Tamana73 28835 ارسال شده در 20 شهریور، 2014 چههههههههههه خبره اینجا چرا همه چی درهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه روز نبودمااااااا کامل هنگ کردم.. 6
Yaser.C 5059 ارسال شده در 20 شهریور، 2014 همچی تو انجمن که میگردم یاد کارتون رنگو میفتم....دیدی اونجا آب نبود قحطی اومده بود بعد یه عده آب میفروختن؟؟؟؟؟؟؟ حالا هر کی دوس داره سپاساش زیاد بشه به من یه پ خ بزنه یه شماره کارت میدم دیگه غمش نباشه....یه شبه سپاساشو میکنم ۵ برابر مدیر انجمن اینم بگم که ما یه تیم هستیما.......فک نکنی قراره تنهایی سپاس بزنم!!!! 8
not found 16275 ارسال شده در 20 شهریور، 2014 گاهی وقتا عجیب دلم میخواست دخترای عهد قجر بودم. یا حتی قبل تر از اون. یا اینکه تو یه جزیره ای جایی، جدا از مردم و رسم و رسومات و تمدن جدید زندگی میکردم. یه جایی و یا یه زمانی که همه آدما مث هم میبودن. دیگه مجبور نبودم درس بخونم. استرس کنکور و پروژه و مقاله نداشتم. رقابت بی معنی می شد. دوس داشتم یه حیاط داشتم که هر روز عصر آب پاشیش میکردم یه هندونه قاچ میکردم میاوردم دور همی میخوردیم. همه اون چیزایی که بشر امروزه به دست آورده شاید زندگیشو به ظاهر راحت تر کرده ولی آرامشو ازش گرفته. دیگه آدم با خودشم رودرواسی داره..... ناخواسته و اجباری. مجبوری واسه موقعیت خوب اجتماعی مدام بدویی. گاهی حتی وقت یه مسافرت درست و حسابیم نداری میخوام مث بچگیام بشینم لب حوض پاهامو توش تکون بدم ولی دیگه از اون حوضم خبری نیست 13
.Apameh 25173 ارسال شده در 20 شهریور، 2014 از یه سری محبت ها بدم میاد دلم نمیخواد جایی برم که دوس ندارم... نکه دوس نداشته باشم... اتفاقا خیلیم دوس دارم اما فقط کنار خونوادم دلم نمیخواد جایی برم که دلم پیش خونوادمه... من چرا رودرواسی دارم با همه... چرا برای من " نه " گفتن اینقد سخته چرا من اینقد وابستم واقعا به خونوادم... قبلا بهتر بودم اما الان خیـــــــــلی شدیده... انگار وقتی فک میکنم تنها حتی 1 شب باید دور باشم 1 بغض گلمو میگیره پ ن :من خوشی تنها دوس ندارم... من 1" لذت کوچک زندگی" مثه حتی 1 فیلم تماشا کردن دسته جمعی رو دوس دارم اما کنار خونوادم 11
nasim184 12256 ارسال شده در 20 شهریور، 2014 دلم اینجا خواست سلام به همه این ایام امتحانا انرژی ادمو میگیره...از اونا بدتر پروژه ها...این روزا خوب میگذره خداروشکر فک کنم دارم در مورد یه نفر تو زندگیم خیلی دست به قضاوت میزنم..منو مجبور میکنه به این قضاوتا!دوست دارم قضاوتام درست نباشه...اما امیدوارم خستم نکنه که مجبور باشم یه جورایی اولین دوستی باشه که بخوام بزارمش کنار از زندگیم.... بعضی موقع ها میترسم...ولی خوب بودنم زیاد خوب نیست بعضیا فکرای دیگه میکنن... بعضی موقع ها بدم نمیاد کینه ای باشم...ولی نمیتونم بازم میخندمو میخندمو میخندم خدا حداقل از این یه نعمت محرومم نکن.بزار بگن شیرین عقله:hapydancsmil: به من اینجوری بیشتر خوش میگذره خدایا برا همه چی شکر...و خودمو خودت 7
VINA 31339 ارسال شده در 20 شهریور، 2014 ممد ادمین اسوده بخواب که سایت در دست ماست خواب نداریم به رفیق رفقا نصفه شبی اس میدیدم جالبه همه بیدارن!!! صبحم میرن سر کار:-" الان درک میکنم چرا همه صبحا تو اداره خوابن والا بوخدا 14
not found 16275 ارسال شده در 21 شهریور، 2014 خیلی ناراحت میشم میبینم یه عده میان تو این تایپیک به بقیه تیکه و متلک میگن. فقط و فقط به خاطر اینکه نمیدونم طرفشون کیه از فضولی خواب به چشمم نمیاد :ws3: 10
vergil 11695 ارسال شده در 21 شهریور، 2014 حقیقت این بود: هر چقدر که توانستیم کسی را خوشحال کردیم به همان اندازه تنها ماندیم ... 7
آرتاش 33340 ارسال شده در 21 شهریور، 2014 شاعر میگه معرفت دُر گرانی به هر کس ندهندش پرطاووسقشنگاستبهکرکسندهندش اما منم میگم ادب دُر گرانیست به هر کس ندهندش 5
Just Mechanic 27854 ارسال شده در 21 شهریور، 2014 جیف شد بازی رو باختیم از سال 1998اولین بار بود که از باخت تیم ملی فوتبال نارحت میشدم خوب بازی کردیم دمشون گرم 8
آریودخت 43941 ارسال شده در 21 شهریور، 2014 امشب کمی سبکم ... البته کمی ... در انتظار روزهای خوش ... 9
دل مانده 7714 ارسال شده در 22 شهریور، 2014 آخه چرا این کتابهای درسی انقد خواب آورن برا خوندن دو سه خط ،دو هفته وقت لازمه چون هر کلمش چندین ساعت خواب میاره:icon_razz: 6
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 22 شهریور، 2014 قصد مسخره کردن احساساتم را ندارم . ولی خیلی مسخره ست ادم همیشه حس کند. باید چیزی را بگوید که نمی تواند. و نهایتا قانع شود به نگفتن یا بیان حداقل تصویری گنگ، دست و پا شکسته از انچه می بیند. خیلی مسخره است که با زبان مادریت ببنی. بخندی. راه بروی. بشنوی.احساس کنی اما حرف... حرف که میزنی تنها توهمی باشد از واقعیت آنچه می خواستی بگویی. و از همین جا در تو شروع می شود احساس دائم و ابدی نا تمام ماندن . احساس غوطور شدن در سرابی دور . احساس بازیچه یک مشت حرف و کلمات پوچ شدن . احساس بیگانه بودن با خود و گم شدن در خود . احساسی که هر بار دستت را میگرید و تو را می برد به یک غربت که ناآشنا با کوچه پس کوچه هی تنگ و تاریک آن نیستی . جایی که بی قرار و مایوس تحلیل می روی و ته نشین میشوی در یک جستجوی همیشگی. ومن سالهاست با این احساسات مسخره زندگی میکنم. اگر چه گاهی از پشت دریچه روح و افکارم زندگی لبخند مبزند مثل تبلور صبگاهی نور.مثل خنکای سایه سار تابستان و صدای جوی آبی رونده یا در خشش مهتاب بر تن پر تلاطم دریا و اسمان خیال انگیز کویر در صافی یک شب زمستان ... مثل وقتی تو را میبنم. و این مسخره نیست. 7
آریودخت 43941 ارسال شده در 22 شهریور، 2014 ای انسانی که آتیش گرفتی : موفق نمیشی با احساسم بازی کنی :tt2: من سنگتر از این حرفا شدم احساس برای من از ردیف اول زندگی رفته ردیفای آخر نشسته تا بهش برسی راه زیاده پس خودت رو بیهوده خسته نکن 4
ENG.SAHAND 31645 ارسال شده در 22 شهریور، 2014 چه احساسی است احساس فنچییت ای .................. :icon_razz: 2
Lean 56968 ارسال شده در 22 شهریور، 2014 عاقا من فکر میکنم بیخود ترین غصه، غصه افتادن تو دوره دانشجویی باشه ، عاقا اصلا مزه نداره درسیو نیفتی ، حتی منم که جزو نخبه ها بودم یک درسمو به 9.75 افتادم اصن ککمم نگزید 6
Valentina 13664 ارسال شده در 22 شهریور، 2014 خدا کنه فردا بتونم جلو خودمو بگیرم و خودمو نگه دارم.. گریم بگیره خیلی بد میشه.. :164: 5
ارسال های توصیه شده