رفتن به مطلب

Shiva-M

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shiva-M

  1. Beasts of the Southern Wild (هیولا های حیات وحش جنوب) کارگردان : Benh Zeitlin نویسنده : Lucy Alibar, Benh Zeitlin بازیگران: Quvenzhané Wallis, Dwight Henry ، Levy Easterly خلاصه داستان: پاپی کودکی سختکوش در طبیعت زیبا اما بی رحم لوییزیانای آمریکاست .. منتقد: اِی. اُ. اسکات (نیویورک تایمز) قهرمان اصلی فیلم «هیولاهای حیات وحش جنوب/ Beasts of the Southern Wild» دخترک 6 ساله ای ست به نام هاش پاپی، که با لبخند سحرانگیزش می تواند ماهی ها را از آب بیرون بکشد و وقتی هم اخم می کند آنقدر خشن می شود که می تواند جلوی حمله ی هیولاها را بگیرد. این فیلم به کارگردانی «بن زیتلین/ Benh Zeitlin»، نمایشی ست پر شور و یاغی گرایانه از فرهنگ و حال و هوای آمریکا، که بدبینی و شک گرایی را نادیده می گیرد، بر تحلیل های موقرانه خنده می زند و بر اندام هر نوع عیبجویی و نگاه های نقادانه لرزه می اندازد. این فیلم که با بودجه ای محدود ساخته شده و اکثر عوامل آن از اهالی نیو اورلئان هستند، با همان روحیه ی آزادی خواهانه ای پیش می رود که در اصل قصد گرامی داشت آن را دارد. اگر شما هم هنگام رسیدن روز چهارم جولای (روز استقلال آمریکا) به دنبال پادزهری برای احساس خشم و منفی بافی خود می گردید، به دنبال نمادی سرزنده و روحبخش که یادآور معنای واقعی استقلال باشد، این فیلم همان چیزی ست که به دنبالش هستید. بازیگر نقش اول فیلم، دختر پر شر و شوری ست به نام «Quvenzhané Wallis» که پیش از این تجربه ای در دنیای بازیگری نداشته اما حضور صلابت انگیز و گیرا و کاریزماتیک او طوری در مرکز توجه دوربین قرار می گیرد که شاید باعث شود بازیگران بزرگسال آهی از سر حسادت سر دهند. هاش پاپی یکی از آن آمریکایی های اصیل است که ترکیبی بی قاعده و غیر قابل کنترل از فردگرایی و سایر احساسات این چنینی را به نمایش می گذارد. به عبارت دیگر او میراث دار یکی از سنت های ادبی و هنری افتخار انگیز ماست و همان مسیر پر پیچ و خمی را پشت سر می گذارد که شخصیت هایی چون هاکلبری فین (در کنار «تام سایر» یکی از شخصیت های مشهور داستان های نوجوانانه ی مارک تواین بود)، اسکات فینچ (قهرمان کتاب و فیلم کشتن مرغ مقلد)، الوییز (قهرمان داستان پلازا)، الیوت (قهرمان فیلم ای.تی) و سایر کودکان شجاع و بی پروای داستان های خیالی پیش از این با ماجراجویی های خود راهی آن شده اند. این قهرمان های کوچک به نیابت از ما در این وادی قدم می گذارند و به ما اجازه می دهند تا از معصومیت خود دفاع کنیم و هنگامی که دنیای واقعی نمی تواند آرزوها و توقعات ما را برآورده کند، بیداری از خواب و خیال را که امری ست ناگزیر، بپذیریم و با آن کنار بیاییم. علاوه بر این، آنها تکبر و خود رأیی ماورایی دوران کودکی را نیز به ما یادآور می شوند. از آنجایی که ذهنیت رو به رشد کودکان، "نفس/خود/self" و جهان پیرامون را به عنوان دو وجود متضاد درک می کند (آن چه در افکار من می گذرد در مقابل هر چیزی که در جهان خارج وجود دارد، آن چه موجودیت من را تشکیل می دهد در مقابل هر آن چه جزء فردیت من نیست) به نظر می رسد چنین نتیجه گیری می شود که این دو وجود بایستی در جایگاهی برابر قرار داشته باشند. کودک می اندیشد: پس من هم یک نمونه ی دیگر از جهان و گیتی و عالم هستی هستم. این نوع خودشیفتگی مربوط به دوران کودکی و پیش از بلوغ که گونه ای از بصیرت روحی نیز به شمار می رود، پایه و اساس فیلم «درخت زندگی/Tree of Life» ساخته ی ترنس مالیک بود. پیوند خویشاوندی نزدیکی میان این دو فیلم وجود دارد (نه تنها به این دلیل که هر دوی آنها در جشنواره ی کن جایزه بردند). شاید بتوان گفت آقای مالیک در فیلم خود با برخوردی کلاسیک و سنتی به همان موضوع و درونمایه ی اصلی می پردازد که در فیلم آقای زیتلین، روایت و پرداخت آنها از میان صدای جیغ و فریاد و شور و هیجان موسیقی بلوز، موسیقی زیدکو (zydeco) و دیگر محصولات ناهمگون و بومی آمریکا صورت گرفته است. هاش پاپی با چشمان کاملاً بازش هر اتفاق کوچک و لطیف و هر آنچه نشانی از فاجعه و مصیبت در خود داشته باشد را زیر نظر دارد و بازگویی شاعرانه ی افکار جاری در ذهنش زینت بخش موسیقی متن فیلم است. او علاوه بر آنکه در ذهن و خیال خود جهانی گسترده است، داشتن چنین حقی را نیز اثبات می کند. او با اطمینان تمام پیش بینی می کند که هزار سال بعد در آینده "دانشمندان" از وجود او، پدرش (که او را "رفیق" و "خانم رئیس" صدا می زند) و این منطقه ی کنار رودخانه ی واقع در لوئیزانا که محل زندگی آنهاست، با خبر خواهند شد. چون که او به خوبی می داند چقدر عظیم و قدرتمند است. ما، بزرگسالانی که ماجراجویی های او را مشاهده می کنیم، نقطه نظری کمی متفاوت داریم. از نقطه نظر بیرونی، هاش پاپی کوچک و آسیب پذیر است و شاید جهان پیرامون آنچنان که شایسته است به وجود او اهمیتی ندهد. او و پدرش (دوایت هنری/ Dwight Henry) در کلبه ای در مجاورت چندین کلبه ی دیگر، در منطقه ای به نام بث تاب/ وان حمام زندگی می کنند. بث تاب، حلبی آبادی ست که به وسیله ی یک لنگرگاه از دنیای صنعتی، مصرف گرایانه و مبتلا به سایر زشتی های زندگی مدرن جدا شده است. ساکنین بث تاب زندگی خود را به ماهی گیری، جست و جو در زباله ها و نخاله ها و نوشیدن مشروب می گذرانند. آنها کودکان خود را طوری بار می آورند که متکی به خود باشند و به یک آیین مذهبی قومی باور داشته باشند که در آن موجودات باستانی و غول پیکری به نام اوروکس، نقش عمده ای ایفا می کنند. این شیوه ی زندگی که سختی های خود را دارد اما در عین حال سادگی و بی آلایشی آن ستودنی ست، با رخ دادن یک طوفان مهم و تاریخی و مداخلاتی که قبل و بعد از آن صورت می گیرد در معرض خطر قرار می گیرد. پیش از طوفان مقامات با صدور دستور تخیله آسایش ساکنین را بر هم می زنند و پس از آن دردسرهای امور اداری مربوط به کمک رسانی های دولتی است که موجب آزردگی خاطر آنها و اختلال در روند سابق زندگی شان می شود. در همین حین، پدر هاش پاپی با بیماری کشنده ای دست به گریبان است و امید دارد آنقدر زنده بماند تا دخترش را برای آینده ی نامعینی که در انتظارش است، آماده کند. «هیولاهای حیات وحش جنوب» که بر اساس نمایشنامه ای اثر لوسی آلیبار (که در نگارش فیلمنامه با زیتلین مشارکت داشته) ساخته شده است، اثری ست از گونه ی رئالیسم جادویی و از بعضی لحاظ تمرینی ست برای شیوه ی تفکر آرزومندانه. بث تاب موزه ای ست از آثار خلاقانه ی دوری گزیدگان از اجتماع، خانه ها و قایق هایش ترکیبی ست که از روی هم گذاشتن خرده ریزهای زنگ زده و هوش و ذکاوت و بی تکلفی و اتکا به نفس ساکنین آن ساخته شده است. آقای زیتلین، به جای فرمت های دیجیتالی تصاویر خود را بر روی فیلم های 16 میلیمتری ضبط کرده و با کمک فیلمبردار نابغه اش «بن ریچاردسن/ Ben Richardson» در قریب به اتفاق نماهای فیلم نوعی زیبایی خشن و خالی از مظاهر تمدن خلق کرده است. مخاطبانی که تمایل دارند همه چیز را از پشت عینک ایدئولوژی نظاره کنند چیزهای زیادی برای تفسیر پیدا خواهند کرد. از دید چپ گرایان با تصویری از یک جامعه ی چند فرهنگی روبرو هستیم که بی میلی مشترک نسبت به ثروت و آیین های اخلاقی اتحادگرایانه، آنها را در کنار یکدیگر قرار داده است. راست گرایان نیز چیزی در خور تحسین در این فیلم خواهند یافت: شهامت گروهی از قهرمانان محلی که طرفدار آزادی حقوق فردی هستند، با اعتقادی راسخ به رسم و رسوم خود پایبند می مانند و در مقابل دخالت های خیرخواهانه ی حاکمیت به مبارزه برمی خیزند. اما بیایید همگی بر سر این نکته توافق کنیم: این فیلم لذت ناب و کم نظیری در خود دارد. این یک فیلم اکشن غیرعادی، با درونمایه ای طوفانی و هیجان انگیز است که قهرمان اصلی آن می تواند در کنار کاتنیس اوردین (شخصیت اول فیلم Hunger Games)، پرنسس مریدا (شخصیت اول انیمیشن «شجاع/Brave») و دیگر قهرمان های مؤنث شجاع و کم سن و سال فیلم های سال 2012 جایگاه مناسبی از آن خود کند. سرهم بندی هایی هم در فیلم وجود دارند که ممکن است توجه شما را جلب کنند - گاهی اوقات شگفت زدگی ساده لوحانه ی هاش پاپی در مرز ساده انگاری تعمدی قرار می گیرد، و لحظاتی هم هستند که شلختگی های قراردادی و تکراری ممکن است حواس بیننده را پرت کنند - اما در کل، چهارچوب اصلی فیلم از هم نمی پاشد و انسجام خود را حفظ می کند. فکر زیادی صرف ساخت «هیولاهای حیات وحش جنوب» شده است، هم درباره ی درونمایه و موضوعات و هم درباره ی شیوه ی پرداخت، سازندگان فیلم اهمیت داستان و شیوه ی تصویر کردن آن، هر دو را در نظر داشته اند. شکی نیست که این فیلم آنقدر غنی و پر بار هست که مخاطب را دعوت کند با حجمی مناسب از تفکرات انتقادی به جهان پیرامون بنگرد. اما در کلیت موضوع، تأثیر فیلم، موفقیت و شکوه آن، بیشتر از آنکه خردگرایانه و منطقی باشد احساساتی ست. اجازه بدهید با یک تمثیل منظور خود را بیان کنم. مشاهده ی این فیلم و دریافت داشته های آن مانند این است که از سر اتفاق وارد کافه ای شوید و با یک گروه موسیقی روبرو شوید که تا بحال نامی از آنها نشنیده اید و موسیقی ای که این گروه می نوازند از آن نوعی باشد که نمی توانید دقیق آن را تشخیص دهید. علاوه بر این نمی توانید متوجه شوید که نوازندگان چطور یاد گرفته اند به این شیوه و با این مهارت و شور و اشتیاق بنوازند. این شیوه ی نوازندگی را از اجدادشان به ارث برده اند، یا در هنرستان موسیقی آموخته اند، یا با تماشای ویدئوهای آموزشی بر روی اینترنت آن را یاد گرفته اند و یا خودشان اتفاقی آن را سرهم کرده اند؟ این چیزی که شاهدش هستید، شکوفایی نبوغ ذاتی ست یا به ثمر نشستن آموزش های استادانه؟ سؤالات جالبی هستند. در عین حال بی ربط هم هستند، چون در این لحظه ریتم و نواخت فوق العاده ی این موسیقی و ملودی عمیق، چند لایه و شاید قدیمی و آشنای آن شما را از خود بی خود کرده، هر چند که مطمئن هستید تا بحال چیزی شبیه به این موسیقی به گوشتان نخورده است. مترجم: الهام بای سایت نقد فارسی
      • 4
      • Like
  2. اپیزود اول فصل سوم «بازی تاج و تخت» با رکورد 4.4 میلیون نفر بیننده روی آنتن شبکه اچ‌بی‌او رفت.اولین قسمت فصل سوم «بازی تاج و تخت» یکشنبه شب ساعت 9 به وقت محلی روی آنتن شبکه اچ‌بی‌او رفت و با 4.4 میلیون نفر، چهار درصد بیشتر از پربیننده‌ترین قسمت این سریال و 13 درصد بیشتر از قسمت اول فصل دوم این سریال بیننده داشت. قسمت اول فصل دوم به نام «Valar Dohaeris» 3.9 میلیون نفر و قسمت آخر فصل دوم 4.2 میلیون نفر بیننده داشت. قسمت اول فصل سوم دو بار هم بازپخش داشت و در مجموع در این سه پخش 6.7 میلیون نفر بیننده داشت که از این نظر نیز هفت درصد بیشتر از قسمت اول فصل دوم (با احتساب بازپخش‌هایش) با 6.3 میلیون نفر بیننده داشت. اپیزود «Valar Dohaeris» با حمله «وایت واکرز» (مردگان یخ‌زده) شروع شد و پس از آن تمام مدعیان تاج و تخت «هفت امپراتوری» به راه خود که مملو از خیانت‌ها و توطئه‌هاست، ادامه دادند. «بازی تاج و تخت» روز یکشنبه رقابت بسیار سختی داشت اما به نسب فصل‌های قبلی سریال، عملکرد بسیار موفقیت‌آمیزی داشت. میانگین اپیزودهای قبلی این سریال با احتساب بازپخش و دیگر شیوه‌های پخش این سریال مثل DVR و On Demand حدود 11.6 میلیون نفر بیننده داشت. قسمت اول فصل سوم با احتساب این شیوه‌ها 9.3 میلیون نفر بیننده داشت و بدین ترتیب انتظار می‌رود، میانگین فصل‌های قبل را هم جابجا کند. «بازی تاج و تخت» تا کنون سومین سریال پربیننده تاریخ شبکه اچ‌بی‌او است. چرا زن‌ها سریال «بازی تاج و تخت» را دوست دارند؟ جرج آر. آر. مارتین نویسنده مجموعه رمان «آواز آتش و یخ» است که «بازی تاج و تخت» اقتباسی از آن است. مارتین خودش نیز در هر فصل متن یکی از قسمت‌ها را نوشته است. این نویسنده در گفت‌وگو با نشریه تلگراف درمورد اینکه چرا زن‌ها با وجود خونین و مردانه بودن این سریال به آن علاقه بسیار دارند، توضیح داده است. مارتین درباره اینکه بیش از نیمی از طرفداران سریال زن هستند، گفت: «خیلی از این مسئله خوشحال هستم. خوشحالم که زن‌ها شخصیت‌های مرا دوست دارند.» در داستان‌ها و سریال‌های فانتزی زن‌ها اغلب یا شیطان هستند یا فرشته؛ اما در «بازی تاج و تخت» زن‌ها شخصیت‌های واقعی و سه‌بعدی دارند. کرسی لنیستر (با بازی لنا هیدی) مادری است که تا پای جان از فرزندانش محافظت می‌کند. بانو کاتلین استارک (با بازی میشل فرلی) مادری قدرتمند و همسری متعهد است که شم سیاسی قوی دارد و از 500 کیلومتر اسب‌سواری برای رسیدن به پسرش هیچ ترسی ندارد، آیرا استارک (با بازی میسی ویلیامز) دخترکی 9 ساله اما قلدر است که می‌خواهد تاج و تخت پدرش را پس بگیرد و جالب اینجاست که زن‌های قدرتمند سریال به همین سه نفر ختم نمی‌شوند. «من انسان هستم و سعی می‌کنم شخصیت‌هایی واقعی بنویسم. بعضی از طرفداران زن سریال برایم نامه فرستادند و گفتند از شخصیتی متنفر هستند، اما نه به این دلیل که شخصیت‌ها پرداخت نشده‌اند بلکه به این دلیل که کارهای نادرستی انجام داده‌اند.» مارتین افزود: «همه شخصیت‌ها باید نقص داشته باشند؛ باید هم شر در وجودشان باشد و هم خیر. داستان من فانتزی است اما شخصیت‌ها باید واقعی باشند.» مارتین در خاتمه یکی از دلایل جذابیت سریال برای زن‌ها را فمینیست بودن خودش عنوان کرد؛ «در دهه 1970 فمینیست بودم. آن موقع‌ها با توجه به تغییرات دهه 1960 خیلی عجیب نبود که اینطور باشی. اما در دهه 1980 و 1990 تغییراتی رخ داد و چیزهایی خواندم که نظرم عوض شد. راستش برخی نویسندگان این جنبش می‌گفتند که هیچ مردی نمی‌تواند فمینیست باشد و من هم با خودم گفتم پس من هم نمی‌توانم.» این نویسنده ادامه داد: «اما برای من فمینیست بودن یعنی برخورد یکسان با زن‌ها و مردها. به نظر من زن‌ها و مردها همگی انسان هستند، هرچند با هم فرق دارند اما این فرق‌ها را فرهنگ‌ها موجب شده‌اند.» ------------- منبع: خبرآنلاین
  3. Shiva-M

