*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 بیتو در ازدحام سایه آسمان غربت شعرهایم را میبارید و شب بیروزن آنچنان بود که پشت پرچینهای پاییز چلیپایی ناشناس عشق را زمزمه می کرد... 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفهایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی... 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 من ندانم چه کسی روز نخست روی این غمکده ی سرگردان دید این منحنی آبی رنگ در کجا بود که گفت:من تو را دارم دوست من ندانم به گمانم شاید در گذرگاه یکی جنگل سبز پای یک برکه ی آرام و زلال که در آینه ی آن پیدا بود کاکل سبز درخت٬سرخی غنچه ی گل قد موزون صنوبر یا سرو خوشه هایی ز گل یاس بنفش شاخه هایی ز گل نیلوفر چه کسی بود که در آن ظلمت شب آن شب جادویی زیر یک شاخه ی نور یا که هنگام غروب در سرا شیب یکی دره ی غمگین بنفش یا به نارنجی آن دشت فراخ یا که در ساحل آن وسعت پر حجم کبود روی این غمکده ی سرگردان زیر این منحنی آبی رنگ اولین مرتبه احساس نمود که دلش می تپد از عشق کسی و در آن حالت سرخ با صدایی چو یک شاخه ی بید اولین مرتبه این آیه تلاوت فرمود:من تو را دارم دوست چه کسی بود و چنین لطف سخن را ز که آموخته بود؟؟؟ 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 *باز در چهره ی خاموش خیال* *خنده زد چشم گنه آموزت* *باز من ماندم و در غربت دل* *حسرت بوسه ی هستی سوزت* *بازمن ماندم و یک مشت هوس* *بازمن ماندم و یک مشت امید* *یاد آن پرتوی سوزنده ی عشق* *كه زچشمت به دل من تابید* *باز در خلوت من دست خیال* *صورت شاد تورانقش نمود* *بر لبانت هوس مستی ریخت* *در نگاهت عطش طوفان بود* *یادآن شب که تورادیدم و گفت* *دل من با دلت افسانه ی عشق* *چشم من دید در آن چشم سیاه* *نگهی تشنه و دیوانه ی عشق* *یادآن بوسه که هنگام وداع* *بر لبم شعله ی حسرت افروخت* *یاد آن خنده بیرنگ و خموش* *که سراپای وجودم را سوخت* *رفتی و در دل من ماند به جای* *عشق آلوده به نومیدی ودرد* *نگهی گمشده در پرده ی اشک* *حسرتی یخ زده در خنده ی سرد* *آه اگر باز به سویم آیی* *دیگراز کف ندهم آسانت* *ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق* *آخر آتش فکند بر جانت* 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد* *دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد* *دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد* *دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد* *نشسته اي به اميد كه؟ گر بگير اي عشق* * هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد* *تو اشتباه نكردي گناه آدم بود* *اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد* *من آشناي تو بودم ولي ندانستم* *غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد* *براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است* *كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد* 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست دل چو از بند تو رست جام جادویی اندوه شکست آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی لیک دیدم که تو بر چهره امیدم خنده مرگی وه چه شیرینست بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود پای کوبیدن وه چه شیرینست از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور چشم پوشیدن وه چه شیرینست از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن در به روی غم دل بستن که بهشت اینجاست به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست تو همان به ‚ که نیندیشی بمن و درد روانسوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 نشود فاش کسی انچه ميان من و توست تا اشارت نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گويم پا سخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شدو کس مرد ره عشق نديد حاليا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسيد همه جا زمزمه عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه ای بسا با غ و بهاران که خزان من و توست اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت گفتو گويی و خيالی ز جهان من و تو ست نقش ما گو ننگارند به ديبا چه ی عشق هر کجا نا مه ی عشق است نشان من و توست 3
ترانه18 8013 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 وقتی نگاهی تو را مسخ می کند و تمامت را می گیرد جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده چیزی در خودت نمی بینی ، حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند تو را به مرز دیوانگی می کشاند ... وقتی سر انگشتانت حرف می زنند و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ... یک آن شک می کنی که شاید این عشق باشد ... شاید ... 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 3 فروردین، 2012 زير خاکستر ذهنم باقیست آتشي سرکش و سوزنده هنوز يادگاريست زعشقي سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشقي آن گونه که بنيان مرا سوخت از ريشه و خاکستر کرد غرق در حيرتم از اينکه چرا مانده ام زنده هنوز؟ گاهگاهي که دلم مي گيرد پيش خود مي گويم انکه جانم را سوخت ياد مي آرد از اين بنده هنوز؟ سخت جاني را بين که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت بعد تو ليک پس از انهمه سال کس نديده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت روزها هست که از ديده من رفتي ليک دلم از مهر تو اکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ايام ورقها زده است زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خيالم اما همچنان روز نخست تويي آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردي و با دست تهي منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عيان مي بينند زير خاکستر ذهنم باقيست 2
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 3 فروردین، 2012 به تو دل باخته ام ميدانم كار سختي دارم ولي اي دوست بدان نگذارم هرگز يك قدم را به عقب آخر عشق همين تنهاييست من به دنبال طلا نامده ام به تو دل باخته ام كه تو دل پاك ترين لطف سحرگاه مني 2
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 3 فروردین، 2012 از پا تا سرت سراسرت نوری و نیرویی وجود مقدست را در بر گرفته است جنس تو ، جنس نان نانی که آتش او را می پرستد عشقم خاکستری زیر خاک بود من با تو گر گرفتم عشق من عزیزم پیشانی ات . پاهایت و دهانت نانی است مقدس که زنده ام می دارد آتش به تو درس خون داد از آرد تقدس را فرا بگیر و از نان بوی خوش را پابلو نرودا 2
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 3 فروردین، 2012 شايد آنروز كه نقاش خيال روي پيشاني ما نقش كابوس زمان را مي ريخت رنگ مهتاب نبود رنگ شب بود و سكوت كه گره هاي ترك خورده ي عشق روي تابوت زمان نقش شدند نتوانستم من باز كنم چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي رنگ تقصير نداشت دست خلاق هنر مند جهان قصه ي ما را با هم روي يك بوم كشيد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه ام بار عشق و مفلسى صعب است ، مى بايد كشيد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 عجايب ره عشق اى رفيق بسيار است ز پيش آهوى اين دشت شير نر برميد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 خداى را مددى اى دليل راه حرم كه نيست باديه عشق را كرانه پديد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 جهانيان همه گر منع من كنند از عشق من آن كنم كه خداوندگار فرمايد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 3 فروردین، 2012 گفتم خوشا هوائى كز باغ عشق خيزد گفتا خنك نسيمى كز كوى دلبر آيد 2
ارسالهای توصیه شده