رفتن به مطلب

Hanaaneh

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    6295
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hanaaneh

  1. اوهوم همش اسپم ــه
  2. تاپیکُ میگم من تولدم واسم یه روز ــه مثِ بقیه روزا...
  3. یـــادش بخیر... :d
  4. همه ي هستي من آيه ي تاريکيست ... من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه ...
  5. Hanaaneh

    «ه» های اضافه را برداریم

    من الان اومدم اینها رو خوندم، قاطی کردم کلا :)) دیگه امیدمُ واسه ارشدِ ادبیات، از دست دادم :|
  6. اوهوم نظرِ منم همین ــه اتفاقا من آدمایِ آرومی رو میشناسم که به شدت با اونا بهم خوش میگذره وُ به قولِ شما بســـیار جذابن بعد اتفاقا تفریحاتی دارن که من بیشتر دوست دارم باهاشون باشم در صورتی که من خودمم اغلب آدمِ شلوغی هستم اما واقعا آدمایِ آروم جذاب و دلنشینن و وقتایی که کنارشون باشی، واقعا آرامشِ خوبی به آدم میدن
  7. مشکی ندارن ولی اگر داشتن، اوهوم
  8. Hanaaneh

    حوض نقاشی

    امشب که داشتم نماز میخوندم،یهو سرِ سجاده ــم اومد تو ذهنم که کاش مسیحی بودم :) دلم میخواست یه کلیسایِ نقلی داشته باشیم سر یه گذر مثِ همونا که تو کتابِ (منِ او) بود بعد من برم اونجا وُ بشینم واسه کشیش ــه کلی حرف بزنم بدونِ اینکه نگاهش کنم بعد اعتراف کنمُ بگم: که مدت هاست همینم که مدت هاست شب ها به جایِ اینکه به تو فکر کنم، به یکی دیگه فکر میکنم که مدت هاست تویِ چشمِ همه یکی دیگه رو میبینم که اگر میبینی نمازمُ گاهی دیر میخونم، چون زمان از دستم در رفته چون لحظه هایی که حضور داره، چشم باز میکنمُ میبینم، ستاره ها آسمون رو پُر کردن که مدت هاست خیلی چیزها تویِ زندگیم عوض شده که راستش را بخواهی، همین دخترِ سر به زیرُ آروم، دست هایش را در دست گرفته که همین دخترِ ساکت بارها در خیال دست هایش را در دست گرفته که همین دخترِ خجالتی، بارها لحظه هایِ زجر آورِ زندگی رو تویِ آغوشش اشک ریخته که همین دختر همین دخترِ به قولِ مریم : معمولی، حالا مونده تو کارِ خودش که اینها اشتباه ـه؟ که تو از دستش دلخوری؟ که تو دیگه نگاهش نمیکنی؟ این دخترِ معمولیُ غمگین، دلش از نبودنت خیلی میگیره این دخترِ معمولی دلش برایِ اون لحظه ها تنگ شده که دستشُ میگرفتیُ اروم میخوابوندیش راستش همین دخترِ معمولی، یادش نمیاد اخرین بار کِی بود که از تهِ دل خندید :) دوست داشتم اعتراف کنم که گاهی دوست دارم شبیهِ این آدمهایِ بی خیال باشم که هرچی میشه، شونه بالا میندازنُ بلندُ کشدار میگن: بـــــــی خیال! یا حتی آدمهایی که هرروز اصولِ روانشناسیشون رو مرور میکننُ زُل میزنن به جمله هایِ مثبتی که رو درُ دیوار زدنُ بعد هی با خودشون مرور میکنن که: من خوشبختم;من قدرتمندم و... یا حتی شبیهِ آدمهایِ خیلی معمولی که هرچی میشه فقط میگن مصلحتی بوده وُ بعد واقعا فراموش میکننُ غصه نمیخورن کاش اعتقاداتم بیشتر از چیزی بود که الان هست کاش بیشتر از این حرفها بهت ایمان داشتم واقعا بیشترِ وقت ها از تهِ دل غصه میخورم که انقدر بی انصافم نسبت بهتُ هیچ وقت اونجور که باید، بهت اعتماد نکردم خدا ! :( اما بعد پشیمون میشم از اینکه بخوام مسیحی باشم راستش این مسیحی بودن، آرزو نبود; فقط دوست داشتم اینها رو به یکی که میدونم باهات در ارتباط ـه بگم یعنی دوست داشتم مسیحی باشم که به همچین چیزی اعتقاد داشته باشم که کشیش بیشتر از بقیه باهات در ارتباط ــه حتی گاهی هم دوست داشتم برم تویِ همون کلیسا وُ زانو بزنم جلویِ مجسمه مسیح که هنوز رویِ صلیب رنج میکِشه و دست هامُ در هم قفل کنمُ بگم: آه مسیحِ مقدس رحم کن به ما بعد همه اینها الان از ذهنم گذشتِ دیدم من چقدر خوشبختم چقدر خوشبختم که بی واسطه میتونم باهات حرف بزنم چقدر خوشبختم که تو اسیرِ هیچ جسمی نیستی که من گاهی فکر کنم یه گوشه خوابت برده وُ حواست به من نیست چقدر خوشبختم که منُ میبینی چقدر خوشبختم که حتی اگر کلمه ای حرف نزنم، همه حرفامُ حتی اونها که خودم هم نمیدونمُ میدونی و چقدر خوشبخت ترینم که منُ بیشتر از خودم دوست داری خدایا ببخش که گاهی انقدر تلخُ بیخودم ببخش که تقریبا همیشه دارم غُر میزنم بهت ببخش که انقدر اذیتت میکنم ببخش که حالیم نیست چقدر دوستم داری ولی باور کن دوستت دارم :( منُ رها کن از این قفسِ غصه واری که اسیرش شدمُ تنهایی دارم توش دق میکنم :( +خسته ام از زمینُ این زمان مرا v کوچکی بکش در آسمان
  9. پری گفتم بیا برو بخواب :|
  10. Hanaaneh

