samaneh66 10265 ارسال شده در 23 تیر، 2011 در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز کویت بر ندارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب زان شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب می زنی تو زخمه ها بر می رود تا به گردون زیر و زارم روز وشب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب 4
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 23 تیر، 2011 بین جان و جهانم همه آن عشق پری شد در حسرت رویش همه عمرم سپری شد هر روز به رهش لاله و سنبل بنشانم شاید که کرم کرده و بر من نظری شد ... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 24 تیر، 2011 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی 4
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 24 تیر، 2011 درد من حصار بركه نيست ، درد من زيستن با ماهياني است که حتی فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است! 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 24 تیر، 2011 دلم گرفته و می خواهم آسمان باشم ویا هر آنچه ببارد بگو همان باشم چه سر نوشت بدی دارم،عادتم دادند چهار فصل پیاپی فقط خزان باشم سرم به شانه دیوار آرزو بند است ولی چه فایده وقتی که نردبان باشم به این نتیجه رسیدم که قسمتم این است همیشه جای خودم فکر دیگران باشم دلی شکسته و چشمان خیس و تنهایی چگونه داشته باشم و شادمان باشم؟ کجاست دست تو؟در دست کیست؟بی خبرم نشد که یک شب از این غصه در امان باشم چه عیب دارد اگر دلخوشم به مشتی شعر نخواستم همه ی عمر فکر نان باشم شبی کنار خودم در سکوت می میرم 4
arash86. 4604 ارسال شده در 24 تیر، 2011 دوســـــت داشتـــــم پــــــــــرواز کنــم در اوج آسمـــان هـــــا تـا شـــایـد قطــــره عــــاشق را از میــــان ایـــن همــــــه قطـــره پیــــدا کــــنم مـی دانستـــم قطــــره هـایـی کـه از آسمــان مـی ریـــزد اشــــک هــای آسمـــان ست اشـــک هــایــی کـه هـــر قطــــره از آن خــاطــــره ای بیــــش نبــــود در رویــــاهـــایــم پـــــــــروازکـــــردم 3
Aria_sh 246 ارسال شده در 24 تیر، 2011 سبز است دوباره از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست انگار که این قوم غضب، هموطنم نیست اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند با پرچم بی رنگ براین خانه نشستند پا از قدم مردم این شهر گرفتند رای و نفس و حق همه با قهرگرفتند شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند با دست تبر سینه این باغ دریدند مرغان امید از سر هر شاخه پریدند بردند از این خاک مصیبت زده نعمت این خاک کهن بوم سراسر غم ومحنت از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند یک باغ پر از آفت و بیمار به جاماند از طایفه رستم و سهراب و سیاوش هیهات که صد مرد عزادار به جاماند از مملکت فلسفه و شعر و شریعت جهل و غضب و غفلت و انکار به جاماند دادیم شعار وطنی و نشینیدند آواز هر آزاده که بر دار به جاماند دیروز تفنگی به هر آینه سپردند صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم با لاله و یاس و صنم و سرومقاوم آن دسته که ماندند از آن قافله ها دور فرداش از این معرکه بردندغنایم امروز تفنگ پدری را در خانه بر سینه فرزند گرفتند نشانه از خون جگرسرخ شد اینجا رخ مادر تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر فرسود هوای وطن از بوی خیانت از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت این قوم نکردند به ناموس برادر امروز نگاهی که به چشمان امانت غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد از جنس درخت است ولی ریشه ندارد هر چند که باغ از غم پاییز تکیده ازخون جوانان وطن لاله دمیده صد گل به چمن در قدم باد بهاران میروید و صد بوسهدهد بر لب باران ققنوس به پاخیزد و باجان هزاره پر میکشد از این قفس خون وشراره با برف زمین آب شود ظلم و قساوت فرداش ببینند که سبز است دوباره هیلا صدیق 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 24 تیر، 2011 به خیال من نخند… می خواهم موهایم را خرگوشی ببندم با گل سر ریز صورتی… بالا و پایین بپرم و کودکی ام را دوباره از آسمان بچینم 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 24 تیر، 2011 اگر ز چشم تو ای آشنا نیفتادم بگیر دست مرا تا ز پا نیفتادم کشانده صحبت مستان به کافرستانم مگو به کنج شبستان چرا نیفتادم به من ببخش اگر از رسم عشق بی خبرم که من هنوز در این شیوه جا نیفتادم به یُمن یاد تو هنگام برگ ریز خزان بسان موسم گل از نوا نیفتادم هزار شکر خدا را که در تمامی عمر ز یاد تو نفسی هم جدا نیفتادیم به خاک راه افتادم ، بلی ، ولی هرگز به پای بوسی اهل ریا نیفتادم ببخش شعله ی شوقی چراغ چشمم را اگر ز چشم تو ای آشنا نیفتادم 3
