رفتن به مطلب

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

دلم یه خواب عمیق میخواد...hanghead.gif

  • Like 9
ارسال شده در

نمیدونم چرا جدیدا انقد رک شدم...خودمم ناراحتم ولی اصلا نمی زارم حرفی داخل ذهنم بمونه!!!.......اخه به بعضیا نمیشه نگفت...سریع میگن خره وونمیفهمه!

اخه خانوم نسبتا باهوشش...

بیخیال خدا مراقبم باش دوست ندارم کسی از دستم ناراحت باشه:ws37:ولی خوب همیشه هم ایده ال باشی برا همه خوب نی:whistle:فکر بد میکنن:ws3:

بعضی موقع ها ادم از خوب بودن خسته میشه خب!:whistle:

.

.

.

از دانشگاه که میومدم گل تبریک روز مادر دیدم!به دستم گفتم امشب رو مادره:w58:چرا ما انقد دیر فهمیدیم...بعد که فهمیدم نیست خیالم راحت شد

ای خدا مراقب همه مامانا باش...من که عاشق مامانممم:w02:اگه ناراحتشم کردم میدونم منو میبخشه:whistle:

این روزا هم نگران خودمم...هم نگران دوستم........هم نگرانه همه

خدایا مراقب همه باش:hapydancsmil:

  • Like 14
ارسال شده در

گفتی روزی به گذشته خواهی خندید

سالهاست

به پشت سر نگاه میکنم

در انتظار آن خنده !

 

که نرسید هرگز از راه...

  • Like 13
ارسال شده در

الان داشتم صفحات اولیه پروفمو نگاه میکردم و میخوندم.. چقد با بچه ها میگفتیم میخندیدیم..هی پروف هم اسپم میکردیم چرت و پرت میگفتیم..:sigh:

 

دلم تنگولید یهو..:sigh:

  • Like 11
ارسال شده در

گاهی در نبودن آنهایی هستی که هستند و به چشم نمی آیند ، گاهی غمینی از نبود دوستان و یارانت

از آن دوران کودکی گرفته با پی چامه های گل و گشاد و پاره و پوره ، مشتی عشق در جیب راست ، مشتی خاطره در جیب چپ

چون عمیق تر که میشوی ، چون کهنسال میشوی ، جیبی از تقیدر ، جیبی لبالب از سودای رفته ها و حسرت ها . . . .

دلم دامنه ای سر سبز میخواهد ، صندلی چوبی

روی دامنه

بنشینم و به آسمان بی دود نگاه کنم

خنده کنم

جیبی خاطره شود ، آن جیبم دلخوشی

ح.س

  • Like 7
ارسال شده در

خیلی حرفا داشتم واست بزنم نمیدونم چرا حرفام توی گلوم موند

اونجا یک فرشته بود باید میدید که هنوز روی پام هستم اگرچه کمرم داره میشکنه

دارم دور میشم از اینجا اما اون باهم هست ودلم اینجاست

حتما داری دعا میکنی اما واسه اون دعا کن

دعا کن غم غصه رو دلش نمونه

دلم واست تنگ شده....

  • Like 12
ارسال شده در

همین چن دیقه پیش با مامانم داشتیم از جایی میومیدیم...پسر 11ساله ی ی اشنایی رو دیدیم...مامانش طلاق گرفته رفته...باباشم که از مرده بدتره...

مامانم بهش گفت عمه ات اومد خونتون بگو برات نهار درس کنه

...گفت اخه چیزی نداریم که نهار درس کنه....

مامانم گفت پس چرا دیروز بهت گفتم نهار بیا خونمون گفتی خودمون نهار داریم نمیام؟

گفتش خب داریم...پنیر داریم با نون میخوریمش

کوچیکترین نیاز این بچه برای زندگی غذاست...خدا ب داد مابقی نیازهاش برسه...:hanghead:

چقدر زندگی میتونه دردناک باشه و ما انقدرررر به خود مشغول و بی خیال...

