-
تعداد ارسال ها
6295 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Hanaaneh
-
خردادی های انجمن بیان تو
Hanaaneh پاسخی برای hamid_shahrsaz ارسال کرد در موضوع : سرگرمی های روانشناسی
اوهوم همش اسپم ــه -
خردادی های انجمن بیان تو
Hanaaneh پاسخی برای hamid_shahrsaz ارسال کرد در موضوع : سرگرمی های روانشناسی
تاپیکُ میگم من تولدم واسم یه روز ــه مثِ بقیه روزا...- 205 پاسخ
-
- 1
-
-
خردادی های انجمن بیان تو
Hanaaneh پاسخی برای hamid_shahrsaz ارسال کرد در موضوع : سرگرمی های روانشناسی
یـــادش بخیر... :d- 205 پاسخ
-
- 1
-
-
همه ي هستي من آيه ي تاريکيست ... من در اين آيه ترا آه کشيدم ، آه ...
- 714 پاسخ
-
- 1
-
-
من الان اومدم اینها رو خوندم، قاطی کردم کلا :)) دیگه امیدمُ واسه ارشدِ ادبیات، از دست دادم :|
-
انسانهای آروم قابلیت یادگیریشون یه جور دیگه است.
Hanaaneh پاسخی برای fakur1 ارسال کرد در موضوع : گفتگوی آزاد
اوهوم نظرِ منم همین ــه اتفاقا من آدمایِ آرومی رو میشناسم که به شدت با اونا بهم خوش میگذره وُ به قولِ شما بســـیار جذابن بعد اتفاقا تفریحاتی دارن که من بیشتر دوست دارم باهاشون باشم در صورتی که من خودمم اغلب آدمِ شلوغی هستم اما واقعا آدمایِ آروم جذاب و دلنشینن و وقتایی که کنارشون باشی، واقعا آرامشِ خوبی به آدم میدن- 47 پاسخ
-
- 4
-
-
مشکی ندارن ولی اگر داشتن، اوهوم
-
امشب که داشتم نماز میخوندم،یهو سرِ سجاده ــم اومد تو ذهنم که کاش مسیحی بودم :) دلم میخواست یه کلیسایِ نقلی داشته باشیم سر یه گذر مثِ همونا که تو کتابِ (منِ او) بود بعد من برم اونجا وُ بشینم واسه کشیش ــه کلی حرف بزنم بدونِ اینکه نگاهش کنم بعد اعتراف کنمُ بگم: که مدت هاست همینم که مدت هاست شب ها به جایِ اینکه به تو فکر کنم، به یکی دیگه فکر میکنم که مدت هاست تویِ چشمِ همه یکی دیگه رو میبینم که اگر میبینی نمازمُ گاهی دیر میخونم، چون زمان از دستم در رفته چون لحظه هایی که حضور داره، چشم باز میکنمُ میبینم، ستاره ها آسمون رو پُر کردن که مدت هاست خیلی چیزها تویِ زندگیم عوض شده که راستش را بخواهی، همین دخترِ سر به زیرُ آروم، دست هایش را در دست گرفته که همین دخترِ ساکت بارها در خیال دست هایش را در دست گرفته که همین دخترِ خجالتی، بارها لحظه هایِ زجر آورِ زندگی رو تویِ آغوشش اشک ریخته که همین دختر همین دخترِ به قولِ مریم : معمولی، حالا مونده تو کارِ خودش که اینها اشتباه ـه؟ که تو از دستش دلخوری؟ که تو دیگه نگاهش نمیکنی؟ این دخترِ معمولیُ غمگین، دلش از نبودنت خیلی میگیره این دخترِ معمولی دلش برایِ اون لحظه ها تنگ شده که دستشُ میگرفتیُ اروم میخوابوندیش راستش همین دخترِ معمولی، یادش نمیاد اخرین بار کِی بود که از تهِ دل خندید :) دوست داشتم اعتراف کنم که گاهی دوست دارم شبیهِ این آدمهایِ بی خیال باشم که هرچی میشه، شونه بالا میندازنُ بلندُ کشدار میگن: بـــــــی خیال! یا حتی آدمهایی که هرروز اصولِ روانشناسیشون رو مرور میکننُ زُل میزنن به جمله هایِ مثبتی که رو درُ دیوار زدنُ بعد هی با خودشون مرور میکنن که: من خوشبختم;من قدرتمندم و... یا حتی شبیهِ آدمهایِ خیلی معمولی که هرچی میشه فقط میگن مصلحتی بوده وُ بعد واقعا فراموش میکننُ غصه نمیخورن کاش اعتقاداتم بیشتر از چیزی بود که الان هست کاش بیشتر از این حرفها بهت ایمان داشتم واقعا بیشترِ وقت ها از تهِ دل غصه میخورم که انقدر بی انصافم نسبت بهتُ هیچ وقت اونجور که باید، بهت اعتماد نکردم خدا ! :( اما بعد پشیمون میشم از اینکه بخوام مسیحی باشم راستش این مسیحی بودن، آرزو نبود; فقط دوست داشتم اینها رو به یکی که میدونم باهات در ارتباط ـه بگم یعنی دوست داشتم مسیحی باشم که به همچین چیزی اعتقاد داشته باشم که کشیش بیشتر از بقیه باهات در ارتباط ــه حتی گاهی هم دوست داشتم برم تویِ همون کلیسا وُ زانو بزنم جلویِ مجسمه مسیح که هنوز رویِ صلیب رنج میکِشه و دست هامُ در هم قفل کنمُ بگم: آه مسیحِ مقدس رحم کن به ما بعد همه اینها الان از ذهنم گذشتِ دیدم من چقدر خوشبختم چقدر خوشبختم که بی واسطه میتونم باهات حرف بزنم چقدر خوشبختم که تو اسیرِ هیچ جسمی نیستی که من گاهی فکر کنم یه گوشه خوابت برده وُ حواست به من نیست چقدر خوشبختم که منُ میبینی چقدر خوشبختم که حتی اگر کلمه ای حرف نزنم، همه حرفامُ حتی اونها که خودم هم نمیدونمُ میدونی و چقدر خوشبخت ترینم که منُ بیشتر از خودم دوست داری خدایا ببخش که گاهی انقدر تلخُ بیخودم ببخش که تقریبا همیشه دارم غُر میزنم بهت ببخش که انقدر اذیتت میکنم ببخش که حالیم نیست چقدر دوستم داری ولی باور کن دوستت دارم :( منُ رها کن از این قفسِ غصه واری که اسیرش شدمُ تنهایی دارم توش دق میکنم :( +خسته ام از زمینُ این زمان مرا v کوچکی بکش در آسمان
- 175 پاسخ
-
- 1
-
-
مسابقه تشخیص هویت شماره نود و پنج
Hanaaneh پاسخی برای Mina Yousefi ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
پری گفتم بیا برو بخواب :|- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
حالا ما هستیم اون غذا خوری ــه هم هست اردیبهشت هم هست ایشالا البته :d
-
بابا درست ــه دستُ دل بازه ولی فکر کنم در حدِ همون بستنی باشه
-
منم بگو بیام پسفقط به بقیه نگو شلوغ نشه الکی
-
نه بابا خودشُ تهرانی میدونه خب
-
مسابقه تشخیص هویت شماره نود و پنج
Hanaaneh پاسخی برای Mina Yousefi ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
اصلا به قولِ مینا، تمش اینجوری نیست :d- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
آبادانیا رو نمیدونم من که آبادانی نیستم از تهران بدتر رو کره زمین پیدا نمیکنی
-
آره
-
واقعا به خودم افتخار میکنم که یه تاپیک زدم همه دچار خود شیفتگی شدن بخصوص این بالایی که از دست رفت کلا
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-
مسابقه تشخیص هویت شماره نود و پنج
Hanaaneh پاسخی برای Mina Yousefi ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
محاله:w58:- 318 پاسخ
-
- 1
-
-
دیگه اسمِ ما رو عوض نمیکنید؟ :d
-
رفتم تو قسمتِ اعتراف میکنم بنویسمش اول :d بعد گفتم حیف نست افتخار نکنم :)) خواهش دختر :d
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
مسابقه تشخیص هویت شماره نود و پنج
Hanaaneh پاسخی برای Mina Yousefi ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
بنظرم تو برو بخواب :d- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
مسابقه تشخیص هویت شماره نود و پنج
Hanaaneh پاسخی برای Mina Yousefi ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
