رفتن به مطلب

از دوران مدرسه (ابتدایی) چی یادتون میاد ؟؟؟


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

يه بار دهه فجر از ميزا رفتم بالا يه بادكنك بچسبونم با كله اودم تو زمين:banel_smiley_4:

  • Like 4
  • پاسخ 136
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

از کجاش بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از درخت توت که همش در حالا بالا رفتن ازش بودیم یا لنگه کفش انداختن بهش تا توتاشو بخوریم یا شیطنت هام که منو از کلاس انداختند بیرون ؟:دی

  • Like 5
ارسال شده در

بچه ی شری بودم :2525s:

تازه رفته بودم کلاس اول هفته ی اول بود معلمم دعوام کرد از اونجایی که زود بهم بر میخورد تا معلم حواسش نبود قهرکردم جیم زدم داشتم میومدم خونه دم در مدرسه مچمو گرفتن:ws28:

  • Like 4
ارسال شده در

سلام به همه دوستان / عزاداریهاتون قبول .

 

یادم میاد داداشام . روز اول مدرسه حسابی خوش تیپ کرده بود بره مدرسه دیدیم بعد نیم ساعت با هیکلی خیس و لجنی اومد خونه . :jawdrop:فهمیدیم افتاده توی جوب .:ws28:

  • Like 2
ارسال شده در

ما سوم دبستان بوديم معلممون ق رو گ تلفظ ميكرد منم گ مينوشتم بعد دعوام ميكرد ي بارم واسه همين وسط كلاس اومدم خونه:ws28:

  • Like 2
ارسال شده در
از کجاش بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

از درخت توت که همش در حالا بالا رفتن ازش بودیم یا لنگه کفش انداختن بهش تا توتاشو بخوریم یا شیطنت هام که منو از کلاس انداختند بیرون ؟:دی

تو هم؟:167:

  • Like 1
ارسال شده در

یادمان ست بچه بودیم (ابتدایی) کنار مقنعه ها یه روبانی چیزی میزدن و ماهم ازونا خیلی دوس داشتیم چون مقنعه ما ساده ساده بود و ارزو داشتیم ازون مقنعه ها داشته باشیم و یه روز قرار بود از اموزش پرورش بازرس بیاد و ما که بچه خیلی زرنگی بودیم و سروزبون داشتیم برای خوش اومد گویی اقای بازرس مارو انتخاب کردن و اون روز که قرار بود بیاد ما رفتیم دفتر و معلم پرورشیمان برامان ازون روبانا زد کنار مقنعه مان وااااااای ما کلی ذوق کردیم:shad: و همش میرفتیم جلوی اینه ، چقد بهمان میامد خلاصه بازرس امدو رفت و وقتی رفت معلم پرورشیمان روبانه رو برداشت و گفت دیگه تموم شد مال تو که نیس:ws44:

 

 

 

 

پ.ن:ولی باز خوبه ارزو به دل نموندم و یه بارم ازون روبانا زدم 6asmnhy.gif

 

پ.ن:و الان که فکرشو میکنم میبینم اون موقع چقد کج سلیقه بودم2lxwef8.gif

 

پ.ن: اون ما منظور من است چه کنیم عادت کردیم به خودمان بگوییم ما 30upn9j.gif

  • Like 5
ارسال شده در

من خیلی از مدرسه فرار میکردم اول ابتدایی بودم!زیاد با بچه ها مچ نبودم از اول منزوی بودم تا زنگ اول میخورد الفرار یه بار یکی از والدین بچه ها من رو تعقیب کرد منم گریه کنان دور گرفتم!زور ندارم دارم درو باز میکنم گریه هم که هست اخه ما بیگانه ها رو چرا مرتبط بالاخره فرار کردیم و بیان حس ازادی اون موقع قصور در کلمات میشه:ws3:یه بار معلم فرستاد نون سنگک بگیریم اخه من اهل همون محل مدرسه بودم با شاطر پیوند برادری داشتیم خلاصه رفتیم با دوتا دوستام برگشتیم یه کتک درست و حسابی از دست ناظم خوردیم معلم جانب ناظم رو گرفت بعد که اومدیم کلاس ماچمون کرد:ws3:از اون به بعد کم و بیش اجین شدن سیاست با گوشت و خون ملت رو شاهد شدیم!

  • Like 4
ارسال شده در

یه بار کلاس چهارم دبستان که بودم خانوم پرورشیمون بهم گفت مطلب آخر صف رو تو برو بخون(اونموقع ها یه متنی همیشه آخر صف می خوندیم می گفتیم خدا خدایا رهبر ما را تا انقلاب حضرت مهدی زنده نگهدار)

منم تا حالا میکروفن نگرفته بودم دستم نمی دونستم چقد باید صدام بلند باشه هول شده بودم

رفتم میکروفونو گرفتم با تمام وجودم شروع کردم با صدای بلند متنو خوندن انگارصدام به شدت بلند بوده

مدیرمون پا شد از دفترش اومد بیرون هی بهم می گفت آرومتر من نمیشنیدم هی گفت عزیزم آروم دخترم آروم منم نمیشنیدم یهو قاطی کرد هولم داد گفت چته مگه نمیبینی میکروفون داری چرا انقد داد میزنی کرمون کردی؟

منم شوکه شده بودم بش گفتم خانوم اجازه خو تقصیر ما نیست تقصیر می کروفونه صدامون بلند می کنه!!

اونم تو اوج عصبانیت خندید گفت بدو برو تو کلاست ولی من بعدا مامانمو بردم براش.مامانمم رفت باش دعوا کرد که چرا دخترمو هول دادی و سرش داد کشیدی:ws3:

  • Like 2
ارسال شده در

من هر وقت مسول راهرو میشد بهشت بود :ws3:

 

بچه ها رو میفرستادم راحت برند و بیاند هر کاری دوست دارند بکنند :ws3:

 

 

  • Like 2
ارسال شده در

از ابتدایی چیز زیادی یادم نیست اتفاقات خاصی نمیفتاد ولی دبیرستان جز شیطون ترین بچه های مدرسه بودم اگه بخوام خاطراتمو بگم باید یه کتاب بنویسم!:ws3:

ناظممون میگفت اگه شماها رو یه روز ببینم که دارین رو دستاتون میاین مدرسه اصلا تعجب نمیکنم:ws28:

  • Like 2
ارسال شده در

معلم اول ابتداییم به خاطر اون نقطه ها که باید می گفتیم تو ی دایره اس یا بیرونش یه چک اساسی زد بهم بی انصاف...چند ماه بعدش اخراجش کردن بس که بی اعصاب بود...:ws3:

  • Like 3
ارسال شده در
من هر وقت مسول راهرو میشد بهشت بود :ws3:

 

بچه ها رو میفرستادم راحت برند و بیاند هر کاری دوست دارند بکنند :ws3:

 

 

[/quote

چقد از اينا كه نميزاشتن بدوييم بدم ميومد من كه دانشجوام بازم ميدومم:icon_redface:

  • Like 2
ارسال شده در

من!!؟

گریه زاری های اول صبحش!

  • Like 1
ارسال شده در

کلاس دوم ابتدایی یه بار املا اوردم 15

ولی ریاضی ام همیشه 20 بود

یادم نمی یاد روزی بوده که تو کلاسمون زیر 5 تا دعوا شه یه پسره بود اسمش جمشید بود از همه قوی تر بود

یه رفیق داشتم که فقط قیافه ی کودکی اش تو ذهنمه هیچ اسمی ازش یادم نمونده

سه تا رفیق فابریک داشتم بابای دوتاش مرد بابای یکیش هم تا مرگ پیش رفت ولی نمرد

یه همکلاسی داشتم فمیلیش روزانه بود الان قیافه اش کامل تو ذهنمه

یه رفیق دیگه داشتم اسمش طیب بنی احمد بود خیلی بچه ی باحالی بود

یادم میاد اسم خر خون کلاسمون تو دو سال اول علی درست بود تو دو سال دوم دولتی(دبستان من 4 سال طول کشید)

یادم میاد یه رفیق داشتم وقتی 19 میشد گریه میکرد الان هنوز که هنوزه دیپلم رو تموم نکرده

یه رفیق داشتم فامیلیش عبدی بود از پر زورترین بچه های کلاس بود با هم خیلی خوب بودیم

یادم نمی اد دو سال دوم دبستان با کسی دعوا کرده باشم

یادم میاد ابتدایی رفیقای بیشتری داشتم

یادم می اد کلاس پنجم که بودیم از چند گروه تشکیل شده بودیم که هر گروه یه درسخون :دی داشت یه قلدر و تعدادی افراد معمولی یادم میاد خرخون یکی از گروه ها فامیلیش رستگار بود که همزمان قلدر گروهش هم بود

یادم میاد هیچ یک از همکلاسی ها ی ابتداییم دیگه همکلاسم نشدن

یادم میا سال سوم که داشتم جهشی می خوندم با پرگار که کار می کردم یهو دست معلم رو سوراخ کردم

یادم میاد یه رفیق داشتم فامیلیش خشنود بود خیلی تو کف دستخط بابام بود یه بار یه نامه برا بابام نوشت تا راهنماییش کنه البته من تقریبا بدخطترین بچه ی کلاس بودم

یادم میاد ابتدایی بهترین دوران بوده

یادم میاد بهترین دوستم امید بود(همون که باباش مرد)

یادم میاد اونیکی دوستم به دوستی ما دوتا حسودی می کرد بینمون دعوا راه می نداخت

اون روز یادم میاد که فهمیدم این دوتا بهترین دوستانم هستن

یادم میاد دوم دبستان بودم بابام 115 تا 99 را دنبال هم نوشت منم براش جمعشون کردم که کلی بین فامیل مشهور شدم

قبل از دبستان

یادم میاد برا مردم لغات درهم برهم می خوندم و وقتی فهمیدم اون رو میزارن بر خنگیم دیگه نخوندم

یادم میاد سه سال ونیمم بود زیاد برف زده بود مامانم رو بردن بیمارستان

یادم میاد یه روز تا یه ساعت هیچکس نیومد دنبالم(پیش دبستانی چند کیلومتری خونه مون بود)

یادم میاد تو پیش دبستانی یه منگنه بم هدیه دادم

یادم میاد تو پیش دبستانی اون خانمه همیشه می گفت من پر یه اتاق کادو دارم هر که بچه ی خوبی باشه براش می یارم

یادم میاد تو پیش دبستانی چقدر از دختر های لوس بدم میومد

یادم میاد که تو پیش دبستانی بازی نجات(لفظ انجا)بازی می کردیم

یادم میاد همیشه از نقاشی کشیدن بیزار بودم

یادم میاد هیچوقت نتونستم هیچ شعری رو حفظ کنم

یادم میاد تو پیش دبستانی هیچ رفیقی نداشتم

فعلا بسه

  • Like 4
ارسال شده در
کلاس دوم ابتدایی یه بار املا اوردم 15

ولی ریاضی ام همیشه 20 بود

یادم نمی یاد روزی بوده که تو کلاسمون زیر 5 تا دعوا شه یه پسره بود اسمش جمشید بود از همه قوی تر بود

یه رفیق داشتم که فقط قیافه ی کودکی اش تو ذهنمه هیچ اسمی ازش یادم نمونده

سه تا رفیق فابریک داشتم بابای دوتاش مرد بابای یکیش هم تا مرگ پیش رفت ولی نمرد

یه همکلاسی داشتم فمیلیش روزانه بود الان قیافه اش کامل تو ذهنمه

یه رفیق دیگه داشتم اسمش طیب بنی احمد بود خیلی بچه ی باحالی بود

یادم میاد اسم خر خون کلاسمون تو دو سال اول علی درست بود تو دو سال دوم دولتی(دبستان من 4 سال طول کشید)

یادم میاد یه رفیق داشتم وقتی 19 میشد گریه میکرد الان هنوز که هنوزه دیپلم رو تموم نکرده

یه رفیق داشتم فامیلیش عبدی بود از پر زورترین بچه های کلاس بود با هم خیلی خوب بودیم

یادم نمی اد دو سال دوم دبستان با کسی دعوا کرده باشم

یادم میاد ابتدایی رفیقای بیشتری داشتم

یادم می اد کلاس پنجم که بودیم از چند گروه تشکیل شده بودیم که هر گروه یه درسخون :دی داشت یه قلدر و تعدادی افراد معمولی یادم میاد خرخون یکی از گروه ها فامیلیش رستگار بود که همزمان قلدر گروهش هم بود

یادم میاد هیچ یک از همکلاسی ها ی ابتداییم دیگه همکلاسم نشدن

یادم میا سال سوم که داشتم جهشی می خوندم با پرگار که کار می کردم یهو دست معلم رو سوراخ کردم

یادم میاد یه رفیق داشتم فامیلیش خشنود بود خیلی تو کف دستخط بابام بود یه بار یه نامه برا بابام نوشت تا راهنماییش کنه البته من تقریبا بدخطترین بچه ی کلاس بودم

یادم میاد ابتدایی بهترین دوران بوده

یادم میاد بهترین دوستم امید بود(همون که باباش مرد)

یادم میاد اونیکی دوستم به دوستی ما دوتا حسودی می کرد بینمون دعوا راه می نداخت

اون روز یادم میاد که فهمیدم این دوتا بهترین دوستانم هستن

یادم میاد دوم دبستان بودم بابام 115 تا 99 را دنبال هم نوشت منم براش جمعشون کردم که کلی بین فامیل مشهور شدم

قبل از دبستان

یادم میاد برا مردم لغات درهم برهم می خوندم و وقتی فهمیدم اون رو میزارن بر خنگیم دیگه نخوندم

یادم میاد سه سال ونیمم بود زیاد برف زده بود مامانم رو بردن بیمارستان

یادم میاد یه روز تا یه ساعت هیچکس نیومد دنبالم(پیش دبستانی چند کیلومتری خونه مون بود)

یادم میاد تو پیش دبستانی یه منگنه بم هدیه دادم

یادم میاد تو پیش دبستانی اون خانمه همیشه می گفت من پر یه اتاق کادو دارم هر که بچه ی خوبی باشه براش می یارم

یادم میاد تو پیش دبستانی چقدر از دختر های لوس بدم میومد

یادم میاد که تو پیش دبستانی بازی نجات(لفظ انجا)بازی می کردیم

یادم میاد همیشه از نقاشی کشیدن بیزار بودم

یادم میاد هیچوقت نتونستم هیچ شعری رو حفظ کنم

یادم میاد تو پیش دبستانی هیچ رفیقی نداشتم

فعلا بسه

چه قدر خاطره:jawdrop::ws28:...

  • Like 1
ارسال شده در
چه قدر خاطره:jawdrop::ws28:...

خاطره نبودند هر موضوع که یادم میومد منو یاد موضوع بعدش می نداخت

  • Like 1
ارسال شده در

من روز اول دبستان دنبال مادرم گريه ميكردم و ...

  • Like 2
ارسال شده در
خاطره نبودند هر موضوع که یادم میومد منو یاد موضوع بعدش می نداخت

خیلی جالب توصیف کردی واقعا منو برد به اون روزا...

ارسال شده در
من روز اول دبستان دنبال مادرم گريه ميكردم و ...

:ws28:

  • Like 2

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • اضافه کردن...