sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 هرگز نبري تو نام عاشق تا دفتر عشق برنخواني آب رخ عاشقان نريزي تا آب ز چشم خود نراني معشوقه وفاي کس نجويد هر چند ز ديده خون چکاني 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 با آتش عشق تو که يابد يک قطره ز آب زندگاني موسي چکند که بيجمالت نکشد غم غربت شباني فرعون که بود که با کمالت کوبد در ملک جاوداني 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 عشق تو نشاند عقل و دين را برابرش تيز آنجهاني با قدر تو پاره ميخ بر چرخ تهمت زدگان باستاني با قد تو کژ و کوژ در باغ چالاک و شان بوستاني سنایی 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 يکره بکشم به تير غمزه تا سوي عدم برم گرداني زيرا سر عشق تو ندارد جز مرد گزاف زندگاني ور خود تو کشي به دست خويشم کاري بود آن هزارگاني سنایی 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 روي تا داريم به کويش در بهشتم در بهشت چون ز کويش بازگردم در سقر گردم همي که گهي از شرمتر گردم ز خشم آوردنش بلعجب مردي منم کز خشم تر گردم همي گر هنوز از دولبش جويم غذا نشگفت از آنک در هواي عشقش اکنون کفچه بر گردم همي 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 روي زورد من ز عکس روي چون خورشيد اوست زان چو سايه گرد آن ديوار و در گردم همي گر چه هستم با دل آهوي ماده وقت ضعف چون ز عشقش يادم آيد شير نر گردم همي سنایی 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 هر چه پيشم پوستين درد همي نادر تر آنک من سليم از پوستينش سغبهتر گردم همي با سنايي و سنايي گشتم اندر عشق او باز در وصف دهانش پر درر گردم همي 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 اي پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمي گاه عشرت پيش تو بر دست ساغر دارمي ورنه همچون حلقهء در داردي عشقت مرا بر اميدت هر زماني گوش بر در دارمي نيستي پشتم چو چنبر در غم هجران تو گر شبي در گردن تو دست چنبر دارمي سنایی 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 به درگاه عشقت چه نامي چه ننگي به نزد جلالت چه شاهي چه شنگي جهان پر حديث وصال تو بينم زهي نارسيده به زلف تو چنگي همانا به صحرا نظر کردهاي تو که صحرا ز رويت گرفتست رنگي 2
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 اي گل آبدار نوروزي ديدنت فرخي و فيروزي اي فروزنده از رخانت جان آتش عشق تا کي افروزي دل بدخواه سوز اندر عشق چونکه دلهاي عاشقان سوزي از لب آموز خوب مذهب خوب از دو زلفين چه تنبل آموزي اي دريده دل من از غم عشق زان لب چون عقيق کي دوزي سنایی 1
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 چو من ز آتش غيرت نهاد کعبه بسوزم تو از ميان دو ابرو هزار قبله بسازي پس از فراز نباشد جز از نشيب وليکن جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازي گداخت مايهء صبرم ز بانگ شکر لفظت گه عتاب نمودن به پارسي و به تازي سنایی 3
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 جمال و جاه سعادت چو يافتي ز زمانه بناز بر همه خوبان که زيبدت که بنازي بقا و مال و جمالت هميشه باد چو عشقت که هيچ عمر ندارد چو عمر عشق درازي چو شد به نزد سنايي يکي جفا و وفايت رسيد کار به جان و گذشت عمر به بازي سنایی 3
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 مسيحادم و موسي کف سليمان طبع و يوسف رخ محمد دين و آدم راي و خو کرده به بيمهري به روز آرايش مکتب شبانگه زينت ملعب ضياء روز و شمع شب شکر لب بر کسان خمري اگر آتش پرستي را ز عشق او بترساند ز بيم آتش عشقش شود بيزار از گبري سنایی 3
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 عشق و شراب و يار و خرابات و کافري هر کس که يافت شد ز همه اندهان بري از راه کج به سوي خرابات راه يافت کفرش همه هدي شد و توحيد کافري بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل برخاست از تصرف و از راه داوري سنایی 3
sam arch 55881 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 بيزار شد ز هر چه بجز عشق و باده بود بست او ميان به پيش يکي بت به چاکري برخيز اي سنايي باده بخواه و چنگ اينست دين ما و طريق قلندري مرد آن بود که داند هر جاي راي خويش مردان به کار عشق نباشند سر سري 2
moein.s 18985 ارسال شده در 13 فروردین، 2012 نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند فضاى سينه ء حافظ هنوز پر ز صداست 2
*lotus* 20275 سازنده ارسال شده در 14 فروردین، 2012 گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را یا نه ، ویرانه کنی ساختهی دنیا را گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز که به تشویش سپردی شب عاشقها را چه شد آن زمزمهی هر شبهی ما ای دوست چه شد آن صحبت هر روزهی یاران یارا چشمهها خشک شد از بس نگرفتی اشکی همتی تا که رهایی بدهی دریا را حیف از امروز که بیعشق شب آمد ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را 2
sam arch 55881 ارسال شده در 14 فروردین، 2012 ساقيا مستان خواب آلوده را بيدار کن از فروغ باده رنگ رويشان گلنار کن لاابالي پيشهگير و عاشقي بر طاق نه عشق را در کار گير و عقل را بيکار کن 2
sam arch 55881 ارسال شده در 14 فروردین، 2012 دوستار عشق گشتي دشمن جانان مشو چاکري مي چون گرفتي بندگي خمار کن ور به عمر اندر به ناداني نشسته بودهاي از زبان عاجزي يکدم يک استغفار کن 2
sam arch 55881 ارسال شده در 14 فروردین، 2012 جام را نام اي سنايي گنج کن راح در ده روح را بي رنج کن اين دل و جان طبيعت سنج را يک زمان از مي طريقت سنج کن تاج جان پاک را در راه دل مفرش جانان جان آهنج کن کدخداي روح را در ملک عشق بي تصرف چون شه شطرنج کن سنایی 2
ارسالهای توصیه شده