دارم از در اداره میرم بیرون هنوزم داره برف میاد و این چقدر لذت بخش هست ..
یهو از چنتا خانومی که داشتن از روبه رو میومدن یکیشون گفت سلام آقا میلاد ..
و بعد شروع کرد به احوال پرسی گرم
من فقط جواب سلامش رو داده بودم و مغزم با نهایت سرعتی که میتونست داشته باشه تحلیل میکرد و اسم هارو میآورد بالا ولی این خانوم به هیچکدوم شباهتی نداشت .
مستاصل مونده بودم که خودش گفت نشناختی منو .. نهایتا از لحن صداش فهمیدم دختر خاله م هست !
این ماسک هم خودش داستانی هست اگرچه روابط خانوادگی هم به کلی از دست رفته و آدمها فرسنگ ها دور شدن از هم ..