رفتن به مطلب
Mohammad Aref

نمایشگاه کتاب 93 به روایت نواندیشان :دی

پست های پیشنهاد شده

سلام به همه نواندیشان عزیز

 

میتینگ عمومی نواندیشان تو نمایشگاه کتاب 93 امروز 5شنبه 11 اردیبهشت 93 برگزار شد :w02:

 

مثل هر سال این تاپیک رو زدیم تا بچه هایی که اومدن بیان تعریف کنن چطور بود چطور نبود؟ :ws3:

 

امسال قرار اولیا نسبت به سالای پیش خیلی بیشتر بودن :ws3:

 

تو پست بعدیم کامل می تعریفم. هرکس از طرف خودش میتونه بیاد بتعریفه دیگه :w16:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام

 

 

آقا ما از اولش بودیم، آخر سر هم برقا رو خاموش کردیم و اومدیم:w02:

خوش گذشت:ws37:

خیلی از بچه ها رو بار اول بود می دیدم، بسی مشعوف گشتیم:ws3:

 

 

 

ممنون از مهندس خوش فکر:| که زحمت بستنی رو کشیدن:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

خیلیییییییی نامردین:sad0:

هیش کدومتونو دوث ندارم:whistles:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
خیلیییییییی نامردین:sad0:

هیش کدومتونو دوث ندارم:whistles:

 

من فک میکردم هفته دیگه هست:whistle:

 

:banel_smiley_4:

 

 

 

 

.....................................

راستی یه سری از بچه ها هم نفهمیدیم کی رفتن:|

 

 

 

بقیه کوشین؟w000.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلاااااااااااااااااام اهالی

من که اول از همه اومدم آخرم با بچه ها چراغا رو خاموش کردیم رفتیم :ws3:

دیدن دوستای قدیمی که دیگه کمتر به انجمن سر می زنن و یاداوری خاطرات قشنگمون و دیدن دوستان جدید که از دیدنشون بسی زیاد شاد شدم عالی بود :hapydancsmil:

بابت بستنی هم مرسی :a030:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام به همه دوستان گل و گلاب :icon_gol:

 

در کنار دوستان قدیمی و جدید انجمن نواندیشان بسیار به ما خوش گذشت ... روز خوبی بود در کنار همشون :w16:

 

 

 

باید عرض کنم :

 

خب اولش که من تو راه آقای مهدی عارف دیدم .. و باهم سمت نمایشگاه اومدیم

 

رسیدم به محل قرار یه سلام و علیکی با دوستان داشتیم ولی خیلیا رو نشناختیم (البته بعدا همه معارفه شدن) ... تعدادی به صورت گروهی شدند یه گوشه ای رفتند تا از آفتاب سوزان در امان باشند :ws3:...... حدود یک ساعتی اینجوری گذشت .. مگه کسی جلو میومد ... بیایید جلو دیگه :ws3:بالاخره دور یک درخت حلقه زدن بچه ها ..... نمیدونم چه کسی یک کیسه پر از شکلات به همه تعارف کرد ... هرکسی بود من ازش تشکر میکنم(خودش بیاد بگه کی بود:whistle:) :icon_gol: ..... خانم salamat زحمت کشیدن یک کاغذی که لوگوی انجمن روش کشیده بودن درست کرده بودن و از تعدای از بچه ها یادگاری و امضایی از خودشون نوشتن ..حالا خودشون قرار میدن ....

 

خب اینجا بود .. چند نفر از ما جداشدند و رفتند :icon_redface:

 

و بقیه داستان ...... آقا علیرضا اومدن استارت معارفه رو زدن :w02:وسط معارفه بود که آرزو خانم با یه جعبه شیرینی اومدن شیرینی تولد ایشون بسی به همه چسبید وسط معارفه دوستان اومدن اصن حواس بقیه پرت شد :ws3:البته بگم به معارفه پرداخته شد :w16: (میلاد چند تا شیرینی خوردی:whistle:)

 

معارفه به پایان رسید .. یه مقدار دوستان صحبت داشتند و تعدادی از بچه ها از ما جدا شدند و رفتند

 

خب خب میرسیم به بقیه داستان تشکر از بستنی نونی که با حمایت مالی چند تن از دوستان به همه رسید :ws3:.. دستتون درد نکنه :a030:تعدادی هم وسط بستنی اومدن اما شانس با اونا یار بود که بستنی رو دست ما دیدن ... بستنی بهشون رسید :w02: اینجا جا داره بگم کسانی که میخواستن برن ملت از اول ما اومدیم تو نمایشگاه نشسته بودن تازه آخر از همه هم رفتن ... فک کنم در نمایشگاه داشتن می بستن دیگه .... :whistle::ws3:

 

و کسانی که قول خرید کتاب و .... به کسانی دیگه داده بودند خودشون نبودند :whistle::w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
من فک میکردم هفته دیگه هست:whistle:

 

واقعاً خسته نباشی :ws3: اتفاقا تو راه برگشت به مهدی میگفتم که حمید شهرساز نیومد. بعید بود. اون همیشه بودش :ws3:

 

سلام

 

 

آقا ما از اولش بودیم، آخر سر هم برقا رو خاموش کردیم و اومدیم:w02:

خوش گذشت:ws37:

خیلی از بچه ها رو بار اول بود می دیدم، بسی مشعوف گشتیم:ws3:

 

 

 

ممنون از مهندس خوش فکر:| که زحمت بستنی رو کشیدن:icon_gol:

 

 

سلاااااااااااااااااام اهالی

من که اول از همه اومدم آخرم با بچه ها چراغا رو خاموش کردیم رفتیم :ws3:

دیدن دوستای قدیمی که دیگه کمتر به انجمن سر می زنن و یاداوری خاطرات قشنگمون و دیدن دوستان جدید که از دیدنشون بسی زیاد شاد شدم عالی بود :hapydancsmil:

بابت بستنی هم مرسی :a030:

 

منم هر چی که سارا و میم شیمی گفتن :ws3:

 

مطمئین هنوز تو نمایشگاه نیستین؟ :ws3: اونجور که شما گرم نشسته بودین اونجا من فکر کردم میخواین شب اونجا نگهبانی هم بدین :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
52 تا از اینا::ws3:

محمد فکر کنم رو کیبردش یه دکمه از اینا هم دارههه:ws28:

 

بترک :ws28: یعنی واقعاً نشستی شمردی؟ :ws28:

 

خوبه دقیق 52 تا بود میشد باهاشون یه دست ورق زد :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
واقعاً خسته نباشی :ws3: اتفاقا تو راه برگشت به مهدی میگفتم که حمید شهرساز نیومد. بعید بود. اون همیشه بودش :ws3:

 

 

 

 

 

 

 

 

مطمئین هنوز تو نمایشگاه نیستین؟ :ws3: اونجور که شما گرم نشسته بودین اونجا من فکر کردم میخواین شب اونجا نگهبانی هم بدین :ws3:

 

:sigh:

 

ممد چقدر زود انداخته بودیش آخه!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
:sigh:

 

ممد چقدر زود انداخته بودیش آخه!!

 

معمولاً هفته اول نمایشگاه میندازیم دیگه. کلاً 10 روزه دیگه :banel_smiley_4:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

 

 

 

 

 

 

 

مطمئین هنوز تو نمایشگاه نیستین؟ :ws3: اونجور که شما گرم نشسته بودین اونجا من فکر کردم میخواین شب اونجا نگهبانی هم بدین :ws3:

 

 

نه دیگه صبا اومد برق هارو خاموش کردیم برگشتیم:w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

داشتم به حافظه ات ایمان میاوردم محمد اما نفر سومی که با ما بود اشتباه گفتی دیگه ایمانم از بین رفت نهال بود:w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
داشتم به حافظه ات ایمان میاوردم محمد اما نفر سومی که با ما بود اشتباه گفتی دیگه ایمانم از بین رفت نهال بود:w02:

 

عزیزم یادش اومد رفت ویرایش کرد :ws3:

من نمیدونم مینا یوسفی و میم شیمی و نفر سومتون کی بود؟ :ws3: فائزه بود یا مینی یا سارا؟ :ws3: یا کلاً یکی دیگه؟ :ws3: خلاصه حالا از کجا فهمیدن و با اینکه خداحافظی کرده بودن، برگشتن اون لحظه :ws3: )

 

محمد بخاطر این اشتباهت دفه دیگه بستنی بده :w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
عزیزم یادش اومد رفت ویرایش کرد :ws3:

 

 

محمد بخاطر این اشتباهت دفه دیگه بستنی بده :w02:

 

دیگه ویرایش دردی و دوا نمیکنه تو حافظه ام ثبت شد:whistle:

 

موافقم عزیزم اگه بستنی بده میتونه حافظه اشو از اینی که هست قوی تر کنه:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام به همگی

بعد از دوسال دوباره دیدن بچه ها خیلی خوب بود البته اکثر بچه ها قرار اولی بودن و من همش اسماشون یادم میرفت:ws37:بچه ها اکثا با تصورم من فرق داشتن اما بعضیا دیگه خیلی فرق داشتن:w58: از دیدن فائزه و ندا خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم.:aghosh:

همینطور از دیدن سیندخت...و پری دریایی....من سیندختو خیلی دوست دارم:5c6ipag2mnshmsf5ju3...ی آرامش عجیبی داره.

میم شیمی خیلی چهرش برام آشنا بود ... اصن انگار میدونستم میم شیمی این شکلیه...:w58:

black baner فک میکردم خیلی پیر و خسته و سیگاری باشه ... اما کاملا با تصورم فرق داشت :ws3:ی کمی شبیه یکی از کاربرای قدیمی بود.

از ممد هم تشکر میکنم که ی امانتی رو زحمت کشید برام آورد...:whistle:

قضیه بستی چیه؟؟؟ باز وقتی من رفتم ممد ی چیزی خرید:banel_smiley_4:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...