رفتن به مطلب

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

خـودم را

در چمـدان می ریـزم

چشـم هایـم را

زیـر بغـل می گیـرم

می نشـینم لـب دلتـنگی

کـه عبـورت شایـد

مـرا با خـود بُـرد

جـائــی

که به آن تعـلّــق دارم !

1366231856754409_large.jpg

  • Like 8
ارسال شده در

نمی دونم چرا همیشه حرفای قشنگ بیشترین لایک رو میگیره اما همون حرفا تو عمل تبدیل به شعار می شن!

یعنی فقط تو حرف قشنگن وقتی همون حرفا رو جلوی همون آدما انجام میدی، با زرنگی تموم بهت می خندن و با همون زرنگی کار خودشون رو می کنن!:banel_smiley_4:

  • Like 25
ارسال شده در

وقتی حال خوشی دارم، تمام فلسفه های ذهنم یا هم و با نجوایی نغز می گویند : این کمره یا فنره

و دیگر هیچ

  • Like 19
ارسال شده در

نسلی هستیم که جبهه و جنگ نرفتیم ولی عجــــــــــیب موجــــــی شدیم...!:banel_smiley_4:

  • Like 12
ارسال شده در

به احترام تو ، یک عمر سکوت می کنم

. . . .

  • Like 14
ارسال شده در

حوصله مان سررفته. به گونه ای که اگر پسری دور و برم بود و گلویم پیشش گیر کرده بود ازش خواستگاری میکردم. :ws37: بدبختی آقایی شایسته دوروبرم نمییابم. :banel_smiley_4:

  • Like 14
ارسال شده در

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی ، پیر میشی...:banel_smiley_4:

اینو متولدین دهه شصت بیشتر درک میکنن...:ws37:

  • Like 8
ارسال شده در

حآلِ هَمِه مآ خُوب اَست.... اَمآ خُدآیی تَو رَوت میشِه بآوَر کَنی؟ :banel_smiley_4:

  • Like 5
ارسال شده در

وقتی که دهنت خیلی گشاده...صدات خیلی بلنده...همیشه فک میکنی که حق با توئه ، همه حرفات ، احساساتت ، قضاوتتات ،دوستیات، دشمنیات ، اطمینانت به درستی منطق خودت ، زیادیییی شدید و پررنگه...نمیتونی دوستم باشی..نمیتونم دوست داشته باشم...:ا

  • Like 10
ارسال شده در

یکی هست

میاد توو کوچه ویولون میزنه

انگار آرشه رو میکشه روو قلبِ من hanghead.gif

  • Like 15
ارسال شده در

جلو هیچ ظالمی سر خم نمی کنن

با رفتار

با نوع حرف زدن

و بطور کلی شکل و شمایل زندگیشون ( Life Style) درس برابری میدن

گدای محبت و احترام نبودن و نیستن

اروزی ریاست و پست مقام نداشتن و ندارن

می دونن اونی که زور میگه هیچی نیست بجر یک بیمار روانی که ترسو تر از همه است

باور قلبی دارن که احترام به ادم زورگو و حقیر، ستمکاری بود بر گوسپندان

اینا رو مث من، توی نت و با نوشتن نمیگن این حرفا را زندگی میکنن و اگه لازم باشه فریاد میزنن درکمال آرامش و اعتمادبنفس

میدونی کی و کجا نه بگن نترسن و اگه ترسیدن وحشت نکنن و بایستاند

روح ازاد ، ذهن معصوم و قلب بزرگی دارند

از درون تسلیم ناپزیند

اینا ازاد و رها زیستن و هر بهایی برای ازاد ماندن و رهایی میدن

این حور ادما نه خیلی دورند، نه خیلی نزدیک ...همین دور برند ولی

  • Like 16
ارسال شده در

کودکی دیدم شاد

روی پنجره بخار گرفته اتوبوس

چه ساده و معصومانه

صورتک های خندان میکشید

نه یکی بلکه تا آنجا که جدا داشت

پنداشتم امید را باید از او آموخت

که در میان آن همه خستگی

آن همه مشغله

زیبایی را

هدف زندگی را

به ما تلنگر می زند

  • Like 17
ارسال شده در

همه تفاوت ما این است تو به خاطر نمی آوری...

من از خاطرنمی برم...

  • Like 10
ارسال شده در

کی از پشت لباستو میبنده:w58:

  • Like 5
ارسال شده در

تویی که به خودت اجازه میدی اینجوری راجع به من قضاوت کنی ... اصلا میدونی چی شده و چه اتفاقایی افتاده ؟ ... همه ماجرا رو می دونی و این حرفو میزنی؟ ... خبرداری تابحال چقدر سکوت کردم و دم نزدم ؟ ... حالا که بعد از این همه مدت به حرف اومدم ، باید اینجوری دربارم فکر کنی ؟! ...

 

به چه حقی ؟ ... واقعا میخوام بدونم به چه حقی و چجوری به خودت اجازه میدی این حرفو بزنی؟ ...

 

الان ینی من شدم آدم بده ؟!! ...

 

باشه ... خیالی نیس ... هرجور راحتی فکر کن و هر جور راحتی بشین پشت میز قضاوت و حکم بده آآآآآآآآدمِ خـــــــــــوب ... بهشت نِشین ...

 

نه اینکه ناراحت نشم ها ، نه ... اتفاقا خیلی هم ناراحت شدم ... ولی خب ..... خدایی هم اون بالا هست ... ;)

  • Like 16
ارسال شده در

این روزها کمی خسته ام... خسته از این جمعه های درگیر لعنتی...!

 

 

خسته ام از این ساعت ها؛ که همچون ناظم بد اخلاق دبستانی از جلوی چشمانم عبور می کنند و جانم را می گیرند!

 

 

آلبومی از مازیار فلاحی باز می کنم و روی تخت دراز می کشم. اشک هایم سرازیر می شوند. بی اجـازه روی گونه هایم می نشینند. به یاد خاطرات گمشده ام...!

 

 

من از تو گذشتم ... من از تو عبور کردم... چون باید می گذشتم و می رفتم؛ به احترام چیزهایی که داشتیم...!

 

 

 

 

 

  • Like 10
ارسال شده در

خواهران و برادران خسته ام

صبوری کنید

صبح نمایان می شود آخر

همین

  • Like 13
ارسال شده در

یادمه...فک کنم تو هم یادت باشه....

 

املا که ازمون می گرفتن تو مدرسه....

 

اگه غلط داشتیم...باید ازش یک صفحه می نوشتیم...

 

حالا هر چی غلط داشتیم...بعضی اوقاتم می گفتن..مثلا 20 بار بنویس ازش...

 

من همیشه ی خدا یک غلط داشتم...مثه حالا که غلط املایی جز لاینفک نوشته هام..:icon_redface:

یک جور نشون شده...قبلا می گرفتن بچه ها غلطم رو...بعد اونام عادت کردن....

 

یک هو الان رفتم تو فکر....

 

چی می شد....یک وقتای...یک جاهایی...اگه می شد....اشتباه دیگران رو نبینیم...

 

و چی می شد یک وقتایی...یک جاهایی...اگه می شد...اشتباه دیگران رو ببینیم و بهشون عادت نکنیم...

 

.

.

.

 

عجب مرزِ باریکی هست بین ستار بودن به اشتباهِ یک نفر تا درآوردن یک نفر از اشتباه....:icon_redface:

 

  • Like 24
ارسال شده در

نمی تونم با یعضی آدما دوباره صمیمی شم... چیکار کنم...هر چی دوست دارن خیلی لایت بهت می گن .... بعد توقع دارن عین قبل هم باشی باهاشون...

احترامشون به جا ...بزرگترن...پیچوندنشون هم به جا :ws37:

  • Like 13
ارسال شده در

از گزارش نویسی متنفرم w74.gif

  • Like 11
×
×
  • اضافه کردن...