VINA 31339 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 يه بار دهه فجر از ميزا رفتم بالا يه بادكنك بچسبونم با كله اودم تو زمين 4
Nightingale 10531 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 از کجاش بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از درخت توت که همش در حالا بالا رفتن ازش بودیم یا لنگه کفش انداختن بهش تا توتاشو بخوریم یا شیطنت هام که منو از کلاس انداختند بیرون ؟:دی 5
RAPUNZEL 10430 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 بچه ی شری بودم :2525s: تازه رفته بودم کلاس اول هفته ی اول بود معلمم دعوام کرد از اونجایی که زود بهم بر میخورد تا معلم حواسش نبود قهرکردم جیم زدم داشتم میومدم خونه دم در مدرسه مچمو گرفتن 4
hossein_power85 487 سازنده ارسال شده در 17 اسفند، 2010 سلام به همه دوستان / عزاداریهاتون قبول . یادم میاد داداشام . روز اول مدرسه حسابی خوش تیپ کرده بود بره مدرسه دیدیم بعد نیم ساعت با هیکلی خیس و لجنی اومد خونه . :jawdrop:فهمیدیم افتاده توی جوب . 2
VINA 31339 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 ما سوم دبستان بوديم معلممون ق رو گ تلفظ ميكرد منم گ مينوشتم بعد دعوام ميكرد ي بارم واسه همين وسط كلاس اومدم خونه 2
VINA 31339 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 از کجاش بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از درخت توت که همش در حالا بالا رفتن ازش بودیم یا لنگه کفش انداختن بهش تا توتاشو بخوریم یا شیطنت هام که منو از کلاس انداختند بیرون ؟:دی تو هم؟:167: 1
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 یادمان ست بچه بودیم (ابتدایی) کنار مقنعه ها یه روبانی چیزی میزدن و ماهم ازونا خیلی دوس داشتیم چون مقنعه ما ساده ساده بود و ارزو داشتیم ازون مقنعه ها داشته باشیم و یه روز قرار بود از اموزش پرورش بازرس بیاد و ما که بچه خیلی زرنگی بودیم و سروزبون داشتیم برای خوش اومد گویی اقای بازرس مارو انتخاب کردن و اون روز که قرار بود بیاد ما رفتیم دفتر و معلم پرورشیمان برامان ازون روبانا زد کنار مقنعه مان وااااااای ما کلی ذوق کردیم:shad: و همش میرفتیم جلوی اینه ، چقد بهمان میامد خلاصه بازرس امدو رفت و وقتی رفت معلم پرورشیمان روبانه رو برداشت و گفت دیگه تموم شد مال تو که نیس پ.ن:ولی باز خوبه ارزو به دل نموندم و یه بارم ازون روبانا زدم پ.ن:و الان که فکرشو میکنم میبینم اون موقع چقد کج سلیقه بودم پ.ن: اون ما منظور من است چه کنیم عادت کردیم به خودمان بگوییم ما 5
terajedi21 2134 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 من خیلی از مدرسه فرار میکردم اول ابتدایی بودم!زیاد با بچه ها مچ نبودم از اول منزوی بودم تا زنگ اول میخورد الفرار یه بار یکی از والدین بچه ها من رو تعقیب کرد منم گریه کنان دور گرفتم!زور ندارم دارم درو باز میکنم گریه هم که هست اخه ما بیگانه ها رو چرا مرتبط بالاخره فرار کردیم و بیان حس ازادی اون موقع قصور در کلمات میشهیه بار معلم فرستاد نون سنگک بگیریم اخه من اهل همون محل مدرسه بودم با شاطر پیوند برادری داشتیم خلاصه رفتیم با دوتا دوستام برگشتیم یه کتک درست و حسابی از دست ناظم خوردیم معلم جانب ناظم رو گرفت بعد که اومدیم کلاس ماچمون کرداز اون به بعد کم و بیش اجین شدن سیاست با گوشت و خون ملت رو شاهد شدیم! 4
