Ehsan 112352 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 بعضی آدم ها در گذشته هایی دور حرف هایی زدن که ما به راحتی از کنارش گذشتیم. اما بعدا عمیق که فکر میکنیم، از ما هم در زمان جلوتر بوده و هستند. امروز که گفته هایی تعمق برانگیز را ورق میزدم،این حرف سقراط مرا به فکر فرو برد،و دیدم چه درست گفته : براي دوست خود محبت را يكدفعه ظاهر نكن ، زيرا اگر اندك تغييري در تو بيابد، تورا دشمن مي داند.... 19
El Roman 31720 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 آقای طالبی! ميگویی قلادههاي طلا سياسي ترين فيلم ايران است! ولي اشتباه ميکنی. سياسي ترين فيلمِ ايران شبهاي برره بود که توش اسم يک معتاد بنگيِ توهميِ از همه جا بيخبر «نظام» بود! 14
سارا-افشار 36441 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 امروز خیلی خوشحالم :w14: مامانم منو بوسید و بغل کرد :vi7qxn1yjxc2bnqyf8v مدتی بود هم احساسم ایراد فنی داشت هم فکرم اشفته مرسی مامان که دردهای احساسمو درمون کردی :aghosh: مرسی بابا که اشفتگی های روحی مو سامون دادی :aghosh: امروز بهترین عصر سال 91 ام تا این لحظه بود :w42: آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ آرامش خیلی محشریییییییییییییییییییییییییییییییییی:vi7qxn1yjxc2bnqyf8v:w14: 22
sam arch 55881 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 دوده رو از روی پیشونیم پاک می کنم... نمی دونم یک فیوز عوض کردن چه جوری ختم شد به سیاه شدن پیشونی... جعبه ی فیوز ها که اینوره....روغن و گیرس های موتور ماشین هم اونور... اینم شده ی دغدغه ی من.....!!! در کاپوت رو که پایین می زنم...گوشه ی کوچه ی یک صحنه ای توجهم رو جلب می کنه... یک وانت پارک کرده بود.... یک گربه کنار راننده بود.....یک نفر هم که لباس کارش شبیه کارگرها بود...عقب.. راننده داد زد....وسایلت رو برداشتی؟؟؟.. کارگر گفت بله..... آروم گفت..معلوم بود از اون خجالتی هاست... راننده داد زد....ها؟؟؟!!!!!..... گفت بله ارباب.......راننده این بار گفت آها.....!!!.. . . گربه رو بغل کرد...یک دستی به روی گوش های گربه کشید...گربه هم خودش رو چسبوند به راننده.... راننده هم مقداری قربون صدقه اش رفت.... و ماشین رو روشن کرد و رفت....جوری حرکت کرد..که کارگر چپه شد پشت وانت... از کنارم رد شدن...سوال زیاد تو سرم بود.... ولی مطمئنا دیگه دغدغه ام چرایی سیاهی پیشونی نبود... . . . قضاوت نکردم.....فقط سوال تو ذهنم شکل گرفت.... یکسری سوال که جواب هایی داشت...و جواب هاییهم نداشت... 16
سارا. 1380 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم! افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم. 6
ooraman 22216 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 خدایا.... کودکان گل فروش را میبینی مردان خانه به دوش دخترکان تن فروش مادران سیاه پوش واعظان دین فروش محرابهای فرش پوش پسران کلیه فروش؟ زبانهای عشق فروش انسانهای آدم فروش همه را میبینی؟ میخواهم....یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد! 14
*mehrsa* 14558 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 بعضیا با این که همه چیز دارن ولی خیلی بی همه چیزن ........ 11
pesare irani 41807 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 از وقتی تنها شده بودم ظرفا رو نشتسته بودم شده بود یه کوه امروز تصمیم گرفتم بالاخره بشورم و شستم :gnugghender: وای خدا چقد زیاد بود 8
pianist 31130 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 نمیدونم براتون اتفاق افتاده یا نه... اول صبح که از خواب بیدار میشی احساس میکنی خیلی خوشبتی ، خیلی اوضاع خوبه ، همه چی آرومه و... ولی آخر شب که میخوای بخوابی میفهمی تموم احساساتت توهمی بیش نبوده...! 13
سیندخت 18786 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 چرا ما از 20 اسفند هر سال تا 1 فروردین سال جدید، دلهره عجیبی داریم؟ چرا تو اون بازه زمانی احساس می کنیم که قراره اتفاق خاصی بیفته و سال جدید یه معجزه جدیده؟ چرا لحظه سال تحویل این همه ارزو میکنیم و این همه حس و حال خوبی که تو کل سال خیلی کم سراغمون اومده یک جا جمع میشه و به نهایت خودش میرسه؟ مگه توی شروع چه سر خاصی هست؟ چرا این حس خوب چن ساعت بعد سال تحویل هم هست اما یهو فروکش میکنه؟ چرا ما از زمان از یه چیز کاملا قراردادی توقع داریم حال ما رو عوض کنه، اما از خودمون توقع نداریم؟ چرا شروع یک سال باید معجزه کنه برامون اما خودمون برا خودمون نه؟ چرا این زمان قراردادی حتما باید همیشه شروع یک سال باشه، چرا شروع هر دو سال نیست؟ اصلا چرا شروع هر ماه نیست؟ چرا آب تو تُلنبست؟ چرا گوشکوپ قُلمبست؟ 13
