رفتن به مطلب

مشاعره ی موضوعی


*lotus*

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

هرگز نبري تو نام عاشق

تا دفتر عشق برنخواني

آب رخ عاشقان نريزي

تا آب ز چشم خود نراني

معشوقه وفاي کس نجويد

هر چند ز ديده خون چکاني

  • Like 2
  • پاسخ 1.2k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

با آتش عشق تو که يابد

يک قطره ز آب زندگاني

موسي چکند که بي‌جمالت

نکشد غم غربت شباني

فرعون که بود که با کمالت

کوبد در ملک جاوداني

  • Like 2
ارسال شده در

عشق تو نشاند عقل و دين را

برابرش تيز آنجهاني

با قدر تو پاره ميخ بر چرخ

تهمت زدگان باستاني

با قد تو کژ و کوژ در باغ

چالاک و شان بوستاني

 

سنایی

  • Like 2
ارسال شده در

يکره بکشم به تير غمزه

تا سوي عدم برم گرداني

زيرا سر عشق تو ندارد

جز مرد گزاف زندگاني

ور خود تو کشي به دست خويشم

کاري بود آن هزارگاني

 

سنایی

  • Like 2
ارسال شده در

روي تا داريم به کويش در بهشتم در بهشت

چون ز کويش بازگردم در سقر گردم همي

که گهي از شرم‌تر گردم ز خشم آوردنش

بلعجب مردي منم کز خشم تر گردم همي

گر هنوز از دولبش جويم غذا نشگفت از آنک

در هواي عشقش اکنون کفچه بر گردم همي

  • Like 2
ارسال شده در

روي زورد من ز عکس روي چون خورشيد اوست

زان چو سايه گرد آن ديوار و در گردم همي

گر چه هستم با دل آهوي ماده وقت ضعف

چون ز عشقش يادم آيد شير نر گردم همي

 

سنایی

  • Like 2
ارسال شده در

هر چه پيشم پوستين درد همي نادر تر آنک

من سليم از پوستينش سغبه‌تر گردم همي

با سنايي و سنايي گشتم اندر عشق او

باز در وصف دهانش پر درر گردم همي

  • Like 2
ارسال شده در

اي پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمي

گاه عشرت پيش تو بر دست ساغر دارمي

ورنه همچون حلقهء در داردي عشقت مرا

بر اميدت هر زماني گوش بر در دارمي

نيستي پشتم چو چنبر در غم هجران تو

گر شبي در گردن تو دست چنبر دارمي

 

سنایی

  • Like 2
ارسال شده در

به درگاه عشقت چه نامي چه ننگي

به نزد جلالت چه شاهي چه شنگي

جهان پر حديث وصال تو بينم

زهي نارسيده به زلف تو چنگي

همانا به صحرا نظر کرده‌اي تو

که صحرا ز رويت گرفتست رنگي

  • Like 2
ارسال شده در

اي گل آبدار نوروزي

ديدنت فرخي و فيروزي

اي فروزنده از رخانت جان

آتش عشق تا کي افروزي

دل بدخواه سوز اندر عشق

چونکه دلهاي عاشقان سوزي از لب آموز خوب مذهب خوب

از دو زلفين چه تنبل آموزي

اي دريده دل من از غم عشق

زان لب چون عقيق کي دوزي

 

سنایی

  • Like 1
ارسال شده در

چو من ز آتش غيرت نهاد کعبه بسوزم

تو از ميان دو ابرو هزار قبله بسازي

پس از فراز نباشد جز از نشيب وليکن

جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازي

گداخت مايهء صبرم ز بانگ شکر لفظت

گه عتاب نمودن به پارسي و به تازي

 

سنایی

  • Like 3
ارسال شده در

جمال و جاه سعادت چو يافتي ز زمانه

بناز بر همه خوبان که زيبدت که بنازي

بقا و مال و جمالت هميشه باد چو عشقت

که هيچ عمر ندارد چو عمر عشق درازي

چو شد به نزد سنايي يکي جفا و وفايت

رسيد کار به جان و گذشت عمر به بازي

 

سنایی

  • Like 3
ارسال شده در

مسيحادم و موسي کف سليمان طبع و يوسف رخ

محمد دين و آدم راي و خو کرده به بي‌مهري

به روز آرايش مکتب شبانگه زينت ملعب

ضياء روز و شمع شب شکر لب بر کسان خمري

اگر آتش پرستي را ز عشق او بترساند

ز بيم آتش عشقش شود بيزار از گبري

 

سنایی

  • Like 3
ارسال شده در

عشق و شراب و يار و خرابات و کافري

هر کس که يافت شد ز همه اندهان بري

از راه کج به سوي خرابات راه يافت

کفرش همه هدي شد و توحيد کافري

بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل

برخاست از تصرف و از راه داوري

سنایی

  • Like 3
ارسال شده در

بيزار شد ز هر چه بجز عشق و باده بود

بست او ميان به پيش يکي بت به چاکري

برخيز اي سنايي باده بخواه و چنگ

اينست دين ما و طريق قلندري

مرد آن بود که داند هر جاي راي خويش

مردان به کار عشق نباشند سر سري

  • Like 2
ارسال شده در

نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند

فضاى سينه ء حافظ هنوز پر ز صداست

  • Like 2
ارسال شده در

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه ، ویرانه کنی ساخته‌ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق‌ها را

چه شد آن زمزمه‌ی هر شبه‌ی ما ای دوست

چه شد آن صحبت هر روزه‌ی یاران یارا

چشمه‌ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

همتی تا که رهایی بدهی دریا را

حیف از امروز که بی‌عشق شب آمد ای عشق

کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

  • Like 2
ارسال شده در

ساقيا مستان خواب آلوده را بيدار کن

از فروغ باده رنگ رويشان گلنار کن

لاابالي پيشه‌گير و عاشقي بر طاق نه

عشق را در کار گير و عقل را بيکار کن

  • Like 2
ارسال شده در

دوستار عشق گشتي دشمن جانان مشو

چاکري مي چون گرفتي بندگي خمار کن

ور به عمر اندر به ناداني نشسته بوده‌اي

از زبان عاجزي يکدم يک استغفار کن

  • Like 2
ارسال شده در

جام را نام اي سنايي گنج کن

راح در ده روح را بي رنج کن

اين دل و جان طبيعت سنج را

يک زمان از مي طريقت سنج کن

تاج جان پاک را در راه دل

مفرش جانان جان آهنج کن

کدخداي روح را در ملک عشق

بي تصرف چون شه شطرنج کن

 

سنایی

  • Like 2

×
×
  • اضافه کردن...