    دیالوگ های به یاد ماندنی

    the colors of the world are changing day by day هر روز دنيا دارد رنگ و رو عوض مي کند red... the blood of angry men قرمز، خون مردان خمشگين black... the dark of ages past سياه، سال هاي تاريک گذشته red... a world about to dawn قرمز، دنياي در حال سپيده زدن black... the night that ends at last سياه، تاريکي که تموم مي شود بینوایان/ تام هوپر 2012
  4. Shiva-M

    دیالوگ های به یاد ماندنی

    ميشنوي مردم آواز مي خوانند? آواز مردان خشمگين اين آواز مردم است !مردمي که ديگر بَرده نخواهند شد وقتي صداي تپش قلب ما جواب صداي طبل ها ميشود اينجاست که زندگي جديدي شروع ميشود !وقتي فردا برسد آيا به جنگ محلق ميشوي؟ چه کسي قوي و استوار با من خواهد ماند؟ آن سوي سنگر ها همان جهاني بود که انتظارش را داشتي؟ پس به جنگي ملحق شو که حق ـت را به تو بازگرداند !تا آزاد باشي ميشنوي مردم آواز مي خوانند آواز مردان خشمگين !وقتي فردا برسد هر چيزي را که داري فدا ميکني پس پرچم ـمان بالاتر مي رود بینوایان/تام هوپر 2012
  5. fill me in = برام توضیح بده
  6. help yourself= بفرمایید، از خودتون پذیرایی کنید
  7. it's a win win = دو سر برده ( سوده)
  8. ?how dare u = چطور جرات میکنی؟
  9. take your time = عجله نکن، راحت باش
  10. Shiva-M

    Song lyrics متن ترانه های محبوب شما...

    متن آهنگ فوق العاده ی COMFORTABLY NUMB از PINK FLOYD این آهنگ ، یکی از آهنگ های مورد علاقه ی منه Hello, Is there anybody in there? Just nod if you can hear me Is there anyone home? Come on Now I hear you're feeling down I can ease your pain Get you on your feet again Relax I'll need some information first Just the basic facts Can you show me where it hurts? There is no pain you are receding A distant ship's smoke on the horizon You are only coming through in waves Your lips move But I can't hear what you're saying When I was a child I had a fever My hands felt just like Two balloons Now I've got that feeling once again I can't explain You would not understand This is not how I am I... Have become comfortably numb O.K. Just a little pin prick There'll be no more aaaaaaaah! But you may feel a little sick Can you stand up? I do believe it's working Good That'll keep you going through the show Come on It's time to go There is no pain you are receding A distant ship's smoke on the horizon You are only coming through in waves Your lips move But I can't hear what you're saying When I was a child I caught a fleeting glimpse Out of the corner of my eye I turned to look but it was gone I cannot put my finger on it now The child is grown The dream is gone I... Have become comfortably numb
  11. Shiva-M

    Song lyrics متن ترانه های محبوب شما...

    متن آهنگ every time ازBritney spears Notice me And take my hand So why are we Strangers when Our love is strong Why carry on without me? And everytime I try to flyI fall without my wings I feel so small I guess I need you baby And everytime I see you in my dreams I see your face, it's haunting me I guess I need you baby I make believe That you are here It's the only way I see clear What have I done You seem to move on easy And everytime I try to flyI fall without my wings I feel so small I guess I need you baby And everytime I see you in my dreams I see your face, it's haunting me I guess I need you baby I may have made it rain Please forgive me My weakness caused you pain And this song is my sorry Ohhhh At night I pray That soon your face Will fade away And everytime I try to flyI fall without my wings I feel so small I guess I need you baby And everytime I see you in my dreams I see your face, it's haunting me I guess I need you baby After all...After all
  12. Shiva-M

    Song lyrics متن ترانه های محبوب شما...

    متن و ترجمه فارسی آهنگ فوق العاده ی My Immortal از Evanescence I’m so tired of being here از بودن در اینجا خسته شدم Suppressed by all my childish fears تحت فشار ترسهای بچه گانه ام قرار گرفتم And if you have to leave, I wish that you would just leave اگه مجبوری ترکم کنی، آرزو می کنم که هرچه زودتر بری Your presence still lingers here چون وجودت رو هنوز اینجا احساس می کنم And it won’t leave me alone و اون هرگز من رو تنها نمیگذاره These wounds won’t seem to heal به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن This pain is just too real این درد خیلی کاریه There’s just too much that time cannot erase اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه When you cried I’d wipe away all of your tears وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم When you’d scream I’d fight away all of your fears وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم And I held your hand through all of these years این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم But you still have all of me با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم You used to captivate me by your resonating light عادت داشتی من رو مجذوب نورهای طنین اندازت کنی Now I’m bound by the life you left behind ولی حالا محصور زندگی شدم که تو برام به جا گذاشتی Your face it haunts my once pleasant dreams صورتت تمام رویا های من رو شکار می کنه Your voice it chased away all the sanity in me صدات عقل و هوشم رو از من گرفته These wounds won’t seem to heal به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن This pain is just too real این درد خیلی کاریه There’s just too much that time cannot erase اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه When you cried I’d wipe away all of your tears وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم When you’d scream I’d fight away all of your fears وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم And I held your hand through all of these years این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم But you still have all of me با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم I’ve tried so hard to tell myself that you’re gone خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که تو رفتی But though you’re still with me ولی گر چه هنوز با منی I’ve been alone all along من همیشه تنهای تنها بودم When you cried I’d wipe away all of your tears وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم When you’d scream I’d fight away all of your fears وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم And I held your hand through all of these years این من بودم که این همه سال دستت رو میگرفتم But you still have all of me با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم
  13. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    [TABLE=width: 625] [TR] [TD=bgcolor: transparent][/TD] [TD=bgcolor: transparent, align: left][/TD] [/TR] [/TABLE] بینوایان کارگردان: Tom Hooper نویسنده : Claude-Michel Schönberg (book), Alain Boublil بازیگران: Hugh Jackman, Russell Crowe , Anne Hathaway خلاصه داستان : ژان وارژان که از زندان آزاد شده، آماده آغاز زندگی شرافتمندانه ای میشود. چند سال بعد او به یک مالک پولدار تبدیل می شود. قول او به فاحشه ای در حال مرگ مبنی بر نگهداری از فرزند او باعث به وجود آمدن جریانی می شود که بازرسی که سالها در پی یافتن وارژان است او را پیدا کند. وارژان اینبار به همراه یک کودک شروع به فرار از دست بازرس می کند. سالها بعد ... بعد از فیلم سخنرانی پادشاه ، خیلی کنجکاو بودم که جدیدترین ساخته ی تام هوپر رو ببینم .و خوشبختانه انتظاراتم رو برآورده کرد. فیلم بصورت تمام موزیکال هست و بازیگران تمام دیالوگا رو به صورت تک خوانی بیان میکنند. و انصافا باید گفت که با مهارت تمام از پسش براومدن.هر کسی پارت خودش رو آواز می خونه و هوپر روشی غیرمعمول در پیش گرفته و ترانه ها رو به صورت زنده و سرصحنه ضبط کرده (به جای اینکه از پیش ضبط کنه و از بازیگران بخواد سر صحنه ی فیلمبرداری لب خوانی کنن). من خودم اولش فکر میکردم که در نمیاد، ولی اشتباه میکردم. روند داستان و کارگردانی بسیار خوب هست. فیلمبرداری و طراحی لباسا و صحنه ها هم خیلی عالیه. بازی هیو جکمن و خاصه آن هاتاوی خیره کننده است. اگر اشتباه نکنم امسال اسکار بهترین صدا گذاری و گریم رو برد در کنار بهترین بازیگر نقش مکمل برای آن هاتاوی. در کل خوب بود امتیاز من 8
  14. با سلام. من بشخصه خیلی تو مود فعالیت تو انجمنا و پست و این حرفا نبودم ، از طریق یه دوست عزیز با این انجمن آشنا شدم ولی فعالیت نمیکردم، اخیرا بیشتر سر می زنم و سعی میکنم کمی فعالیت کنم. انجمن رو خوب دیدم بخاطر جو خوبی که بش حاکمه. اونم بیشتر برای اینه که اکثر دوستان دنبال یادگیری هستند و این خیلی خوبه. جو خوب و نسبتا صمیمی داره آدم راحته توش فقط 1 نکته ای که هست بعضی از تالارا هستن که زیاد طرفدار ندارن و سوت و کوره . امیدوارم توجه بین همه ی تالارها پخش شه و فقط بعضی تاپیکای خاص طرفدار نداشته باشه. در کل راضیم ازش سپاس
  15. شکنجه گر داریوش فوق العادس
  16. Shiva-M