پیرهاید 10193 ارسال شده در 24 تیر، 2011 ببار ای بارون ببار ، با دل گریه کن خون ببار در شبای تیره چون زلف یار ، بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خون شد خون ببار ، بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار ، بیاد عاشقای این دیار ، بنام عاشقای بی مزار ای بارون ببار ای ابر بهار ، با گره بند زلف یار داد و بیداد از این روزگار ، ماهو دادن به شبهای تار ، ای بارون ........................... ............... 4
Aria_sh 246 ارسال شده در 24 تیر، 2011 به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را! استادشفیعی کدکنی 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 25 تیر، 2011 در من بپیچ ، شکل همین گردبادها با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها تنهاترین مسافر این شهر خسته ام ناباورانه رفته ام آری زِ یادها سیمرغ وُ بیستون وُ تب تیشه در غزل هی شعله می کشند درونم نمادها آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام خط می زنند بی تو تنم را مدادها! خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو زخمی نزن به پیکر این اعتماد ها لب گریه های منجمدم را نظاره کن پس کی؟بگو نمی رسی آیا به دادها؟ باید برای آمدن تو دعا کنم تا لحظه ی اجابت این آن یکادها با این همه تو دوری وُ آری نمانده است چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها ... 3
arash86. 4604 ارسال شده در 25 تیر، 2011 ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه دیگه هر جای این دنیا برام مثل یه زندونه ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم خراب حال من امشب دارم از غصه می میرم ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته است ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته است ببار ای ابر بارونی ببار و گونمو تر کن مثل بغض دل ابرا ببار این بغضو پرپر کن نه دستی از سر یاری پناه خستگی ها شه نه فریاد هم آوازی غرور خلوت ما شه نه دلگرمی به رویایی که من هم بغض بارونم نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 25 تیر، 2011 از نماز چشم های تو می آيم آن جا که تکبير گلدسته های لبانت دست هايم را وضو دار گيسوانت می کند و از باده نگاهت مست می شوم و می رقصم و می چرخم مست مست مست... يک دست جام باده و يک دست زلف يار و سجده سجده اشک می شوم... و به پای حی علی الصلاة تو می افتم... من رکوع می کنم همه عالم رکوع می کند و تو می مانی و يک دنيا رکوع... من سجده می کنم و همه عالم را به سجده ات می کشانم ... تو اذان بگو... بخند... قهقهه کن... و مرا تا ابد به سجده خودت بنشان... اين نماز سلامی ندارد... 4
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 25 تیر، 2011 ما ز هر صاحبدلی یكرسته فن آموختیم عشق از لیلی و صبر از كوهكن آموختیم گریه از مرغ سحر٬ خود سوزی از پروانه ها صد سرا ویرانه شد تا ساختن آموختیم 3
ashegh20 1559 ارسال شده در 25 تیر، 2011 خدایــــا .. هــرکسی یادم کنـــد یادش بخیــــــ ـــ ـر .. هـــــرکسـی یادم نکــرد یادش بخیـــــ ــــ ـر .. هـــــــــرکســی یادش برفتــــــــ ــــ ـ یادم کنـــد یادش بخیـــــ ـــ ـر .. 2
ashegh20 1559 ارسال شده در 25 تیر، 2011 مرا دو سطر از آن بوسه هایت مهمان كنــــــ از آن دو مطلب خيســــــ براي من بنويســــــ...! 2
ashegh20 1559 ارسال شده در 25 تیر، 2011 یک روز رسَـــد غــَــ ـــ ـمی بـــه اندازه ی کوه یک روز رسَـــد نِشـــاط به انـــدازه دَشتـــ ـــ ـ افســـانه زندگـی چنین اســـت گلـَم در سایه ی کوه باید از دَشت گـُذشتــــ ــ ـ 2
ashegh20 1559 ارسال شده در 25 تیر، 2011 شکست عهد من و گفت : هرچه بود گذشت به گریه گفتمش آری .. ولی چه زود گذشت ! بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت ... 2
ارسال های توصیه شده