moein.s 18985 ارسال شده در 11 مهر، 2012 یکی از دوستانم این شاعر رو به من معرفی کرد.از اشعارش خوشم اومد.امیدوارم شما هم لذت ببرین زندگی نامه ای شاعر در این تاپیک:[h=1]اریش فرید[/h] رویای روزانه آن چنان خستهام كه وقتي تشنهام با چشمهاي بسته فنجان را كج ميكنم و آب مينوشم آخر اگر كه چشم بگشايم فنجاني آنجا نيست خستهتر از آنام كه راه بيفتم تا برايِ خود چاي آماده سازم آن چنان بيدارم كه ميبوسمت و نوازشت ميكنم و سخنانت را ميشنوم و پسِ هر جرعه با تو سخن ميگويم و بيدارتر از آنام چشم بگشايم و بخواهم تو را ببينم و ببينم كه تو نيستي در كنارم. پ.ن:روزمرگی عادتی است که آرایش شده خستهتر از آنام كه راه بيفتم تا برايِ خود چاي آماده سازم 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 11 مهر، 2012 قابل شنیدن گوش بسپار با گوشهاي تيزكرده آن گاه در خواهي يافت عاقبت: اين تنها زندگياست كه ميشنوي مرگ، هيچ براي گفتن ندارد مرگ، قادر به سخنگويي نيست. مجرم، با توسل به جرم سخن ميگويد جرم، با توسل به عواقبِ خويش سخن ميگويد: عواقبِ جرم خويشتن را از هر دليلي تبرئه ميسازند. زندگان از مُردن سخن ميگويند تنها از آن رو كه ميزيند: آنكه سخن نميگويد، مرگ است، مرگ، كه حرفي نميزند اما به وعدهاش وفا ميكند. پ.ن:ولی ما حرف های زیادی برای گفتن به مرگ داریم آنكه سخن نميگويد، مرگ است، مرگ، كه حرفي نميزند اما به وعدهاش وفا ميكند. 5
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 11 مهر، 2012 پسرکها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می پرانند قورباغه ها جدی جدی می میرند. پ.ن:همه چی شوخی شوخی اتفاق می افتد! 5
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 11 مهر، 2012 علوطبع خسته شدند آرامشي كمتر يافتند بيهيچ نفريني نه كشته ميشوند و نه ميكُشند تنها زخمهايي ناسور در پارچهاي پاك. پ.ن:زخم می زنند بدتر از کشتن! 5
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 11 مهر، 2012 زمینه در خاك مردگان، ديگر بر سطح نيستند ايشان سطحي هستند كه بر خاك زندگان، بر آن گام مينهند. پ.ن:همه چی معکوسه! 5
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 11 مهر، 2012 بازارشام دوست داشتنِ هم، در زمانهاي كه آدميان ما يكديگر را ميكُشند با جنگافزارهايي مدام كشندهتر تا سر حدِّ مرگ يكديگر را گرسنه رها ميكنند. دانستن، آنكه آدمي را كاري از دست ساخته نيست و كوشيدن، به از كف ندادنِ سرزندگي. و باز دوست داشتنِ هم، دوست داشتنِ هم و گرسنه باز گذاردنِ هم تا سر حدِّ مرگ دوست داشتن و دانستن، آنكه آدمي را از دست كاري ساخته نيست دوست داشتن و كوشيدن به حفظِ سرزندگي. دوست داشتنِ هم و كشتنِ هم در گذارِ زمان و باز دوست داشتن، با جنگافزارهايي مدام كشندهتر. پ.ن:این همه تناقض اذیت می کنه در زندگی آدم و باز باید دوست داشت تا بگذره و باز دوست داشتنِ هم، دوست داشتنِ هم و گرسنه باز گذاردنِ هم تا سر حدِّ مرگ 5
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 12 مهر، 2012 میری اما دیر چندان از نستوهي خويش به ستوهم من كه ناگاه بر خاطرم ميافتد نكند تو ديرياست كه از نستوهي من به ستوه بوده باشي. پ.ن:اَی دِل غافل چه فکر می کردیم و چی شد! تو ديرياست كه از نستوهي من به ستوه بوده باشي. 5
قاصدکــــــــ 20162 ارسال شده در 14 مهر، 2012 عقل می گوید که دیوانگیست عشق می گوید همانی که هست هشیاری می گوید که ناخرسندیست ترس می گوید جز رنج، هیچ چیز نیست فراست می گوید آینده ای ندارد عشق می گوید همانی که هست غرور می گوید مضحک است هشیاری می گوید احمقانه است تجربه می گوید غیر ممکن است عشق می گوید همانی که هست ! [ همانی که هست ] 3
قاصدکــــــــ 20162 ارسال شده در 14 مهر، 2012 تلاش کرده ام در وقت کار فقط به کار فکر کنم و نه به تو و خوشحالم که این تلاشم به جایی نرسیده است. 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 16 مهر، 2012 دسته گلی به طرح دل بارانِ گرمِ تابستان: وقتي كه قطرهاي سنگين فرو ميافتد برگ، به قامت به لرزه ميافتد. دلِ من نيز هر بار وقتي كه نامت بر آن فرو ميافتد اينسان به لرزه ميافتد. پ.ن:تشبیه لغزیدن قطره بر روی برگ به لرزیدن دل بسی زیباست 5
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 20 مهر، 2012 اولینها و آخرینها آنان كه نخستين گفتار را مييابند بس لوند برايِ دل بس آسان برايِ مغز بس روان برايِ زبان. بسي زود ميآيند كه هنوز چشمها با سري دوّار گرد خود ميچرخند. ايشان هيچ از كلام دور نميشوند آنان كه واپسين گفتار را ميجويند بس نژند براي دل بس دشوار براي مغز بس پُرزحمت براي زبان. بسي دير ميآيند كه هنوز سرها با چشماني دوّار گرد خود ميچرخند، ايشان ديگر هيچ بر سرِ كلام نميآيند. پ.ن:سردرگمی:confused: 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 20 مهر، 2012 باران باریده است و اينك هوا دوباره گرم است سنگفرشهاي غبارآلود مقصّرند خيابانِ ليشتن اشتاين خشك ميشود بَداقبالي مايند و هنوز بوي مدرسه ميدهد بايست ويران شوند گورستان بر دروازة چهارم بَدشِكل است مقصرّند قطار خياباني پر سر و صدا و بانگدار ميگذرد بَداقبالي مايند از فراز پلها، از ميان پنجرهها بايست ويران شوند در بادِ عصرگاهي از انتهايِ خيابان تپههاي كبود مقصرند در انتهايِ ديگر زنگارِ سبزِ گنبدها بداقبالي مايند يا برجِ فروخوردة كليسا بايست ويران شوند پ.ن:همه مقصرند در بادِ عصرگاهي از انتهايِ خيابان تپههاي كبود مقصرند 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 22 مهر، 2012 آزادی امررانی گفتنِ اينكه: "اينجا آزادي حكمفرماست"، خطايياست آشكار يا خود دروغي: آزادي حكم نميراند. پ.ن:مینیمال ولی سرشار از معنی 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 2 آبان، 2012 در عصر مسابقه تسليحاتي آن كه ميخواهد دنيا بر اين روال كه هست باقي بماند او نميخواهد كه دنيا باقي بماند. پ.ن:او نمی خواهد... 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 2 آبان، 2012 سرمای سمج آفتابِ من برايِ درخشيدن به آسمانِ تو رفته است برايِ من تنها ماه مانده است كه او را من از تمامي ابرها صدا ميزنم ماه به من دلگرمي ميدهد كه روزي تابشش گرمتر و روشنتر خواهد شد نه، اين زرد، رنگي ديگر نخواهد شد اين رنگ كه يادآورِ ملال و سردي است باز آي، آفتابا! روشناي و گرمايِ افزونِ ماه فرايِ طاقتِ مناند! پ.ن:همین مونده... برايِ من تنها ماه مانده است 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 10 آبان، 2012 تابعیت دستهاي سپيد مويِ سرخ چشمهاي آبي سنگهاي سپيد خونِ سرخ لبهاي آبي استخوانهايِ سپيد شنِ سرخ آسمانِ آبي. پ.ن:یک روزگار سیاه کم داره این شعر 4
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 16 آبان، 2012 جهان بانو به دنيا آمدهام وينك سرانجام به آن حدّ رسيدهام كه غريو بر ميكشم: "چگونه ميشود كه من به سويِ دنيا ميآيم." دنيا بانو ميآيد و آهسته ميگويد: "تو نميآيي تو در حالِ رفتني." پ.ن:عجب دید متفاوتی.... "تو نميآيي تو در حالِ رفتني." 2
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 26 آبان، 2012 پاسخ شخص رو به سنگها گفت: "انسان باشيد!" سنگها در پاسخ گفتند: "هنوز به قدر كفايت سخت نشدهايم." پ.ن:راست می گه 1
moein.s 18985 مالک ارسال شده در 3 دی، 2012 پرسش کوچک ميپنداري هنوز آن قدر كوچكي كه از طرح پرسشهايِ بزرگ درماني؟ اگر اين گونه است پس بزرگترها كوچك فرضَت ميكنند تا پيش از آنكه به قدر وسع بزرگ شوي. پينوشتها: 1. Gnter Grass (1927-) 2. Heinrich Bll (1917 1985) 3. Sieg Fried Lenz (1926 - ) 4. Max Frisch (1911- 1991) 5. Friedrich Drrenmatt (1921- 1990) 6. Anna Seghers (1900 1983) 7. Wolfgang Borchert (1921- 1947) 8. Bertoh Brecht (1898- 1956) 9. Christa Wolf (1929- ) 10. Thomas Mann (1875 1955) 11. Hermann Hesse (1877- 1962) 12. Heinrich mann (1871 1950) 13. Erich Fried 1
mani24 29665 ارسال شده در 2 اسفند، 2012 ترس و شك شك نكن به انكه به تو مي گويد مي ترسد اما بترس از انكه به تو مي گويد شك نمي كند
ارسال های توصیه شده