الان نفهمیدم دقیق منظورت کی ــه :d- 318 پاسخ
-
- 2
-
-
مسابقه تشخیص هویت شماره نود و پنج
Hanaaneh پاسخی برای Mina Yousefi ارسال کرد در موضوع : مسابقات تشخیص هویت
همچنان استوار :|- 318 پاسخ
-
- 5
-
-
هی فکر داره تو سرم وول میخوره چرا بعضیا یه جوری رفتار میکنن که آدم هیچ جوری دلش نخواد حتی یه ثانیه ببینش :| خب من الان چطور فردا برم با اون آدمِ ابله روبه رو بشمُ زل بزنم تو چشماشُ بگم استاد حق با شماستُ من اشتباه کردم و در واقع برم به اشتباهی اعتراف کنم که نکردم :| بعد تازه بعدش هم تاوان بدم دو هفته ــست من دارم حرص میخورم واسه این مساله و کاملا هم به خودم حق میدم انقدر واسش غصه بخورم :( بخدا حق دارم :( یه سال الکی از عمرمُ تلف میکنم واسه لجبازیِ یه آدمِ بیشعور :( فقطُ فقط چون اون پُست داره اینجا وُ حرفِ اون مهم ــه :( حالا عمرم هیچی، باید کلی هزینه کنم اونم تو این اوضاع که واقعا از لحاظِ مالی داغونم :( اونقدر که مجبورم برای ضروری ترین چیزها هم صرفه جویی کنم :( خیــــــــلی ناراحتم اونقدر که هیچی نمیتونه باعث بشه غممُ فراموش کنم :( خودم به درک اصلا مامانُ بابام :( من که همیشه تمامُ تلاشم این بوده که حتی یه لحظه باعثِ غصه خوردنشون نشم، الان میدونم خیلی ناراحت میشن از این مساله خدا منُ ببخشه که چقدر حرفُ عوض کردم که نفهمن دقیقا ماجرا چی بوده :( خدایا اینا دروغ حساب نمیشه دیگه مگه نه؟ اینکه هربار میگفتن خودت تنهایی اونجا؟ میگفتم نه بچه ها هستن :( خب بیراهم نگفتم بچه ها بودن اما من تنها تو این طبقه بودم یا میگفتن الان دیگه کارِت درست نمیشه؟ گفتم نه درست شده فقط سالِ دیگه یه مقداری باید بیام اینجا بمونم که دیگه کامل درست بشه :( خب نگفتم یه سال وقتم تلف میشه دیگه :( میگفتن سرماخوردگیت بهتر شده؟ گوشهات دیگه درد نداره؟ میگفتم بابا قرص هاش خیلی زود تاثیر میذارن مگه میشه گوشم خوب نشه :) من حقیقتُ به یه شکلِ بهتر براشون گفتم فقط :( اینا که دروغ حساب نمیشه :( بعد آبجیم زنگ میزد به اون میگفتم یعنی به همه حقیقتُ میگفتم به جز مامانُ بابام هرکی همیشه هرچی ازم بپرسه، راستشُ میگم چون خودم میدونم شنیدنِ دروغ تا چه حد، آدمُ اذیت میکنه اما مامانُ بابام ازین اصلم مستثنی میشن اونا هیچ وقت نباید غصه منُ بخورن هیچ وقت گرچه گاهی یهو بی هوا یکیشون زنگ میزنه وُ میگه دختر چرا انقدر تو همه چیزُِ میریزی تو خودتُ هیچی به هیشکی نمیگی؟ بعد من در حالی که اینور دارم محکم لبهامُ با دندونام فشار میدم که بغضم نشکنه، با خنده بلند میگم: باز غیب گفتین شما؟ بابا همه چیز خوبه باورتون نمیشه، بیایید ببینید خب دلیلی نداره بهتون دروغ بگم که :) بعدش که گوشیُ قطع میکنم، سرمُ میذارم رو دستمُ به سیریِ دل گریه میکنم واسه خودم :( با همه این سختی ها، وقتی تو هستی،یادم میره همه چیزُ همه غصه ها رو یادم میره همه اون اشک ها رو که از سرِ ناچاری میریزم :) +رنج مرا کشان کشان از پی خود دوانده است
- 175 پاسخ
-
- 2
-
-
این بود افتخارم افتخار میکنم به خودم که انقــــــــدر آشپزیم خوبه :d یعنی تو بدترین شرایط هم میتونم یه غذایِ خوشمزه بپزم و واقعا الان ذوق دارم از غذایی که درست کردم هنو کامل درست نشده ولی خیلی خوب شده
- 16 پاسخ
-
- 9
-
