PinkGirl 1453 اشتراک گذاری ارسال شده در 8 شهریور، ۱۳۹۰ دلتنگي يعني چاله اي آب که روزي اقيانوس بود... 6 لینک به دیدگاه
Abo0ozar 8637 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر، ۱۳۹۰ حرف بزن ابر مرا باز کن.........دیر زمانی است که بارانی ام 5 لینک به دیدگاه
خاله 3004 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر، ۱۳۹۰ میشه تنهایی بازی کرد ، میشه تنهایی خندید میشه تنهایی سفر کرد ولی خیلی سخته تنهایی تنهایی را تحمل کرد ....!!! 5 لینک به دیدگاه
*mishi* 11920 اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر، ۱۳۹۰ رقصیده ایم و اینک دیوانه وار آغوش میخواهم!! من وضوح چشمانت را گریسته ام از تو برای تمام قاصدکها گفته ام من که از آهنگ اندامت سبز بودن را آموخته ام بیا... بیا و در.. آغوشم بگیر حتی شده لحظه ای نقش بازی کن که میخواهم اینگونه بمیرم! 2 لینک به دیدگاه
PinkGirl 1453 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مهر، ۱۳۹۰ آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور ................ حسین پناهی 7 لینک به دیدگاه
PinkGirl 1453 اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر، ۱۳۹۰ تنهایی زمستانِ « سیبِری » است انگار استخوان میترکاند لاکردار! (رضا کاظمی) 4 لینک به دیدگاه
PinkGirl 1453 اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان، ۱۳۹۰ قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکممرا فریاد کن (احمد شاملو) 5 لینک به دیدگاه
*mini* 37778 اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان، ۱۳۹۰ حرف بزن ابر مرا باز کن.........دیر زمانی است که بارانی ام 3 لینک به دیدگاه
designer.ali 191 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۰ تو كه مي گويي از حالم خبر داري؟ تو كه آهسته و هر شب سر سجاده ي عشقت براي من نماز حاجت پروانه ها را مي خواني تو كه بالي براي من تو كه متن تمام شعر هاي بي كسي هايم هستی حواست هست؟ كه من حالم بد تر از پيش است حواست هست كه جان دادم حواست نيست؟ به خدا نيست كه نيست؟ تو مي گويي دلت تنگ است تو مي گويي شبت بي من خالي از رنگ است نمي داني؟ كه من اينجا نه مدتها بلكه قرنهاست در سال فراموشي ها تو را در خيالاتم در حوالي دلهره هاي ماه براي شب ابري جستجو كردم ومن ابري تر از پيشم چرا باران نمي بارد؟ من انجا به دنبال يك دل صاف و هواي صاف مي گردم چرا باران نمي بارد؟ زمين قهر است ؟! هوا قهر است!؟ پس آشتي كو؟!!!! چرا باران نمي بارد؟ 2 لینک به دیدگاه
designer.ali 191 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۰ دلتنگی برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام [TR] [TD=class: td1, width: 20][/TD] [TD=class: td2][/TD] [/TR] [/TABLE] بارون ... هیچ وقت از تو نوشتن کهنه نمی شود وهمیشه جذاب است شرشر بارون و خیابون خیس ... درست مثل روزی که رفتی واسه همیشه چهری ی خیس وبارون زده ی تو و یه دنیا دلخوشی زیر چتر سیاه و غروب سرد زمستون اون کوچه ی تاریک سرت رو شونه هام بود برا اولین بار و اینکه همش از بارون شروع شد گفتی همیشه هر وقت بارون اومد به یاد من باش گفتی دلت گرفت زیر بارون گریه کن تا بارون اشکاتو پاک کنه و نزاره کسی ببینش ولی داغی اشکام روی گونه هام چی . . . بازم بارون و شسشتوی گرد و غبار روزهای که گذشت و خاطره های های ما آدما که بیشترش شبیه هم بود حالا من و اون کوچه تاریک صدای شرشر بارون توی ناودون و باریدنش توی چاله چوله هایخیابون ونگاه منتظر من به انتهای این کوچه . . . همش رویایه ولی همراه یه دلتنگی . . . [TABLE=class: ncode_imageresizer_warning, width: 400] [TR] [TD=class: td1, width: 20][/TD] [TD=class: td2]undefined[/TD] [/TR] [/TABLE] 1 لینک به دیدگاه
