hossein_power85 487 سازنده ارسال شده در 13 اسفند، 2010 اولا تشکر از همه دوستان واسه خاطراتشون . یادمه کلاس دوم که بودم روز سوم مدرسه ها تو راه برگشت از مدرسه سر یکی رو با سنگ شکوندم (مقصر خودش بود فحش داده بود ) باباش غروب اومد در خونمون . 1
hossein_power85 487 سازنده ارسال شده در 13 اسفند، 2010 سر صف روز شنبه ناخون و موی سر رو نیگاه می کردند . اگه بلند بود واویلا . 1
O-N 10554 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 من تو دبستان يادمه بعضي بچه ها انقد ميرفتن كنار سطل زباله مداداشونو ميتراشيدن كه يه روزه تمام ميشد. نميونم چه لذتي داشت... پيك نوروزي رو هم از 13 به در كه بر ميگشتيم مينوشتم. انقدم نظيف كه هميشه برنده ميشد. چون كسي وقت نداشت بهم املا بگه هميشه خودم به خودم املا ميگفتم. هر چي از كلاس يادم ميومد مينوشتم. خطمم خوب بود. كلاس اول كه بودم معلممون ميومد خط كش ميذاشت بالاي آ هامون كه هم اندازه باشه. اگه كسي يه ذره اينور اونور مينوشت بايد از اول مي نوشت همه رو خيلي شيطون بودم ولي هيچ وقت لو نميرفتم كسيم باور نميكرد من كار بدي بكنم. من نقشه مي كشيدم بقيه اجرا ميكردن. دوم ابتدايي يه كاري كرديم معلممون وسط ساعت قهر كرد رفت. به طور غير مستقيم كلي معلمامو اذيت كردم. اميدوارم منو ببخشن. 7
SPEEDY 3334 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 من تو کل دوران ابتدایی کتک نخوردم به جز کلاس چهارم. تو مدرسه ی ما که کتک زدن یه کار اساسی بود و به روش های مختلف میزدن بچه ها رو. با شلنگ و سیم و خودکار و ... معلم کلاس چهارممون از اون کتک بزنای معروف بود و با مشت و لگد و شلنگ کتک میزد. کل کلاس رو زده بود و من هنوز کتک نخورده بودم و فکر کنم واسش عقده شده بود. یه روز به یه بهونه ی الکی، همه ی کلاس رو فرستاد بیرون و منو نگه داشت و چنان با مشت و لگد و سیلی به جونم افتاد که جای انگشتاش تا چند ساعت رو صورتم کبود مونده بود. بعد از کتک زدن هم مجبورم کرد بشینم رو زمین رو موزاییکا تا زنگ نماز بشه. بعدشم به زور گفت پاشو برو وضو بگیر و نماز بخون. منم که کل تنم درد میکرد شلون شلون رفتم ولی آب تو حیاط قطع بود و اونم از پنجره ی ساختمون میگفت یالااااا وضو بگیر. منم با صدای مظلوم و چشای پر از اشک گفتم آب قطعه ولی تو کتش فرو نمیرفت. اونقدر واستادم تا سرشو از پنجره ببره تو. بعد همینطوری رفتم نماز خونه ی مدرسه. کیپ تا کیپ همه رو به زور تو صف کرده بودن و مجبورشون میکردن که نماز بخونن. منم تو صف آخر واستادم و الکی خم و راست شدم که مثلا آره خوندم. بعدش که برگشتم خونه گفتم دیگه نمیخوام مدرسه برم و ... ولی بازم فرداش سر کلاس و نیمکت اول و ترس و اضطراب و اجبار و ... چه روزگاری بود. الان باز اوضاع مدرسه ها خیلی بهتر شده. اصلا از تنبیه بدنی خبری نیست و از گل نازکتر به بچه ها نمیگن. 8
Ehsan 112349 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 بعد از کتک زدن هم مجبورم کرد بشینم رو زمین رو موزاییکا تا زنگ نماز بشه. بعدشم به زور گفت پاشو برو وضو بگیر و نماز بخون. منم که کل تنم درد میکرد شلون شلون رفتم ولی آب تو حیاط قطع بود و اونم از پنجره ی ساختمون میگفت یالااااا وضو بگیر. منم با صدای مظلوم و چشای پر از اشک گفتم آب قطعه ولی تو کتش فرو نمیرفت. اونقدر واستادم تا سرشو از پنجره ببره تو. بعد همینطوری رفتم نماز خونه ی مدرسه. کیپ تا کیپ همه رو به زور تو صف کرده بودن و مجبورشون میکردن که نماز بخونن. منم تو صف آخر واستادم و الکی خم و راست شدم که مثلا آره خوندم. هیهات من الذله......... مظلوم speedy یا مظلوم........... 4
