Himmler 22171 مالک ارسال شده در 17 اسفند، 2011 چندان كه در سفري عطرها تو را بهانه مي كنند چون كودكي كه ديدن مادر را . . . يك لحظه بيانديش عطرها حتي عطرها دوري غربت را احساس ميكنند 3
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 27 اسفند، 2011 آه نمك در چشمان ما نمك در لبهاي ما نمك در كلمات ما مرا بگوئيد چگونه مي توان اين همه عطش را تحمل كرد؟ چگونه مي توان اين همه عطش را تحمل كرد؟ چگونه مي توان اين همه عطش را تحمل كرد؟... اينها عادت كرده اند كه ما سر شكسته و بى شرف باشيم وچه چيزي براي انسان مي ماند وقتي آنچه باقي مانده بي لطف است است…. و من جستجو مي كنم يك مرد واقعي از اين دوران را… ولي آنچه كه ميبينم گربه هايي گريزان و وحشت زده اند ـ با موهائى سيخ شده از وحشت و سبيلهائى آويزان ـ اينان مي ترسند ازجانهاي خود واز حكومت پادشاه موشها…. 3
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 31 اسفند، 2011 این روزها دوست من از جیب ها مان پروانه ای تابستانی بیرون می پرد که نام اش وطن است از لبهایمان انگور شامی خارج می شود که نامش وطن است خارج می شود از پیراهن ها مان مناره ها وبلبل ها و جدول ها و گل میخک و به . گنجشک آبی که نامش وطن است می خواهم تو را ببینم بانوی من . اما می ترسم که احساس وطن جریحه دار گردد می خواهم هر شب به تو زنگ بزنم بانوی من می ترسم درزهای وطن صدای مرا بشنود دوست داشتن ات را به روش خودم می خواهم تمرین کنم اما از نادانی ام خجالت می کشم در برابر اندو های وطن 4
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 3 فروردین، 2012 "من در همه جا ممنوعم؛پس... مرا در همه جا ميخوانند!" آنگاه كه در 21 مارس 1923 م. (اول فروردين 1302ش.) در يكي از خانههاي قديمي دمشق زاده شدم، زمين هم در حال زادن بود؛ و بهار براي گشودن چمدانهاي سبزش آماده ميشد. ميپرسيد: من كيستم؟ بگذاريد وقتتان را زياد نگيرم و از زحمت پرسشهاي پي در پي راحتتان كنم. من شاعري هستم كه از همان ابتدا تصميم گرفتم «زبان» را شعلهور سازم، از نخستين قطرهي مركب تا آخرينِ آن؛ و ميهن را پر شرر كنم، كران تا كران... مرا غياباً محاكمه كردهاند، به اتهام اين كه سي كتاب در «عشق» نگاشتهام و دادستان كل، آن را بر ضد امنيت كشور تشخيص داده است، زيرا حكومتهاي عربي از اين كه عشق به قلمرو آنان نفوذ كند، هراسانند. من بنيانگذار نخستين «جمهوري شعر»ام كه بيشتر شهروندان آن، زن هستند؛ کشوری كه گردشگران براي ورود به آن، به رواديد نياز ندارند و كسي جامهدانهاي آنان را بازرسي نميكند. جمهوري شعر من، با همهي حكومتها تفاوت دارد؛ در آنجا شعر هم مانند آب و هوا، از اموال عمومي به شمار مي آيد و شهروندان براي حضور در شب شعر، به تهيه بليط نياز ندارند... اما من، هنوز حرف بيست و نهم الفباي زبان عربي را مي جويم..! 3
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 12 فروردین، 2012 اگر تو دوست منی سَاعِدْ نی .. کَیْ أرحلَ عنکْ کمک ام کن تا از تو هجرت کنم أو کُنْتَ حبیبی.. اگر تو عشق منی سَاعِدْ نی .. کَیْ أشْفیَ منکْ .. کمک ام کن تا از تو شفا یابم لو أنِّی أعرفُ.. اگر میدانستم أنَّ الحُبَّ خطیرٌ جِدّا ً.. ما أحْبَبْتْ.. که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمیبستم لو أنّی أعرفُ.. اگر میدانستم أنَّ البحرَ عمیقٌ جِدّا ً.. ما أبْحَرتْ .. که دریا عمیق است… به دریا نمیزدم لو أنّی أعرفُ خاتِمَتی .. اگر پایان ام را میدانستم ما کُنْتُ بَدأتْ .. هرگز شروع نمیکردم إشْتَقْتُ إلیکَ .. فعلِّمْنِی دلتنگ تو ام پس به من یاد بده أنْ لا أشتاق .. که