mani24 29665 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 در جهان تا می توانی ساده و یگرنگ باش فرش از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است تو کز مکارم اخلاق آدمی دگری وفای عهد من از خاطرت به در نرود
bar☻☻n 5895 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 تو کز مکارم اخلاق آدمی دگری وفای عهد من از خاطرت به در نرود به به دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
hasti1988 22046 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم... لطف آنچه تو اندیشی ،حکم آنچه تو فرمایی....
mani24 29665 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 به بهدلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست ککلی به لب آب تقره فام
mani24 29665 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...لطف آنچه تو اندیشی ،حکم آنچه تو فرمایی.... یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش میکشیدی میکشیدی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظه تلخ دیدار سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خش خش برگهای خزان را
bar☻☻n 5895 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 من از میم باید بگم یا الف؟ مرا بر ململ چشمت بیاویز که من قندیل معبدهای دردم
mani24 29665 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 من از میم باید بگم یا الف؟ مرا بر ململ چشمت بیاویز که من قندیل معبدهای دردم من خواب دیده ام که کسی می اید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شون اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام
bar☻☻n 5895 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 #993333] 1368619]من خواب دیده ام که کسی می اید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شون اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام ما را که خماریم به کافور انداز در شط شراب و جوی انگور انداز ما لنگه به لنگه ایم ای مرگ بیا از پا درمان بیاور و دور انداز
mani24 29665 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 #993333] ما را که خماریم به کافور انداز در شط شراب و جوی انگور انداز ما لنگه به لنگه ایم ای مرگ بیا از پا درمان بیاور و دور انداز ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند در انگشت سیمینم لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش کوسنهای رنگینم
mosalman 294 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 مرا نه سر نه سامان افریدند پریشانم پریشان افریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان افریدند
دختر باران 18625 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 مرا نه سر نه سامان افریدندپریشانم پریشان افریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ایشان افریدند دانی که چیست حاصل ایام عاشقی؟ جانانه را ببینی و جان را فدا کنی کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
mosalman 294 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 دانی که چیست حاصل ایام عاشقی؟جانانه را ببینی و جان را فدا کنی کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
hasti1988 22046 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2014 یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید درونها تیره شد باشد که از غیب ... چراغی برکند خلوت نشینی ...
mosalman 294 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2014 درونها تیره شد باشد که از غیب ... چراغی برکند خلوت نشینی ... یا رب مکن از لطف پریشان مارا / هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده ما محتاجیم / محتاج به غیر خود مگردان ما را
mani24 29665 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2014 یا رب مکن از لطف پریشان مارا / هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده ما محتاجیم / محتاج به غیر خود مگردان ما را آن که شنا سندهٔ این گوهر ست گر همه نفرین کندم در خورست وان که به تقلید نشست اندرین نشنوم، ار خود کندم آفرین !
mosalman 294 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2014 نردبان این جهان ما و منیست عاقبت این نردبان افتادنیست لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست
a_ghadimi 4539 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2014 نردبان این جهان ما و منیستعاقبت این نردبان افتادنیست لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست تو را با غیر میبینم، صدایم در نمی آید دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
vahid hipodamus 7044 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2014 تو را با غیر میبینم، صدایم در نمی آیددلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
mani24 29665 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2014 دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود در کوههای مغرب خورشید تفته بود باریده بود بارانی ابری که رفته بود هنگامه جنون بود
mosalman 294 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2014 دریاب اگر اهل دلی پیش تر از صبح...چون غنچه نشکفته نسیم سحری را
ارسال های توصیه شده