رفتن به مطلب

خاطرات یک روز دریایی ...!


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در
:4chsmu1:

تو بمیری همون اول که دیدمت کلی باحات حال کردم(طرح تحویل گرفتن دوستان):ws3:

موقع برگشت یه بار تا ورودی مسجد بردیمون تو مترو هم از این سمت وارد شدی داشتی از اون ور خارج می شدی :ws28:

  • Like 5
  • پاسخ 430
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در
:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7

دیر شد باز:ws3:برو دیگه:ws3:من و بقیه که میدونیم سفکسین ه ولی برو بخور عزیزم:icon_pf (17):آفرین پسر خوب:there:

  • Like 4
ارسال شده در

با سیلااااااااام:ws17:

خیلی کیف داد مخصوصا قسمت اب بازی:ws3:

اهان هیچ لذتیم بالاتر از خیس کردن هیلدا نبود:ws28:

خیلی مخلصیم:Ghelyon:

  • Like 7
ارسال شده در

من کیف بچه ها رو نگه داشتم تا کسی نگه برو فواره بازی

حالا هیلدا گیر داده تو باید خیس بشی حمید شهرساز هم که قربونش برم جای خشک نداشت دستمو گرفت رفتیم وسط فواره ها و الباقی ماجرا:ws43:

  • Like 6
ارسال شده در

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :icon_pf (17):

 

اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :mornincoffee:

 

مجددا اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :icon_razz:

 

مجددا اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :banel_smiley_4:

 

 

 

این میتینگ مسئله شرعی داره :banel_smiley_4:

 

چه معنی داره هی ماچ ماچ :icon_pf (34):

  • Like 7
ارسال شده در

این کجا بود من ندیدم :ws3:

  • Like 3
ارسال شده در
این کجا بود من ندیدم :ws3:

 

این قسمت هاشو واسه حاجی های ریز بینی مثل شما س ا ن س و ر می کنند :banel_smiley_4::icon_pf (34):

  • Like 2
ارسال شده در
تو بمیری همون اول که دیدمت کلی باحات حال کردم(طرح تحویل گرفتن دوستان):ws3:

موقع برگشت یه بار تا ورودی مسجد بردیمون تو مترو هم از این سمت وارد شدی داشتی از اون ور خارج می شدی :ws28:

:ws37::ws37::ws37:

:w000::w000::w000:

:ws28::ws28::ws28:

  • Like 3
ارسال شده در
دیر شد باز:ws3:برو دیگه:ws3:من و بقیه که میدونیم سفکسین ه ولی برو بخور عزیزم:icon_pf (17):آفرین پسر خوب:there:

:banel_smiley_4:

  • Like 4
ارسال شده در
به به خوب دوستان تاپیک خاطراتم زده شد،خوب من از اول به طور خلاصه توضیح میدم خدمت دوستان:

 

قسمت اول:

 

ساعت 9.45 این حدودا بود که بابام منورسوند دو مترو شریف منم مترو سوار شدم که بیام:w16:.

 

برخلاف همیشه که مترو شلوغ بود این دفعه خلوت بود.بالاخره سوار شدم.وسطای مترو بودیم یه کیف سبز گوشه مترو بوووود یه مرده بهش مشکوک شد:ws52:.بعد کیفرو برش داشت گفت مال کیه؟هیچ کس جواب نداد!

 

مرده هم گفت حتما بمبه:icon_pf (34)::w58:

بعد همه ملت تو ایستگاه ریختم بیرون منم جزوشون بودم(ملت جون دوست زیادن:4chsmu1:)

بعدم وایسادیم تا مترو بعدی اومد و 2000 نفر سوار شدن باز له شدیم!!(حالت همیشگی مترو!!!!!):w58:

این دست فروشا هم دیگه نگو اینقد زیاد بودن مسواک میدادن 1000 تومن:4chsmu1:

99999 باتری 1000 تومن و کلی چیزای دیگه.یه پلیسه هم بود هی اینا رو میگرفت دستبند میزد به میله مترو:ws28:

 

بعدش از مترو پیاده شدم طبق آدرسی که داشتم رفتم سمت راست!!!!

اما گویی اشتباه بود کلی رفتم تا افتادم تو همت(به هرکی میگفتم افتادم تو همت میگفت مگه ماشین داری:banel_smiley_4::w58::w000::w000:)

دوباره با زبون خوش برگشتم دم مترو بعد از یکی پرسیدم پارک طالقانی(خجالت آوره بچه تهرانم آدرس بلد نیستم:icon_pf (34):)کجاست؟گفت سمت چپه!!!!!!!!!!

 

منم رفتم تا رسیدم به در ورودی پارک اونجا زنگ زدم حمید هایده و پرسیدم کجان!!

از بغلشون رد شده بودم ولی هیچ کدوم ندیدیم همدیگرو:banel_smiley_4:

 

قبل از اینکه حمید اینا رو ببینم شیخ و هیلدا رو دیدم که نشسته بودن تو آلاچیق!

