-
تعداد ارسال ها
2549 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط EOS
-
برای من هر دو در الویته .... یعنی هم دانشگاه خوب و هم رشته مورد علاقه ام به همین خاطر برام مهم نیست که امسال بمونم و برای سال دیگه بخونم درسته که به سعی و تلاش خود طرف هم بستگی داره اما به نظرتون چرا یه دانشگاه اسمش بزرگ می شه ؟! خب مسلما مزایای خاصی داره و کسی که خواهان این مزایا هم هست خودش رو به هر سختی می ندازه که به هدفش برسه اینجاست که واقعا سطح تلاش قابل تامله تعجب شما فقط به خاطر تفاوت دیدگاهتونه ...... وگرنه مسلم بدونین دوستتون از لحاظ عقلی مشکلی نداره
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
EOS پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
گاهی این حال و هوای همیشه بهاریم دیوونه ام می کنه همین چند دقیقه پیش بود که داشتم با لبخند آرزو می کردم کاش بارون بباره بارون هم اومد اما نمی دونم چرا حالم هم مثل هوای قلبم گرفت و تنگ شده امروز انواع و اقسام شگفتی ها رو از آدمای دور و برم دیدم که فقط آرزو می کنم ....... کاش برمی گشتم به سال 87-88 که هنوز دختر مدرسه ای بودم و سخت ترین لحظه هام صبح زود از خواب بیدار شدنا بود و بهترین لحظه ها کنسل شدن کلاسامون ! اون موقع هیچ کدوم از آدمای امروز دور و برم نبودن اون موقع عذاب نمی کشیدم اون موقع خیلی چیزا رو تجربه نکرده بودم اون موقع نت توی زندگیم جایی نداشت و آدمای مجازی برام حکم آدم مریخی رو داشتن ! اون موقع حتی این قدر زودرنج هم نبودم اون موقع این همه دورویی از آدما نمی دیدم اون موقع علاقه های آبکی رو نمی شنیدم نمی دونم ....... فقط آرزو میکنم کاش با خیلی ها آشنا نشده بودم خیلی ها رو ندیده بودم خیلی چیزا رو هیچ وقت تجربه نمی کردم خیلی ها رو جدی نمی گرفتم و خیلی ها رو هم کوچیک تصورشون نمی کردم فقط یه چیز رو خوب می دونم .... متنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم از دنیای آدم بزرگا که همه خوشی هام رو یغما برد -
من هم می خواستم کار به همین دکتر نکشه دنیزی ! مامانم بفهمه داستان می شه ولی بازم مرسی :4uboxsmiley:
- 551 پاسخ
-
- 1
-
-
- پزشکی
- پزشکی. اطلاعات. دانستن.هر. چی. بیا. داخل. اطلاعات.
- (و 7 مورد دیگر)
-
آسمون امشب حسابی سر و صدا راه انداخته :hapydancsmil: کاش بارون بباره دلم بوی نم خاک و یاس بارون خورده توی حیاط و ...... می خواد
- 3494 پاسخ
-
- 11
-
-
من همیشه فشارم پایینه ... یعنی فشار پایین نرمالمه ! الان هم مثل همیشه است
- 551 پاسخ
-
- 1
-
-
- پزشکی
- پزشکی. اطلاعات. دانستن.هر. چی. بیا. داخل. اطلاعات.
- (و 7 مورد دیگر)
-
وضعیت دیدم کما کان مثل سابقه فقط همون طور که گفتم وقتی خیلی سردردم شدید می شه کاملا ضربان رو توی چشمام حس می کنم مثل الان :5c6ipag2mnshmsf5ju3 نه میگرن ندارم آرام جان
- 551 پاسخ
-
- 1
-
-
- پزشکی
- پزشکی. اطلاعات. دانستن.هر. چی. بیا. داخل. اطلاعات.
- (و 7 مورد دیگر)
-
نمی دونم الان هم دنبال جواب سوالت هستی زهرا جان یا نه ؟ اما این 2 تا دکتر عالی ان دکتر بابک زمانی و دکتر سیاوش آدی بیک هر دو متخصص هستن و مطلبشون هم یه جاست آدرسشون : تهران _ خ. ولیعصر _ بالاتر از مطهری _ خ. ناهید_ پ 47 _ طبقه سوم مطب : 88701898 - 88701899 بیمارستان بهمن و طوس هم هستن
- 551 پاسخ
-
- 1
-
-
- پزشکی
- پزشکی. اطلاعات. دانستن.هر. چی. بیا. داخل. اطلاعات.
