Astraea 25351 اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت، ۱۳۹۱ روزی من زبان گلها را می دانستم روزی هرآنچه را کرم ابریشم میگفت،می فهمیدم روزی من پنهانی به پرحرفی سارها می خندیدم و در بستر خود به گفت و گو با پروانه ها می نشستم. روزی من همه پرسشهای پرندگان را می شنیدم و پاسخ می گفتم. با هر دانه برفی که به زمین می افتاد و هنگام مردن می گریست من هم میگریستم روزی من زبان گلها را می دانستم چگونه بود آن زبان؟ چگونه بود؟ 7 لینک به دیدگاه
Astraea 25351 اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت، ۱۳۹۱ عاشق این شعرم.... در اتاق زیر شیروانی نوری هست. با آنکه خود خانه تاریک و پنجره هایش بسته است می توان سوسویی لرزان را ببینم و می دانم برای چیست؛می دانم در اتاق زیر شیروانی نوری هست. میتوان از بیرون ببینمش،آری ومیداننم که تو درون آنی..... وبه بیرون مینگری 7 لینک به دیدگاه
Astraea 25351 اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اردیبهشت، ۱۳۹۱ اگه میخوای با من عروسی کنی،باید اون کارایی که باید انجامبدی: باید یاد بگیری که چه جوری یه خوراک مرغ عالی بپزی، باید جورابهلای سوراخ سوراخمو بدوزی ذهن آشفته منو آروم کنی. یه فوت و فنی برای خاروندن پشتم جور کنی کفش هام رو همیشه پاک کنی و برق بندازی وقتی هم که من استراحت میکنم،برگها رو با چنگک جمع کنی موقعی هم که تگرگ یا برف میاد ،پاشی و سر راه منو پاروکنی... وقتی هم که باهات حرف میزنم،ساکت و آروم باشی دیگه بگم.............. هی!!!!!!!! کجا رفتی؟؟؟؟ 5 لینک به دیدگاه
moein.s 18984 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور، ۱۳۹۱ ۲) پسری که اسمش سو[۱] بود سه ساله بودم که بابام از خانه رفت، چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت… تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه ی خالی مشروب از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد، سرزنشش نمیکنم. اما بدترین کارش این بود که: قبل از رفتن، نامم را گذاشت: سو. خب، لابد میدانست که این کار او واقعاً مسخره است، و چه حرفهای خنده داری، که ازین بابت، پشت سر آدم میزنند. انگار که باید در سراسر عمرم، با این موضوع، در کشمکش باشم. بعضی دخترها زیرجُلکی به من میخندیدند و عرق شرم بر پیشانیم مینشست، بعضی پسرها هم مسخره ام میکردند و کله شان را داغان میکردم. ببین، برای پسری که نامش سو باشد، زندگی کردن چندان آسان نیست. البته، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم. مشتهام محکم شد و هوشم زیاد. حالا از شهری به شهر دیگر میروم تا خجالتم را مخفی کنم. اما با ماه و ستارهها عهد بسته ام که همه جا را زیر پا بگذارم و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت، بکشم. در قلب تابستان، وقتی که با مشقت زیاد به گاتلینبرگ[۲] رسیده بودم و گلویم خشک شده بود فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم. در یک رستوران قدیمی، در خیابانی گِل آلود، پشت میزی نشسته بود و با دگمه سردستش ور میرفت، همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود. خب، این مار پدر نازنین من است از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت، متوجه شدم با آن چشمهای شیطنت بار و زخمیکه بر گونه داشت، شناختمش. خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود، نگاهش کردم و به وحشت افتادم، گفتم: «من سو هستم! چطوری! همین حالا کلکت را میکنم!» محکم کوبیدم، درست وسط چشمهاش، افتاد، اما با کمال تعجب ازجا برخاست و با چاقو تکه ای از گوشم را برید. یک صنلی برداشتم و حواله ی چانه اش کردم با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان توی ِگل و خون و آشغال، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم. ببین، من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام، اما یادم نمیآید، چه وقت، مثل الاغ لگد میزد و مثل تمساح گاز میگرفت. میخندید و بد وبیراه میگفت، میخواست دست ببرد به طرف هفت تیرش که من زودتر از او دست به کار شدم. ایستاده بود، به من نگاه میکرد و لبخند میزد. گفت: «دنیا بالا و پایین داره، اگر کسی بخواد از پسش برآد، باید جون سخت باشه. چون میدونستم که نمیتونم کنارت بمونم و کمکت کنم، اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم. میدونستم که یا باید جون سخت بار بیای و یا بمیری، همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.» گفت: « بیخود با من سرشاخ میشی، از من متنفری و حق داری منو بکشی اگر این کار رو هم بکنی، سرزنشت نمیکنم. اما قبل از مردنم باید از من تشکر کنی، برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشمهات موج میزنه چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو.» نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم، صدا زدم پدر، و او هم گفت، پسرم. و سرانجام تغییر عقیده دادم. و حالا به او فکر میکنم، هر وقت که کار میکنم و هر وقت که در کاری موفق میشوم. و اگر زمانی پسری داشته باشم، گمان میکنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج! یا هر اسمیغیر از سو! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم! [۱] Sue سو اسم دختر است [۲] Gatlinburg پ.ن:این بشر هر چی سروده،خاکستری بوده 4 لینک به دیدگاه
