sam arch 55879 ارسال شده در 13 مرداد، 2013 گشتم و گشتم در میان بوی کاغذ...لبخند های زیبا را دیدم لا به لای کتاب های باز و نیمه باز... دوستانم را دیدم لا به لای همان خنده ها...و لبخند زدم... لبخند به این زیبایی...به این کنار هم بودن...به بهانه ی یک دوست کاغذی... فرار کردم از دیدن مجازهایی که هدیه می دادند به من مهر را....محبت را....احترام را... آنها که مرا خوب می دانستند و من آنها را خوب تر.... عمدا فرار کردم...خود خواسته فرار کردم....نه خودخواه خواسته، نه!...خود خواسته... فرار کردم از این که حقیقت شوم و عادی....و خاکستری هایم بیرون بزند! و خراب شود پل هایی که با دست ساخته ام از شخصیتم.... می دانی و می دانم که هر چه بگذرد زمان....خوبی ها دستمالی می شوند.... با اینکه به جِد هم قسم شده بودم با خود که این مجاز، حقیقت شود...تا عادی شوم مثه خودم...ولی... . . . تصمیم گرفتم تا چند صباحی.... که قابل تمدید است....همان مجاز باشم....مجازم قابل تحمل ترست 16
viviyan 12431 ارسال شده در 13 مرداد، 2013 اوه سارا، بگیر بخواب. کاش میشد آدما کمی کمتر خودشون رو جدی میگرفتن. جدی. آدمایی که خودشون رو خیلی کم جدی میگیرن برای من یکی خیلی جذاب ترن. خودشون رو کم جدی میگیرن، خودشون رو دست میندازن، خودشون رو مسخره میکنن، حتی به خودشون فحش میدن. دنیا رو هم البته جدی نمیگیرن. با دنیا هم شوخی میکنن. سر زدن هیچ رفتاری رو از هیچ کسی هم بعید نمیدونن. خیلی اینا جذابن. 11
*Polaris* 19606 ارسال شده در 13 مرداد، 2013 دُرست است؛ قرار نیست که همه از هم خوششان بیاید،این یک موضوع کاملاً قابل فهم است. نا فهم آن ادای محبت کردن در آوردن است. نا فهم آن دشمنی کردن ها است. دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها هر دو میتواند یا با دلیل یا بی دلیل اتفاق بیفتد. دُرست مثل دوست داشتن تو بــرای ِ من...! ولی بی دلیل دشمنی کردن غیر قابل درک است. این که تو برای من دوست داشتنی هستی خیلی راحت می تواند در مورد تو برعکس باشد. مطمئن باش نه من در مورد دلیل تو کنجکاوم و دنبال توجیه میگردم و نه قرار است تویی بیاید و به اجبار دوست داشتن را روی دیگران قی کند! که حاصلش فقط پس مانده های تهوعی باشد که خشک میشود...! 11
NYC 20977 ارسال شده در 13 مرداد، 2013 وودی آلن یه فیلمی داره اسمش یادم نیست ولی داستان اینه که دو گروه دزد مسلح بانک زن! همزمان می رسن توی یه بانک برای دزدی! بعد دعواشون میشه که کی حقشه که بانک رو بزنه!!!... هر دو گروه فکر میکنن که زودتر رسیدن و امکانات بهتری دارند که بانک رو بزنن!!! خلاصه تهش به توافق نمی رسن و انتخابات می ذارن و از کارمندان بانک می خوان که خیلی دموکرات و بر پایه اصول دموکراسی رای بدن که کدوم گروه پول ها رو برداره ببره! ... از این نوشته الکی برداشت سیاسی نکیدا ... کپی پیست. 12
"nazanin" 3610 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 آغوش من تمنای وجودت را می کند... بیا و آرامش ناب حضورت رادر آغوشم کادوش کن... مجنون نازنینم بوسه بارانت می کنم... 4
"nazanin" 3610 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 قصر حریر تنم جز تو هیچ شاهزداه ای را به رسمیت نمی شناسد... دوستت دارم... نازنین فاطمه جمشیدی 2
H O P E 34652 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 چقد خوبه که همیشه بعضیا باعث میشن که بعضیای دیگه شدیدا به واژه ی "سنگ پا" اعتقاد پیدا کنن 9
