maryam39 8211 ارسال شده در 7 مرداد، 2014 دلم میخواد کمتر بیام نت دام از این شکلکا گرفته. از این مجازی بودن خسته شدم جالبه که همینم میام اینجا مینویسم دلم میخواد قدم بزنم بنویسم آواز بخونم دلم میخواد با دوستم برم بیرون و به کل دنیا و مردمش بخندم دلم یه پایه برای سینما میخواد دلم میخواد بشینم یه رمان هزار صفحه ای بخونم! تا حدی که به مرز مشروط شدن برسم دوست دارم برم یه کافه خوب دلم عروسی میخواد. از اونا که فامیل درجه یک عروس باشیم هر چی فکر میکنم هیچی بیشتر از این نت لعنتی وقتمو نمیگیره. اعصابمم خورد میشه از بعضی چیزا اول باید یه فکری به حال این بکنم باید بتونم. باید .... 13
پیرهاید 10193 ارسال شده در 8 مرداد، 2014 تصویرگری،خلق،خاطره بازی با واژگان ، عشق بازی با داشته ها ، دفترچه ی صبور سال های سرد ِ سکوت ِ سالیانم ، قلمم و کتایهابم ، زندگی با اسطوره هایم از وودی آلن ، جورج اورول،ویکتور هوگو ،هانری کربن و سعدی ، شمس ، جلال ،حاتمی و آش همه جاتی از آدمهایی که زیاد به هم ربط ندارند ، اعتقاداتم و باورهایم ، شبهای محکوم به سکوت و رانندگی در بستر شب های خلوت ، عصر بارانی گز کردن حوالی دانشگاه به یاد جوانی ، ساز و مضراب و خاطرات و موی پریشان ، خفتن در عین خواب زیاد و نخوابیدن در اوج کم خوابی و غرق در رویای خویش اینها میشنود من ، میشوند تازه جزئی از من ح.س 9
Ali.Fatemi4 22826 ارسال شده در 8 مرداد، 2014 اومدم یه چیزی بنویسم اما یادم رفت همیشه همینجوریه آدما اصل کاری ترین موضوع رو فراموش میکنن... 12
manjari 2934 ارسال شده در 8 مرداد، 2014 خیلی دلتنگم تا فردا بشه و از دلتنگی راحت بشم چقدر دیر میگذره 7
Lean 56968 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 12 سالی هست که تجربه عمو شدن رو دارم ولی خدایی نمیدونستم دایی بودن اینقد شیرینه:hapydancsmil: 14
a_ghadimi 4539 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 بعضی وقتا انقدر درگیر روزمرگی و کارامون میشم که ممکنه روزای هفته رو گم کنیم ولی همین که غروب جمعه میشه....از غم و دلتنگیش میفهمی که غروب جمعه ست... اللهم عجل لولیک الفرج... 12
آرتاش 33340 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 زمانی که مقصریم و عذر خواهی نمیکنیم این اسمش غرور نیست کم شعوری هستش:(50): اما اگر عذر خواستیم و رفتار بدی دیدم کم شعوری از ما نیست شاید بی جنبه بودن طرف مقابل(هر کی که میخواد باشه) نشون میده بوخدا اگه دروغ بگم 11
sara kia 3158 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 من میگم زندگی به همه ما یه خوشبختی بدهکاره . زندگی کمیت نداره کیفیت داره ... 8
.sOuDeH. 16059 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 چخده خوبه همه آدما ، نانا ها، نی نی ها، یکیو داشته باشن که وقتی یه کلوم حرف میزنه عین آبِ رو آتیش عمل میکنه.. آروم میشی درحالی که قبلش میخواستی خفشون کنیحس خووووووووبیه........ الان من اون حسو دارم...چقد خوبه که هستی 9
