رفتن به مطلب

شعرهای لعنتی ...!


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

این شعر های لعنتی هم

 

 

آرامم نکرد .....

  • Like 9
  • پاسخ 353
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

ارسال شده در

دلم درد میکند ،

 

 

انگار خام بودند خیالهایی که به خوردم داده بودی ......

  • Like 6
ارسال شده در

میخواهم بمانم تنها

و دق کنم

در تنهایی ِ این چار دیواری..

و نفرین کنم

کسی را که تلفن همراه را آفرید!

که هر وقت

دلم برای صدایت تنگ میشود ٬

در دسترس نباشی

و هر وقت

به لحظه ی دیدارت محتاجم ٬

خاموشش کنی!

 

میخواهم برای همیشه

خاموش شوم...

یا

بروم جایی که

هیچ مشترکی

صدای بوق ِ آزادم را نشنود!

 

در دسترس نباشم ٬ همین.

  • Like 4
ارسال شده در

دل مـــــــثـل چـســـــــــــــب مــــــی‌مانــــــد !.!.!

 

چـــــند بار که بکَـــــنی، دیگــــر نمی‌چســـــبد..........

  • Like 7
ارسال شده در

من شکستن نمیدانم ، ولی هر کس از کنارم گذشت شکستن را خوب بلد بود

دلم را، عهدش را ، غرورم را ، کمرم را........

  • Like 4
ارسال شده در

اینجا در دنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند ،

 

دیگر گوسفند نمی درند ،

 

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند !

  • Like 4
ارسال شده در

روزگار ما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی دل ما را نداشت

پیش پای ما سنگی گذاشت

بی خبر از مرگ ما پروا نداشت

آخر این غصه هجران بودو بس

حسرت رنج و فراوان بودو بس......

  • Like 4
ارسال شده در

غرورم شکست ؛

 

دلم هم ....

 

اما آنچه شنیدی صدای اینها نبود !

 

سقف آرزوهایم بود که بر سرم آوار شد ... !!!

  • Like 5
ارسال شده در

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

 

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

 

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

 

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

 

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

  • Like 2
ارسال شده در

همه چیز در خانه هست

نان , پنیر , سبزی‌خوردن , انگور

اما

از زمان , از شوق , از گل‌های اطلسی خبری نیست

  • Like 3
ارسال شده در

درد تنهایی کشیدن...

 

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی‌ روی کاغذِ سفید، شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی...!

 

و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...

 

تو هر چه میخواهی‌ مرا بخوان....

 

دیوانه، خود خواه،بی‌ احساس

 

نمیفروشم....

  • Like 5
ارسال شده در

از هر چه بتوان گذشت

از چشمانت نمی توان

سگ دارند لامصب ها!

 

نسرین فخیمی

  • Like 7
ارسال شده در

لعنت به این همه بهار که

 

هر سال

 

بی تو می آید

 

لعنت....!

 

ایرج تمجیدی

  • Like 7
ارسال شده در

خوب من !

 

سیب را چیدم تـا ببینی ،

 

تو را می خواهم نـه بهشت را...

  • Like 5
ارسال شده در

بی رحم !

عکس رادیولوژی بگیر

می خواهم بدانم

قلب داری ؟!

 

(احسان پرسا)

  • Like 5
ارسال شده در

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

 

سالهاست دارم حساب میکنم

 

چگونه من بعلاوه ی تو ، فقط شد من . .

  • Like 4
ارسال شده در

مثل من که نیست می شوم...

مثل روزها...

مثل فصل ها...

مثل آشیانه ها...

مثل برف روی بام خانه ها...

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار می شود

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گریخت!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست....؟

  • Like 5
ارسال شده در

آغـــوش بــگـــشــا بــــا صــدای بــلـــنـدآرزو مــی کــنـم!!

  • Like 3
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

کاش میشد:بچگی را زنده کرد

 

کودکی شد،کودکانه گریه کرد

 

شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود

 

آن قیامت، که دمی بیش نبود

 

فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟

 

کاش میشد ، بچگانه خنده کرد . . .

  • Like 3
ارسال شده در

شاید آرام تر میشدم

 

فقط و فقط ……..

 

اگر میفهمیدی…..

 

حرفهایم به همین راحتی که می خوانی

 

نــــوشته نشده اند!!

  • Like 3

×
×
  • اضافه کردن...