jonny depp 8297 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 من 3دفعه یادم کتک خوردم و برای اینکه ضایع نشم به مامانم نگفتم چون اگه به مامانم می گفتم مدرسه رو سر معلم ها خراب می کرد اول و سوم و پنجم 3 تاشونم به خاطر اینکه همیشه نمرم خوب بود و یدفعه نمره کم گرفتم:w00: 1
mina_srk 1982 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 تا اونجا که یادمه همه ی معلمام دوستم داشتن عزیز معلما بودم چون اون موقع بچه درس خون بودم خیلی هم آروم بودم و سرم تو لاک خودم بود!!!!! واااااااااااااااایییییییییییییییی ولی الاااااااااااااان!!!! شدم زلزله!!!!!!! 1
EOS 14529 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 من از دوران ابتدایی : _ دیوار ته حیاط رو یادمه که پاتوق گروه 5 نفری ما بود _ پاکن خوردن فرشته ، همکلاسیم _ تقلب تاریخ جغرافی پنجم دبستان توی امتحانات نهایی _ گریه سال اول الهام ( بعدا شدیم صمیمی ترین دوست همدیگه ) برای نشستن کنار من _ افتادنم توی استخر آب وسط حیاط مدرسه _ اردوی پارک جمشیدیه به مناسبت اتمام دوره دبستان _ دعوا سر این که این هفته کی سر میز بنشینه _ پیمان بستن برای این که همیشه با هم و با یاد هم باشم . . . خدایا چقدر زود گذشت :icon_pf (34): حالا می فهمم "چقدر زود دیر شد" یعنی چه کاش می شد برگشت به همون دوران کاش هیچ وقت آرزو نمی کردم که زود تر بزرگ بشم یه دنیا ممنون از استارتر که باعث تجدید خاطرات یکی از بهترین دوران زندگیم شد :icon_gol: 6
میلاد 24047 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 از مادرامون کادو میگرفتن و به اسم مدرسه میدادن به بچه ها :ws44::ws44::ws44: من سوم دبستان بودم مادر بزرگم فوت کرده بود مامانم دیگه وقت نکرده بود و فکرش نبود که بره پول کادو رو بده که اونا به من کادو بدند سر صف اسم کسایی که کادو بهشون میدادند رو خوندند همه رفتنتد اون جلو بهشون کادو دادند همش منتظر بودم اسمم رو بخونند منو نخوندند از کلاس 40 نفره فقط 3 نفر مونده بودیم تو صف صف های بقل مسخرمون میکردند 9
میلاد 24047 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 نیم ساعت قبل از اینکه زنگ رو بزنند سر صف وایسیم میرفتیم سر صف وایمیسادیم جا میگرفتیم واسه خودمون اون اولای صف 6
pianist 31130 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 نیم ساعت قبل از اینکه زنگ رو بزنند سر صف وایسیم میرفتیم سر صف وایمیسادیم جا میگرفتیم واسه خودمون اون اولای صف آره اینو یادمه معمولا کار به درگیری و حول دادن و... میکشید واسه همین من معمولا به سومی و چهارمی رضایت میدادم 4
arian ariaey 1755 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 همیشه دیر می رفتم مدرسه,همیشه هم ناظم ملامتم می کرد! یادمه چند باری هم نتبیه شدم! اما,هنوز که هنوزه دیر می رم سر کلاس هام! یا نتبیه ها کافی نبود! یا شدتش کم بود!