پیرهاید 10193 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 تنها که میشوم بیشتر قدر خودم را میدانم ، انگار تنهایی عارضه ی خوش یمن حرمسرای من است می شود در لابلای یک عالمه فکر خزید و لولید و زندگی کرد شاید تو را به سامان بکشاند شاید بی سامانت کند همین فکرها را که می گویم شب هم که باشد می شود مامن سکون و پرورش این خلوت روزگار هم که دیگر جنس سنگ شده است ، عمل نمیکند تیشه ی ما به قلبش میگذرد میگذارد مارا و میگذرد ح.س 10
setare.blue 23086 ارسال شده در 9 مرداد، 2014 چند سالی بود که میخواستم عضو سایت اهدا بشم،هی امروز ،فردا میکردم،چند سال پیش یکی از بچه های باشگاه مهندسان گفته بود باید حضوری کارت رو بگیرین، منم فکر میکردم هنوز هم حضوریه..... امشب در نوشته های تالار ادبیات نگاهم به امضای راضیه (حنانه) خورد، دیگه بدون اینکه معطل کنم عضو شدم...،به خودم گفتم خب حضوری باشه میری میگیری دیگه،عمر آدم که معلوم نیست. میخواستم از همینجا ارت تشکر کنم راضیه جان ...شاید به نظر یه لینک ساده باشه ،اما کلی توش رمزو رازه،کلی مهر ومحبت ...واز همه مهمتر آرامش برای خودمون.. :icon_gol: 12
*Mars* 5292 ارسال شده در 10 مرداد، 2014 دل من می گوید بنویس از همه جا از همه کس از آدمهای اطرافت بنویس از بی معرفتی و بی دلی می گوید بنویس از تنهایی نه اون تنهایی مفرطی که هر کس گریبانش را می گیرد بلکه آن تنهایی که در شلوغ ترین نقطه دنیا هستی و گلویت بغض دارد و کسی نیست تا برایش نجوا کنی دل من می گوید بنویس از نامردی آنانی که به رویت خندیدند و به پشتت خنجر زدند دل من حالش خوب نیست انگار کمی برایش آب قند بیاورید......... 6
*pedram* 21266 ارسال شده در 10 مرداد، 2014 الکیه که میگن همیشه حق به حق دار می رسه.......خیلی وقتا حق به حق ندار میرسه.......:icon_razz: تازه ترین دلیلم برای این موضوع بازیه فوتسال ایران و ژاپنه..... 9
Lean 56968 ارسال شده در 10 مرداد، 2014 وقتی بچه بودیم سر سفره بابا غذا میخوردیم خجالت می کشیدیم که چرا سربار بابا هستیم حالا میبینم برادر زادم به داداشم میگه بابا ازین به بعد دیگه پگاه نخر کاله بخر :icon_razz: 13
Ala Agrin 14476 ارسال شده در 10 مرداد، 2014 کاش میشد و اینقدر قدرت و ثروت داشتم که یه چهاردیواری برایت میساختم ،روش یه سقف میذاشتم و تو این چهار دیواری یه تخته سیاه با چند شاخه گچ رنگی،چند صندلی و با چند نیمکت ،چند تا کتاب با عکس و جلد رنگی،یه تغذیه ساده....یه تکه نون مالیده به کره روش یه تیکه پنیر با چند برگ کوچولو سبزی،یه ابمیوه یا یه لیوان شیر...... 18
maryam39 8211 ارسال شده در 11 مرداد، 2014 چقدر دنیای ما آدما با هم متفاوته چیزی که واسه من دغدغه است برای یکی دیگه اصلا مهم نیست چیزی که واسه من لذت بخشه واسه اون بی معناست خاطراتمون چققققدر متفاوته گاهی احساس میکنم از دو تا سیاره اومدیم! 11
پیرهاید 10193 ارسال شده در 11 مرداد، 2014 در رویا دیدم روی تپه ای مشرف به گنبد سبز ِ شهر مدینه کسی در گوشم خواند آیة الکرسی را گم بودم یا پیدا شدم؟ همین 14
sahar 91 9480 ارسال شده در 11 مرداد، 2014 این افکار همچین خودشونو چسبوندن به مغز من که نمی تونم حتی بنویسمشون چرا باید یه حرف ناراحت کننده انقدر توی ذهن من جولون بده باید باید یه راهی واسش پیدا کنم...زندگی من وجوه دیگه ای هم داره که باید با تمرکز به اونا بپردازم. 10
ارسال های توصیه شده