shokoofeh 887 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 یه بار کلاس چهارم دبستان که بودم خانوم پرورشیمون بهم گفت مطلب آخر صف رو تو برو بخون(اونموقع ها یه متنی همیشه آخر صف می خوندیم می گفتیم خدا خدایا رهبر ما را تا انقلاب حضرت مهدی زنده نگهدار) منم تا حالا میکروفن نگرفته بودم دستم نمی دونستم چقد باید صدام بلند باشه هول شده بودم رفتم میکروفونو گرفتم با تمام وجودم شروع کردم با صدای بلند متنو خوندن انگارصدام به شدت بلند بوده مدیرمون پا شد از دفترش اومد بیرون هی بهم می گفت آرومتر من نمیشنیدم هی گفت عزیزم آروم دخترم آروم منم نمیشنیدم یهو قاطی کرد هولم داد گفت چته مگه نمیبینی میکروفون داری چرا انقد داد میزنی کرمون کردی؟ منم شوکه شده بودم بش گفتم خانوم اجازه خو تقصیر ما نیست تقصیر می کروفونه صدامون بلند می کنه!! اونم تو اوج عصبانیت خندید گفت بدو برو تو کلاست ولی من بعدا مامانمو بردم براش.مامانمم رفت باش دعوا کرد که چرا دخترمو هول دادی و سرش داد کشیدی 2
Nightingale 10531 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 من هر وقت مسول راهرو میشد بهشت بود بچه ها رو میفرستادم راحت برند و بیاند هر کاری دوست دارند بکنند 2
ooraman 22216 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 از ابتدایی چیز زیادی یادم نیست اتفاقات خاصی نمیفتاد ولی دبیرستان جز شیطون ترین بچه های مدرسه بودم اگه بخوام خاطراتمو بگم باید یه کتاب بنویسم! ناظممون میگفت اگه شماها رو یه روز ببینم که دارین رو دستاتون میاین مدرسه اصلا تعجب نمیکنم 2
کتایون 15177 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 معلم اول ابتداییم به خاطر اون نقطه ها که باید می گفتیم تو ی دایره اس یا بیرونش یه چک اساسی زد بهم بی انصاف...چند ماه بعدش اخراجش کردن بس که بی اعصاب بود... 3
VINA 31339 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 من هر وقت مسول راهرو میشد بهشت بود بچه ها رو میفرستادم راحت برند و بیاند هر کاری دوست دارند بکنند [/quote چقد از اينا كه نميزاشتن بدوييم بدم ميومد من كه دانشجوام بازم ميدومم 2
afshin18 11176 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 کلاس دوم ابتدایی یه بار املا اوردم 15 ولی ریاضی ام همیشه 20 بود یادم نمی یاد روزی بوده که تو کلاسمون زیر 5 تا دعوا شه یه پسره بود اسمش جمشید بود از همه قوی تر بود یه رفیق داشتم که فقط قیافه ی کودکی اش تو ذهنمه هیچ اسمی ازش یادم نمونده سه تا رفیق فابریک داشتم بابای دوتاش مرد بابای یکیش هم تا مرگ پیش رفت ولی نمرد یه همکلاسی داشتم فمیلیش روزانه بود الان قیافه اش کامل تو ذهنمه یه رفیق دیگه داشتم اسمش طیب بنی احمد بود خیلی بچه ی باحالی بود یادم میاد اسم خر خون کلاسمون تو دو سال اول علی درست بود تو دو سال دوم دولتی(دبستان من 4 سال طول کشید) یادم میاد یه رفیق داشتم وقتی 19 میشد گریه میکرد الان هنوز که هنوزه دیپلم رو تموم نکرده یه رفیق داشتم فامیلیش عبدی بود از پر زورترین بچه های کلاس بود با هم خیلی خوب بودیم یادم نمی اد دو سال دوم دبستان با کسی دعوا کرده باشم یادم میاد ابتدایی رفیقای بیشتری داشتم یادم می اد کلاس پنجم که بودیم از چند گروه تشکیل شده بودیم که هر گروه یه درسخون :دی داشت یه قلدر و تعدادی افراد معمولی یادم میاد خرخون یکی از گروه ها فامیلیش رستگار بود که همزمان قلدر گروهش هم بود یادم میاد هیچ یک از همکلاسی ها ی ابتداییم دیگه همکلاسم نشدن یادم میا سال سوم که داشتم جهشی می خوندم با پرگار که کار می کردم یهو دست معلم رو سوراخ کردم یادم میاد یه رفیق داشتم فامیلیش خشنود بود خیلی تو کف دستخط بابام بود یه بار یه نامه برا بابام نوشت تا راهنماییش کنه البته من تقریبا بدخطترین بچه ی کلاس بودم یادم میاد ابتدایی بهترین دوران بوده یادم میاد بهترین دوستم امید بود(همون که باباش مرد) یادم میاد اونیکی دوستم به دوستی ما دوتا حسودی می کرد بینمون دعوا راه می نداخت اون روز یادم میاد که فهمیدم این دوتا بهترین دوستانم هستن یادم میاد دوم دبستان بودم بابام 115 تا 99 را دنبال هم نوشت منم براش جمعشون کردم که کلی بین فامیل مشهور شدم قبل از دبستان یادم میاد برا مردم لغات درهم برهم می خوندم و وقتی فهمیدم اون رو میزارن بر خنگیم دیگه نخوندم یادم میاد سه سال ونیمم بود زیاد برف زده بود مامانم رو بردن