  • Like 20
ارسال شده در

داشتم با یکی حرف میزدم که از خانومش جدا شده بود . کنجکاو بودم دلیل اینکه عاشقانه دو نفر بهم میرسن و بعد از یه مدت جدا میشن و این وسط یه بچه قربانی میشه بدونم :hanghead:

در جوابم حرف قشنگی زد گفت اگه تو دلیلشو فهمیدی منم میفهمم. باور میکنی خودمم دلیلشو نمیدونم و همه چی عین کابوس بود و یهو تموم شد؟!

 

بعد که با خودم فک کردم گفتم اره یوقتا شاید ما زیادی عصبی میشیم یا روزگار لج میکنه باهامون یا ... که یهو عین کوه آتشفشان میشیم و جوش می یاریم .:ws37:

  • Like 12
ارسال شده در

روزهای خوبی در راه اســـــــــــــــــــت :w02:

  • Like 15
ارسال شده در

امسال 1 تصمیمی گرفته بودم

 

اینکه زیاد سخت نگیرم.. اینکه هر لحظه استرس کارای نکردمو نداشته باشم... طبقه بندی کنم ذهنمو... برای هر فکری 1 زمانی رو اختصاص بدم هر موقع خارج نوبت خواستم بهش فکر کنم 1 تابلوی ورود ممنوع بزنم که الان تو نباید ذهنمو درگیر کنی الان میخوام آرامش داشته باشم 1 ساعت دیگه بیا مفصل فکر میکنم در موردت...

 

 

خوب داشتم پیش میرفتم...

 

 

اما از دیروز 1 حرف شاید دلسوزانه پدرم بهمم ریخته... خیــــــــلی ...

 

از دیروز دارم بدون نوبت به همه چی فکر میکنم و به هیچی فکر نمیکنم... ذهنم مشغوله اما بی نتیجس...

 

من حق دختر نسبت به پدر و مادرم رو خوب به جا نیاوردم:hanghead:

 

1 دعایی رو همیشه میگم.... خدایا منو شرمنده هیشکی نکن... مخصوصا شرمنده روی پدر و مادر.... کمکم کن پیششون نشکنم... اگه نمیتونم خوشحالشون کنم حداقل ذره ای باعث رنجشونم نشم:sigh:

  • Like 14
ارسال شده در

اصلا از بچگی از بدقولی و اینکه دیر برسم مدرسه یا سر کلاس بدم میومد...همیشه هم دوستام بد قول بودن

یعنی واقعا تنها چیزی که کامل میریزم بهم همین مورده!

و اما داستان

امروز به دوستم گفتم اگه باز دیر برسیم سر کلاس من یه بلایی سرت میارم که دیگه دیر نیای!:gnugghender:

هیچی خلاصه دوسی باز دیر اومد

هر چی نشستیم ماشین مسافر نیومد که پر شه و ما حرکت کنیم....منم یه فکری به کلم زد:ws38:

به آقاهه خیلی باکلاس گفتم دربست برییییید!

دوستم:w58::میخوای چکار کنی...نه آقا وایسید

من:نه آقا برید بعد خیلی شیک لم دادم و باهاش تا دانشگاه حرفم نزدم:whistle:فک کن من حرف نزنم

هیچی دیگه رفتیم و دوستم مجبور کردم پولشو کامل بده:ws28:یک خاطره براش ساختم که فک نکنم تا عمر داره دیر بیاد

کلا تیک گرفته بود تا غروب میگفت دیگه دیر نمیام :w58:دیگه دیر نمیام:ws3:

خیلی به من خوش گذشت:hapydancsmil:

خدایا شکرت این شادیارو از ما نگیر

  • Like 12
ارسال شده در

وقتی همه چیز روبراه است که امیدواری معنا ندارد ، امید زمانی ارزشمند است که همه چیز در بدترین شرایط است؛

پس هیچ وقت نا امید نشو به ویژه در اوج تاریکی و تنهایی و تلخی ...:5c6ipag2mnshmsf5ju3

  • Like 12
ارسال شده در

روزه ی سکوت باید گرفت...

 

من و قلمم...تا اطلاع ثانوی...روزه ی سکوت می گیریم...

 

فقط می شنویم و می بینیم...

 

گاهی باید دید و شنید...و سر تکان داد...ولی هر حرفی را به رشته ی قلم نباید آورد...

 

باید روزه ی سکوت گرفت...

 

شروع می کنم با یاد شَهِ آرامش ها...:icon_redface:

  • Like 11
ارسال شده در

روز اخر هفته تنها روزیه که میتونم برم مامان بزرگم ببینم...

ظهر نهار که خوردم رفتیم سمت خون مامان بزرگ،به فکرم زد که کیک براش بگیرم...مامان هی گفت بیخیال بیا بریم دیر میشه گفتم نه میخوام بخرم با یه عالمه شمع!:ws3:

شانس من شمعم نداشت...ولی خوب کیک خریدم از نوع بدون خامه و یه کادوی کوچولو و رفتیم

عزیزم از در که وارد شدم دیدم مثل فرشته ها خوابیده...صدای در شنید بیدار شد

چقد سختم میشه میبینم تنهاست...:sad0:سریع وایسادم شلوغ بازی...که تعداد سنت شمع پیدا نشد و...اونم هی میخندید.الهی قربونش برم:ws37:

هر بار که میرم میخوام بوسش کنم میگم بابا این دماغت عمل کن ...خیلی بزرگه نمیزاره من خوب بوست کنم:ws3:!اونم میخنده میگه باشه بزار اول راه بیفتم بعد میرم:whistle:

خلاصه خیلی شیک یه روز مادر 5 نفره براش گرفتم به جای شمعم براش کبریت گذاشتم!حالا هی میگفت شمع از کجا اوردی؟؟!!!گفتم برات سفارشی اوردن در خونه شما فوت مبارک رو بزن تا کیکا سیاه نشده:whistle: اخه هر بار کیک میبردم طرفش تا ازش عکس بندازم...فک میکرد دارم بهش تعارف میکنم...دستش میورد:ws28:!میگفتم نه دست نزن...دارم عکس میندازم

انقد سر به سرش گذاشتم تا کیک خورد بیچاره...ولی کلی خندیدیم

خدایا شکرت

روزخوبی بووود

مراقب همه مامانا و مامان بزرگا باش:hapydancsmil:

  • Like 10
ارسال شده در

دیشب تصمیم گرفتم صبح بیدار بشم برم پیاده روی تا شاید یک گرم کم بشه این چربی های کوفتی:banel_smiley_4::icon_razz:

هم پا پیدا نکردم با پسرم قرار گذاشتم که بیدارش کنم و با هم بریم با اینکه دخترم فقط گذاشت دوساعت شب بخوابم ولی برای رو کم کردن خودمم شده بیدارشدم و با علی راه افتادیم:ws3:

چه هوای محشری بود :hapydancsmil:

یک ساعت و نیم پیاده روی سریع یک فازی داد که نگو و نپرس:hapydancsmil:

پسرم آخراش سینه خیز میخواست بیاد از بس خسته شده بود:ws28:

  • Like 21
ارسال شده در

برای آدما مرز بگذارید مرز صمیمیت مرز رفتار مرز کلام و همیشه شما این مرزو تعیین کنید بذارید همه مرزای عبوری شما رو بشناسن و همیشه یه قدم عقبتر بیستید

  • Like 17
ارسال شده در

آخی چقدر بدجنسم اینو امروز دیگه بهم ثابت شد.

دیروز که خونه داداشم بودیم و پیش پارسا جون عمه و عشمون. هی تأکید میکرد که دیگه فردا مدرسه نمیرم (مهدکودک البته ) و خرابه و تعطیلیه و از این حرفها و مامانشم هی بهش قول میداد که باشه نمیری و اونهم کلی آتیش سوزوند و کلی بازی کرد و ته دلش خوشحال بود که ماها پیشش بودیم.( البته ماهم دست کمی ازش نداشتیم.)

صبحی که میخواستیم برگردیم خونه و سرکار به زور و کلی اشک و اعصاب خردی بردیمش مهد و تحولیش دادیم.