designer.ali 191 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۰ غربت بارون... اهسته ...اهسته ... روی پنجره ....می نشیند...و من تنهاییم را با طراوت نم نم باران زمزمه می کنم قطره قطره و شعر هایم رنگ نوازش دست های باران را میگیرد...آرام آرام به آسمان نگاه می کنم... از لا به لای پنجره نیمه باز اتاقم هنوز . . . باران شعر هایم را خیس می کند وغبار خاطراتم را می شوید.. آنگاه که .. تو.... تازه تر می شوی در نگاه خسته ... ومجهولم .. مادامی که.... فریادم گم می شود در سینه درد آلودم وبغض هایم گره می خورد . سرد وبی انتها.. [TABLE=class: ncode_imageresizer_warning, width: 259] [TR] [TD=class: td1, width: 20][/TD] [TD=class: td2]undefined[/TD] [/TR] [/TABLE] 2 لینک به دیدگاه
designer.ali 191 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۰ اگر درد داری... تحمل کن... روی هم که تلنبار شد... دیگر نمیفهمی کدام درد از کجاس...! کم کم خودش بی حس میشود...! 3 لینک به دیدگاه
designer.ali 191 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۰ از چشــــــم یا آسمــــــــان فرقی نمی کند باران وقتی بر زمین افتاد دیگر باران نیست 2 لینک به دیدگاه
*mishi* 11920 اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آذر، ۱۳۹۰ بعضی خاطرات مثل مین های عمل نکرده توی روحت کاشته شده اند ! با یک حرف می ترکانندت ...! 4 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۰ تو را نمی شود برگردانـد حالا هر چه چشم بیـاندازم درون ِ این سیاهی های ِ تلخ ِ قهـوه ... هر چقدر بیشتر انگشت می زنم بیشتر گـم می شوی چـرا نمی شود تو را داشت ؟ مژگان دیبافر 3 لینک به دیدگاه
*lotus* 20275 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۰ وقتی چشمانم را روی هم میگذارم ... خواب مرا نمیبرد ... تو را میآورد ! از میان فرسنگها ... فاصله ...! 2 لینک به دیدگاه
*lotus* 20275 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۰ از هیاهوی واژه ها خسته ام ... من سکوت را از اوراق سپید آموختم ... آیا سکوت، روشن ترین واژه ها نیست ؟! همیشه در تنهایی مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ، آرام ترین واژه ها نیست ؟! تا چشم گشودم، از چشم زندگی افتادم ! شبی ــ شاید امشب ــ زیر نور یک واژه خواهم نشست ... و هم زمان در آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان ...! 1 لینک به دیدگاه
*lotus* 20275 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۰ چگونه بگويم چگونه فرياد كنم اندوه سال هاي نبودنت را ! آنقدر از من دوري كه براي رسيدن تقويم قد نمي دهد ... اما برايت مي نويسم از ته مانده غرورم و دل تهي و چشمهاي منتظر و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد ... از همه و همه كه نشان نبودنت را مي دهد ... اما تمام نامه ها را به آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد ...! 1 لینک به دیدگاه
*lotus* 20275 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۰ پرنده بود و آسمان ! سکوت بود و جاده و خطی که می رفت ... من بودم و تو ! باران بود و آغوش گرمت که چتر من شد ... باز هم جاده ... . . . جاده پا برجاست و رد پای من و تو را می نگرد ! پرنده هست و آغوش آسمان را رها نمی کند ... باران هست واشکهای مرا می شوید ... می بینی بی وفا ؟! تنها من ، تنها شدم ... تنها من هستم که ... من هستم و یاد بودنت ...! 2 لینک به دیدگاه
*lotus* 20275 اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آذر، ۱۳۹۰ این منم جوانی از درون پوسیده در برزخی از خودم و دنیای اطرافم ! چوب خط می کشم بر دیوار های شهر چوب خطِ تمام لحظه های تنهایی ... می چرخم و خط می زنم آرزوهای از دست رفته ام در جدال با جاذبه زمین ، جسمم را تکان می دهم و با تمام وجودم نفرین می کنم عقربه ها را که با سرعت نور زمان را می شکافند و پیش می روند سر بر دیوار فراموشی می کوبم تا شاید از یاد ببرم تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را ... ميان مردگان همي زيسته ام که زنده بودن را از ياد برده ام و زندگي را تلخ ِ تلخ سر مي کشم ... از پس شب هاي پر از بي خوابي دم و باز دمي رنگ گرفته از بي حوصله گي بی دلخوشی پلک می زنم و سر می چرخانم به سمت تمام سایه های که از کنارم رد می شوند در امتداد کوچه های مسخ شده در تاریکی این منم که سوت می زنم و تمام شهر را از خواب بیدار می کنم آری این منم شب گرد شهری به کوچکی یک سلول انفرادی ...! 4 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده