moein.s 18985 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبرى باريست سپندى گو بر آتش نه كه دارد كار و بارى خوش 2
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 زلالي ِ مه وآيينه ، درنگاهش بود طلوع ِ روشني وراستي ، گناهش بود فراتر ازفوران بهار، گل مي داد شكوفه ، قطره اي ازچشمه ي نگاهش بود به قدروسعت تاريخ ، درد ِ حيرت داشت اگرچه عشق ، غريبانه درپناهش بود 2
moein.s 18985 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 بى جمال عالم آراى تو روزم چون شبست با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع 2
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 بيا به كوچه ي سبز بهار برگرديم به عصر باغچه ي بي حصاربرگرديم كنارچشمه ي خود جوش روستاي صبور به قاب آينه ي بي غباربرگرديم بيا به چيدن انگوروصبح روشن توت به فصل بخشش سيب و انار برگرديم به عشق هاي قديمي ، به خنده هاي نجيب به گيسوان سياه نگار برگرديم به گريه هاي صميمي ، به لحظه هاي غريب به آتشين ني و شورسه تار برگرديم دلم گرفت ز بي كاري و كسالت شهر بيا به آب ، به گندم ، به كار برگرديم 2
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 وقتی که خواب بودی ای توده ی شگفت! عشق وامید را درچپیه ای سیاه تسلیم خاک کردند 2
moein.s 18985 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 [TABLE=align: center] [TR] [TD]به درد عشق بساز و خموش كن حافظ [/TD] [/TR] [TR] [TD] رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول[/TD] [/TR] [/TABLE] 2
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 فریاد های من خاکستر سترون ابراست پس بی دلیل نیست اگردل -چندی ست خشک وتشنه وغمگین آن سوی رودخانه ی بی آب عشق گسترده است باز 2
moein.s 18985 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول آخربسوخت جانم در كسب اين فضايل 1
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 آیینه است شعرترت یا آب؟ بیداری است زمزمه ات یا خواب ؟ با برگ ، گفت : قُمری خوش آواز عشق است رمزوراز« بقا » ، دریاب 1
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 ای عشق ! بانوی آسمانی شب ها با من بگو کجاست دشتی از آفتا ب میعا دگاه صبح صدا رایت عبور؟ 3
moein.s 18985 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 تا شدم حلقه به گوش در ميخانه ء عشق هر دم آيد غمى از نوبه مبارك بادم 3
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 غریب و خسته دراین ریگزار گرم نشانی از دوست را می جویم سوگوار عشقی بی سرانجام راستی آفتاب کدام دل غروب کرده ست که موج موج سرب مذاب اشک درچشم هایم جلوه می کند 3
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 فتاده گوشه ی میدان و غرق خون بدنش گل تبسم خونین شکفته بر دهنش ببین که لاله ی عشق چگونه می روید زقطره ، قطره ی خونی که ریزد از بدنش از آسمان وطن باز ژاله می ریزد چکیده ژاله ی خون رنگ روی زخم تنش فرشتگان به صدای بلند می گویند : به خون تپید گلی سرخ در ره وطنش 3
moein.s 18985 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش در عشق ديدن تو هواخواه غربتم 3
sam arch 55881 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 معنا ندارد زندگی ، آن جا که شادی مرده است برگ گیاهی بهتر از صدها گل پژمرده است در این زمستان ِ سیه ، تصویر سبزی نیست ، نیست زرد است هر برگی که باد ، از باغ ها آوُرده است طوطی ، اسیر ِ میله ها ، قمری ، غریب و در به در زرد ِ قناری غم زده ، کنج قفس ، افسرده است ای لطف ِ لطف ِ لطف ِ عشق ، ای نازنین ِ روزگار ! آخر چه دستی خنده را از کودکی ها برده است ؟ تنهایی ِ آوازها ، بن بست ِ تاریخ است ، آه ! مُهر ِ شکست ، از این سبب بر شیوه ی ما خورده است 3
ترانه18 8013 ارسال شده در 2 فروردین، 2012 آه ای عشق تو درجان و تن من جاری دلم آن سوی زمان با تو آیادارد وعده دیداری ؟ چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ آری ؟ 3
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 خداحافظ رفیق نارفیق من! تو هم رفتی! تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی! تو هم با اولین بوران پاییزی چو انبوه درختان ، برگ و بر کندی تو هم رفتی! تو رفتی و نفهمیدی که من دیوانه ات بودم چه شوری در من افکندی چه سان دلداده ات بودم! تو رفتی و دل من مرد رفاقت سوخت صداقت را نخستین باد پاییزی ز پیش ما به یغما برد! دل من بر یتیمان تو می سوزد همه کوچه ز کوچ تو یتیم و بینوا گشته ست تمام بیدلان اینک ز سوگت اشک می بارند تمام بلبلان اکنون ز هجر خانمان سوزت ، سکوتی تلخ می رانند. زمان در شیونت گویی چو قلبت منجمد ماندست هوای دل ز بهت دوریت امشب چو احساس تو یخ بسته ست درختان در نبود تو عجب بی تاب و لرزانند تمام عاشقان امشب سرود گریه می خوانند! خداحافظ رفیق نارفیق من! تو رفتی و ندانستی از این بیداد بیگاهت چه سان چون بید می لرزم! چه سان برسوگ احساسم شبی صد شمع می بندم! دلم هرگز نمی پنداشت تو هم چون دیگران باشی تو هم چون بیوفا مردم رفیق نیمه راه عمر من باشی! تو رفتی و مرا بر لب نوای کاش و حسرت هاست که ای کاش آن حبیب من محبت را به سر می برد، که کاش آن نا رفیق من رفاقت را به سر می برد! تو رفتی و من آخر هم نفهمیدم چرا از عشق ترسیدیم؟! چرا از بیم شور و مهر و شیدایی مثال موج لرزیدیم؟! خداحافظ رفیق نارفیق من! خداحافظ نمی گویم تو را ای مهربان همراه! که می خواهم تو را تا لحظه بدرود عالم یار خود دانم که می خواهم وجودم را فدای لحظه دیدار تو سازم خداحافظ نمی گویم نرو ! ای مهربان یارم خداحافظ . . نمی گویم! 2
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 2 فروردین، 2012 بر دار دلم هر شب نقش چشمانت را رج می زنم . با تار و پود موهایت ریسمانی می سازم از دلم تا لبانت و تا صبح نقش عشق را بر سینه ات حک می کنم . 2
ارسالهای توصیه شده