moein.s 18985 ارسال شده در 30 مرداد، 2012 شکهای شبانه ای یگانه ترین زیباترین شکهاست شکهای شبانه خانه را خواهد آشفت شکهای شبانه ای یگانه ترین ما را به تمام رودها خواهد پیوست من مست و پریده رنگ از دریا می آیم تا در تو نبینم آن پریشانی ها را ای شط برهنه ای به سینه ی من گیسوی تورودی از ستیغ بهار بر صخره ی خرد پر هیاهویی گیسوی تو باد را پریشان خواهد کرد شکهای شبانه روز را خواهد آشفت کاکایی مرده ای پریشان گیسو شکی ست افروخته در مسیر طوفانی ای عریان ای نهال نیرومند ای خون پرنده های دریایی بر سینه ی من تمام گیسوی تو بارانیست بر بهار عریانی شکهای شبانه در زمانه ی شک زیباترین شکهاست پ.ن:شک رو هم زیبا کردن،مشرف آزادِ تهرانی هست دیگه 3
moein.s 18985 ارسال شده در 30 مرداد، 2012 چه روز سرد مه آلودی چه انتظاری آیا تو باز خواهی گشت ؟ تو را صدا کردند تو را که خواب و رها بودی و گیسوان تو با رودهای جاری بود تو را به شط کهن خواندند تو را به نام صدا کردند از عمق آب و باغ کوچک گورستان را در باد به سوی شهر گشودند تمام بودن رازی شد و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست پ.ن:و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست 3
moein.s 18985 ارسال شده در 30 مرداد، 2012 آن دستهای سبز فراوان نشانده اند بر بیکرانگی از بوته های سبز بهاری عظیم را زمین زیر پای من از این کرانه سبز تا آن کرانه سبز پ.ن:یک لحظه نفس کشیدن در لا به لای عطر شالیزارها شده آرزوی الان من 3
moein.s 18985 ارسال شده در 30 مرداد، 2012 هنگام انتحار هنگامه ی خزانست هنگام انتحار گل سرخ در کوچه های سنگی هنگامه ی طلوع شب از شب و رود را ببین که چه هرزابی ست عشقی تمانده است و نمی دانی دیگر عشقی نمانده است نامش فراموش است از یادم زیرا که من نه دیگر فرهادم و او نه دیگر شیرین بیگانه وار در شب شادیگسار ما دیگر بهاری نیست او را نشسته می بینم بر سریر سنگ هنگام انتحار گل سرخ ماننده ی چکاوک پیری او را نشسته خسته و بیزار می بینم فرهاد وش منم که چنین عریان در زیر تازیانه رها کرده تن خم کرده پشت با تیشه می کوبم می کوبم بر قلب بیستون و خواب تازیانه ی الماس از جان سرد سنگ تهی می شود بر قلب بیستون بر بیستون سرد تهی می کوبم مشت خم کرده پشت می خوانم شیرین را شیرینم را باری چگونه فرهاد از یاد می تواند بردن نام تمام شیرین را ؟ هنگامه ی طلوع شب از شب خم کرده پشت عریان فریاد فریادا آشفته می شوم فریاد بر می آورم از دهشت جدایی ای شهر آشنایی آیا تمام یاران رخت سفر بستند و هیچ کس نمانده ست بر سنگواره یی که نشان از شهری داشت ؟ هنگام انتحار گل سرخ مانند سهره می رود و می سرایی از باغ و نیلگونه خوابی می روید از قلب سهره وارت ای نازنین بمان و بدان کاین شب بلند این جاودانه وار نمی ماند و انتحار گل و سوگوار خواندن خونین هر چکاوک آغاز پایانی ست این جاودانه واری را آری تنها اگر بمانی تنها اگر بمانی با من مانند سهره یی کهنمی داند چه نیلگونه خوابی دارد و آفتابی طالع در خون خوابناکش فریاد می زند من سوگوارم ای یار من آن چکاوکم که در آفاق سنگواره شهری که زیسته ام و خوانده ام و خواسته ام تا در آن ویران نامی نشانی حتی یادی را فریاد گر باشم و سوگوار آری من سوگوار ای یار ؟ با من بمان همیشه بمان با من و بخوان با من با من اگر بمانی ای یار گرم خیال تسلیم تسلیم عشق بودن تسلیم عشق آری اما نه با شکنجه تسلیم واماندن من انتحار شوق گل سرخم و در تو منتحر وقتی که عشقی نیست نامی نمی ماند تاعاشقانه باز بنامی گلهای سرخ را وقتی که گلسنگی بی ریشه می ماند و ابرهای سرد سترون از آسمان شهر گذر می کنند یادی نمی ماند در این حصار سنگی تو می روی تو می روی و باز می گذاری تنها مرا دراین شهر مانند ابر سرد سترون آهسته وار می گذری از فراز شهر و از کنار من مانند رود هر رهگذری از کنار دشت در چشم های خسته وش تو شکی درخشانست مانند تازیانه ی الماسی که می درد خارای مرده یی را ای نازنین ! همیشه بمان با من و در کنار من و مرگ عاشقانه ی گل های سرخ را گریان وسوگوار و پریشان خیال باش من می خواهم می خوانم و با تمام تشویشی کز تمام هستی من با تشویش از انتحار سرخگلی می گویم می گریم در خویش در شهر آشنایی یاران خدا را یاران هنگام انتحار گل سرخ فریاد سهمگین چکاوک ها را بشنوید که بر سریر سنگ از خونبهای غنچه ی سرخی فریاد بر می دارند که در حصار کور فراموشی تنها ماند یاران خدا را لحظه یی درنگی ای نازنین چگونه رهامی کنی مرا تاریکوار و عریان ؟ شک تو الماس ست بی شک الماسی که می درد و می شکافد و می کشد و هیچ دیگر هیچ شک تو شک ست بر یقینی که منم که من باید باشم با هم برهنه تن و برهنه جان تر دو آینه ی برابر هم روشن نه مرده و مکدر در گردباد طاغی چشمانت می بینم فریاد ارغنون را وقت طلوع خون در باغ ارغوان هنگام انتحار گل سرخ و انفجار شوق سر می گذارم آرام بر سینه ات خاموش و خسته می گریم از شوق وقتی صدای گرم مسلسل تحریر عاشقانه ی شوق ست در این زمان زمانه ی تاریکوار بودن و عطر انتحار تو را می رهاند از خویش زیرا که انتحار نه تسلیم هنگامه ی شکفتن هنگامه ی بهار و انفجار شوق هزاران نه یک چکاوک از دوردست جنگل شهری که مرده است یا مرده وار می نماید از دور تنها اگر بمانی با من آری بیا ای دوست و از تمام این شب یلدایی با من طلوع کن ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ ای بی من همیشه ی یلدایی با من طلوع کن آنجا با من تویی چکاوک بیداری بی هیچ سوگواری که عطر انتحار تو را می رهاند از خویش هنگامه شکفتن هنگامه ی بهار پ.ن:رقص واژه ها از تعریف و تمجید یک طرفه ی مجنون وار تا صحنه های بهاری تا التماس به یار و.... 3
moein.s 18985 ارسال شده در 30 مرداد، 2012 بهار می خواندند پرنده ها که بهار درختی از همه سوی به کوچه می ریزد هزار شاخه درختی بلند سبز جوان هزار شعله ی سبز پشت رود بزرگ طلوع خواهد کرد پرنده یی چشم اندازی به آسمانها داشت پرنده یی که نشست نگاه دوری بود نگاه دوری صدای رودی نگاه آرامی که بسته می شد صدای مردابی پرنده یی در خواب به باد می آویخت و بال می افشاند و شاخساری در آسمان می شد درختها را نیایش ها می کرد به ارغوان می گفت تو از تبار آتشهایی تو بیشه ها را می افروزی و در تمام فصول بهار خواهد بود و در تمام فصول بهار می دیدم به شهر آمده است به شهر شهری کنار لاشه ی رود بهار آمده بود عروسی می آوردند تمام مردم تمام مردم شهر به کومه یی رفتند که هیچ چیز نبود مگر صدای وداع عروس آوردند عروس های سترون عروسهای غریق و مادران بودند که با زمین سترون وداع می کردند و در تمامی شب هزار کودک زیبا به خواب می دیدند بهار آمده بود بهارزایی آهو که خسته می آمد بهار زایی مرگ و پشت بیشه ی خواب نشست صیادی کنار چشمه صدا آمد و خون چشمه به مرداب ریخت کوچه سنگی میان باران ها به شهر و جنگل و راه درود مرگی گفتم بهار آمده است به شهر شهری کنار لاشه ی رود و باز خواندم پرنده می داند که آهو از پس زایش همیشه تشنه ی آبست و مثل مجنونی میان واحه ی مرگ صدای چشمه صدای پرنده می شنود پرنده ها خواندند کنار چشمه ی خواب همیشه آهویی ست همیشه صیادی همیشه مجنونی که تشنه آمده است برای جان دادن درود مرگی گفت بهار به بال پروازی که سخت و خونین بود پ.ن:لاشه ی شهر رو عالی گفت،صحنه ی شکار واژ ه ها تو اونجا ها که های لایت کردم محشره 3
moein.s 18985 ارسال شده در 2 شهریور، 2012 به روز حادثه اندیشید گلی که سرخ تر از ما بود شکوه بین که چه بی فریاد به روز حادثه گل پژمرد روان شدیم و ندانستیم که ریگزاری در پیش ست که ماهتابی در خوابست و در گذار شب و هرزاب روان شدیم و ندانستیم بزرگمردا فرهادا چگونه مهر پدید آمد ؟ چگونه سنگی رودی شد و آن ستاره ی تنهاتر به روشنان زمین پیوست بزرگمردا فرهادا نگاه کن که چه می خوانند پرندگان سپر آرام مخوان که چشمه چه آرامست ببین که رود چه می گوید و در تمامت آرامش فراز دشت زمان بیدار شکوهمندا فریادا بهارم بین که چه می روید گلی که سرخ تر از مایی و ای ستاره ی تنهاتر شکوهمندا برخیزیم در آن زمانه ی زیباتر پ.ن:مشرف تو این شعر یک نفر رو مخاطب قرار داده،می تونه به جای سهراب هر کس دیگه باشه،یا سهراب استعاره از هر کسی می تونه باشه،مهم اون چیزهایی هست که در مقابل نام بردن از سهراب گفته می شه که گاهی توصیف هست و گاهی درد و دل 3
moein.s 18985 ارسال شده در 2 شهریور، 2012 مثل خیالی در خون و انفجاری در یاد مثل گیاهواری رود انتظار موجی طغیانی تا شستشو کنند و برویند در استوای تشنگی جاودانه یی مثل نگاه دوری و برق هوشیاری با او در انتهای ظلمت بی نامی مثل نگاه کردن و وارستن یا هر چه ساده تر مثل سیاه مستان هر شب بیگانه وار گفتن و گفتن و آنگاه بامدادان از یاد بردن آنهمه گفتن را مانند انفجاری خیل خیالی در یاد اینست آنچه می بینم می دانم می خواهم با او مثل سمندری ست با واژه های آتش نه جاودانه وار او لحظه وار رودآسا جاریست و لحظه های او هم لحظه های گنمشدن و مرگست هم لحظه های روشن پیدایی و آنگاه زیستن در لحظه های دیگر تا جاودانگان پ.ن:زیستن در جهان دیگر در لحظه های دیگر در جاودانگی،چه زیبا تموم کرد 3