O-N 10554 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 نیم ساعت قبل از اینکه زنگ رو بزنند سر صف وایسیم میرفتیم سر صف وایمیسادیم جا میگرفتیم واسه خودمون اون اولای صف من هميشه آخر صف بودم 2
morta 3324 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 من یکبار کلاس سوم راهنمایی بود که هفت هشت تا سیلی از معلم دینی خوردم، ! از بچگی منحرف بودید ;ws3: من یه خاطره میگم مال دوم دبیرستان بث ترکبیات بود و اینا و این که با حروف کلمه ی مرداب ه کلمه ی دیگری میشه ساخت ما ( من و 2 3 تا دوستام ) یه چیزی پیدا کردیم در همین حال گه داشتیم بین خودمون اروم میگفتیم یهو کلاس ساکت ساکت شد و بقل دستیم که یکی از مخ های کلاس هم هست اروم گفت اون رو همه شنیدن از جمله معلم کلاس منفجر شد :ws47: خاطره ی دبستانم اینکه از مهد کودک یادمه من اصلا از خواب بعد از ظهر خوشم نمیومد ولی مجبور بودم :pichak29: خلاصه از این به اصطلاح خاله ها متنفر بودیم بعدبا بچه ها اروم میرفتیم زیر میزی که نشسته بودند و ... 2
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 کلاس اول دبیرستان هم یه معلم دینی داشتم خیلی اذیتم کرد یادمه سال دوم کاردانی بودم توی خیابون دیدمش با بچش بود اون موقع تازه دان 2 کارته رو گرفته بودم . با رفیقام بودم رفتم جلو زن و بچش یه جوری گرفتمش زیر بار مشت و لگد که هیچیش نموند برا اینکه یادش بمونه با شخصیت دیگران بازی نکنه الان 10 ساله تو خیابون دارم دنبال ناظم دبیرستانمون میگردم خدا میدونه این یکی رو قطع نخاعش میکنم ... :w58: واقعا هم چین کاری کردی؟؟؟ دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند :ws54: :ws54: راستی موضوع انشا :1.پول بهتر است یا ثروت ؟ 2. تابستان را چگونه گذراندید ؟:smiley-gen165: 3. و ... شما بگید وااااااااااااااااااای من چقد از انشا متنفر بودم وحشتناک ترین درس بود یادمه سوم راهنمایی امتحان نهایی نگارش و دستور زبان داشتیم و موضوع انشائمون سه تا بود ولی یکیش در مورد شب زمستانی بود و من اونو انتخابیدم و تونستم فقط سه خط خیلی بزرگ بزرگ چرت و پرت نوشتم و شدم 14 یا 12 :smiley (18): 3
just work 12355 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 :w58:واقعا هم چین کاری کردی؟؟؟ بله واقعا همچین کاری رو کردم دقیقا یادمه توی اتوبوس واحد با دوستام وایساده بودم و یهو دیدم جلوی من روی صندلی نشسته به دوستم گفتم حواسشون باشه هروقت این یارو پیاده شد پیاده بشن که دعوا داریم وقتی سر فلکه فیض اصفهان وقتی پیاده شد با بچه و زنش بود اصلا تو این باغا نبود ولی ... خیلی راحت رفتم جلو کشیدم زیر گوشش تا اومد به خود بیاد لت و پارش کردم اونم جلو زن و بچش من با هیچکسی سر موضوعی که قاطی میکنم کوتاه نمیام مرتیکه بینش اسلامی اول دبیرستان منو با 1 و نیم انداخت ... گفتم که الانم توی مردم چشام دودو میکنه و دنبال ناظم مدرسمون میگردم اینو اگه گیر بیارم روزگارشو میکنم اخرت یزید
غایب 4790 ارسال شده در 14 اسفند، 2010 من بچه ساکتی بودم . همیشه هم بهم زور میگفتن. تو دبیرستان هم کاری بکار کسی نداشتم. الان هم بخاطر اینکه تا اون حد آروم بودم از خودم ناراضی ام. 2
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری