آرماندیس 4786 ارسال شده در 26 شهریور، 2010 مترسک میدانست تا او زنده است ، کلاغها از گرسنگی خواهند مرد! فردا..... مترسک خود را کشته بود..! او تازه کلاغ ها را فهمیده بود! 2
آرماندیس 4786 ارسال شده در 26 شهریور، 2010 خندیدی و گفتی((خداحافظ))!! رفتی و مرا با گیجی ام رها کردی و نماندی ذره ای حتی به انتظار جواب خنده ات... می دانستی که منه بی تو حتی نمی تواند لب هایش را کج کند نه به تو که به عشق...!! 2
آرماندیس 4786 ارسال شده در 26 شهریور، 2010 حرفی اگر هست بهتر كه چشمی بگويد و چشمی پذيرا شود، غمی اگر هست بهتر كه دستی بازگويد و دستی به غمگساری نشيند. هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است... کمال رجا 4
آرماندیس 4786 ارسال شده در 26 شهریور، 2010 ... من از بلندای همین قله ی درماندگی بیهودگی این زندگی را فریاد می زنم. آقایان! من به چرخیدنِ عبث مان اعتراض دارم. کسی حواسش نیست ؟ ما از آخر دنیا هم گذشته ایم و آنقدر دور شده ایم که کسی یادش نمی آید باید پیاده می شدیم.. 3
خاله 3004 ارسال شده در 27 شهریور، 2010 رهایم کردی و رهایت نکردم! گفتم حرف ِ دل یکی ستّ هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی، کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند! چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم و چهره ی تو را دیدم! گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم و صدای تو را شنیدم! دلم روشن بود که یک روز، از زوایای گریه هایم ظهور می کنی! حالا هم، از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم! قفط کمی نگران می شوم! می ترسم روزی در آینه، تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی! تنها از همین می ترسم! 6
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 27 شهریور، 2010 سکانس آخر . . . باران دیوانه ات کند آن قدر که فکر کنی تهران لندن است و هر چه منتظر بمانی شاهزاده نیاید و هر چه فکر کنی یادت نیاید کجا ؟ کی ؟ با کی ؟ عوض کرده ای لباس هایت کفش هایت جایت را ...! مهدی مظفری ساوجی 5
آرماندیس 4786 ارسال شده در 28 شهریور، 2010 گاهی که به خود می ایم یادم می اید اصلا زنگ را نزده ام اصلا کسی به دنبالم نیامده است و دوباره وسوسه می شوم که دوباره تا در خانه ات... و گاهی سالها پشت در منتظر می مانم.. گوش ایستاده ام تا بعد از گذشتنت، غافلگیرت کنم.. 4
آرماندیس 4786 ارسال شده در 28 شهریور، 2010 می خواستی ستاره من باشی برای بلند پروازی آسمان اینجا خیلی کوتاه است !!! 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 شهریور، 2010 چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی چو جان ،نهان شده در جسم پر ملال منی جنین که می گذری تلخ بر من ، از سر قهر گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف که آرزوی فریبنده ی محال منی هوای سرکشی ای طبع من ،مکن ! که دگر اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی ازین غمی که چنین سینه سوز سیمین است چه گویمت ؟ که تو خود باخبر ز حال منی برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 3
Astraea 25351 ارسال شده در 1 مهر، 2010 اي روزهاي خوب كه درراهيد!اي جادههاي گمشده درمه! اي روزهاي سخت ادامه!ازپشت لحظه هابه دراييد! اي روز افتابي! اي مثل چشمهاي خدا ابي! اي روزامدن!اي مثل روز امدنت روشن! اين روزها كه ميگذرد هرروز!درانتظار امدنت هستم! امابا من بگوكه ايامن نيزدرروزگار امدنت هستم؟ 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 1 مهر، 2010 پشت كدام روزن تاريكی ات را پنهان می كنی ؟ و دستان آلوده به وسوسه ات را در كدام جوی آب می كشی ؟ در امتداد كدام خيابان ، به سقوط می رسی ؟ و منتظر كدام صبحی ؟ تا شكفتن غنچه اش را به موازات ترك خوردن ديواری ، از هم بدری از ماه جا ماندی كه درگير ماه واره شدی . و زير سيلاب انديشه های نا معلوم ، ويران ... در نگاه هاي هرزه فرو رفتی ، كتاب عشق را با انگشتان جنون ورق زدی ... ديگر ، پشت كدام روزن ، می توانی تاريكی ات را پنهان كنی ؟! 3