دلتنگ تو نباشم علِّمْنِی.. به من یاد بده کیفَ أقُصُّ جُذُورَ هَوَاکَ من الأ عماقْ چگونه برکنم از بن، ریشههای عشق تو را علِّمْنِی.. به من یاد بده کیف تَمُوتُ الدَمْعَة ُ فی الأ حداقْ .. چگونه میمیرد اشک در کاسه ی چشم علِّمْنِی.. کیفَ یموتُ القلبُ .. به من یاد بده چگونه دل میمیرد و تنتحِرُ الأ شواقْ .. و شور وشوق خودکشی می کند إنْ کُنتَ نَبِیَّا ً.. اگر تو پیامبری خَلِّصْنی من هذا الِسحْْرْ .. از این جادو رهاییام ده مِنْ هذا الکُفْرْ .. از این کفر حُبُّک َکالکُفْرِ ..فطهرنی دوست داشتن تو کفر است … پاکیزهام گردان مِنْ هذا الکُفْرْ .. از این کفر إنْ کُنتَ قویَّا ً .. اگر توان آن را داری أخرِجْنِی مِنْ هذا الیَمّْ از این دریا بیرون ام بیاور فأنا لا أعرفُ فن َّ العَوْمْ .. من شنا کردن نیاموختهام الموجُ الأزرقُ فی عَینیکَ… یُجرجِرُنی موج آبی چشمانات… می کشاندم نحوَ الأعمَق به سمت ژرفا الأزرق آبی الأزرق آبی لا شی سوای اللون ِالأزرق هیچ چیزی جز آبی نیست وأنا ما عندی تجربةٌ من نو آموخته ام فی الحُبِّ .. ولا عندی زَورَق در دوست داشتن… و قایقی ندارم إن کُنتُ أعزُّ علیکَ فَخُذ بیدیّ اگر برای تو عزیزم … دست ام را تو بگیر فأنا عاشِقَةٌ من رأسی حتَّى قَدَمَیّ که من از سر تا به پا عاشق ام إنی أتنفَّسُ تحتَ الماء.. در زیر آب نفس می کشم إنّی أغرق.. غرق می شوم أغرق.. غرق أغرق.. غرق 3
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 16 فروردین، 2012 میخواهم گنجی از کلمات را پیشْکشَت کنم که هرگز هیچ زنی به نصیب نبُرده وُ نخواهد بُرد ! کسی به تو مانند نبوده وُ نیست ! میخواهم هجاهای نامم وَ خواندنِ نامههایم را به سینهی خستهاَت بیاموزم ! میخواهم تو را به زبانی نو بَدَل کنم ! 3
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 28 فروردین، 2012 باران که میزند به پنجره،جای خالیاَت بزرگتر میشود ! وقتی مِه بر شیشهها مینشیندُ بوران شبیخون میزَند، هنگامی که گُنجشکها برای بیرون کشیدنِ ماشینم از دلِ برف سَر میرسند، حرارتِ دستانِ کوچکِ تو را به یاد میآورم وَ سیگارهایی را که با هم کشیدهایم، نصف تو، نصف من... مثلِ سربازهای هم ْسنگر ! وقتی باد پردههای اتاقُ جانِ مَرا به بازی میگیرد، خاطراتِ عشقِ زمستانیمان را به خاطر میآورم دست به دامنِ باران میشوم، تا بر دیاری دیگر ببارد وَ برف که بر شهری دور... آرزو میکنم خُدا زمستان را از تقویمِ خود پاک کند ! نمیدانم چگونه، این فصلها را بیتو تاب بیآورم ! 3
Himmler 22171 مالک ارسال شده در 18 اردیبهشت، 2012 وقتی گفتم : دوستت دارم می دانستم که شورش کرده ام بر قبیله ام و به صدا در اورده ام شیپور رسوایی را ! می خواستم تخت ستم را واژگون کنم تا جنگل ها برویند دریا ها آبی تر شوند و ازاد گردند - تمام کودکان جهان اتمام عصر بربریت را می خواستم مرگ واپسین حاکم را! می خواستم با دوست داشتن تو در تمام حرم سراها را بشکنم و سینه زنان را از بین دندان مردان نجات دهم! 3
- Nahal - 47858 ارسال شده در 9 مهر، 2012 دوستت دارم با تو لج بازی نمی کنم! مانند کودکان سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد ماهی قرمز مال تو ماهی آبی مال من... هر دو ماهی مال تو باشند تو مال من! 5