- (و 7 مورد دیگر)
-
:mrsbeasley:یه سوال بپرسم؟ حقیقت اینه که تازگی ها همش سردرد و حالت تهوع دارم اصلا هم ربطی به این نداره که ایستاده باشم . نشسته . خوابیده . در حال درس خوندن ...... خلاصه توی هر حالتی این طوری هم نیست که بگیره و ول کنه الان نزدیک به یه هفته یا شاید بیشتره که این سردرد باهامه شبا هم (ببخشیدا) تا حالم به هم نخوره دردم کم نمیشه (باز هم می گم ول نمی کنه فقط کم می شه ) دوست ندارم به خانواده ام بگم چون مامانم سریعا واکنش نشون می ده در حالی که الان وقت دکتر رفتن و پرستاری های مامانم رو ندارم ولی آخه چقدر هم ژلوفن بخورم؟! مخصوصا شبا که دردش بیشتر کنار سرمه و توی چشمام نبض می زنه و خون می افته ؟ حالا چی کار کنم ؟!
- 551 پاسخ
-
- 2
-
-
- پزشکی
- پزشکی. اطلاعات. دانستن.هر. چی. بیا. داخل. اطلاعات.
- (و 7 مورد دیگر)
-
دنیز دنیز دنیز خون من گردن تو می گم این تاپیک علاوه بر ترویج آشپزی یه ویژگی دیگه هم داره اونایی که یادشون میره غذا بخورن :icon_pf (34):یا کم اشتها هستن رو هم به اشتها میاره جدی گفتما ! خودم یه نمونه اش ! فقط کاش یه تاپیک دیگه فقط برای عکس و طرز تهیه ها باز می کردین (بدون اسپم و پست اضافه )
- 244 پاسخ
-
- 6
-
-
سامی بیگی _ ای جونم ای جونم قدمات رو چشام بیا و مهمونم شو گرمی خونم شو ببین پریشونه دلم بیا آرومم کن ای جونم می خوام عطر تنت بپیچه تو خونم تو که نیستی یه سرگردون دیوونه ام ای جونم بیا که داغونم . . . :dancegirl2::dancegirl2:
-
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
EOS پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
دلم یه کشور آروم می خواد که سیاستش رنگ و بوی عقل و منطق داشته باشه و وقتی براش فکرت رو هزینه می کنی بلاخره به نتیجه می رسی (حتی اگه اونجا سرزمین من نباشه ) نه جنگلی که سیاستش رنگ و بوی لجن و لجن زار بده آخرش نه تنها فکرت که روحت رو هم توی خودش چال می کنه حالم رو به هم می زنه این همه هرزگی سـ****** -
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
EOS پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
متنفرم از آدمایی که یه جا می شینن و غر می زنن ، ناله می کنن و شکوه .... چاهی رو نکوهش می کنن که خودشون مشتاقانه با سر رفتن توش انتظار تحول رو دارن در حالی که مصرانه دارن توی کوچه بن بستش درجا می زنن به جای پیدا کردن راه حل برای مشکلشون ، خداشون رو سرزنش می کنن ........ . . کاش به جای صرف این همه انرژی برای نق زدن و حروم کردن اکسیژن و خسته کردن عضلات صورت ! همه این انرژی رو جمع می کردن برای ایستادن و گام برداشتن مطمئنا اون موقع دنیا یه شکل دیگه بود که چیزی برای غر زدن وجود نداشته باشه خدای تو پشتت هست اما مشتت نیست این قدر بی منطق زندگی نکنیم -
اون سری بلبلی کردم سر کلاس استاد هم نامردی نکرد مثل بچه مدرسه ای ها گفت بیا جلو بشین این سری صندلی استاد توی کلاس نبود :persiana__hahaha:و کلی روی پا بود ..... من هم یه دفعه وسط اونجا گفتم استاد خسته نباشین (نقطه ضعفش کلا این کلمه خسته نباشید:w12:) بعد یه دفعه پیله کرد به من که پاشو برو یه صندلی پیدا کن برای من ، خسته شدم خلاصه که به جای آقا مجید ایفای نقش کردم و صندلی رو آوردم :icon_razz: از حرصم چنان صندلی رو کوبیدم توی در که از شانس در باز شد و محکم خورد به استاد البته من متوجه نشدم و مصرانه هل