Ka!SeR 1333 ارسال شده در 1 خرداد، 2012 باغ شکوفه ها که ریخت پر از شکوفه ی خون باغ مهربانی شد پر از کبوتر پیر میان باغی بالی شکست و باد گریست پرنده های اسیر میان رودی ماه اسیر می خشکید کبوتری در باد میان دشتی رودی به ریگزار نشست میان پنجره هایی زنان تنهایی گرییدند پرنده های اسیر میان پنجره هایی سکوت آتش سرد میان بیشه ی شب میان دست تو گلخای یاس خشکیدند و گیسوان تو باد و چشمهای تو ابر و دستهای تو باغ میان باغی ابری گریست بادی سوخت 8
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 1 خرداد، 2012 آری این هجرت را پایان نیست گفت فریاد زنان این همه نیست آسمانی که تو می گویی در خلوت ماست آسمانی که به ما می گفتند وه چه بارانی می دانستم که نمی داند و بیهوده سخن می گوید گفت فریاد زنان اینهمه نیست ما به دیدار آبها آمده ایم ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید به تماشای بهار به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند چشمهایش را بست و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود به زمستان پیوست 5
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 1 خرداد، 2012 یاسها منتظرند باد و باران و گیاهی که تویی بر لب جوی همه از کوچه ها مرا می خوانند من از این باران ها می دانم خانه ویران خواهد شد ویران یاس ها ریخته اند زیر باران ها در کوچه رها مثل مرداب بزرگی که در آن نیمه ی شب ها تنها غوک ها می خوانند و تو تنها می مانی تا بدانی که چه ها می گذرد من از این پنجره واری که سیاهست و بلند به صدای تو که جاری خواهی شد که مرا تنها در کوچه رها خواهی کرد به صدای تو رها می شوم از شاخه ی خویش زیر باران ها در کوچه سنگی ویران خواهم شد زیر این پنجره واری که تماشا گه باد است و گیاهی تاریک به جهان گذران می نگرم بادها در گذرند یاسها منتظرند جوی گریانی و در بارانها می گذری تا می مانی و باران غریبی که زمین را ویران خواهد کرد آسمانی که به ما می نگریست ماهتابی که به مه میتابید همه در تاریکی ها ماندند همه در باران فریاد زنان می گفتند یاسها منتظرند و تو گریان می گفتی : یاسها ریخته اند باد و باران و تماشای گیاهی که مرا می بیند من ازین پنجره واری که سیاهست و بلند به تو فریادزنان می گویم یاس ها منتظرند و تو گریانی و در باران ها می گذری خانه ویران خواهد شد ویران و گیاهی که تویی بر لب جوی ریشه در آب روان خواهد شست یاسها منتظرند من همینجا تنها خواهم ماند 5
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 1 خرداد، 2012 بادها در گذرند باید عاشق شد و خواند باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است رهگذر خسته به شب می نگرد می گویید:چه بیابانهایی باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه زنانی که در آرامش رود باد را می نوشند و برای تو برای تو باد آبهایی دیگر در گذرست باید این ساعت اندیشه کنان می گویم رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید و شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست ونشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند 5
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 1 خرداد، 2012 اندوه شیرین صدای تیشه آمد گفت شیرین کنار ماهتابی ها به مهتاب صدای تیشه آمد ماه تابید صدای تیشه ی فرهاد آمد گفت شیرین کنار لاله ها با لاله ی لال صدای ناله آمد لاله نالید صدا از تیشه ی فرهاد افتاد صدای گریه ی شیرین میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو می ریخت 5
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 17 خرداد، 2012 به من سکوت بیاموز مرا به آتش بسپار ای پرنده سرخ که در کویر صداهای دور می نگری و در نگاه تو گلهای یاس می خشنکد سفال خالی گلدان ماه را بشکن مرا بسوزان ای بانگ روشن ای خورشید مرا به دوزخ بسپار باد را بگذار که در کویر صداهای دور بگریزد مرا به آتش بسپار ای برهنه ی تک مرا به خوشه ی زرین بادهای هراسان که در خزان شعله ور مرگ رها شده اند بپیوند در آن هیاهوی سبز سفال آبی گلدان همیشه خالی ماند مرا به دریا بسپار ای هیاهوی سبز سفال خالی خاموشی از تو می شکند و ابر خسته ی مرداب را که در همیشگی آبها رها شده است به صخره می راند در آن هیاهو ی نیلی پرنده می خواند و روشنایی فریاد صخره در همه ی افتاب می تازد مرا بباران ای جام روشن ای باران که در کویر صداهای دور می باری و در نگاه تو گلهای یاس می رویند به من رمیدگی ماه نیمه روشن را در آبهای خلیج و ساقه های گیاهان و نخلهای بلندی که شط شعله ور از ماه خفته می طلبد به من شکفتن و باریدن و سپید شدن به من زمستان بودن میان گلدانها به من سکوت بیاموز ای برهنه ی تک و آبهای زمین درون بستر شط به سوی باغ خلیج که در هیاهوی سبز بهار پنهانست همیشه می رانند 4
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 22 خرداد، 2012 لحظه یی در بهار لحظه یی در بهار کوچه ها سرخ می شوند زمان نیلگونست باد مثل اندوهی از تماشای رود می اید لحظه یی با تو ای پرنده ی سبز ای تماشای ساحرانه ی آب لحظه یی با تو از تو می گویم به تماشای این غروب که دشت مثل دنیای خفتگان زیباست که زمان نیلگونه می بارد به تماشای این پرنده ی سبز به تماشای این بهار بیا با تو ای لحظه وار ای همه ی تاریکی و فراموشی با تو در باران به تماشای رود می گذریم لحظه یی در بهار می دانم لحظه یی در بهار می میرم 4
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 22 خرداد، 2012 چهره ی دو پشت حصیر پنجره دیوار روبرو تنهاست پشت حصیر پنجره دیوار روبرو زندانی ست دیوار زندانی فریاد می زند آه ای حصارهای حصیری ای کودکان خواب آلود من کودکانه برمی خیزم می بینم گلدانهای پر گل گلهای نارنجی در سایه خواب می بینند پشت حصیر پنجره من خاموشم خاموش مادرم نمازش را خوانده ست دیورا روشنست این حصار حصیری طومار شعر طولانی را بر می چیند من سیگاری بر لب مادرم را می بینم که بر می گردد می خندد چادرش رابر کمر می بندد ماهی ها در حوض نزدیک فواره نان ریزه ی ستاره هایش را می بینند و دعایش می کنند 4
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 20 مرداد، 2012 من از پریشانی ها سخن نمی گویم من از پریشانی ها سخن نمی گویم بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند بزرگ بودن رود از نبودنست به دریا نشستن است و رازی نگفتن است نه گفتن من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم؟ 4
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 20 مرداد، 2012 تو از تبار بهاری تو عاشقانه ترین نام و جاودانه ترین یادی تو از تبار بهاری تو باز می گردی تو آن یگانه ترین رازی ای یگانه ترین تو جاودانه ترینی برای آنکه نمی داند برای آنکه نمی خواهد برای آنکه نمی داند و نمی خواهد تو بی نشانه ترین باش ای یگانه ترین 4
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 قلب تو پناه مهر پاک منست وین سینه پناه مهربانی تو ای شاخه ی سبز مهر خسته مباد گلهای سپید شدمانی تو از بوی بنفشگان گیسوی تو پرواز پرستوان سرکش یاد پروای شکیب آهوان گریز سرشاری تاک و میگساری باد تو آینه ی سپید بخت منی مهر تو گواه بختیاری من ای بی تو یگانه غمگساری من با یاد منی و یادگار منی افسانه مهری ای به یاد تو یاد ای سینه پناه جاودان تو باد 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 ن گیاهی ریشه در خویشم من سکون آبشاران بلورین زمستانم من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم مرغ زرین بال دریا راز مهتابم چشمه سار نیلی خوابم چنگ خشم آهنگ پاییزم بانگ پنهان خیز توفانم بام بیدار گل انگیزم سایه سروم که می بالد نای چوپانم که می نالد آهوی دشتم که می پوید من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 تنها انسان گریان نیست من دیده ام پرندگان را من برگ و باد و باران را گریان دیده ام تنها انسان گریان نیست تنها انسان نیست که می سراید من سرودها از سنگ نغمه ها از گیاهان شنیده ام من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ تنها انسان سرود خوان نیست تنها انسان نیست که دوست می دارد دریا و بادبان خورشید و کشتزاران یکسر عاشقانند تنها انسان تنهایی بزرگست انسان مرگ رای اندیشه های مرگش ویرانگر 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 چشمهای تو گلهای یادند در زمستان خاموش بیداد وه چه تاریک و افسانه زادند خون نیلوفران بهارند با رگ شاخساران بی برگ چشمه سارند و آیینه وارند آن شکوه گریزان اندوه ای دو چشم هراسان شمایید در زمستان خاموش بیداد یاد را برترین پادشایید 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 بهار از باغ ما رفتست ما افسانه می گوییم پرستوها ندانستند و بر قندیل یخ مردند بهار از باغ ما رفتست می خواندند پیچک ها شما بیهوده می گویید و ما بیهوده می روییم بهار اینجاست ما فریاد می کردیم بر شاخ صنوبرها هنوز از برگهای برگ دریایی است می خواندند پیچک ها : چه می گویید؟ چه دریایی شما دیگر نمی خوانید ما دیگر نمی روییم بهار بودی ای باد ترا با جان ما پیوند بهار از باغ ما رفتست ما افسانه می گوییم 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 بر این سبز خاموش افسانه وش بر این نیل پیچان فریادگر سرشک ار فشانم روا باد و باد به یاد من افسانه ی سخت سر گل افشانده گویی به دامان رود جهان آفرین با نخستین بهار و با ز آسمان آوریده فراز بهشتی به آغوش دریا کنار 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 با غباری که از گذار تو ریخت روی گلبوته های همهمه گرد نثل دریای موج زن بشکست بوسه با صخره های نیلوفر در پس جاده های خم در خم نقشی ارمانده ور نمانده به جای دیرگاهیست بسته راه نظر این غبار عبوس رهفرسای موج خاکستریم به دیده نشاند این بلند خموش میانیی وان غبارم که ریخت بر رخ زرد همچنان گرم دیده فرسایی 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 گل انگیز شب بین و شبزاد گل درون سایه پرورد و آذر برون نتابیده تابیده اش خشم مهر به گیسوی بیتاب شب بازگون برانگیخته برقش از چشم سرخ شهابست و تاراب و نازنده باد فروبیخته عطر و سایه بهم فسون دد و جادوی شبنهاد ره آورد سحرست و مهر آفرین گل باد ریزنده بر رودها پری وار رودست و پیچنده ابر به بازوی یا زنده ی عود ها 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 بی تو خاکسترم بی تو ای دوست بی تو تنها و خاموش مهری افسرده را بسترم بی تو در آسمان اخترانند دیدگان شررخیز دیوان بی تو نیلوفران آذرانند بی تو خاکسترم بی تو ای دوست بی تو این چشمه سار شب آرام چشم گریزنده ی آهوانست بی تو این دشت سرشار دوزخ جاودانست بی تو مهتاب تنهای دشتم بی تو خورشید سرد غروبم بی تو نام و بی سرگذشتم بی تو خاکسترم بی تو ای دوست بی تو این خانه تاریک و تنهاست بی تو ای دوست خفته بر لب سخنهاست بی تو خاکسترم بی تو ای دوست 3
moein.s 18985 ارسال شده در 27 مرداد، 2012 من چگونه ستایش کنم آن چشمه را که نیست ؟ من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟ من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟ من چگونه بخوانم سرود فتح من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان زیباترین بهار در این شهر زیباترین خزانست من چگونه بر این سنگفرش سخت با چه گونه گیاهی نظر کنم با چگونه رفیقی سفر کنم من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟ من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟ پرنده ها به تماشای بادها رفتند شکوفه ها به تماشای آبهای سپید زمین عریان مانده ست و باغهای گمان و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید 3
ارسال های توصیه شده