ایلین1366 5544 ارسال شده در 22 فروردین، 2015 نگران شب هایم نباش . . . تنها نیستم ! بالشم. . . هق هق سکوتم. . . قرص هایم . . . لرزش دستانم . . . همه هستن، تنها نیستم . . . ! 4
Tamana73 28837 ارسال شده در 22 فروردین، 2015 رفتی؟... به سلامت... به حرمت کلمه خداحافظت... به احترام خدایی که سپردی منو بهش... برنگرد... 93/11/2 کپی نیست.درد خودم تو ذهنم بود نوشتم. 4
ایلین1366 5544 ارسال شده در 26 فروردین، 2015 اشــــــــکهایـــم" را "بـــــى صـــــــدا" دراوج "ســـــــــکوت" مى ریزم "هـــــــق هــــــق" بــــراى کسـیـست کــــه کســـــى رابـــــراى پــــاک کــــردن اشکـــــهایـــش دارد 7
Tamana73 28837 ارسال شده در 31 فروردین، 2015 فراموشت میکنم.. راحت تر از رد پایی بر برف که زیر برفی تازه دفن می شود راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود.... 6
uzf 1982 ارسال شده در 31 فروردین، 2015 تو رو دوست دارم می دونی توهمونی که از خدا رسیده مث قلبی هستی که با شروع زندگی واسم تپیده مث خورشیدی که از اون ور ابرا سر در میاره می تابی به من به این زندگی که خوبیات ازش می باره 5
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 31 فروردین، 2015 این روسری آشفته یک موی بلند است آشفتگی موی تو دیــــــوانه کننده ست بالقوّه سپید است زن اما زنِ این شعر موزون و مخیّل شده و قافیه مند است در فوج مدلهای مدرنیته هنــــــــــــوز او ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است پرواز تماشـــــــــــــایی موهای رهایش تصویر رها کردن یک دسته پرنده ست دل غرق نگاهیست کــــه مابین دو پلکش یه قهوه ای ِ سوخته ی ِ خیره کننده ست با اخم به تشخیص پزشکان سرطان زاست خندیدن او عامل بیماری قند است تصویر دلش با کمک چشم مسلح انگار که سنگی تهِ شیئیِ شکننده است شاید به صنوبــــــــر نرسد قامتش امـــــــا نسبت به میانگینِ همین دوره بلند است ماه است و بعید است که خورشید نداند میزان حضور و حذرش چند به چند است 3
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 31 فروردین، 2015 یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را این دل ـ این قاتلِ بالفطرهی پنهانی ـ را امشب این سوخته، دلباختهی او شده است او کـــه با رقــصِ خود آتش زده مهمانــی را کاش این سایهی افسردهی تنها ببرد، دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش سخت کوتاه کن این جمعهی طولانی را همه منهـــای تــو تلخاند، به اندازهی چای بده آن خندهی چون قند ـ که میدانی ـ را سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو این طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب کـــه بگیــــرم لقب ِ مولــــوی ِ ثانـــی را چه غریب است و عجیب است که با هم داری، چهـــرهی مشهدی و لهجــــهی تهرانــــی را! تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند، خواندنت لذّتِ شبهای غــزلخوانــــی را 4
Paroshat 6378 ارسال شده در 1 اردیبهشت، 2015 سکوت را می پذیرم ؛ اگر بدانم روزی ... با تو سخن خواهم گفت تیره بختی را می پذیرم ؛ اگر بدانم روزی ... چشمهای تو را خواهم سرود مرگ را می پذیرم ؛ اگر بدانم روزی ... تو خواهی فهمید که " دوستت دارم " 4
ایلین1366 5544 ارسال شده در 2 اردیبهشت، 2015 چه شغل عجيبي... شروع هفته تو را مي بينم باقي هفته به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم 2
ایلین1366 5544 ارسال شده در 2 اردیبهشت، 2015 ساعـــت ها استـــدلال بــرای دل کنــــدن از تـــو بــی فــایده اســت + + + هنـــوز عـــاشقانه دوســـتت دارم! 2
ایلین1366 5544 ارسال شده در 2 اردیبهشت، 2015 یادت باشه وقتي واسه كسي همه كس شدي... اون كس بعد تو خيلي بي كسه... يا براي كسي همه كس نشو... يا اگه شدي... به فكر بي كسي ها شم باش.. 2
ایلین1366 5544 ارسال شده در 2 اردیبهشت، 2015 گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟ گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم.......... به سلامتي همه اونايي که مثل گل آفتابگردان هستند 3
uzf 1982 ارسال شده در 4 اردیبهشت، 2015 روزهاست برایت شعری نگفته ام آخر دگر چه بگویم از فصل سرد سکوت آخر دگر چه بگویم از ماندنم کنار در ی که باز مانده است حال دگر، نوبت برای توست بگو ،آری بگو چرا؟ ؟؟؟؟؟ با بی تفاوتی از من بریدی و رفتی ،نیامدی!!!! 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 اردیبهشت، 2015 مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ... 1
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 اردیبهشت، 2015 پشت شهزاده قاجارشکست چون سر کیز به اجبار نشست سند صلح به امضای تزار و قاجار گشت مکتوب و سر ایران را هیفده شهر بهین شهرستان را به یک امضا ز تن مام وطن برکندند شاهزاده سوی شاه با دل و جان پریشان آمد سوی تهران آمد حیرتش گشت فزون شور و غوغایی دید همه جا جشن و چراغانی بود سخن از فتحی ایرانی بود شاه قاجار نشسته بر تخت شاعران وقاد یا نه جمله قواد فتحنامه به کف از فتح سخن می گفتند تهنیتها به شه و مام وطن می گفتند دل شهزاده شکست صبحگاهان از غم دیده بر دنیا بست 1
Tamana73 28837 ارسال شده در 4 اردیبهشت، 2015 Uامشب دلم تو را می خواهد نشسته روبروی صندلی مقابلم در سکوت سرد این کافه تا تو مرا در آغوش کشی … 2
uzf 1982 ارسال شده در 4 اردیبهشت، 2015 بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است 2
ارسالهای توصیه شده