moein.s 18985 ارسال شده در 22 شهریور، 2012 من با تو کاملم من با تو رازی روشن من با تو نام هستی ام ای دوست ای یار مهربانی و تنهایی من با تو روشنان را فریاد می کنم از عمق ظلمت شب یلدایی و کهکشانی اینک در چشم های تو ای دوست ای یگانه ترین یار من با تو کاملم راز روای رودم گرم سرودم ای دوست من راز چشمه ها را میدانم من راز رودها را می دانم و راز دریاها را من در تمام هستی جاری شدم و راز چشمه ها را با رود باز گفتم و راز رودها را با دریا فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم من خاک را دریدم و سرسبز روییدم گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم و با خیال آب یک سینه راز گفتم و در تمام شب با نای خونین خواندم من با تو کاملم پ.ن:من با تو کاملم ای دوست 3
moein.s 18985 ارسال شده در 22 شهریور، 2012 مه پرواز کنان آمده ام نرم زی بام جهان آمده ام باده در جام سحر ریخته ام مست آن رصل گران آمده ام پای بر فرق شبان کوفته ام تا ز خورشید نشان آمده ام موج آتشکده سبز نیاز موج رقص کنان آمده ام دشت خنیاگر خورشید سرود دشت را چنگ و چغان آمده ام بوسه بر آتش عصیان زده ام دیده را شعله فشان آمده ام یک جهان خشم کنان آمده است ؟ صد جهان خشم کنان آمده ام پ.ن:آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟! بوسه بر آتش عصیان زده ام دیده را شعله فشان آمده ام یک جهان خشم کنان آمده است ؟ صد جهان خشم کنان آمده ام 3
moein.s 18985 ارسال شده در 22 شهریور، 2012 ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن این شب زده مهتاب گل آسا را این راه غبار آلود این زنگی شب فرسود وین شام هراس آور یلدا را این پنجره بگشای که مرغ شب می خواند شادمانه دریا را پ.ن:شب یلدا هم فرسود شده این زنگی شب فرسود وین شام هراس آور یلدا را 3
moein.s 18985 ارسال شده در 22 شهریور، 2012 خفته بر بستر مینویی آتشکده اردیسور آناهیتا ساقه اندامش می سوزد طرح بارانی گیسویش در سایه فرو می ریزد و در آیینه ی تاریک فصول به زمین می نگرد آی آناهیتا کولی گمشده و سرگردان کولیانی که در آغاز فصول ازفصولی دیگر به تماشای زمین در گذرند رود را می خوانند دشتها می خوانند آی آناهیتا کولی گمشده ی سرگردان ترک این بی ره سرگردان کن باران کن آناهیتا باران کن پ.ن:فک کن اله ی روشنی و آب رو کولی خطاب کنی،مشرف می تونه دیگه آی آناهیتا کولی گمشده و سرگردان کولیانی که در آغاز فصول ازفصولی دیگر به تماشای زمین در گذرند رود را می خوانند دشتها می خوانند 3
moein.s 18985 ارسال شده در 6 مهر، 2012 چنگ اگر بود سرودی بود جام اگر بود شرابی بود کوی اگر بود نگاری بود می اگر بود خرابی بود چنگ در چنگل اهریمن جام در خیمه عیاران کوی جولانگه شبگردان باده در بزم تبهکاران دیده بی خوابیست چنگ خاموشیست رنگ بیرنگیست عقل مدهوشیست مهر اگر بود درودی بود چنگ اگر بود سرودی بود مثل گریز دور کبوترها در منتهای نیلی بی فریاد اندیشه می کنیم در ژرفنای بهتی بی نام و شادمانه ناگاه احساس می کنیم یک انفجار روشن را در باغ وقت طلوه سبز چکاوک ها پ.ن:در پسِ هر بودی یک اگر هست چنگ اگر بود سرودی بود جام اگر بود شرابی بود کوی اگر بود نگاری بود می اگر بود خرابی بود 3
moein.s 18985 ارسال شده در 6 مهر، 2012 در کویر کبود آتشها خار هر شعله خیره مانده براه اختران کورمانده در پس ابر بردگان قوز کرده در بن چاه می چکد از گلوی محکومان قطره قطره سرود دهشت و درد می رمد آهویی به دامن دشت تا برانگیزد از سیاهی گرد لیک اینجا سرد گویانند دل به دریا سپرده موج آسا می خزند از کرانه های ظلام تا دم صبح تا دل دریا پ.ن:تعبیرهاش خاکستری هست ولی قشنگه در کویر کبود آتشها خار هر شعله خیره مانده براه اختران کورمانده در پس ابر بردگان قوز کرده در بن چاه 3
moein.s 18985 ارسال شده در 14 مهر، 2012 شب تاریک پشت بامهای سرخ تنها بود نیلوفر شب تاریک پشت کوه نیل اندام دشت ماهتابی بود شب تاریک از کوچه پنهان خفت درخت سبز لیمو میوه هایی داشت می پنداشت بهار دیگری بیدار خواهم شد شب تاریک نیلوفر تماشاگر شب تاریک را بیدار تا خورشید میان بیشه ها تا بید دریا را نگاهی کرد میان آبها مرغابی مرداب به تنهایی دعایی خواند و نیلوفر میان خواب و بیداری ملالی داشت می پنداشت زمستان شاخه را بیمار خواهد کرد پ.ن:عجب منظره ای نیلوفر تماشاگر شب تاریک را بیدار تا خورشید میان بیشه ها تا بید دریا را نگاهی کرد 3
moein.s 18985 ارسال شده در 14 مهر، 2012 دلی به روشنی باغ ارغوان دارم که با طلوع صدا می کند هزاران را و چشم های من آن چشمه های تنهایی ست به دست سوخته نیلوفران رود آرام و پای بر فلقی سبز وه چه بیدارم شکوه قله چه بیهوده است و این سلوک حقیر برای رفتن باید همیشه جاری بود و در تمامی ظلمت شکوه سرخ گلی شد پ.ن:کتش دل هممون اینجوری باشه دلی به روشنی باغ ارغوان دارم که با طلوع صدا می کند هزاران را و چشم های من آن چشمه های تنهایی ست به دست سوخته نیلوفران رود آرام 3
moein.s 18985 ارسال شده در 18 مهر، 2012 پرنده بودن روزی پرنده وار شدن و از بهار گذشتن به آن حقیقت نومیدوار پاسخ گفتن به آن حقیقت تلخ و با ردای پریشان باد از همه ی شهرهای خفته گذشتن و درتمامی راه چه ناامیدان دیدن پرنده وار شدن و در حقیقت روشن همیشه رازی بودن پ.ن:تلخیش شیرینی نداره به آن حقیقت نومیدوار پاسخ گفتن به آن حقیقت تلخ 3
moein.s 18985 ارسال شده در 18 مهر، 2012 آمده بود و میگریست مثل ستاره های صبح مثل پرنده های باغ آمده بود خسته بود روی چمن نشسته بود مثل شکوفه های سرخ آمده بود می گریست گفتم ای پرنده نیست جز قفسی نمانده است سینه ی آسمان تهی ست آمد گریه کرد رفت باران بود در بهار آمد در اتاق من بوی بنفشه ماند و خاک یاد پرنده ماند و باغ پ.ن:یاد ماند و یاد 3
moein.s 18985 ارسال شده در 30 مهر، 2012 هزاران کوچه در خوابست هزاران کوچه ی تاریک هزاران چهره ی ترسیده پنهان هزاران پرده ی افتاده ی سنگین هزاران خانه در خوابست هزاران چهره ی بیگانه در خوابست میان کوچه ی تنها میان شهر میان دستهای خالی نومید هزاران پرده یکسو می رود آرام هزاران پرده ی افتاده ی سنگین میان کوچه ی تنها میان شهر میان رفت و آمدهای بی حاصل میان گفت گوهای ملال آور پ.ن:هزاران نفر خود را به خواب زده اند هزاران کوچه در خوابست هزاران کوچه ی تاریک هزاران چهره ی ترسیده پنهان هزاران پرده ی افتاده ی سنگین 6
moein.s 18985 ارسال شده در 30 مهر، 2012 رگ پرنده ها را در کوچه ها گریستن از کوچه ها گریختن زیستن در کوچه باغ ها شب ها با چراغ ها شکفتن خفتن با لاله های لال نام ترا شنیدن از رود خاموش و بی خیال از رودها گذشتن در چشمه های باران یاد سبز آب ها را شنیدن رفتن رفتن دیدن اشراق آفتاب تماشا را بیگانه بودن بودن در خوابهای سنگین رنیگن رنگین کمانی بودن آرام بیدار بیدار بودن بودن بازیچه ی خیال شدن به سرابی سیراب شدن افسانه یی گفتن در خواب شدن در پشت پیشخوان دکان ها آواز خواندن مستانه خواندن ناساز خواندن در پشت پیشخوان دکان ها در خواب رفتن در خواب دیدن گلدوزی ستاره ها را بر دریا و سوزن سپیده ی شبنم ها را بر انگشت بوی خون گل ها را ترسیدن بیدار شدن با دست های خونین آواز خواندن ترا نامیدن ترا ندیدن گرییدن مهربان بودن گریان بودن خواندن خواندن پ.ن:زندگی در گذر است 6
sam arch 55881 ارسال شده در 3 بهمن، 2013 [h=1]چنین یگانه که خواهد زیست[/h] چنین یگانه که خواهد زیست ؟ چنین یگانه که باید بود چنین یگانه که من بودم ای مهربان که خواهد زیست ؟ چنین یگانه و ناخرسند و این چنین خشنود به شادمانی دوست اینچنین مهربان که منم که می تواند زیست؟ 5
sam arch 55881 ارسال شده در 3 بهمن، 2013 [h=1]آیینه ها تهی است[/h] عروسک ها را در شب تاراج کرده اند در شهر چهره یی نیست در شهر دکه ها باز باز و خالی و تارکیست سوداگران سودایی از باد از باران وز سیل خیل بیکاران شکوه می کنند سوداگران سودایی خسته می گویند : باران ؟ چه بارانی بیمانند ؟ می دانید ؟ باران سختی آمد و خریداران ناباورانه از همه ی شهر دیدار می کنند در پشت ویترین ها کنسرو چیده اند و گل کاغذی و از زلال آبی کاشی ها تصویر ماهیان قزل آلا را پاک کرده اند در شهر تاک ها را در خاک کرده اند سوداگران سودایی در شهر خم های خالی را بر سنگفرشهای خیابان ها پرتاب کرده اند در شهر چهر ه ها را در خواب کرده اند 5
sam arch 55881 ارسال شده در 31 فروردین، 2014 يادداشتي بر آثار ناصر تقوايي از محمود تهراني (م.آزاد) (اين يادداشت بدون عنوان و امضا قبل از داستان كوتاه «پناهگاه» نوشتة ناصر تقوايي چاپ شده است.) جنوب خودش عالمي است. پربندر است و لولي و شبگرد. بيكارهها از خواب خوش كه پريدند ـ خواب خوش ولگردي ـ گدا ودزد ميشوند و اگر همت كنند قاچاقچي. حقيقت اينجا، از افسانه ناباورتر است و حتي دروغتر، اينجا آفتاب برهنگي و زشتي را پناه نميدهد و همينجا «خورشيد»هاهستند كه هفت روز آزگار دريا را به بند كشيدهاند و با گريزندههاي عاصي و زورقهاي نوساختهشان به جنگ بودهاند. گرسنگي، ويك تن در برابر دويست عاصي خشمگين، و ترس و باز هم ترس، و چهگونه ميشود از بيم، از طغيان و عطش، جسارت و پيروزيساخت؟ اين را ديگر بايد از «خورشيدو» ناخداي زندگيباخته و خرابِ دختركي لولي پرسيد، و اگر قلمي بود و چشمي كه اينحماسههاي ناشناس را باز مييافت، ما شگفتترين قصهها را ميداشتيم. «چوبك» گوشهاي كوتاه از اين «درياي طوفاني» را رقمزده است، گوشهاي را كه نه پاك است و نه روشن، و سيمين دانشور «شهري» پاك و پُردرد چون «بهشت» را. ناصر تقوايي آيا همان بيناي جنوبي است؟ گمانم اين دنيا را با همة اين بيست و دو سال زيستن خوب شناخته است؛ مثل نسل تازةپشت ديوارهاي بلند تماشا، آوازها و هياهوها را شنيده است. «متحير» است تا «متفكر» و بيشتر «حس كننده»ي گونهاي شهودخيلي بديهي و بدوي، آنجور كه «گرترود استاين» وصيت كرده است. آقاجولو ـ اسم قصهاي است از همين تقوايي ـ در احوالات آدمي است كه به اجبار رفته است توي جلد آدم فرنگي. شترمرغ است،نه ميپرد و نه بيابان ميرود و آخر سرهم ماشين (اتومبيل) و ماشين (عكاسي)اش را ميان خيابانها ميبيني افتاده؛ و آقا جولو، كهنقاب برداشته، بيچارهاي است كه با روايتهاي ساده در خانهاش چشم و گوش و شوق بچهها را به فرنگ ميگشايد. در «سرخ وسفيد» هيولاهاي عظيم ــ كشتيهاي سرخ و سفيد ــ ميآيند و ميروند و براي باراندازان چه تفاوت ميكند؟ و در «تشنگي» همهمين قضايا است، اين است كه ماشين بدل به «بار» ميشود. اينجوري از «ماشين» انتقام ميكشند: عرقخوري و... توي دستگاهعاطل و باطل جراثقال عظيم... تقوايي شگفت آغاز كرده است، و ميبيند كه خوب و غمگين و صميمي است، و اين را هم بايد بدانيد كه كارش حديث «غربِزدگي»نيست؛ در بيان قصهاش و در رفتار آدمهايش. اينجاها كه تصويرش ميآيد ديگر خود غرب است و بهناچار بهاين بيان ميبيند، وبايد چند سالي منتظر ماند تا خودش را بپيرايد و بپردازد. همينگوي سالها دستاندركار همين بود. تقوايي را حضرت آقاي صفدر تقيزاده شناساند. يادش گرامي باد. آرش، دفتر ششم، سال 1342، ص 58 برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 3
ارسال های توصیه شده