بیمارستان یادم میاد یه روز تا یه ساعت هیچکس نیومد دنبالم(پیش دبستانی چند کیلومتری خونه مون بود) یادم میاد تو پیش دبستانی یه منگنه بم هدیه دادم یادم میاد تو پیش دبستانی اون خانمه همیشه می گفت من پر یه اتاق کادو دارم هر که بچه ی خوبی باشه براش می یارم یادم میاد تو پیش دبستانی چقدر از دختر های لوس بدم میومد یادم میاد که تو پیش دبستانی بازی نجات(لفظ انجا)بازی می کردیم یادم میاد همیشه از نقاشی کشیدن بیزار بودم یادم میاد هیچوقت نتونستم هیچ شعری رو حفظ کنم یادم میاد تو پیش دبستانی هیچ رفیقی نداشتم فعلا بسه 4
کتایون 15177 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 کلاس دوم ابتدایی یه بار املا اوردم 15 ولی ریاضی ام همیشه 20 بود یادم نمی یاد روزی بوده که تو کلاسمون زیر 5 تا دعوا شه یه پسره بود اسمش جمشید بود از همه قوی تر بود یه رفیق داشتم که فقط قیافه ی کودکی اش تو ذهنمه هیچ اسمی ازش یادم نمونده سه تا رفیق فابریک داشتم بابای دوتاش مرد بابای یکیش هم تا مرگ پیش رفت ولی نمرد یه همکلاسی داشتم فمیلیش روزانه بود الان قیافه اش کامل تو ذهنمه یه رفیق دیگه داشتم اسمش طیب بنی احمد بود خیلی بچه ی باحالی بود یادم میاد اسم خر خون کلاسمون تو دو سال اول علی درست بود تو دو سال دوم دولتی(دبستان من 4 سال طول کشید) یادم میاد یه رفیق داشتم وقتی 19 میشد گریه میکرد الان هنوز که هنوزه دیپلم رو تموم نکرده یه رفیق داشتم فامیلیش عبدی بود از پر زورترین بچه های کلاس بود با هم خیلی خوب بودیم یادم نمی اد دو سال دوم دبستان با کسی دعوا کرده باشم یادم میاد ابتدایی رفیقای بیشتری داشتم یادم می اد کلاس پنجم که بودیم از چند گروه تشکیل شده بودیم که هر گروه یه درسخون :دی داشت یه قلدر و تعدادی افراد معمولی یادم میاد خرخون یکی از گروه ها فامیلیش رستگار بود که همزمان قلدر گروهش هم بود یادم میاد هیچ یک از همکلاسی ها ی ابتداییم دیگه همکلاسم نشدن یادم میا سال سوم که داشتم جهشی می خوندم با پرگار که کار می کردم یهو دست معلم رو سوراخ کردم یادم میاد یه رفیق داشتم فامیلیش خشنود بود خیلی تو کف دستخط بابام بود یه بار یه نامه برا بابام نوشت تا راهنماییش کنه البته من تقریبا بدخطترین بچه ی کلاس بودم یادم میاد ابتدایی بهترین دوران بوده یادم میاد بهترین دوستم امید بود(همون که باباش مرد) یادم میاد اونیکی دوستم به دوستی ما دوتا حسودی می کرد بینمون دعوا راه می نداخت اون روز یادم میاد که فهمیدم این دوتا بهترین دوستانم هستن یادم میاد دوم دبستان بودم بابام 115 تا 99 را دنبال هم نوشت منم براش جمعشون کردم که کلی بین فامیل مشهور شدم قبل از دبستان یادم میاد برا مردم لغات درهم برهم می خوندم و وقتی فهمیدم اون رو میزارن بر خنگیم دیگه نخوندم یادم میاد سه سال ونیمم بود زیاد برف زده بود مامانم رو بردن بیمارستان یادم میاد یه روز تا یه ساعت هیچکس نیومد دنبالم(پیش دبستانی چند کیلومتری خونه مون بود) یادم میاد تو پیش دبستانی یه منگنه بم هدیه دادم یادم میاد تو پیش دبستانی اون خانمه همیشه می گفت من پر یه اتاق کادو دارم هر که بچه ی خوبی باشه براش می یارم یادم میاد تو پیش دبستانی چقدر از دختر های لوس بدم میومد یادم میاد که تو پیش دبستانی بازی نجات(لفظ انجا)بازی می کردیم یادم میاد همیشه از نقاشی کشیدن بیزار بودم یادم میاد هیچوقت نتونستم هیچ شعری رو حفظ کنم یادم میاد تو پیش دبستانی هیچ رفیقی نداشتم فعلا بسه چه قدر خاطره:jawdrop:... 1
afshin18 11176 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 چه قدر خاطره:jawdrop:... خاطره نبودند هر موضوع که یادم میومد منو یاد موضوع بعدش می نداخت 1
کتایون 15177 ارسال شده در 17 اسفند، 2010 خاطره نبودند هر موضوع که یادم میومد منو یاد موضوع بعدش می نداخت خیلی جالب توصیف کردی واقعا منو برد به اون روزا...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری