- Nahal - 47858 ارسال شده در 8 مهر، 2010 این روزها هستی و من کمتر بیاد می آورمت دیشت خواب دیدم تو را با همان نگاه ها همان دستها و همان آشفتگی و من از کنارت گذشتم بی هیچ یادی باور می کنی چه رویای شیرینی است فراموشی 5
- Nahal - 47858 ارسال شده در 8 مهر، 2010 خیابان های شلوغ خستگی به تو نگاه نمی کند -یک لیوان آب + پرانول آواز های خراشیده هق هق حرف نمی زند -یک لیوان آب + پرانول آدم های آهک بسته انتظار می کشی می کشی می کشی و او رفته است -فقط پرانول تا زهرش درد بغضت را فرو بنشاند 4
آرماندیس 4786 ارسال شده در 8 مهر، 2010 به روی دنیا نیاور اگر شکستهای، اگر شکستهاندت دنیا با شکستهگان بیشتر رفاقت میکند... 4
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 8 مهر، 2010 گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد ! آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست ... همه گول خوردند ...! 5
spow 44198 ارسال شده در 12 مهر، 2010 آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری، بارانی است..... و قلبم انگاربه اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است..... اما وجودم در كوره داغ تابستانی می سوزد..... چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من؟ دلم گرفته.... كلافه ام.... از خودم وسادگی ام حالم بهم می خورد! نمی دانم چطورباور كردم؟ چطورحرف هایت را باور كردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیركی چطور خام آن حرف ها شدم؟ یادم آمد! حرف هایت را در كادوی هزاركلمه عاشقانه پیچیده بودی و من مثل كودكی بازیگوش، شوق باز كردن كاغذ كادو را داشتم ودیدن احساسی كه در آنجا خوش كرده بود. آن قدربه گوشم خواندی« دوستت دارم،بی توزندگی بی معناست، تونیمه گمشده ام هستی و... » كه باورم شد. باور كردم كه دوستم داری و یادم رفت كه روزی به خودم قول داده بودم گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم همیشه ازعقلم كمك بگیرم درانتخاب های مهم زندگی ام.... بیچاره عقل! در پشت حصارهای بلند زندان احساس، چنان محبوس بود كه راهی به بیرون نداشت وفریادهایش به گوش هیچ كس نمی رسید، حتی من! عاشقم بودی!خودت گفتی! خودت گفتی كه می آیی و مرا تا اوج قله سعادت، تا كاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی كه عشقم درخانه قلبت مأوا گزیده، برای همیشه! خودت گفتی كه حتی مرگ، توان جدا كردن ما را ندارد! خودت گفتی كه این عشق، مرهمی است برزخم تنهایی ات! پس چه شد كه تمام آن حرف ها را فراموش كردی و رفتی؟ چطور شد كه بی من رهسپاردیار آینده شدی؟ چطورشد كه عشقم را ازخانه دلت راندی؟ چگونه ریشه های این درخت را خشكاندی در وجودت؟ چه چیزمرهم زخم تنهایی ات شد، كه ازعشق آرامش بخش تر بود؟ آه! توچه كردی؟ توعاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی! اگرمن عاشق می شدم،عشقم فقط برزبانم نبود، بلكه ازدلم برمی آمد.عشقی كه ازافق دل طلوع كند،غروبی ندارد. مطمئنم اگرمن عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدرساده خرج نمی كردم، كه روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند كه چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگرعاشق بودی اصرار می كردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای فصل! این عشق نبود، هوس بود.عشق ماناست، وهوس گذرا! وتوگذشتی.... دلم به درد آمده، دشنه بی وفایی، قلبم را مجروح كرده، بیچاره دلم، گوشه ویرانه های وجودم، افتاده وجان می دهد! بیچاره دلم! كه كلاه عاشقی برسرش گذاشتی ورفتی چه عاشق دلسوخته ای بوده نویسندش! 5
- Nahal - 47858 ارسال شده در 13 مهر، 2010 دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یک پاره از مهتاب خوردم دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سال های پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست... قیصرامین پور 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 13 مهر، 2010 در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با آن همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند 4
spow 44198 ارسال شده در 14 مهر، 2010 عين خيالم كه از پنجره بيرون زده به خيال دستمالي كه درختش مشخص نيست، اين درخت هم عين خيالش آلبالو نيست. همين خيالتان را كه دستمالي شد ببخشيد! ولي يك آلبالو نديد كه عين خيالش سبز شده باشم و شما ريزش دستمالتان را گم كنيد؟ من خيالات بَرَم داشته بي خيالم نشويد! داود حضرتی 6
