Mr.101 27036 اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، ۱۳۹۱ سالهاست کوهستان دلم به حرمت ردپایت … به برف هایش اجازه آب شدن نمیدهد… 3 لینک به دیدگاه
S a d e n a 11333 اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، ۱۳۹۱ آبــی باش: مثل آسمان تا عمری به هوای تو "سر به هوا" باشم 5 لینک به دیدگاه
s.m1990 522 اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، ۱۳۹۱ و خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من! ماجرایی که باید بسازیش! و شیطان گفت: تنها یک اتفاق است! بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند. اما لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. ناگاه مجنون بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد خدا گفت: مجنون! لیلی درد است! لیلی سوز است! لیلی داغ است! درد زادنی نو! سوز سوختنی نو! تولدی به دست خویشتن! و شیطان گفت: آسودگیست! خیالیست خوش! خلسه ای است در بهتِ ناباوری! خدا گفت: لیلی رفتن است! عبور است! رد شدن است! شیطان گفت: ماندن است! فروریختن در خود است! خدا گفت: لیلی جستجوست! لیلی ترسیدن است و بخشیدن است! شیطان گفت: خواستن است! گرفتن و تملک است! و خدا گفت: لیلی سخت است! دیر است! و دور از دست! اما شیطان گفت: ساده است و همینجا دم دست! و دنیا پر شد از لیلی های زود! لیلی های سادهء اینجایی! لیلی های نزدیک لحظه ای! لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود. و مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابدیت جاریست و تا ابد طول میکشد. و لیلی گریه کرد! لیلی گفت: امانتیت زیادی داغ است! زیاد تند است! خاکستر میکند! خاکستر لیلی هم دارد میسوزد! امانتیت را پس میگیری؟ خدا گفت: من خاکسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم! لیلی گفت: کاش مادر میشدم و مجنون بچه اش را بغل میکرد! خدا گفت: مادری بهانهء عشق است! بهانهء سوختن! تو، بی بهانه عاشقی! تو، بی بهانه میسوزی لیلی گفت: دلم میخواهد! ساده، بی تاب، بی تب خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من میمیری! لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من! مرگ مجنون! پایان قصه ام را عوض میکنی؟ خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست! دریا تشنگیست! و من تشنگی ام! تشنگی و آب!!!!! پایانی از این زیباتر بلدی؟؟ ليلي گريه كرد! ليلي تشنه تر شد! خدا خنديد. خدا گفت: زمين سردش است. چه كسي مي تواند زمين را گرم كند؟ ليلي گفت: من خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد! ليلي هم! خدا گفت: شعله را خرج كن. زمين ام را به آتش بكش ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا مي كرد. ليلي گر مي گرفت. ليلي مي ترسيد! مي ترسيد آتش اش تمام شود! ليلي چيزي از خدا خواست! خدا اجابت كرد! مجنون سر رسيد! مجنون هيزم آتش ليلي شد! آتش زبانه كشيد! آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.:5c6ipag2mnshmsf5ju3 5 لینک به دیدگاه
Mr.101 27036 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ تو اسون رد شدی رفتی تو کوران غم سختی من رفتم پی کار تو هم دنبال خوشبختی با چشمای پر از اشکم بهت راه نشون دادم خودم گفتم برو اما به پاهای تو افتادم 3 لینک به دیدگاه
"nazanin" 3610 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ امروز اگر نیایی دیر میشود امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشودوهمچنان دورتر میشود تابه آغاز فراموشی یکدیگربرسیمو این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دیدو ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکندمنی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم کهرویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارداین مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایتدر حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده استخیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده اماما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدیچه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب 3 لینک به دیدگاه
S a d e n a 11333 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ مـــن بـــه یــادت آه را بـــر روی غـــم حـــک مـــی کـــنـــم تـا بـدانـی انـتـظـار دوسـت یـعـنـی اوج عـشـق ...هـــرگــز دلـــم را نــخــواهـم فـــروخــت بــه بـهــانـه ی نـاچـیـزی که یـهـودا عـیـســی را فــروخـت 3 لینک به دیدگاه
"nazanin" 3610 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ مجنون من دلتنگی چرا؟؟؟؟؟؟ زندگی را دوست بدار... با همه تلخی ها و ناکامی ها... زندگی به رنگین کمانی میماند که رنگ های تند احساسش دلفریب است امارنگ های تیره مشکلات هم باید خودی نشان بدهند من همیشه در کنارتم به من تکیه بزن تو را در لابلای گلبرگ های احساسم پنهان میدارم پس از تمامی دلواپسی های زمانه رها میدارم 5 لینک به دیدگاه