خاله 3004 ارسال شده در 1 مهر، 2010 بیا به شانه های زخمی هم تکیه کنیم زخم تنها چیزی ست که می توانی یقین داشته باشی دشنه نیست 3
spow 44198 ارسال شده در 2 مهر، 2010 لبخند همهمان کمی مشکوک است مونالیزا! همهمان بار داریم و نمیدانیم در دلمان چیست همه آویزانیم و چشم به راه خریدارانیم لبخند همهمان کمی مشکوک است چه کنیم، خالقمان داوینچی نبود. 4
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 2 مهر، 2010 درخت كه مثل همیشه است! چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد؟ كه امروز، امروز نیست چه اتفاقی برای آینه افتاد كه من... من... نیست... نیست! عادت می كنی به نام فروردین به نام كوچكت به نام كوچه ها... عادت می كنی به كفش های تازه خیابان های تازه تر... به تمام شهر عادت می كنی ! اما فقط عادت می كنی ...! سعیده جوادزاده 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 3 مهر، 2010 آشنايی با شور ؟ و جدايی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی ــــ ــــ يا غرق غرور ؟! سينه ام آينه ست ، با غباری از غم . تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار ... 3
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 3 مهر، 2010 من مرده ام و این را فقط من می دانم و تو ! خسته تر از آنم که بنشینم به خیابان می روم با دوستانم دست می دهم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ... - گیرم کلید را در قفل در چرخاندی دلت باز نخواهد شد ! می دانم من مرده ام و این را فقط من می دانم و تو که دیگر ... این سکوت مرا دیوانه کرده این روزها در خواب هایم تصویری است که مرا می ترساند ... تصویری از ریسمانی آویخته از سقف کسی آویخته از ریسمان پشت به من و این را فقط من می دانم که می ترسم برش گردانم ...! گروس عبدالملکیان 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 مهر، 2010 نه از آغاز چنین رسمی بود و نه فرجام چنان خواهد شد که کسی جز تو ، تو را دریابد تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی ظلمتی هست اگر چشم از کوچه یاری، بردار و فراموش کن این کهنه خیال نور فانوس رفیقی، که تو را دریابد! دست یاری که بکوبد در را پرده از پنجره ها برگیرد، قفل را بگشاید کوله بارت بردار دست تنهایی خود را تو بگیر و از آیینه بپرس منزل روشن خورشید کجاست؟ شوق دریا اگر هست، روان باید بود ورنه، در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد مقصد از شوق رسیدن خالیست راه ، سرشار امید و بدان ،کین امروز منتظر فرداییست که تو دیروز در امید وصالش بودی بهترین لحظه راهی شدنت، اکنون است لحظه را دریابیم باور روز برای گذر از شب کافیست و از آغاز، چنین رسمی بود که سرانجام، چنین خواهی شد ... 2
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 4 مهر، 2010 یک عصر پاییزی سوار بر اتوبوس از دهکده ها می گذریم عبور می کنیم از کنار خدا نمی ایستیم ... چه قدر خسته ام از راه نرفتن از نشسته به مقصد رسیدن ! واهه آرمن 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 مهر، 2010 شعر من از عذاب تو ، گزند تازيانه شد ضجه ي مغرور تنم ، ترنم ترانه شد حماسه ي زوال من ، در شب تلخ گم شدن ضيافت خواب تو را ، قصه ي عاشقانه شد براي رند در به در ، اين من عاشق سفر واي كه بي كراني حصار تو كرانه شد واي كه در عزاي عشق ، كشته شد آشناي عشق واي كه نعره هاي عشق ، زمزمه ي شبانه شد اي تكيه گاه تو تنم ، سنگر قلب تو منم واي كه نيزه ي تو را ، سينه ي من نشانه شد درخت پير تن من ، دوباره سبز مي شود كه زخم هر شكست من ، حضور يك جوانه شد واي كه در حضور شب ، در بزم سوت و كور شب شب كور وحشت تو را ، قلب من آشيانه شد واي كه آبروي تو ، مرد انالحق گوي تو بر آستان كوي تو ، جان داد و جاودانه شد من همه زاري منم ، زخمي زخمه ي تنم براي هاي هاي من ، زخمه ي تو بهانه شد ... 3
MEMOLI 8954 مالک ارسال شده در 7 مهر، 2010 رفتن که دلیل نمی خواهد یک جفت پای قوی باید ... این ، برگشتن است که چرا دارد ! 4
ارسال های توصیه شده