    تولد یه دوست مهربون HaMiD.CFD

    حالا ما هستیم اون غذا خوری ــه هم هست اردیبهشت هم هست ایشالا البته :d
  11. Hanaaneh

    تولد یه دوست مهربون HaMiD.CFD

    بابا درست ــه دستُ دل بازه ولی فکر کنم در حدِ همون بستنی باشه
  12. Hanaaneh

    تولد یه دوست مهربون HaMiD.CFD

    منم بگو بیام پسفقط به بقیه نگو شلوغ نشه الکی
  13. Hanaaneh

    تولد یه دوست مهربون HaMiD.CFD

    نه بابا خودشُ تهرانی میدونه خب
  14. اصلا به قولِ مینا، تمش اینجوری نیست :d
  15. Hanaaneh

    تولد یه دوست مهربون HaMiD.CFD

    آبادانیا رو نمیدونم من که آبادانی نیستم از تهران بدتر رو کره زمین پیدا نمیکنی
  16. Hanaaneh

    تولد یه دوست مهربون HaMiD.CFD

    آره
  17. Hanaaneh

    افتخار میکنم

    واقعا به خودم افتخار میکنم که یه تاپیک زدم همه دچار خود شیفتگی شدن بخصوص این بالایی که از دست رفت کلا
  18. محاله:w58:
  19. دیگه اسمِ ما رو عوض نمیکنید؟ :d
  20. Hanaaneh

    افتخار میکنم

    رفتم تو قسمتِ اعتراف میکنم بنویسمش اول :d بعد گفتم حیف نست افتخار نکنم :)) خواهش دختر :d
  21. بنظرم تو برو بخواب :d
  22. الان نفهمیدم دقیق منظورت کی ــه :d
  23. همچنان استوار :|
  24. Hanaaneh