"nazanin" 3610 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 آسمانی از آغوش... بارانی از بوسه... ابر فاصله را به تاراج می برد... مرا ببوس همسفرم... مرا ببوس نازنین فاطمه جمشیدی 4
پیرهاید 10193 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 من اگر خراب عشقم ز درون نام هائد چه کنم که نام چون این به دلم اثر ندارد غزل سِرِ عشق 8
پیرهاید 10193 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 بوسیدن موهای پشت گردنت را دوست میدارم بیخود همینجوری صدایت کردنت را دوست میدارم وقتی که من سیگار را در دست میگیرم چشم غره های با منت را دوست میدارم هائد 12
"nazanin" 3610 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 دلتنگی هایم را می شنوی بی تفاوت نگاهم می کنی به سویت پیش می آیم... پا پس می کشی... اشکهایم را نادیده می گیری... آغوشت را دریغ می کنی ... شانه هایت را بالا می اندازی... می گویی واقعا این اتفاق برایت افتاده؟؟!!! فرو می ریزم... می شکنم...فنا می شوم... نفس نفس می زنم... به ورطه نیستی می رسم دلتنگی هایم را فراموش می کنم اما ناباوری تو را هرگز... نازنین فاطمه جمشیدی... 7
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 عیب نداره جونم، عیب نداره بابا اخه یه روز مرغ تو هم تخم طلا میزاره بابا حرف های پدرانه 8
"nazanin" 3610 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 کودکم را در آغوش دارم حلقه های دود را از روی صورتش می زادیم به خانه ویرانم نگاه می کنم... به جای خالی جهیزه ام.. به تو که قرار بودسایه سرم باشی نه سوهان روحم.. فرو می ریزم...می شکنم...فنا می شوم...... از کوچه پس کوچه های متروک دلت می گذرم... تورا با مونس همیشگی ات رها می کنم.. با قدمهای لرزان... صورتی رنگ پریده...حالی زار به سویم میایی قدمهایم را تند تر می کنم... نمی خواهم جگر گوشه ام را هم به نیستی سپارم... مانعم می شوی با جسمی لرزان می گویی عزیزترینم ترک می کنم..... آتش می گیرم...اشک می ریزم.... به یاد روزی که تو مرا هم تعارف کردی... فرو می ریزم...می شکنم...فنا می شوم از کوچه پس کوچه های متروک دلت می گذرم نازنین فاطمه جمشیدی 4
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 لازمه گاهی محو تماشا بشیم تماشای زمین، اسمون، خاک، جاده، غروب، درخت، باغچه، دیوار، پنجره، گل، سیب، صبح، ماه... اصن فرقی نمیکنه یک لیوان آب یک پر کاه . مهم اون حسی هست که ادمو محو تماشا میکنه محو، محو، محو. حس یکی شدن. 10
pari daryayi 22938 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 خیلی حس خوبیه که عزیزی داشته باشی عزیزی بی نهایت عزیز و تا بی نهایت عزیز!!!!!!! پری نویس! :) 12
آریودخت 43941 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 چقد بده یه ادم طوری رفتار کنه که همه ازش بدشون بیاد ، مایه ی تنفر باشه با اینکه اخلاق و رفتار انسانها دست خودشونه و میتونن خیلی عاقلانه و بدون عقده و با ارامش مودبانه رفتار کنن 8
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 14 مرداد، 2013 وقتی زیاد میام اینجا زیاد آن می شم زیاد پست میزارم، زیاد چیزی می نویسم یعنی که تو شرایط خوبی نیستم وزن استرسم داره بالا میره پشت سر هم حرص میخورم فکر میکنم ....فکرای بی نتیجه، فکرهای خسته کننده 12
ارسال های توصیه شده