moein.s 18984 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور، ۱۳۹۱ ۵) پیشنهاد صلح فرمانده کلی[۴] به فرمانده گور[۵] گفت: «آیا باید این جنگِ احمقانه رو ادامه بدیم؟ آخه، کشتن و مردن حال و روزی برای آدم باقی نمیذاره.» فرمانده گور گفت: «حق با شماست.» فرمانده گور به فرمانده کلی گفت: «امروز میتونیم به کنار دریا بریم و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم.» فرمانده کلی گفت: «فکر خوبیه.» فرمانده کلی به فرمانده گور گفت: «تو ساحل یه قلعه ی شنی میسازیم.» فرمانده گور گفت: «آب بازی هم میکنیم.» فرمانده کلی گفت: «پس آماده شو بریم.» فرمانده گور به فرمانده کلی گفت: «اگه دریا طوفانی باشه چی؟ اگه باد شنها رو به هر طرف ببره؟» فرمانده کلی گفت: «چقدر وحشتناکه!» فرمانده گور به فرمانده کلی گفت: «من همیشه از دریای طوفانی میترسیدم. ممکنه غرق بشیم.» فرمانده کلی گفت: «آره، شاید غرق بشیم. حتی فکرش هم ناراحتم میکنه.» فرمانده کلی به فرمانده گور گفت: «مایوی من پاره است. بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون.» فرمانده گور گفت: «موافقم.» بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد، گلولهها به پرواز درآمد، توپخانهها به غرش. و حالا، متأسفانه، نه اثری از فرمانده کلی مونده و نه از فرمانده گور. [۴] Clay[5]Gore پ.ن:این روزها همیشه به صلح فکر می کنم 3 لینک به دیدگاه
moein.s 18984 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 شهریور، ۱۳۹۱ ۸) صدهزار دلار پول خرد یکشنبه بانک رو زدم، باید پولهایی که نصیبم شده ببینین. تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بیارم، خب، معلومه، برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم، برام خیلی عجیب بود، اون همه سکه ی گرد کوچولوی قهوه ای، جلوی چشمام قل میخوردن. صدهزار دلار پول خورد دارم، دریغ از یک اسکناس یا پول درشت، فکر نمیکنم هیچ آدم پولداری، مشکلی مثل من داشته باشه. فکر نمیکنم که این پایان خوبی برای دزدی باشه. صدهزار دلار پول خرد دارم، و هربار باید یکی ازین پول خردها را خرج کنم! استیک باید خیلی خوشمزه باشه، طعم آبجو از یادم رفته، چه کنم، شاید به من شک کنن، وقتی که هشتصد تا سکه برای غذا بپردازم. انگار باید دوباره این پا و آن پا کنم، و یک بسته آدامس دیگه برای خودم بخرم. خدایا! صدهزار دلار پول خرد دارم، اما مثل بی پولهای ولگرد زندگی میکنم! صدهزار دلار پول خرد دارم، دریغ از یک اسکناس یا پول درشت، فکر نمیکنم هیچ آدم پولداری، مشکلی مثل من داشته باشه. پ.ن:دغدغه هایش یکمی برام گنگه...کمی سطحیه 3 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ انعکاس هر بار اون رو می بینم که وارونه توی آب ایستاده، همون جا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن! هر چند که نباید دیگران را مسخره کنم. برای اینکه شاید.. توی دنیای دیگه.. یه زمان دیگه.. یه شهر دیگه.. شاید اون درست ایستاده، و من وارونه ام! هیولایی که دیدم: روزی با یک روح ملاقات کردم او سرم را از تنم جدا نکرد، فقط راه دنو را از من پرسید. روزی با یک شیطان ملاقات کردم، او جانم را نگرفت، فقط برای مدتی دو چرخه ام را قرض گرفت . این اتفاقات برایم عادی است، چون همیشه آدم های خوب را درست در موقع بدی می بینم. 2 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ چند تا؟ چقدر؟ یک در قدیمی چند بار محکم بسته میشود؟ بستگی دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنیم. یک نان بین چند نفر قسمت میشود؟ بستگی دارد که تکه های آنرا چه اندازه ببریم. در یک روز چقدر خوبی وجود دارد؟ بستگی دارد چقدر خوب زندگی کنیم. از یک دوست خوب چقدر محبت می بینیم؟ بستگی دارد که چقدر به او محبت کنیم. 2 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ چراغی زیر شیروانی: خانه تاریک است و پرده ها کشیده اند اما چراقی زیر شیروانی روشن است. من می دانم آن نور چیست شوقیست که بی تاب سو سو میزند. حتی می توانم آنرا از بیرون ببینم و می دانم که تو آن با لایی و بیرون را نگاه می کنی. چند تا؟ چقدر؟ یک در قدیمی چند بار محکم بسته میشود؟ بستگی دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنیم. یک نان بین چند نفر قسمت میشود؟ بستگی دارد که تکه های آنرا چه اندازه ببریم. در یک روز چقدر خوبی وجود دارد؟ بستگی دارد چقدر خوب زندگی کنیم. از یک دوست خوب چقدر محبت می بینیم؟ بستگی دارد که چقدر به او محبت کنیم. 3 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ لاک پشت: لاک پشت ما امروز هیچی نخورده.از صبح تا حالابه پشت افتاده، و اصلأ حرکتی نداره!هرچی قلقلکش میدم،هلش میدم، تکه نخ جلوی چشم هاش تکان می دم،انگار نه انگار اونجا افتاده، سرد و بی حرکت و خیره به جلو نگاه میکنه! دوستم میگه حتمأ مرده.آخه مگه لاک پشت های چوبی هم می میرن؟!! 3 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ ناخن خور: بعضی از مردم ناخنها شونو مانیکور میکنن.بعضی ها هم سوهان می زنن. اکثرأ ناخن هاشونو از ته می گیرن ولی من همشونو کامل میخورم! بله! میدونم کار زشتییه. ولی قبل از اینکه شروع به سرزنش کنید،یادتون باشه که من هیچوقت،هرگز، دل کسی رو نخراشیدم. 5 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ نمایشگر سیرک: سالومار، نمایشگر بزرگ سیرک، که به راحتی شمشیری را می بلعد، او به عقب خم می شود و دهانش را باز میکند و «قلپ» شمشیری را می بلعد. من فکر می کنم او خیلی بدش نمی آید که شمشیری در معده اش داشته باشد خوب او حتمأ عادت دارد اما من! من ترجیح میدهم کمی نان و مربا بخورم. 5 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ لولا: اگر ما در سرمان لولا داشتیم،انقدرعالم پر از جرم و گناه نبود. چون می توانستیم چیزهای بد را از سرمان بیرون کنیم، و چیز های خوب را در آن جا دهیم. 5 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ مسابقه با سایه: هر بار من سایمو دنبال میکنم وخورشید پشت سرمه، از من جلو میزنه و برنده میشه. ولی هر بار سایمو دنبال میکنم و خورشید روبروی منه،من برنده میشم. 5 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ دعای کودک خود خواه: می خواهم بخوابم. از خدای بزرگ می خواهم که روحم را حفظ کند. و اگر در خواب مردم تمام اسباب بازی ها یم را بشکند! تا بچه دیگری از آن ها استفاده نکند! آمین... 5 لینک به دیدگاه
spow 44197 اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور، ۱۳۹۱ این هم برای کسانی که از نوشته های من بدشون میاد: من یه کتاب با مطالب خیلی قشنگ براتون نوشته بودم پر از آفتاب و رنگین کمان. و آرزو هایی که برآورده میشدند... ولی بزی رفت و کتاب را خورد. (حتمأ میدونید که ازش بعید نبود.) برای همین هرچه سریعتر این نوشته های جدید را نوشتم. البته این نوشته ها نمیتونه به قشنگی مطالب قبل باشه. همونی که بزی احمق خورد. حالا اگر این مطالب را دوست ندارید! می دونید که تقصیر من نیست شل سیلور استاین 5 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان، ۱۳۹۱ پسر كوچولو گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.» پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.» پسر كوچولو آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می كنم.» پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور» پسر كوچولو گفت: « من اغلب گریه می كنم» پیرمرد سر تكان داد: «من هم همین طور» پسر كوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.» و گرمای دست چروكیده را احساس كرد: «می فهمم چی می گی كوچولو، می فهمم.» 4 لینک به دیدگاه
Astraea 25351 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۱ شب بخیر گیاه کوچولوی خونگی شب به خیر گیاه کوچولوی خونگی گیاه کوچولوی خونگی شب به خیر لیوان آبتو گذاشتم بالای سرت می خوای چراغو روشن بذارم؟ فردا صبح برای صبحونه همبرگروتخم مرغ برای من نیتروژن برای تو شب بخیر گیاه کوچولوی خونگی توی گلدون سفالی ت لم بده مواظب باش قارچ ریشه نگیری یادت باشه گیاه کوچولو مواظب زنبورا باشی شنیدم که اونا بیماریها رو منتقل می کنن شب بخیر گیاه کوچولوی خونگی که جلوی پنجره خوابت گرفته من پرده ها رو می کشم تا سردت نشه فردا بازم با هم صحبت می کنیم از کارهایی که کردیم حرف می زنیم دوستت دارم گیاه کوچولوی خونگی که به زنها و بچه ها احتیاج داری واقعا زیباست... 4 لینک به دیدگاه
Astraea 25351 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آذر، ۱۳۹۱ بیرون پناهگاهت وایساده ام بیرون پناهگاهت وایساده ام و اون تو رو نگاه میکنم وقتی بمبا میریزن رو سرم تو خیلی شیرین وگرم و امنی. تا حالا بهت گفته بودم که نگرانتم؟ بهت گفته بودم که تو معرکه ای؟ ورنجم میده دوریت؟ بیرون پناهگاهتوایساده ام عزیز ولی آرزوم اینه که تو قلبت باشم! 3 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده