آریوبرزن 13988 ارسال شده در 30 تیر، 2010 دلی که آتش غم بر فروزد همان بهتر که در آتش بسوزد دلی که ساده بود وبی ریا بود مثال شمع تا آخر بسوزد 2
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 30 تیر، 2010 دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست وندرآن آیینه صد گونه تماشا می کرد 2
RezaMTJAME 9278 ارسال شده در 30 تیر، 2010 در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز. گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار :pichak::pichak::pichak::pichak: در عیش خوش آویز نه در عمر دراز. :w139: 1
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 30 تیر، 2010 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت 3
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 30 تیر، 2010 من نه خود می روم او مرا می کشد کاه سر گشته را کهربا می کشد 3
marjan17 4150 ارسال شده در 30 تیر، 2010 در طواف شـمع مي گفت اين سخـن پروانه اي سوختم زيــن آشنــايــان اي خوشـا بيگا نه اي 3
Ala Agrin 14476 ارسال شده در 30 تیر، 2010 یاران میم ز بهر خدا در سبو کنید آلوده غمم بمیم شست و شو کنید 4
marjan17 4150 ارسال شده در 30 تیر، 2010 دلا! باز این همه افسردگی چیست؟ به عهد گل، چنین پژمردگی چیست؟ 3
RezaMTJAME 9278 ارسال شده در 30 تیر، 2010 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم. 3
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 30 تیر، 2010 تو آن سروی که چون سر بر کنی سرها بیارایی وگر سرور شوی آیین سرورها بیارایی 3
Ala Agrin 14476 ارسال شده در 30 تیر، 2010 یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است 4
marjan17 4150 ارسال شده در 30 تیر، 2010 تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلک شیوه او پرده دری بود 3
marjan17 4150 ارسال شده در 30 تیر، 2010 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند 2
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 30 تیر، 2010 در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دوهزار کوزه گویاو خموش هر یک به زبان خویش با من گفتند کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟ 2
marjan17 4150 ارسال شده در 30 تیر، 2010 شب گور خواهی منور چو روز از این جا چراغ عمل برفروز تن کار کن میبلرزد ز تب مبادا که نخلش نیارد رطب 1
ارسالهای توصیه شده