spow 44198 ارسال شده در 14 مهر، 2010 بعضي روزها! درختها جان ميدهند براي تكاندن من دستانم را تاب ميدهم ميپيچم خودم را بر دور گردن برگهاي بي فصل سفيد تا تاب بازي كني و از كلروفيل تو برگهايم نوشته شوند در شام آخر صرف شوم در تو و فيلش ياد خانهي شما را بنويسد بي هوا بي هوا بودآمد تا چند دستي تنفسم بنويسي/ (اينو اونم گفت) تا راه رفتن را ياد نگيرم نگويم... درخت مي تكاند مرا خاكي شده بودم سخت از آسمان خودم... ... حالا اين روزها در روبروي هرآيينه كه مينويسم چقدرتو را شانه ميزنم با درخت روي شانهات من نه اين درخت سفيد ِ چشم ـ هايش دفتر 5
سمندون 19437 ارسال شده در 15 مهر، 2010 ديروز مردی ديدم کسی برای کمک نداشت جايی برای رفتن نداشت وحتی خودش را نمی شناخت ديروزپسرکی ديدم قدم هايش از تنگی کفش هايش حکايت می کرد مادری ديدم در جستجوی فرزندش بود و انگار سالها او را گم کرده بود گدايی ديدم عشق طلب می کرد وسکه ی پنجاهی تنها بهانه اش بود گياهی ديدم که با نگاهش می گفت ای کاش در دل طبيعت جان می سپردم ديروز کودکی ديدم اقتصاد می دانست و نقاشی دیدم نقش ساعتی را با سرد تيغی بر دستش ماهرانه نقاشی کرده بود ومدام چون ديوانگان می گفت: زمان برای من متوقف شده"" "زمان برای من متوقف شده" برگی ديدم با فشار دستی از درخت رها شد و در حالی که جان می سپرد گفت باز هم در بهارم اما تنها ديروز فرزندی دیدم محصول فقر وجودی دیدم منقلب دردهایی دیدم بی درمان دیروز به مهمانی کلبه های انتظار رفتم و چه مغلوب برگشتم و شبهایی دیدم خالی از نان واما مملو از نور و شعور دیروزاثری از بوی نسیم نبود بوی گل نبود بوی گندم نبود وتنها بوی اجساد پوسیده در فضا پراکنده بود دیروز بیماری در تب توانسوز دردش می سوخت سرطان نداشت طاعون نداشت جزام نداشت ضعف قلب داشت ضعف یار داشت ضعف آغوش و نوازش داشت ضعف آغوش و نوازش می دانید؟ نوشته ای از : خانم یاسمین فرحانی 6
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 16 مهر، 2010 تو چرا باورت نمی شود لحاف و رو انداز بهانه ای برای خواب نیستند ! این ماییم که بهانه ایم برای ندیدنِ بیداری ...! امیر آقایی 6
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 16 مهر، 2010 پای کشیدن با هم تا کجای راه ؟ ! صحبت از یکی دو تنفس نیست آسان است خواستن و نتوانستن اما ... دشواری نخواستن و تن دادن را چگونه تاب خواهند آورد ؟! ... فریماه فرهت نیا 5
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 16 مهر، 2010 بنویس ما غمگینیم و دریا دور ... بنویس آسمان برای خود آسمان است ! ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان ... ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم ...! شهرام شیدایی 7
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 17 مهر، 2010 چه فرق می کند اگر نباشم باز هم تو اولین مسافر مریخی ! فقط یک لحظه نبض کسی کند می زند دستی رها می شود پلکی به هم می خورد و باز تو زنده ترینی ... آیدا عمیدی 9
خاله 3004 ارسال شده در 17 مهر، 2010 حالا که رفته ای به درک ! فقط این منی که عاشقت بود را پس بده لطفا 7
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 17 مهر، 2010 سایه به سایه اش می رفتم همه جا ... سایه به سایه ام می آمد همه جا ... اینک او با سایه خود من با سایه او ! 9
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 19 مهر، 2010 بوم سیاه نقاشی دوست داشتنی ! نقاشی سفید دوست داشتنی روی بوم ! بوم سفید ... نقاشی سیاه ... دست در ریتم پا در رنگ بخوانید ... رم رم،رم رم !!! من آماده ی رقصیدنم ...! سارو 6
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 20 مهر، 2010 جوانی ام آغوش تو بود ... لحظه ای صبر اگر می کردی پیدایش می کردم ! آغوشت را باز کردی برای رفتن ام ... شاید حق با تو بود من دیر شده بودم ...! شهاب مقربین 4
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 20 مهر، 2010 نمی دانم از تو بیشتر می هراسم یا از تنهایی ... اما می دانم که هولناک تر از اینها آن است که از تنهایی به تو پناه آوردم !!! 4
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 20 مهر، 2010 آبرويت را وديعه نهادي وقتي ايمان به تو آوردم كه خوب خدايي كني ... حال تو بي آبرو شده اي و من بي ايمان تبر بر دوش خودت مي گذارم خداي من ! ستاره 7
ارسال های توصیه شده