    حوض نقاشی

    هی فکر داره تو سرم وول میخوره چرا بعضیا یه جوری رفتار میکنن که آدم هیچ جوری دلش نخواد حتی یه ثانیه ببینش :| خب من الان چطور فردا برم با اون آدمِ ابله روبه رو بشمُ زل بزنم تو چشماشُ بگم استاد حق با شماستُ من اشتباه کردم و در واقع برم به اشتباهی اعتراف کنم که نکردم :| بعد تازه بعدش هم تاوان بدم دو هفته ــست من دارم حرص میخورم واسه این مساله و کاملا هم به خودم حق میدم انقدر واسش غصه بخورم :( بخدا حق دارم :( یه سال الکی از عمرمُ تلف میکنم واسه لجبازیِ یه آدمِ بیشعور :( فقطُ فقط چون اون پُست داره اینجا وُ حرفِ اون مهم ــه :( حالا عمرم هیچی، باید کلی هزینه کنم اونم تو این اوضاع که واقعا از لحاظِ مالی داغونم :( اونقدر که مجبورم برای ضروری ترین چیزها هم صرفه جویی کنم :( خیــــــــلی ناراحتم اونقدر که هیچی نمیتونه باعث بشه غممُ فراموش کنم :( خودم به درک اصلا مامانُ بابام :( من که همیشه تمامُ تلاشم این بوده که حتی یه لحظه باعثِ غصه خوردنشون نشم، الان میدونم خیلی ناراحت میشن از این مساله خدا منُ ببخشه که چقدر حرفُ عوض کردم که نفهمن دقیقا ماجرا چی بوده :( خدایا اینا دروغ حساب نمیشه دیگه مگه نه؟ اینکه هربار میگفتن خودت تنهایی اونجا؟ میگفتم نه بچه ها هستن :( خب بیراهم نگفتم بچه ها بودن اما من تنها تو این طبقه بودم یا میگفتن الان دیگه کارِت درست نمیشه؟ گفتم نه درست شده فقط سالِ دیگه یه مقداری باید بیام اینجا بمونم که دیگه کامل درست بشه :( خب نگفتم یه سال وقتم تلف میشه دیگه :( میگفتن سرماخوردگیت بهتر شده؟ گوشهات دیگه درد نداره؟ میگفتم بابا قرص هاش خیلی زود تاثیر میذارن مگه میشه گوشم خوب نشه :) من حقیقتُ به یه شکلِ بهتر براشون گفتم فقط :( اینا که دروغ حساب نمیشه :( بعد آبجیم زنگ میزد به اون میگفتم یعنی به همه حقیقتُ میگفتم به جز مامانُ بابام هرکی همیشه هرچی ازم بپرسه، راستشُ میگم چون خودم میدونم شنیدنِ دروغ تا چه حد، آدمُ اذیت میکنه اما مامانُ بابام ازین اصلم مستثنی میشن اونا هیچ وقت نباید غصه منُ بخورن هیچ وقت گرچه گاهی یهو بی هوا یکیشون زنگ میزنه وُ میگه دختر چرا انقدر تو همه چیزُِ میریزی تو خودتُ هیچی به هیشکی نمیگی؟ بعد من در حالی که اینور دارم محکم لبهامُ با دندونام فشار میدم که بغضم نشکنه، با خنده بلند میگم: باز غیب گفتین شما؟ بابا همه چیز خوبه باورتون نمیشه، بیایید ببینید خب دلیلی نداره بهتون دروغ بگم که :) بعدش که گوشیُ قطع میکنم، سرمُ میذارم رو دستمُ به سیریِ دل گریه میکنم واسه خودم :( با همه این سختی ها، وقتی تو هستی،یادم میره همه چیزُ همه غصه ها رو یادم میره همه اون اشک ها رو که از سرِ ناچاری میریزم :) +رنج مرا کشان کشان از پی خود دوانده است
  25. Hanaaneh

    افتخار میکنم

    این بود افتخارم افتخار میکنم به خودم که انقــــــــدر آشپزیم خوبه :d یعنی تو بدترین شرایط هم میتونم یه غذایِ خوشمزه بپزم و واقعا الان ذوق دارم از غذایی که درست کردم هنو کامل درست نشده ولی خیلی خوب شده
×
×
  • اضافه کردن...