moein.s 18984 ارسال شده در 11 مهر، 2012 نزار قبانی ترجمه ی تراب حق شناس مرا حرفه ای دیگر نیست جز آنکه دوستت بدارم و روزی که از مواهب من بی نیاز شوی و دیگر نامه های مرا نپذیری کار و حرفه ام را از دست خواهم داد... +++ می خواهم دوستت بدارم تا به جای همه ی جهانیان پوزش بخواهم از همه ی جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان... +++ از زنانگی ات دفاع میکنم آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند و موزه ی لوور از مونالیزا و هلند از وان گوگ و فلورانس از میکل آنژ و سالزبورگ از موزارت و پاریس از چشمهای الزا... +++ می خواهم دوستت بدارم تا شهرها را از آلودگی برهانم و ترا برهانم از دندان وحشی شدگان... +++ زن لایه ی نمکی ست که تن ما را از تعفن حفظ می کند و نوشتن مان را از کهنگی... +++ آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند یتیم می شویم... +++ من کی ام بدون تو؟ چشمی که مژه هایش را می جوید دستی که انگشتانش را می جوید کودکی که پستان مادرش را می جوید... +++ آنگاه که مرد بر دوش زنی تکیه نکند... به فلج کودکان مبتلا می شود... +++ آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نیابد... به جنس سومی بدل می شود که هیچ ربطی به جنس های دیگر ندارد... +++ بدون زن مردانگی مرد شایعه ای بیش نیست... +++ به دنیای متمدن پا نخواهیم نهاد مگر آنگاه که زن در میان ما از یک لایه گوشت چرب و نرم به صورت یک نمایشگاه گل درآید... +++ چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟ حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم عشق خفه کن؟... +++ می خواهم دوستت بدارم... و به دین یاسمن درآیم و مناسک بنفشه بجا آرم... و از نوای بلبل دفاع کنم... و نقره ی ماه... و سبزه ی جنگل ها... +++ موهایت را شانه مزن نزدیک من تا شب بر لباس هایم فرو نیفتد... +++ دوستت دارم و نقطه ای در پایان سطر نمی گذارم. +++ می خواهم دوستت بدارم تا کرویت را به زمین بازگردانم و باکرگی را به زبان... و شولای نیلگون را به دریا... چرا که زمین بی تو دروغی ست بزرگ... و سیبی تباه... +++ در خیابان های شب جایی برای گشت و گذارم نمانده است چشمانت همه ی فضای شب را در بر گرفته است... +++ چون دوستت دارم... می خواهم حرف بیست و نهم الفبایم باشی... +++ به تو نخواهم گفت: "دوستت دارم" مگر یک بار... زیرا برق، خویش را مکرر نمی کند... +++ آنگاه که دفترهایم را به حال خود بگذاری شعری از چوب خواهم شد... +++ این عطر ... که به خود می زنی موسیقی سیالی ست... و امضای شخصی ات که تقلیدش نمی توان... +++ "ترا دوست نمیدارم به خاطر خویش لیکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زیبا کنم... دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود لیکن دوستت دارم تا نسل واژه ها پرشمار شود...". هرگاه من از عشق سرودم، ترا سپاس گفتند! پ.ن:چه تعبیر زیبایی چون دوستت دارم... می خواهم حرف بیست و نهم الفبایم باشی... 4
spow 44198 ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2013 کاش می دانستی که پرندگان عشق هرگز دوبار پر نمی گشایند. دوست من، عشق مسافری است که تنها یک بار به سراغمان می آید و یکباره می رود. نزار قبانی 5
Shiva-M 8295 ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2013 معشوقه ام باش و ساکت شو با من درباره شریعت عشق ، بحث نکن عشق من به تو شریعتیست که می نویسمش و اجرا یش می کنم اما تو... آموختمت که گل مارگریت شوی و بر بازوهایم بخوابی و بگذاری تا حکومت کنم و کار تو فقط این باشد که تا ابد معشوقه ام باشی... 3
Shiva-M 8295 ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2013 تو نه لایق دریا هستی و نه بیروت ! از روزی که دیدمت راهبه ای گناه کار بودی آب را ، بدون خیس شدن می خواستی و دریا را ، بدون غرق شدن بیهوده سعی میکردم قانعت کنم که آن عینک سیاه را از چشمانت برداری و جوراب های ضخیم و ساعت مچی ات را دربیاوری و مثل ماهی زیبایی در آب لیز بخوری 4