می دادم که در بیشتر باز بشه :icon_pf (34): آخر استادم عصبانی از پشت در اومد بیرون و در رو تا ته باز کرد من : اااااااااااااا ....... استاد چرا رفتین اون پشت ؟! استادم : :ydm47612zsesgift969 (کم آورده بود بیچاره حرفش نمی اومد ) همون طور که می رفت طرف میزش گفت صندلی رو بیار من هم صندلی رو یه کم ازش دورتر گذاشتم و رفتم نشستم همون طور که چپ چپ منو نگاه می کرد و داشت توضیح می داد ، نمی دونم چرا پشتش رو نگاه نکرد که صندلی کجاست و همون طور نشست .... فکر کن وسط زمین و هوا اولین کسی هم که زد زیر خنده خودم بودم :5c6ipag2mnshmsf5ju3 البته خیلی زود دستش رو گرفت به میز و کاملا نیافتاد ولی به محض این که بلند شد اول به من گفت بیرون من هم که داشتم میمردم از خنده عین برق اومدم بیرون :th_running1: آخر کلاس به محض این که از در اومد بیرون پریدم جلو که : استاد به خدا من تقصیری نداشتم استاد : ....... (اسم فامیلم ) دیگه سر کلاسم نبینمت ؛ اگه ترم دیگه من استاد این واحدتون بودم همین ترم پاست می کنم که دیگه نبینمت اما اگه کسه دیگه ای باشه ، این ترم که می ندازمت هیچ ؛ می سپارم 3 دور پشت هم بندازتت تا بمونی معلق روی هوا برای همین یه واحدت :icon_razz: پ.ن : پرس و جو کردم خطر از بغل گوشم گذشت
- 2547 پاسخ
-
- 27
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
جناب اسی این رو که گفت یاد یه داستان افتادم به این قرار : این دقیقا داستان ملت ماست
- 28 پاسخ
-
- 16
-
-
روشنفکران نوشته پال جانسن در مورد اندیشه ها و گفته های چند تن از بزرگان صحبت می کنه و ...... کلا کتاب بسیار پر محتوایه
- 1285 پاسخ
-
- 8
-
-
- معرفی کتاب
- معرفی کتابهای ادبی
- (و 9 مورد دیگر)
-
وضعیت اقتصادی فقط یکی از مشکلاته با این که من هم دارم از این مشکلات رنج می کشم اما باز هم می گم که از ماست که بر ماست تا وقتی نگرش مردم نسبت به خیلی چیزا تغییر نکنه ، آب از آب هم تکون نمی خوره اتفاقا بدتر و بدتر هم می شه .........
- 28 پاسخ
-
- 20
-
-
امشب برخلاف دیشب اعصابم به هم ریخته :cryingf: از صبح به هوای درس خوندن موندم توی خونه و با بقیه نرفتم بیرون ولی دریغ یه اپسیلم درس :icon_pf (34): یا کتاب خوندم یا نت بودم یا بازی کردم :icon_razz: الان دوست دارم خودم رو یه فصل حسابی بزنم تا لااقل دلم خنک بشه و یه کار مفید کرده باشم
- 3494 پاسخ
-
- 13
-
-
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
EOS پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
واقعا چطور میشه در عین این که بعضی ها رو دوست داری، حضورشون، مملو از انرژی بدی باشه برات ؟! الان خیلی این حس رو دارم -
امین رستمی _ آلبوم 6 :hapydancsmil: هم آلبومش خیلی قشنگه هم صداش رو خیلی دوست می دارم :dancegirl2:
-
اول چند تا سوال برام پیش اومد :JC_thinking: کلا این جمله رو درکش نمی کنم ! منطق و عشق ؟! چطور یه آدم می تونه 1000 بار عاشق بشه ؟! در حالی که عاشقی یعنی خودباختگی چطور می تونی وقتی وجودت رو بهای وجود کس دیگه ای کردی (حالا با وصال یا بی وصال) دوباره بخوای این وجود رو به 1000 نفر دیگه هم بدی ؟ این به جز هوسه ؟! متاسفم کهربا جون اگه به موضوع تاپیکت ربطی نداره:5c6ipag2mnshmsf5ju3 اما این 2 تا واقعا برام سوال شد
-