    نزار قبانی

    بانوی من دلم‌ می‌خواست‌ در عصرِ دیگری‌ دوستَت‌ می‌داشتَم‌ ! در عصری‌ مهربان‌تَر و شاعرانه‌تَر ! عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ْ ، عطرِ یاس‌ْ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حِس‌ می‌کرد ! دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ ! در عصرِ هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌ و نامه‌های‌ نوشته‌ شُده‌ با پَر و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارَنگ‌ ! نه‌ در عصرِ دیسکو ، ماشین‌های‌ فِراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ْ ! دِلَم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم‌ ! عصری‌ که‌ در آن‌ گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان‌ِ دریایی‌ حاکم‌ بودند ! عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ، از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها ، عاشقان‌ ، شاعران‌ ، کودکان‌ و دیوانگان‌ ! دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌ در عصری‌ که‌ بَر گُل‌ُ شعرُ بوریا وُ زن‌ سِتَم‌ نبود ! ولی‌ افسوس‌ ! ما دیر رسیدیم‌ ! ما گُل‌ِ عشق‌ْ را جستجو می‌کنیم‌ ، در عصری‌ که‌ با عشق‌ْ بیگانه‌ است‌ !
  17. منم پالپ فیکشن رو از بقیه کاراش بهتر میدونم ولی 1 کم کم لطفی میفرمایید، جانگو فیلم بدی نبود البته تارانتینو سینماش طوریه که باید طرفدارش باشید تا اون لذت لازم رو ببرید از فیلماش
  18. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    از بازی زیبای جنیفر کانلی هم نیمشه به راحتی گذشت فوق العاده است این فیلم، فوق العاده خوشحالم که شما هم خوشتون اومد. عااالیه از همه نظر، حسی که به مخاطب میده بینظیره آرونوفسکی کلا حرف نداره مگر اینکه خلافش ثابت بشه
  19. Shiva-M

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    carnage کشتار کارگردان :Roman Polanski نویسنده : Yasmina Reza بازیگران: Jodie Foster, Kate Winslet Christoph Waltz John C. Reilly امروز سینما4 این فیلم رو پخش کرد، به حدی برام خسته کننده بود که بعد از دیدن نصف فیلم عطایش را به لقایش بخشیدم و بیخیالش شدم!!!:icon_razz: فیلم دیالوگ محور بود ولی بنظرم کلیشه و بشدت خسته کننده اومد. از پولانسکی فیلم پیانیست رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم فیلم رو ولی این فیلم....
  20. حامد بهداد کلا بیماره ، معلوم الحاله، زیاد نباید جدیش گرفت
  21. i take care of it = اون با من ، ردیفش میکنم
  22. Im not following = نمیفهمم منظورتو
  23. go get him = برو حسابش رو برس، حالشو بگیر
  24. Shiva-M