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 بازم سبیل مبارک به دوران اوجش برگشته این بار با خودم کنار اومدم که کمتر خود خوری کنم و گوشه سمت چپ تار هاشو نجوم ولی در کل فک کنم هنوزم نابالانسی داره و یه خورده چپش خالیه امیدوارم سال نودویک سالی باشه که هیچ سبیلی نامیزون نباشه ..الهی امین 11
پیرهاید 10193 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 فکر نکنی دوست دارم در هوایت هوایی شوم ، فکر نکنی دوست دارم در برجستگی های زیبایت عمری بخوابم ، فکر نکنی دوست دارم تو را از بر حفظ کنم ، همه چیز را هه چیز را ، حتی لکی اگر به صورت داری فکر نکنی دوست دارم در پیچ و تاب موهای سیاهت ، صدبار خانه ی خود را گم کنم فکر نکنی دوست دارم در باران خیس ِ نگاهم خشک شوم همان چیزی که یک عمر در تو خلاصه شد ، فکر نکنی دوست دارم با تو ، من شوم و در لحظات بی ثانیه باتو ما گردم ، فکر نکنی من ، بگذر از عهد سخت خویش من دروغگو همیشه بودم حتی کنون حتی این لحظه برایت بداهه ای پیشکش میکنم هرچند نیستی و وقتی بودی هم نبودی اگر چه بودم و داستانم به نیست رسید بی تو حال کوچه ها منگ می شود میان عقل و دل بدجور جنگ می شود نبودی و از بودنت دلم امشب ز وسعت وجودش خیلی تنگ می شود کاش چشمان سیاهت کمی مهربان بود حال که تمام دنیا برایم سیاه رنگ میشود جفت پا هم که بیایی بسوی ما دیگر پای ارادتم برایت لنگ می شود دیگر نگاهت از تیر هم بدتر است تیر که نه بلکه مثال فشنگ می شود کاش کمی بدروت آشنا تر بود اینگونه انتهای داستانم قشنگ میشود دل من دل نیست ، کیسه ای آبی رنگ است که گرمابه ای مکانش است جای خالی این دل چیزی نیست ، کنده است ، جایش یک مشک اشک است سلام به سنگفرش ها 10
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 یکی از کارای جالب امسالمون این بود لب ساحل کنار مسافرهای نوروزی چادر زدیم شام ونهار از خونه مییریم اونجا میخوریم ...چند شبی هم موقع خواب رفتم خیلی خوش گذشت مخصوصا ی دیشب چادر کناریمون دوتا دختر پسر جوون چنان میرقصیدن که ادم جو گیر میشد ... بارون هم عین خیالشون نبود بعد دیدم بارون امروز خیلی تند شده با خانواده دعوتشون کردیم خونه الان خوابن 11
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 من همینم که هستم یک شخص بسیار رک و مزیتم اینه که دروغگو نیستم همین یه وقتهای با گفته هام ممکنه کسی برنجه ولی اون شخص بدونه یه جایی یه چیزی گفته یا کاری کرده که یکی رو بد رنجونده پس هروقت رنجیدیم بهتره اول فکرکنیم چه دلی رو شکوندیم که این تقاصشه ... این قضیه برای خوده منم صادقه پس اگر کسی از حرف راست رنجید بهتره بره دنبال اون حرفی بگرده که شاید یه جایی کسی رو بد رنجونده باشه دنیا دکن دکا هست انعکاس رفتار ما هست از هر دستی بدی از همون دست میگیری ودیگر هیچ 5
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 29 خرداد، 2012 حس بودنت در دوردست ها به من شوق زندگی می بخشد ، اما دوریت اینجا ، همین جا آزارم می دهد ، تو کجای زندگی من هستی که با تلنگری آرام و با چشمکی آشوبم می کنی ؟ 5
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 30 خرداد، 2012 عشق ؛ به زخم که برسد ، سکوت می شود زخم که عمیق شود ، بیداریِ دل ، درد دارد ! من در این بغض های هر لحظه در این دلتنگی های مدام در این آشفتگی های دقایقم دارم سکوت می شوم با من از عشق چیزی بگو پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود…! 10
Sh.92 3961 ارسال شده در 30 خرداد، 2012 ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام " دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم که منطقی هستیم . 9
::: شیـــما ::: 6955 ارسال شده در 30 خرداد، 2012 چن وقته هی میام اینجا ی چیز بنویسم میبینم چیزی ندارم واسه نوشتن فک کنم دلم حالش خوب نیست باید ریستش کنم حرفش بیاد 13
pari daryayi 22938 ارسال شده در 30 خرداد، 2012 بعضی وقتا با خودم فکر می کنم این دل چه نقش مثبتی تو زندگی داره ؟ جز اینکه هراز گاهی بگیره، یا یکی بشکنه اش؟ یا یه چیزی بخواد که نتونه بهش برسه! یا اینکه یه ریز تنگ شه! یا اینکه یکی بیاد خیلی شیک ساکن شه و خیال رفتن هم نکنه و هر وقتم عشقش کشید راشو کج کنه بره یه جای دیگه یه دل دیگه لنگر بندازه!! یهو یاد این شعر افتادم: گر دل نبود کجا وطن سازد عشق؟ برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام گر عشق نباشد به چه کار آید دل؟ 17
anvil 5769 ارسال شده در 30 خرداد، 2012 نمیشه که با گول زدن خودمونو خوشحال کنیم نمیشه چیزی که هست و ندید... اینجوری فقط احساس سرشکستگی خواهیم کرد در پایان 5
ارسالهای توصیه شده