امروز رو خیلــــــــــــــــــــی دوست می دارم :vi7qxn1yjxc2bnqyf8v باز نمایشگاه بودم :hapydancsmil: (هر چند میتینگ انجمن رو فراموش کرده بودم و وقتی هم رسیدم دیر شده بود ) اما الان باز دستم خیلی درد می کنه و ذوق ذوق می کنه سرم هم درد می کنه تازه خیلی هم خسته که چه عرض کنم از 10-11 ساعت خیابون گردی له له ام :imoksmiley: ولی باز چشمام خواب نداره با همه اینا ولی بازم می گم که خیلی خوش گذشت :persiana__hahaha:
-
و آخرین گاف وحشتنــــــــاکی که دادم زوجی بازی کردیم و ما باختیم و قرار شد بریم برای همه آیس پک بخریم :vahidrk: ولی این آیس پکا کارت خوان نداشتن و ما هم پول نقد نداشتیم ! در به در دنبال یه عابر بودیم که خدا رو شکر همه هم از سرویس خارج بود همون طور که داشتم اطراف رو می گشتم چشمم خورد به گیرنده یکی از این بانکا و همون طور با خوشحالی دست آنوش رو می کشیدم و تند تند می رفتم که "بدو یه عابر پیدا کردم " :w42: اما چند لحظه بعد 2 تا صدایی که به گوشم رسید : "ااا ..... خانوم ببخشید اشتباه گرفتین !!! " "سپیده کجا داری می ری ؟" یه لحظه که استپ کردم که برگردم ، پسره هم حکم خورد بهم :shame: وقتی نگاه کردم آنوش داشت می دویید دنبالم و دوستای اون پسره هم همین طور توی شوک دنبال ما بودن البته خدا رو شکر پسره سن و سالی نداشت (هر چند آبرو ریزی های من که به سن و سال نیست ) ولی این قدر از دستم عصبانی بود که گفتم این دفعه راستی راستی می ریم پای طلاق نامه :4chsmu1:
- 2547 پاسخ
-
- 35
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
وقتی رسیدیم نمایشگاه زنگ زدم به بچه ها که کجایین ؟ :th_scratchhead: اونا هم آدرس رو دادن و خب من می دونستم جایی که آدرس دادن کجاست و تصمصم گرفتم یه کم اذیتشون کنم :4chsmu1: همون طور که یواش یواش نزدیک صندلیشون می شدم یه دفعه از پشت سر ترسوندمشون یعنی دختره یه جیغ کشید که زهره ترک شدم :imoksmiley::imoksmiley: ولی وقتی روشون رو برگردوندن تازه فهمیدم صندلی رو اشتباه گرفتم :icon_pf (34): یعنی همه اونایی که رهگذر بودن مثل سینما داشتن ما رو تماشا می کردن
- 2547 پاسخ
-
- 32
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
امروز چند تا سوتی دادم وحشتناک با چند تا از دوستام نمایشگاه قرار داشتیم ، من هم ماشین نبردم و با اتوبوس رفتم . :w12: جا نبود و من هم ایستادم و همون طور که دستم زیر چونم بود و توی حال خودم سیر می کردم و داشتم از پنجره بیرون رو هم نگاه می کردم :girl_in_dreams: یه دفعه دیدم یه دختره بغلم می گه این ماشین مثل این که با شما کار داره نگاه کردم یه پسره داشت دست تکون می داد :wavesmile: من هم خیلی ریلکس دست تکون دادم :wavesmile: چند ثانیه بعد همون طور که توی ترافیک بودیم ماشینش رو کشید کنار اتوبوس و دیدم دستش رو اورد از شیشه بالا و یه کاغذ رو داد دستم من هم خیلی کنجکاوانه کاغذ رو گرفتم :icon_razz: شماره بود :icon_pf (34): یعد چند ثانیه تازه سنسرای مغزم به کار افتاد که این پسره اصلا کیه و من چرا کاغذ رو ازش گرفتم ؟! :icon_pf (34): اما به محض این که سرم رو برگردوندم ..... کل اتوبوس یه طوری چپ چپ نگاه می کردن و زیر لب حرف می زدن که فکر کردم اولین دختریم توی ایران که از یه پسر شماره گرفته البته اونم جلوی نامزدش :shame: خلاصه که نزدیک بود طلاق نامه رو امضا کنیم امروز
- 2547 پاسخ
-
- 35
-
-
- ماجراهای و اتفاقات جالب
- اتفاقات خنده دار
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
