شــاروک 30242 ارسال شده در 25 دی، 2012 هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم، نه برای تو... برای آن کسی که فکر میکردم تو بودی... 9
sarooneh 2052 ارسال شده در 25 دی، 2012 حرفهایم...دلخوریهایم...دلتنگیهایم...و تمام اشکهای من بماند برای بعد تنها به من بگو با او چه میگذرد که با من نمیگذشت..... 7
پاییزان 3604 ارسال شده در 25 دی، 2012 می خواهی بروی..... پس بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را..... محبت ساختگیت عشق دروغینت و چشمان پر فریبت روزی گرفتارت خواهند ساخت فقط بیا در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن دلم برای راه رفتنت تنگ شده است 7
پاییزان 3604 ارسال شده در 25 دی، 2012 اشک من جاری شد جای تو خالی بود جای تو..... عکس تو در طاقچه کوچک قلبم خندید شعر دلتنگی من سخت گریست..... 5
sahar 91 9480 ارسال شده در 25 دی، 2012 راستی می دانی جز یکبار دیگر از آن کوچه نگذشتم... و برای آخرین بار از همه خاطرات عبور کردم ... همان موقع ،همان جا گذاشتمشان و رفتم... ولی دلتنگ آن کوچه هستم که تنها شاهد قلب ساده ام بود. 7
azarafrooz 14221 ارسال شده در 26 دی، 2012 وقتي نيستي ....... دلم كه هيچ .... دنيا هم تنگ مي شود ..... 8
S a d e n a 11333 ارسال شده در 27 دی، 2012 دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت: او یقینا پی معشوق خودش می آید! ؛ پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: مطمئنا که پیشمان شده بر میگردد!،….. عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز... 5
S a d e n a 11333 ارسال شده در 27 دی، 2012 باران که می بارد تو می آیی بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر باران ِمهر و ماه و آئینه بارانِ شعر و شبنم و شبدر باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ ِ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری غم می گریزد ، غصه می سوزد شب می گدازد ،سایه می میرد تا عطرِ آهنگ تو می رقصد..... تا شعر باران تو می گیرد........ از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی غم می کُشد ما را و می بینی دل می کِشد ما را تو می دا نی 2
S a d e n a 11333 ارسال شده در 27 دی، 2012 دلتنگی چه حس بدی است....تنهایی چه حس بدی است/کاش...پاره ای ابر میشدم/دلم مهربانی می بارید/کاش نگاهم شرار نور میشد/اشتی میدادش/ دوست داشتن چه کلام کاملی است/ومن...چقدر دلم تنگ دوست داشتن است! 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 27 دی، 2012 کساني مي روند کساني باز مي گردند پل عبور مهيا است ليک ، پاها وقتي بي حوصله اند فعل رفتن با هيچ زماني صرف نمي شود... من تنهابه افق مي نگرم به قفس که امنيت غريبي است وقتي پرنده آسمان را از خاطر برده است چرا؟؟ چرا هيچکس با آسمان جمله اي نمي سازد 3
ghazal1991 1818 ارسال شده در 27 دی، 2012 به من و دلتنگی هایم حتی نزدیک هم نشو... به دلتنگی هایم دست نزن... میشکند بغضم یک وقت...! آنگاه غرق میشوی در سیلاب اشکهایی که دلیل روان شدنش تــــــــــــوهستی... 11
Strelitzia 17128 ارسال شده در 28 دی، 2012 گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود! اگر هم نشد به جهنم... تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!! 7
moein.s 18985 ارسال شده در 28 دی، 2012 شب شد و باز دلِ من تنگ شد... دل من تنگ شد برای روزی که رنگین کمانش از پس باران نمی آمد....از پس لبخند یک زیبا روی می آمد.. زیبای رویی که سلامش...شروع هر روزه ی من بود..از اول....تا به آخر.... دلم تنگ شده است برای لبخندت...سپید ترین سپید من.... 9
sahar 91 9480 ارسال شده در 28 دی، 2012 دلم تنگ شده است برای خندیدن از ته دلت، برای چشمان براقت، برای دل بی شیله و پیله ات. کاش تمام دنیا مثل تو بودند. 7
sam arch 55881 ارسال شده در 29 دی، 2012 وقتی لبخندهای مان با من است....چه جای دلتنگی؟! وقتی دلم به دلت بسته نه به زبانت....چه جای دلتنگی؟! من وقت صرف دلتنگی نمی کنم برایت!.... من جای آن فقط لبخند می زنم به یاد کوتاه دقایقی که با هم بودیم....که با هم هستیم.... . . . چه جای دلتنگی؟! 7
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 29 دی، 2012 دل من جـــــــــاده که نیست هر از گاهی که تنها مانـــــــــدی... در فکر عبـــــــــورش باشـــــــی هروقت هم خواستی دور بزنی خانه دل من یک خیابان یک طرفه است .برگشت نداره خیابان نیست که از همان جایی آمدی بروی ... بفهم! ... این لامصب اسمش احساس است 9
Mr.101 27037 ارسال شده در 29 دی، 2012 وقتی دهکده ای آتش می گیرد همه دودش را می بینند اما وقتی قلبی آتش می گیرد کسی شعله اش را نمی بیند 6
S a d e n a 11333 ارسال شده در 30 دی، 2012 من میان شب و روز در تن خشک زمین من میان صحرا همه جا یکه و تنها خسته از جور زمان با تنی خورده به جان زخمی چند میزنم بانگ که وااااااای هستی ام رفته به باد ضجه ام را که شنید؟ جای دل تنگ تر از مشت من است نفسم می گیرد می گشایم نفسی پنجره را تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم 4
Sepideh.mt 17530 ارسال شده در 30 دی، 2012 دلتنگی یعنی؛ همین باران های بی امان، همین خیـابــان بلندِ خیــــس، همین آدم های در انتظار آخرین قطار عصر، همین چترهای سیاه روی سر... دلخستگی هم یعنی؛ همین من که دیگر زیر هیچ بارانی هم قدم نمیزنم... 5
ارسالهای توصیه شده