moein.s 18985 ارسال شده در 2 شهریور، 2012 اکنون زمان سبز فراز آمده ست و لولیان خفته به خاکستر در برکه های آتش تن شسته اند باد از چهار سوی وزیده ست و ابرهای نازک تابستان بر قامت بلند شبانان زیبا و شاهوارند ما را روای رود به دریا سپرده بود تا باده ی شبانه فروغی شد از ارتفاع شرقی مستغرق زمستان بودیم و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک پوسیده بود آری مستغرق سکوت زمستان مرگاوران گذشتند آن جام های زهر تهی شد و ماه سرد سیمین در باغ استوایی آتش گرفت اینک فریادی در خط سرخ آتش پشت فلق ستاره ی سرخیست و از شفق صدای پلنگی می آید ما را روای رود به دریا سپرده است و آفتاب طالع از ارتفاع شرقی تابیده ست در کوچه های شیراز وقتی که از شراب رودی روان شدیم نارنج ها شکفتند و خفتگان و رود آرامان گلهای آبزی رااز باغهای جاری چیدند حافظ صدای مستوران بود تا هر بنفشه گیسوی یاری شد در کوچه باغ ها وقتی که از شراب رودی روان شدیم ما را روای عشق به صحرا سپرده بود آن ابرهای سیمین از قله ی بلند گذر کردند و بر سریر دشت نشستند و نیمروز شرقی بر شهرها نشست پ.ن:با توصیفات سیاه و خاکستری شروع می کنه،به صورت خانمان براندازی هم شروع می کنهولی بعدش بالاخره با گرمای نیم روز تمومش می کنه،آروم آروم اوج می گیره و آروم آروم به حالت اول برمی گردونه مثه یک ملودی خوب 3
moein.s 18985 ارسال شده در 6 شهریور، 2012 گیسو حنایی من:girl_blush2: ای چشمهایت فریاد و بازوانت گردباد آه ای بنفشه گیسو بگذار تا بنفشه بروید از بطن سرد خاک بگذار تا بنفشه تو باشی از خاک من برویی بگذار تا حضور تو را بشنوم از بطن سرخ زادن در لحظه وار سبز شکفتن بگذار تا نگاه تو ناگاه ویران کند سکوت سترون را پ.ن:چه تعبیر قشنگی، گیسو حنایی من:girl_blush2: 2
moein.s 18985 ارسال شده در 6 شهریور، 2012 در شب بیداد من فرهاد می گرید و چه بی فریاد جهان پیراست و بی بنیاد می گرید در شب بیداد در فروبستم و فروماندم در آن خاموش گمفریاد تا نگرید در شب بیداد من فرهاد نشنوم دیگر های های زاری خاموشوارش را و سکوت سوگوارش را باز می گرید در شب بیداد من فرهاد و چه بی فریاد پ.ن:باید در شب بیداد درها رو ببندیم و فریاد رو تو گلو خفه کنیم تا فرهاد به گریه نیافته 2
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 9 شهریور، 2012 من دیده ام شکوه تماشا را در آبهای دور در کوچه های سبز گرم تماشا بودیم تالار تار آب با لاله های سرخ هیاهوگر روشن بود سرو تاریک با آب روشن گل می گفت گلها خم می شدند می آشفتند گلهای آفتاب گردان از ماهتاب تاریک روشن خورشید را تمنا می کردند من دیده ام شکوه تماشا را در خانه های سرخ سفالین بام بام تا شام آنجا پرنده هایی بودند بی نام بر سبز جاودانه تماشاگر من دیده ام خیال شکایت را در دست های چوبی پاروها با جای زخم صدها صدها جوانه ها در دست های بسته ی پاروزن دیدم اندوه راز گفتن را گفتن من چهره های زیبایی دیدم از مردگان پاک در آبهای شناور در آبهای دور شناور من دیده ام شکوه تماشا را در چشم های تو وقتی که پای اینه می آرایی گلهای گیسوانت را من دیده ام شکوه تماشا را در مرداب 3
Ka!SeR 1333 مالک ارسال شده در 9 شهریور، 2012 من زاری سه تاری را شنیدم از دورهای دور در های و هوی باد من زاری سه تاری را در باد از کوچه های دور شنیدم که می گریست سروی میان باغ کنار جوی در های و هوی سبز گیاهان پیشخوان ها از ریشه ها جدا من زاری سه تاری را از کوه و های های مردی را از دشت می شنیدم که می خواندند مرد و سه تار مرد گاهی خدا خدایی از همدلی جدایی را می گرییدند دیدم که پارسایی بر بام های سرد سحر ناله کرد و خواند با زاری سه تار در های و هوی باران دیدم که آب ها از چشمه ها تراویدند و گیاهان دشت ها روییدند با شور سه تار گلهای سپید در سایه ی بید رقصیدند آنگاه خموش دیدم در آفتاب نگاه سروی مستی ست بیدی سازی و آن مست سیاه تشنه ی نوریست و آن ساز خموش چشمه ی آوازی 2
moein.s 18985 ارسال شده در 13 شهریور، 2012 کودک در گذار بیم می لرزد به یک نسیم می سوزد به شبنمی کودک بیمناک را سایه نشین خاک را مادر مهر طالعی زخم تو سبز می شود مرگ تو عشق عشق تو کین وه گل سرخ را ببین می رقصد به شبنمی می نازد به عالمی پ.ن:همه چی دگرگون می شود 3
moein.s 18985 ارسال شده در 13 شهریور، 2012 ما را چه می شود که نمی گوییم دیگر شعری برای جنگل شعری برای شهر شعری برای سرخ گلی قلبی زخمی ستاره یی؟ آیا شکوه حادثه مبهوت کرده است انبوه شاعران را ؟ چنگ گسیخته و زخمه ات شکسته مقهور می نشینی و ناباور از رود رهگذر چنگ گسستگی را با زخمه شکسته رها کرده یی بیزار زندگی وز تنگنای پنجره ات پیچکی که سرخ سر می کشد به خلوت خاموشت فریاد می کشی و نه فریادی با پرده های سنگین انگار هیچ پنجره یی نیست و در شب ملول تو اشباحی فریاد می کشند و نه فریادی در جمع مهربانان می خواستم بگویم یاران خدا را لحظه ای درنگی یاران و بهت سنگین بود و هر چه بود نفرت و نفرین من دیده ام چه شبها در خلوت شبانه یاران با های و هوی بسیار بهتی غریب را که چه سنگین نشسته بود در جمع مهربانان آنها که سالها فریاد می کشیدند آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صدا ها آیا شکوه یاس تو هرگز از هیچ جای این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟ افسوس! من به درد فروماندم در حیرتی که با من می خواستم بگویم هنگامه فلق فریاد ارغوان را سرد و سترونی اما چگونه؟ بهت سنگین بود پ.ن:راستی مارا چه می شود؟! 3
moein.s 18985 ارسال شده در 13 شهریور، 2012 شعری برای رود نباید سرود ؟ آیینه دار بید است این باغ باژگون شعری برای گل نسرایند شاعران عزلی سبز در باغهای سرخ شقایق شعری برای آهوی چشمی که می گریزد تا دور دست شب اندیشه های دورش با یاد شعری برای سایه لبخندی و درد شادمانه بیهوده ای شعری برای نارونی تنها در باغ شعله ور شعری برای زهره نباید سرود ؟ شعری برای زهره خنیاگر که با طلوع شب بیدار تا سحر بر نقره بلند کهن چنگ می نوازد خنیاگران باد نخوانند شعری برای باغ تا بید گیسوان رهایش را در باد شبگذر باران سبز نور و نوازش کند شعری برای رود نباید سرود ؟ پ.ن:باید سرود برای رود ،باید سرود برای باغ ،باید سرود برای آنچه که سرودنی ست مشرف عزیز 3
moein.s 18985 ارسال شده در 13 شهریور، 2012 باغی از صنوبرها ارغوانی از آتش رودباری از الماس وز کبوده جنگل ها مرگ در خزان فریاد آن زمان که می پوسد ریشه های ابریشم برگهای نیلوفر وز کبوده می ماند سایه های خاکستر مرگ هیچ زیبا نیست مرگ عاشقان زیباست مرگ عاشقانه ی شهر مرگ عاشقان در شب با شکوهتر مرگی ست مرگ عاشقانه ی رود بر کناره ی دریا مرگ نیست وز مرگش می خوانی مرگ شاهوار اینست پ.ن:مرگ عاشقان زیباست به عشقشان نه به مرگ 3
moein.s 18985 ارسال شده در 13 شهریور، 2012 انسان کوته قدم مباش زیر ستارگان تا در پگاه بدرود هنگام رفتن از خویش یک آسمان ستاره تو باشی پ.ن:انسان کوته قدم نباش! 3
moein.s 18985 ارسال شده در 13 شهریور، 2012 فریاد فریاد تو ساحرانه زیبایی زیبا تو جادوی غریب تماشایی و برق هوشیاری در چشمهایت رخشان تو مثل خواب کودکانه شاد به افسانه ای تو شادی بزرگ منی ای دوست تو عاشقانه باروری از مهر و آن جنین زیبا در خون و خواب و خاطره ات می روید ناگاه مثل طلوع سرخگلی در باد در روزگار اینهمه بیداد در روزگار این همه تنهایی تو عدل و آفتابی نور و نوازشی تپشی در دل وزشی بر جان در این زمان زمانه تاریکوار بودن وقتی که می بینم درد خموشوار نگاهت را سر می گذارم آرام بر سینه ات و چشمه وار می گویم از شوق تو روح بارانی پ.ن:فریاد فریاد ای دوست تو افسانه ای از زیبایی ها 3
moein.s 18985 ارسال شده در 17 شهریور، 2012 من با تو کاملم من با تو رازی روشن من با تو نام هستی ام ای دوست ای یار مهربانی و تنهایی من با تو روشنان را فریاد می کنم از عمق ظلمت شب یلدایی و کهکشانی اینک در چشم های تو ای دوست ای یگانه ترین یار من با تو کاملم راز روای رودم گرم سرودم ای دوست من راز چشمه ها را میدانم من راز رودها را می دانم و راز دریاها را من در تمام هستی جاری شدم و راز چشمه ها را با رود باز گفتم و راز رودها را با دریا فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم من خاک را دریدم و سرسبز روییدم گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم و با خیال آب یک سینه راز گفتم و در تمام شب با نای خونین خواندم من با تو کاملم پ.ن:من با تو کاملمم تو با کی؟ 3
moein.s 18985 ارسال شده در 17 شهریور، 2012 چه نیلگونه شبی بود باغ می بارید گریز روشن برگ سکوت گرم نسیم و باغبانی آب بهار باران بود هزار سکه زرد به چشمه سارنشست هزار خنده نیلی با باغ خفته شکفت هزار نیلوفر چه نیلگونه شبی بود او نمی دانست چه باژگونه بهاری در آن همیشه جاری چه هایهویی بود بهانه می آورد و آسمان را بهانه جو می خواست و ابر را به شکوه می باراند گلی که با من بود و ماهتابی بود بهانه می آورد و آسمان را بهانه جو می خواست و ابر را به شکوه می باراند بهانه می آورد من از گلی که با شکفتن ماه به باغ می تابید و مهربانی که خفته با من نشسته و شکفته با من و گیسوان خزانیش را شبانه به شانه من رها می کرد و شاد می خندید بهانه جو بودم و آسمان را بهانه می آوردم و ابر را به شکوه می باریدم خدا خدا می کردم و باغ کودکیم را صدا صدای می کردم پ.ن:چه بهانه های قشنگی گلی که با من بود و ماهتابی بود بهانه می آورد و آسمان را بهانه جو می خواست و ابر را به شکوه می باراند بهانه می آورد 3
ارسال های توصیه شده