2 تا آشنا دیدم انگار تیتاب دادن بهم کلی ذوق کردم:4chsmu1:

رفتم سلام علیک کردم و نشستم.حمید هایده و الهام و متین از دور اومدن!!!!!

 

ادامه در قسمت بعد

بخونید!

  • Like 3
ارسال شده در
قسمت دوم

بعدش الهام از وسط گِل ها اومد(انگار راه درست حسابی نداره پارک):banel_smiley_4:

 

قبل از اینکه بیاد تو آلاچیق گفت شیخ بعد یهو دیدیم الهام نیست:w58:

حالا بگرد دنبال الهام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:icon_pf (34):

 

بعد دیدیم که یکی به طور افقی افتاده رو زمین!!!! گویی الهام بود:ws28:

وقتی خورد زمین یک صدایی داد که تا 30 کیلومتری هرکی بود برگشت نگاه کرد:w58::w58:(آبرومون رفت):icon_pf (34):

 

حالا بلند نمیشد که از رو زمین!!!

مام خندمون گرفته بود ضایع بود بخندیم به زور خودمون رو کنترل کردیم:4chsmu1:

 

به تدریج بچه ها اومدن.ممد و شیما و انوشه و پری دریایی و شقایق و همسرش و ......

 

کم کم با بچه ها شروع کردیم به گفتگو و کم کم همدیگه رو شناختیم.....

 

بعدش تقریبا وقت ناهار شده بود یکی گفت بریم پارک آب و آتش برای ناهار(بدونم کی بود با وردنه ی این آقاهه:brodkavelarg::brodkavelarg: نفلش میکنم):icon_pf (34):

 

خلاصه پاشدیم رفتیم به سمت اتوبان و بعد از ساعتها پیاده روی در اتوبان:icon_pf (34): رسیدیم به پارک!!!!!

 

پارک نبود که یه درختم توووش نبود:icon_pf (34):

 

خلاصه رفتیم به سمت رستوران سلامت اونجا لیست غذاها رو دیدیم:w58:

 

نان سیر! خاک شیر! سیب زمینی آب پز! آب تصفیه شده!:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

خلاصه ما در قسمت سانویچ ها کشتیم دیدیم ساندویچ مرغش بهتره از بقیه!!!

 

خلاصه رفتیم سفارش دادیمو گفتیم نوشابه بده گفت نداریم:icon_pf (34):

کلا تو کار سلامت بوود!:ws28:

 

بقیه در قسمت بعد

بخونید!

  • Like 4
ارسال شده در
قسمت سوم:

 

خلاصه ناهار رو گرفتیم ساندویچ مرغ با ماء الشعیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

2 ساعتن طول کشید تا غذا رو بیارن!!!!(با کمو زیادش البته:4chsmu1:)

 

در این مدت بچه هایی که غذا گرفتن رو به ما ندادن رو میگم:ws3:

 

اولیش MINI بووود که پیتزا گرفت بعد از کنارم رد شد منم گفتم چه بوی پیتزایی(ضایع) اونم در حین حرکت گفت میخوری؟:4chsmu1: تنها گزینه ای که واسم بود این بود که نه مرسی!!!!:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34): تهشم که کامل خورده بود فقط مونده بود رو جعبه سس بزنه بخورتش به من میگه بیا بخور:banel_smiley_52::icon_pf (34)::icon_pf (34)::w000::w000::w000:

 

شخصیت بعدی که SHIMA بووود کلا اعصاب نداشت نمیدونم چرا:4chsmu1:(کلا همه به خون بیچاره من تشنه بودن:ws44::ws44: من که دارم میمیرم آخه:ws44::ws44::ws44:با من مهربون باشید:w16: )خلاصه شیما خانوم هم سیب زمینی تنوری سفارش داده بود به منم نداد(نمیگه بچه مردم دلشون میخواد:w000::w000::w000::w000::w000:)

 

نفر بعدی هم انوشه بود که پیتزا سفارش داده بعد پیتزاشو گذاشته بود رو میز رفت سس بگیره بهش گفتم چه بوی پیتزایی میاد کلا عکس العملی نشون نداد ضایع شدم:4chsmu1:

 

بعدم مرغ با دوغ خودمون اومد دیگه حواشمون به غذای خودمون بود:4chsmu1:

 

آخه من فکر میکردم ممد میخواد مهمون کنه 2 هفته هیچی نخوردم اونم نامرد پیچوند موقع غذا دادن:w000::w000::w000::w000:

 

بعد از غذا هم طالب بودیم شیخ بیاد وسط که نیمد!!!! ناز کرد:167::167:

 

بعدش رفتیم آب بازی کلی حال داد کلا خیس شده بودم الانم خشک نشده شلوارم!

 

همه جام آب رفته بود:banel_smiley_52:

 

شلوار لی هم سنگین شده بود کمربندم حکم هویچ رو داشت اون موقع هر لحظه امکان داشت:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

بعد از اینکه کامل خیس شدم دیگه راه افتادیم به سمت پارک و باز 2 ساعتی پیاده رفتیم تو اتوبان همه ملت هم:w58::w58::w58::w58:!

 

بعدش بابام زنگ زد گفت ساعت 6 وقت دکتر داری زود بیا!!!!!:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

با ستی و اورومان و میلاد 68 و مهندس خوش فکر راه افتادیم به سمت مترو چشمتون روز بد نبینه!!!!!

در مترو که باز شد 2 تا جای خالی بود این ستی و اورامان چنان پریدن رو صندلیا که همه:w58::w58::w58: با هم دعواشون شد!!!!!

2 تا صندلی بود 2 نفر ولی ی این داد میزد من زودتر اومدم هی اون داد میزد من زودتر اومدم:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

ملت همه جمع شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

نبودید چه گیس و گیس کشی بود!

جفتشون کچل شدن:ws28::ws28::ws28::ws28:

 

خلاصه اون 2 تا نشستن و مترو راه افتاد.اوری مترو دولت پیاده شد.منو مهندس خوش فکرم امام خمینی خط عوض کردیم و راهی خونه شدیم.........

 

راستی یادم رفت بگم در این میتینگ به شدت به من پیشنهادات بی شرمانه دادن!!!!

 

محمد و آرتیست میگفتن آواتارتو عوض کن میکنیمت مدیر ارشد انجمن:w58::w58::w58::w58::banel_smiley_4: منم که اهل این چیزا نیستم زیر بار نرفتم!

آواتارم هم که میبینید عوض شده واسه دل خودمه ها بد برداشت نشه:ws46:

 

دوستان عزیز کلا برای اینکه خسته نشید طنز مایه به کار بردم.کسی از دستم ناراحت نشه ها:4chsmu1:

 

هیلدا منو خیلی اذیت کردیا:167:

 

ابر و باد و مه و خورشیید و ستی و اورامان و آرتیست مهرداد و کل بچه های انجمن در کارند تا من بمیرم و اینها به غذا و خرما برسند(نخورده های بدبخت:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7)

بخونید!

  • Like 5
ارسال شده در

اسی مقاومت کرد :ws3:

فرار کرد از دست محمدرضا :dancegirl2:

ازون لحظه که بقیه ساندویچ میلاد هم خورد مشخص بود قوی هست :ws48:

  • Like 8
ارسال شده در

دیگه این سری نوبت ما نشد چیزی بنویسیم:

 

اسی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت... sigh.gif

 

 

فقط خواستم به یک شُبهه ای که خیلی ها بهم مطرح کردند درباره حضورم جواب بدم.

 

خیلی ها بهم میگن چرا تو دنیای واقعی مثل مجازی اهل شوخی و شیطنت نیستی....

 

 

بهتره کسی این را از من نخواد،چون من با کسیکه خیلی صمیمی بشم در دنیای واقعیم هم مثل مجازیم میشم.....

 

یعنی مثلا کسی مثل هاردی که خیلی با استنلی رفیق بود. :4564:

 

 

اونوقت ممکنه در امان نباشین،به بزرگی خودتان اگر خشکی دیدین ببخشین،قصدم بی احترامی به کسی یا غرور زیاد نبوده.

 

 

یک جور حصاری بوده که دور خودم کشیدم تا کسی در معراج حل نشود. :JC_thinking:

 

از آشنایی با همتون خوشحال شدم. :icon_gol:

 

موفق و موید باشین در پناه حق......

  • Like 19
ارسال شده در

یک جور حصاری بوده که دور خودم کشیدم تا کسی در معراج حل نشود. :JC_thinking:

 

شما حلال معراجی؟

چی میشه یعنی؟:JC_thinking:

  • Like 9
ارسال شده در
شما حلال معراجی؟

چی میشه یعنی؟:JC_thinking:

 

حالا یه چیزی گفتیم تو تور خوش باشیم.....

 

معمای با جواب که معما نیست. :JC_thinking:

  • Like 4
ارسال شده در
حالا یه چیزی گفتیم تو تور خوش باشیم.....

 

معمای با جواب که معما نیست. :JC_thinking:

آهان با اون تاپیک معما و ریاضتت قاطی شد:persiana__hahaha:

  • Like 4
ارسال شده در

عکس های لو رفته نواندیشان در قرار پارک آب و آتش تهران:

 

 

خوب چون بچه ها خیلی اصرار کردند که عکس ها را بذاریم،من هم مجبورم عکس بچه هارو بذارم.

 

خواهشا عکس ها رو سیو نکنین و استفاده نامشروع هم از عکس ها نکنید،با کمال تشکر.

  • Like 8
ارسال شده در

اولین عکس مربوط به قرار دسته جمعیه،عکس گروهی از همه نواندیشان در حال عبور از میان فواره ها:

 

i1ddh4w10ue6ucsfroge.jpg

  • Like 11
ارسال شده در

شیخ (sh e i kh) در حال عبور از میان فواره ها:

 

 

h2o27u5hy1qh1f371fn6.jpg

  • Like 12
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...