوزد ٬

 

می میرد ...

و باز هم می تپــد...

  • Like 8
ارسال شده در

از روزي که به تو آموخته اند

بيماري " عشق " از " وبــا " خطرناکتر است ،

احساسم را با آب معدني مي شويم

و قلبم را روزي سه بار

ضدعفوني مي کنم !

پس ...

جاي نگراني نيست !!!

  • Like 7
ارسال شده در

خدایا

غمگيني

 

مي دانم!

 

چشم هايت را بسته اي

 

به آدمهايي فكر مي كني

 

كه گرگها را تكه پاره مي كنند

 

و به بهشتي كه تا ابد خالي خواهد بود

 

چرا دستهاي ما را اين قدر كوچك آفريده اي ؟

 

و هيچ گاه آيا فكر كرده اي

 

كه اين دلهاي شيشه اي

 

با تلنگري

 

مي شكند؟

  • Like 8
ارسال شده در

زندگی می رود اما ...

من ولی جا ماندم

 

من به یاد گذر پای تو اینجا ماندم!

  • Like 7
ارسال شده در

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی

ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها میفهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن،

" چشمها بیشتر از حنجره ها میفهمند "

  • Like 8
ارسال شده در

روزی می آیی

اما آنقدر دیر

که چنان رج به رج

از تنهایی بافته ام لباسی

به تن خویش

که تو را یارای

پوشاندنم نیست……….

  • Like 6
×
×
  • اضافه کردن...