Shiva-M 8295 ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2013 پرندگان ماه مهر را دوست دارم که هرجا دلخواه آنهاست سفر می کنند و از ته مانده ی بادام و انجیر باغ ، در چمدانهای خویش توشه بر می گیرند. من نیز..دوست دارم چون پرندگان ماه مهر باشم دوست دارم چون پرندگان مهر راه گم کنم.. گاه و بیگاه،گم شدن زیباست.. می خواهم دنبال وطنی تازه باشم.. وطنی که هنوز کسی در آن زندگی نکرده باشد.. و خدایی را جستجو کنم،که مرا تعقیب نکند. و زمینی که با من دشمنی نورزد.. می خواهم از پوستم بگریزم از صدایم.. از زبانم.. و چون عطر گلستانها فرار کنم می خواهم از سایه ام بگریزم و از القاب و عنوانهایم.. می خواهم از مشرق زمین فرار کنم که لبریز از خرافه و اژدهاست.. و از خلیفه ها... و شاهزاده ها از تمام پادشاهان.. می خواهم چون پرندگان ماه مهر عشق بورزم.. ای سرزمین شرقی سراسر دشنه و دار... 2
Shiva-M 8295 ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2013 دوستت دارم و نمیخواهم تو را به آب و باد به جزر و مد دریا به ساعتهای خورشیدگرفتگی ربط دهم اهمیتی نمیدهم که ستارهشناسان درباره اتفاقی که رخ میدهد چه میگویند در خطوط فنجان قهوه.چشمهای تو تنها پیشگویی عالم هستند. 3
Shiva-M 8295 ارسال شده در 11 اردیبهشت، 2013 امشب نمی شود که با تو باشم نمی شود هیچ کجا باشم ! کشتی هایی آورده ام با بادبانهایی بنفش قطارهایی که تنها در ایستگاه چشمان تو می ایستند ! و هواپیماهای کاغذی که تنها با نیروی عشق تو پرواز می کنند...کاغذ و مدادهای شمعی را آورده ام و تصمیم دارم تمام شب را بیدار بمانم با کودکی هایم ! 3
Shiva-M 8295 ارسال شده در 3 تیر، 2013 بانوی من دلم میخواست در عصرِ دیگری دوستَت میداشتَم ! در عصری مهربانتَر و شاعرانهتَر ! عصری که عطرِ کتابْ ، عطرِ یاسْ و عطرِ آزادی را بیشتر حِس میکرد ! دلم میخواست تو را در عصرِ شمع دوست میداشتم ! در عصرِ هیزم و بادبزنهای اسپانیایی و نامههای نوشته شُده با پَر و پیراهنهای تافتهی رنگارَنگ ! نه در عصرِ دیسکو ، ماشینهای فِراری و شلوارهای جینْ ! دِلَم میخواست تو را در عصرِ دیگری میدیدم ! عصری که در آن گنجشکان ، پلیکانها و پریانِ دریایی حاکم بودند ! عصری که از آنِ نقاشان بود ، از آنِ موسیقیدانها ، عاشقان ، شاعران ، کودکان و دیوانگان ! دلم میخواست تو با من بودی در عصری که بَر گُلُ شعرُ بوریا وُ زن سِتَم نبود ! ولی افسوس ! ما دیر رسیدیم ! ما گُلِ عشقْ را جستجو میکنیم ، در عصری که با عشقْ بیگانه است ! 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 4 تیر، 2013 شعر را با تو قسمت می کنم همان سان که روزنامه ی بامدادی را و فنجان قهوه را و قطعه ی کرواسان را کلام را با تو دو نیم می کنم بوسه را دو نیم می کنم و عمر را دو نیم می کنم و در شب های شعرم احساس می کنم که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...! 3
soheiiil 24252 ارسال شده در 4 تیر، 2013 با زنان مشکل من اين است که هر گاه رابطه ي خود را با تو تکذيب کردم جرينگ دست بندهايت را در بسامد صداي من شنيدند و پيراهن خوابت را آويخته درگنجه ي حافظه ي من ديدند... مرا به خود عادت مده که پزشک توصيه کرده است بيش از پنج دقيقه لبانم را در لبان تو رها نکنم و بيش از يک دقيقه در معرض آفتاب سينه ات ننشينم مبادا که بسوزم... اگر مردي مي شناسي که بيش از من تو را دوست مي دارد او را به من نشان بده تا به او تبريک بگويم... و پس از آن او را بکشم... ///نزار قباني\\\ یه دوسه باری زدم اینو فک کنم:دی 3
ارسال های توصیه شده