کلا دیگه دلش میخواد سر به تن من و آبجیم نباشه:hanghead: چون ما تحویلش دادیم .

از اونجایی که با هم کلی چیز درست میکنیم و تقریبا همه کاری میکنیم به من و خودش میگه پت و مت منم مجبور شدم با تهدید اینکه دیگه پتش نمیشم و اونم متم نمیشه مجبورش کنم کمتر اشک بریزه. :4564:

 

ظهری که اون آبجیم بهش زنگ زد که ببینه حالش چطوره بهش گفت تو و ماماجون زودی بیایند خونمون ولی اون پری و شهدختو نیارید با خودتون:4564: یعنی رسما تمام سابقه خوبمون رو پیشش خراب کردیم .:icon_pf (34):

 

امیدوارم باهامون بازم دوست بشه ..

 

چرا باید بچه ام اینقدر از محیط مهدش فراری باشه که تا بعد رفتن ما اشکش بند نمی اومد؟

این مامانا چی میکنند با این فرشته ها که اینقدر حساس میشوند؟

  • Like 7
ارسال شده در

چقدر شنيدن صداي دريا در اين ساعت از روز ميتونه لذت بخش باشه,چشمانم رو ميبندم و تصور ميكنم موج هايي رو كه به ساحل ميان و ميشنوم صداي دريا رو....تا حالا بياد ندارم همچين موقعيتي رو تجربه كرده باشم اما عجيب دلم ميخواست الان صداي امواج رو ميتونستم بشنوم,صداي امواج هواي تاريك روشن صبح...

امروز هواي استشمام بوي صبح حوالي ساعت شش هم به سرم زد, ميخواستم برم بيرون قدم بزنم اما چند.دقيقه اي تاخير افتاد و از اين هم محروم شدم....

 

اما امشب بيدار بودم, نيمه اول شب به اين موضوع رسيدم كه اگر اتفاقاتي كه ما دوست داريم برامون نميافته و اگر به چيزهايي كه دوست داريم نميرسيم يكي از دلايل مهمش حصاري هست كه خودمون دور اهداف و آرزوهامون ميكشيم حصاري مثل يك كاتاليزور كه منتظر ميشيم كه عملياتي رو تسريع كنه ولي مدتي كه براي فراهم اومدن اون كاتاليزور منتظر ميمونيم رو اصلا در نظر نميگيريم,شايد اگر كاتاليزوري در كار نباشه نتيجه خيلي بهتري  هم عايدمون ميشه چون همه تمركزمون روي هدف بوده نه پيدا كردن سريعترين يا بهترين راه....

و اما نيمه دوم شب, تصميم....انجام دادن كاري كه هميشه به يك زمان بهتر موكولش ميكردم, به يك زمان ناب تر و در انتظار كاتاليزور ...

امشب شب خوبي بود ....

اميدوارم امروز هم براي همه روز خوب و شادي باشه....

صبح بخير نوانديشان....:icon_gol:

  • Like 12
ارسال شده در

جدیدنا که گذری میام انجمن انگار اومدم کنج غربت :w58:

چرا اینجوری شد حال و هوای این روزای ما ؟!:ws52:

  • Like 5
ارسال شده در

امروز روز مهمیه برام روز یک تصمیم بزرگ

اگر اگر اگر!تصمیمی که میگیرم درست باشه به کل ورق زندگیمون برمیگرده و برنده میشیم و اگر غلط باشه باید پی سختی رو به تنمون بمالیم

برای اجرای پروژه جدید همه حتی بچه هامم به تب وتاب میفتن و چند صبایی من و کم میبینن ولی اگر موفق بشم جبران میشه کمبود بی مادریشون!

به پاس سلام علیکی که داشتیم برای موفقیتم دعا کنید شاید با دعای شما موفق بشم

خدایا خودت جورش کن امروز قدم اول رو بر میدارم اگر گام اول جور بشه یک سوم رفتم جلووگرنه ...:5c6ipag2mnshmsf5ju3

  • Like 12
×
×
  • اضافه کردن...