    نقد فیلم موتورهای مقدس Holy Motors

    گفتگو با لئوس کاراکس به مناسبت انتخاب «هولی موتورز» به عنوان بهترین فیلم سال 2012 در نظرسنجی منتقدین ایندی وایر اریک کان، 27 دسامبر 2012، هتل گراند سوهو، نیویورک، ساعت 10:26 لئوس کاراکس علاقه ای به برقراری ارتباط چشمی در حین صحبت ندارد. کارگردان فرانسوی، با صدایی آرام که خود را اغلب در پشت عینکهای آفتابیش پنهان می کند، آشکارا از مصاحبه گریزان است. اما کاراکس، که در دهه 80 با خَلق دو اثر سینمایی نبوغ آمیز یعنی «پسر دختر را ملاقات می‌کند» و «آزردگی (شب جوان است)» در خانه های سینمایی (سینما تک) شکوفا شد و سپس، کار خود را با رمانس دیوانه وار «عشاق روی پُل» و همچنین اقتباسی از رمان هرمان ملویل در «پُلا اکس» ادامه داد، به اندازه ی کافی سینمایی گیرا و محرک را خلق کرده است تا ثابت کند چیزهای زیادی برای گفتن دارد. نمونه ی آخر آن «هولی موتورز»، یکی از فیلمهای بخش رقابتی جشنواره ی کن است که پس از نمایش در فستیوال های مختلف، اخیرا در جشنواره فیلم نیویورک به نمایش درآمد. کاراکس در همکاری مجدد با ستاره فیلم «عشاق روی پل»، دنی لاوان، داستانی عجیب و غریب از یک مرد، با چندین نقش آفرینی در طول یک روز را روایت میکند؛ از یک موجود غیرعادی فاضلاب نشین که لاوان آنرا پیش تر در همکاری کاراکس با فیلم سه اپیزودی «توکیو!» بازی کرده بود، تا یک مرد کهنسال در بستر مرگ، یک پیرزن گدا و یک بازیگر ورزشکار با بدنی پوشیدی از لامپهایی برای تصویرسازی حرکات (موشن کپچر). لئوس کاراکس در هتل گراند سوهو «هولی موتورز» که به شکلی مرموزانه، موفق ترین اثر کاراکس به حساب می آید، قرار بود که اکران خود را در سینماهای نیویورک به دو صورت محدود و گسترده در ماه های اکتبر و نوامبر آغاز کند. به سبب برگزاری جشنواره فیلم نیویورک (NYFF)، کارگردان فیلم به مصاحبه با ایندی وایر (Indiewire) در هتل گراند سوهو نشست تا از فیلم جدید خود و دغدغه های آینده اش بگوید. این اولین فیلم شما پس از 13 سال است و مطمئنا جاه طلبانه ترین کار شماست. وقتی برای اولین بار در کن به نمایش درآمد، چه انتظاری از دریافت مردم از «هولی موتورز» داشتید؟ فیلم خیلی سریع به ذهنم آمد. فکر میکردم برای مردم واقعا مشکل و خیلی عجیب خواهد بود. آیا عصبی بودید؟ نه. من فقط می گفتم: «واقعا الان کاری از دستم بر نمی آید». بر کسی پوشیدی نیست که شما هیچ علاقه ای به مصاحبه ندارید. و مخصوصا از اینکه بخواهید تفسیر یا توضیحی در مورد کار خود ارائه دهید نفرت دارید. اما هولی موتورز فیلمی است که مردم را مجبور به تلاش برای فهم آن میکند. من اغلب گفتگو را برای صحبت در مورد کارهایم نمی پذیرم چون نوع دیگری از گفتگو که همان صحبت از زندگی واقعی است را دوست دارم. اساسا فکر نمی کنم انسان برای مصاحبه شدن باشد. اما انسان از زمانی که هنر را ابداع کرد در مورد آن بحث کرده است. انسان در مورد هنر صحبت می کند و این هنرمند است که هنر را خلق میکند. اما آیا هنرمندان باید در مورد آن، حرف هم بزنند؟ وقتی در مرحله گفتگوهای اولیه با سرمایه گذاران و تهیه کنندگان در مورد فیلم بودید، چگونه این مشکل «نیاز به توضیح» در موردهولی موتورز را حل کردید؟ من فیلمسازی را وقتی که خیلی جوان بودم شروع کردم و در آن موقع، این یک بلوف ساده لوحانه محسوب می شد. من تا بحال فیلمی نساخته بودم. من سینما خوانده بودم اما هیچگاه سر صحنه حتی یک فیلم هم نبودم. وقتی اولین فیلمم را ساختم، به سختی تا پیش از آن دوربین را از نزدیک دیده بودم. جوانی بودم که از حومه ی شهر به پاریس آمده بود. آن زمان، خیلی کم حرف بودم و درعوض خیلی خجالتی اما تلاش میکردم ادعاهایم را ثابت کنم. به مردم می گفتم که من پولی ندارم اما میدانم چطور باید فیلم بسازم، در حالیکه هیچ مدرکی برای حرفهایم نداشتم. بسیار خوش شانس بودم که کسانی را پیدا کردم که مرا باور کردند. تعداد بسیار کمی از فیلمسازان هستند که بتوانند به خوبی در مورد کارهای خود صحبت کنند و همینطور، تعداد هنرمندانی که قادر باشند به خوبی اثر خود را توضیح دهند بسیار کم است. با اینحال، هنوز غیرممکن است که این احساس نیاز برای تفسیر و توضیح هولی موتورز به عنوان اثری که سرشار از ایده های بزرگ است را نداشت. وقتی فیلم را می بینید، آیا ایده هایی هست که به شما القا شوند و احساس کنید که ارزش تحلیل را دارند؟ من زمان کمی را به تصور در مورد آنچه که در فیلم رخ خواهد داد اختصاص دادم. کل آن دو هفته طول کشید. شبیه به یک مسابقه بود. یادداشت هایم را نگاه نکردم و حتی آنچه را که انجام میدادم دقیقا نخوانده بودم. من فقط در میز تدوین به سراغ فیلم رفتم. اگرچه، من فیلم را برای هیچ کسی نمی سازم. یعنی من فیلم میسازم و حتما برای کسی باید بسازم: من آنها را برای مردگان میسازم! اما آنها را به افراد زنده نشان میدهم و این چیزی است که در حین تدوین به آن فکر میکنم. اینکه چه کسی آنها را خواهد دید؟ بنابراین در موقع تدوین، انعطاف بیشتری از خود نشان میدهم. چرا من یک دنیای علمی خیالی تصور کرده ام؟ من گونه ای (ژانر) را ابداع کردم که پیش از این وجود نداشت. اما جوابهایی واقعی برای آن ندارم. اما کلیت فیلم به شما چه میگوید؟ دنیایی که من ساخته ام، راهی است برای بیان تجربیات زندگی بدون بکارگیری فرم روایی کلاسیک و حتی بدون استفاده از فلاش بک. فیلم تلاش میکند که دامنه ی گسترده ای از تجربیات بشر را در طول یک روز نشان دهد. منظور شما این است که مفهوم زندگی، همان توالی وقایع، اتفاقات و حالات مختلف است. اما فیلم از جهاتی با یک واقعیت مجازی مواجه است. در عصر اینترنت، هویت دارای یک تعریف بی ثبات است. من همیشه شیفته ی جهان های نامرئی بوده ام و علاقه دارم جهان های دیجیتال را ببینم؛ یعنی، هر جهانی که بر ما تحمیل شود. من مخالف جهان مجازی نیستم. بسیار سحرآمیز است. اما شیوه ای که آنها سعی دارند خود را بر ما تحمیل کنند دوست ندارم. این چیزی است که توسط کشورهای ثروتمند تحمیل می شود. آنها به دنبال تجربه ای جدید هستند. آنها حرکت میخواهند. آنها میخواهند خود را در قبال زندگی و کارهای ما مسئول نشان دهند. و برای تشویق عموم، حتی برای کودکان مدرسه ای نیز این کار را می کنند. این یک سیستم سیاسی عظیم است. من خواهر زاده و برادرزاده هایی دارم که بین 12 تا 25 سال سن دارند. آنها به سختی تجربیاتی از زندگی دارند. جهان مجازی دشمن نیست. پیشروها (رهبران) دنیایی را که به آن باور دارند می سازند. اما دنباله رو ها باید آن دنیا را، چه باور داشته باشند یا نه، دنبال کنند. جالب است که می شنوم شما از فیلم به عنوان اثری علمی تخیلی یاد می کنید. تا جائیکه میدانم شما وابستگی خاصی به این گونه (ژانر) دارید. اخیرا در گزارشی در نیویورک تایمز، دلبستگی خود را به «واقعه نگاری (Chronicle)» بیان داشته اید. نمیدانم. من یک خوره ی فیلم (سینه‌فیل) نیستم. وقتی جوان بودم، تعداد زیادی فیلم دیده ام. چه نوع فیلمهای علمی تخیلی برایتان جذاب است؟ من تراژدی ها را دوست دارم، چه علمی خیالی باشند و یا نباشند. اما نمیتوانم بگویم که در هر ژانرِ بخصوص به اندازه ی کافی شناخت دارم. دومین فیلم من «آزردگی (شب جوان است)» علمی تخیلی بود. در هولی موتورز، آنگونه که در تصور من بود، باید بیشتر با این نوع ژانر کار میکردم. چون قرار بود که دنیای فیلم علمی خیالی باشد. این یک شغل واقعی نیست (شغل شخصیت اصلی فیلم). این شخصیت قرار است با نشستن در یک لیموزین، از یک زندگی به یک زندگی دیگر سفر کند. من قصد این را نداشتم که میزان واقعیت در هر زندگی به یک اندازه باشد. بعضی ها بیشتر خیالی هستند و بعضی دیگر بیشتر واقعی. دنی لاوان شخصیت های زیادی را در فیلم بازی میکند. چگونه او را برای بازی در این تنوع شخصیت ها و در راستای تصاویری که خودتان در ذهن داشتید آماده کردید؟ خب ... من با او بیش از 30 سال است که همکاری دارم؛ اگرچه، در زندگی واقعی چندان شناختی از هم نداریم. ما دوست و یا هر چیز دیگری نیستیم. تا بحال باهم ناهار هم نخورده ایم. زیاد با هم حرف نمیزنیم. من برای او توضیح میدهم که کجا باید برود و چه لباسی بپوشد. اگرچه فیلم را با بازی دنی تصور کرده بودم، اما مجبور نبودم که همه ی جزئیات را بدانم. من فیلم را برای او در ذهن داشتم، اما دو یا سه صحنه در فیلم بودند که واقعا فکر میکردم نتواند از عهده ی بازی آن برآید. چه صحنه هایی؟ شاید آن صحنه ی پدر-دختر (در ماشین) و یکی هم صحنه ی پیرمرد در حال مرگ بهمراه خواهرزاده اش در هتل. در طول مدتی که من فیلم نساخته ام، او به بازیگر بزرگی بدل شده است. من نمیدانم که در زندگی شخصی و یا کاری او چه اتفاقاتی افتاده که باعث شده او توانایی بازی در هر نقشی را داشته باشد. بهرحال او اکنون این توانایی را دارد. وقتی او جوانتر بود، بیشتر از لحاظ نوع بازی فیزیکی قوی بود- مثل یک رقاص یا مجسمه ساز- اما اکنون او توانایی نشان دادن بسیاری از احساسات انسانی را نیز داراست. دنی لاوان در قالب شخصیت Merde در اپیزودی به همین نام در فیلم «توکیو!» من از دیدن شخصیت مِرد (بوگندو- Merde) که شما برای اولین بار او را در «توکیو!» نشان دادید، بسیار لذت بردم. اما در آن فیلم، شخصیت بطور ویژه نمایانگر نوع خاصی از یک هیولای بشری در آن جامعه بود. در ابتدا نیز شما گفته بودید که قصد دارید دنباله ای برای آن با عنوان «مِرد در امریکا» بسازید. اما بجای آن، شما او را در هولی موتورز آوردید. او در اینجا، از لحاظ نمادین چه نوع بازتعریفی دارد؟ تنها قسمتی که از هولی موتورز که از پیش معلوم بود، همین بخش مربوط به شخصیت Merde بود. قرار بود این صحنه، سکانس آغازین فیلم «مِرد در آمریکا» باشد اما این اتفاق نیفتاد. او قرار بود اینجا در سوهو (SoHo) باشد! و قصد داشتم مجددا با کیت ماس (Kate Moss) کار کنم. آیا آن قسمت از فیلم شبیه به سوهو بود؟ خب ... من تصمیم داشتم که یک فیلم مربوط به بعد از واقعه 11 سپتامبر بسازم. با تمام ترسها و حماقت های آن و تمام پسرفت هایی که ما داشته ایم؛ تا هر کسی که خود را حامی کودکان ذکر میکرد - چه دولت، چه بوش و چه سارکوزی – و حتی خود تروریست ها. اینکه آنها چگونه توانستند ما را از وقوع مجدد این رویداد بترسانند. فکر میکنم این اولین شخصیتی بود که من آنرا با دنی مشابه می دیدم: در تمام فیلمهایی که من پیشتر ساخته ام، شخصیت دنی، الکس نام داشت که به نوعی این نام با دنی پیوند خورده است. من این شخصیتها را به دنی الصاق میکردم چون من این کار را به فرمی قراردادی با زبانها و فرهنگها انجام دادم؛ اما اینجا (در هولی موتورز) ما این شخصیت را بین سایرین تقسیم کردیم. در مورد سایر شخصیت های فیلم چه نظری دارید؟ چه جور ارزش نمادینی را دارا هستند؟ در حقیقت، اولین شخصیتی که به ذهنم آمد، مِرد (Merde) نبود. بلکه پیرزن بود، چون من هر روز از کنار این زنان عبور میکنم. این خود یکی از مشکلات من در حین ساخت «عشاق روی پُل» بود چون من جوان بودم و هیچکس را در پاریس نمی شناختم. این پیرزنان دچار دوبینی بودند و مدام در خیابان سرگردان. هنوز هم وقتی از کنار این پیرزنان میگذرم، تعجب میکنم که هنوز تعداد کمی از آنها زنده هستند. آنها همگی یکجور لباس می پوشند و از نظر ظاهری هم بسیار شبیه به هم اند. بعضی از آنها واقعا مریضند. غیرممکن است که کسی از ساکنین شهر را غریبه تر از این زنان احساس کرد. و این تمام چیزی است که برای آنان باقی مانده. اوایل فکر میکردم که یک مستند در مورد آنها خواهم ساخت و اینکه چطور میتوانم با آنها مرتبط باشم. اما بعد متوجه شدم که این مستند را نخواهم ساخت چون قادر نیستم آنرا به پایان برسانم. درعوض، من این ایده را به شکلی خیالی بدل کردم. من دنی را در قالب پیرزن قرار دادم و حرفهایم را در دهان او گذاشتم. شروع کار بدین صورت بود. که بعد هم شخصیت آن بانکدار پولدار به ذهن آمد. و این بانکدار به گدا تبدیل میشود. این ایده ی تبدیل شخصیت ها بسیار تاثیرگذار بود. من مدت ها بود که میخواستم چنین فیلمی بسازم تا مردم حیرت کنند: مواقعی هست که آنها فاسد یا اروتیک هستند و تمایل دارند به فرمی متفاوت در خارج دیده شوند. و این نوعی جهان مجازی است که اینجا حاکم است. این، نوعی از زندگی است که میتوان آنرا برای چند ساعت کرایه کرد. همه چیز در فیلم، اینگونه شروع شد. من ساختار فیلم را بسیار اپرایی حس کردم. تمام فیلمهای شما ارتباط تنگاتنگی با موسیقی دارند. امیدوارم روزی فیلمی بسازم که خود، موسیقی باشد. من زندگی را در موسیقی میخواستم و این چیزی است که در اینجا (هولی موتورز) هم بدنبال آن بودم. پس سکانس آکاردئون از اینروست. بله. به گمانم موسیقی زیباترین بخش از زندگیست. اما موسیقی به من علاقه ای ندارد ... به عنوان یک مشتاق به گیتار با حرفت موافقم. من هم یکی از آنها هستم! همه می دانیم که در فیلم ارجاعی هم به اثر ژرژ فرانژو «چشمان بدون چهره» وجود دارد؛ جائیکه ادیت اسکُب ماسکی شبیه به آنچه در فیلم بود، بر صورت می گذارد. هنگامیکه مردم از شما در باره ی این نقطه ارجاع و یا موارد اینچنینی در فیلم سوال می پرسند، سعی در عدم پاسخگویی دارید. بواقع چرا؟ این ارجاعات بسیار واضح هستند. من هولی موتورز را، فیلمی از ارجاعات نمیدانم. یعنی آن ماسکی که من آنرا در نمای انتهایی قرار دادم، بدلیل موقعیت حسی ای بود که در فیلم جریان داشت. در مراحل پایانی تولید بود که من این ماسک را ساختم تا بازیگر هنگامیکه می گوید: «من دارم به خانه میآیم، ...» آنرا بر چهره بگذارد؛ اما تقریبا الان نسبت به این موضوع افسوس میخورم، زیرا مردم مدام در مورد آن سوال می کنند. من میدانستم که قرار است دقیقا با دنی چکار کنم؛ مثلا میدانستم که در صحنه ی تردمیل و آن پس زمینه مجازی قرار است چه کاری انجام دهم. اما این ماسک، تنها عنصری در فیلم من بود که بوضوح اختیاری محسوب می شد. من یک بچه حداقل 11 ساله را می شناسم که فیلم را دیده و آنرا فهمیده است. اگر بچه ها قادر به فهم «هولی موتورز» هستند، پس شاید فیلم تا آن حدی که عده ای حدس می زنند در رابطه با تاریخ سینما باشد، نباشد. شما چه فکر می کنید؟ این تنها نکته ی مثبت سفر کردن همراه با فیلم است. فیلم هنوز در (محدوده ی) فضا و زمان قرار دارد. هر چه بیشتر از خانه، و یا از مردمی که به روشنی قصد دیدن فیلم را دارند دورتر میشوم ، مثلا مردمی که در نیویورک هستند یا فستیوالها یا پاریس و یا چند شهر ثروتمند دیگر، میبینم که مردم فیلم را دریافته اند. بیشتر مردم فیلم را درک می کنند. کسی ممکن است بگوید این فیلم خیلی ساده است و حتی یک بچه هم آنرا میفهمد، پس بچه خود را هم برای تماشا بیاورید. اما احساسی که من نسبت به فیلمهایم دارم اینگونه است: آنها بسیار ساده هستند. اگر در هنگام دیدن سختگیر باشید، ممکن است در فیلمهای من گم شوید. اما بچه ها گم نمی شوند. بعد از این فیلم چه نوع فیلمی ممکن است بسازید؟ علاقه دارم که یک فیلم ابرقهرمانانه بسازم. یک کار ابرقهرمانانه چندین سال طول می کشد. میدانید، این آدم ناگهان نیرویی ماورائی پیدا میکند و بعد ناگهان به نبرد با دنیا میرود. چیز خوبی که در «واقعه نگاری (Chronicle)» بود، این بود که وقتی آنها نیروهای خود را کشف می کنند، برای مدتی طولانی پرواز می کنند. وقتی مرد عنکبوتی در حال پرواز است، شاید این اتفاق فقط در حد 2 ثانیه از یک نما باشد؛ و برای سه بعدی بودن این نما، صدها میلیون هزینه صرف میشود. پس لئوس کاراکس قرار است یک فیلم ابرقهرمانانه بسازد؟ شاید. نمیدانم اتفاق میافتد یا نه. دوست دارم آنرا غیرامریکایی بسازم؛ اما این بدان معنی نیست که حتما هم فرانسوی باشد. شما قبلا گفته اید که خود را یک فیلمساز نمیدانید. آیا «هولی موتورز» چیزی را تغییر داده؟ نه. واقعا اینطور نیست. خیلی سخت است که خود را یک فیلمساز بنامم. ترجمه و تنظیم: میثم امینی منبع: indiewire نقد فارسی
×
×
  • اضافه کردن...