mani24 29665 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ یادته یه روزی بهم گفتی:هر وقت خواستی گریه کنی برو زیرِ بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده. گفتم: اگه بارون نیومد چی؟؟؟ گفتی: اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش میگیره گفتم: یه خواهش دارم ؛ وقتی آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتی: باشه. . . حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم می خندی. . . 4 لینک به دیدگاه
mani24 29665 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ و میری و من هم چنان نگاهت میکنم تعجب میکنی که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت گریه دارم اما برای دیدن تو فقط همین یک لحظه باقیست 3 لینک به دیدگاه
S a d e n a 11333 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است گوش کردن نیست ، درک کردن است دیدن نیست ، احساس کردن است جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است حتی تنها . . . 3 لینک به دیدگاه
mani24 29665 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ بعضی چیزها را " باید " بنویسم نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه " برای اینکه " خفه نشم " همین !! 2 لینک به دیدگاه
YAGHOT SEFID 29302 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ دیر زمانی است روی شاخه این بید مرغی بنشسته کو به رنگ معماست نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست مانده بر این پرده لیک صورت خاموش روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف بام و دراین سرای میرود از هوش راه فروبسته گرچه مرغ به آوا قالب خاموش او صدایی گویاست می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار پیکر او لیک سایه روشن رویاست رسته ز بالا و پست بال و پر او زندگی دور مانده : موج سرابی سایه اش افسرده بر درازی دیوار پرده دیوار و سایه : پرده خوابی خیره نگاهش به طرح های خیالی آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست دارد خاموشی اش چو با من پیوند چشم نهانش به راه صحبت کس نیست ره به درون می برد حکایت این مرغ آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است دارد با شهرهای گمشده پیوند مرغ معما دراین دیار غریب است 2 لینک به دیدگاه
BISEl 3640 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ خدایا خواستم بگویم تنهایم اما نگاه خندانت ، مرا شرمگین کرد چه کسی بهتر از تــو ؟ 4 لینک به دیدگاه
YAGHOT SEFID 29302 اشتراک گذاری ارسال شده در 26 بهمن، ۱۳۹۱ تو همان ساحل امني كه شدي امين اين دل تو همان سوداي سردي كه شدي آتش اين دل تو همان قاب شكسته روي كتف چپ ديوار تو همان آينه هستي كه شدي صورت اين دل تو همان اميد سبزي كه زدي جوانه در دل به اميد سبز آن روز كه شوي صاحب اين دل 4 لینک به دیدگاه
laden 4758 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، ۱۳۹۱ مثلا خواستم شعر بگویم چشمهایم را بستم _ همیشه همینطور حس می گیرم _ قلمم را برداشتم و بیت اول را نگاشتم ضمیر " تو " که به میان آمد باختم ... قافیه را !!! 2 لینک به دیدگاه
laden 4758 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، ۱۳۹۱ شنیدی که دلم گفت بمان ، ایست ، نرو / به خدا وقت خدا حافظی ات نیست ، نرو نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست / گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست ، نرو 2 لینک به دیدگاه
blue berry 5809 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، ۱۳۹۱ آن شب ... که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ... تماشا می کرد ... آن شب که شب پره ها .. عاشــقـــانه تر .. نــــور را می جســـتند ...! و اتاقم .. سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... ! دانستم.. تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...! 5 لینک به دیدگاه
blue berry 5809 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، ۱۳۹۱ تـَرڪـَتــْــ مـے ڪـُنـــــَم وَ تـَنـهایـَتــْـ مےگـــ ـُـذارَمـ تـآ بـیـــش اَز ایـن اِنـِرژے اَتـــــ را صـَرفـــــ نـَکـُنــــــ ـے بـَراےِ صـــادِقـانـــِِ دروغــ گـُفتــ َــن خـالـ ـِــصـانـﮧ خـیـانـَتـْــــ ڪـَردَن وَ عــاشــِــقــانــﮧ بـے وَفایـــــے ڪَردَنـــ وَ چـﮧ حـس پــوچـــــے بــود ڪﮧ مـے پـنـداشـــتـمـ لـایــــِق اِعْتـِمــــادے !! 5 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، ۱۳۹۱ عشق ما گوزن بود بزرگ و قوی اما چیزهای قویتری هم وجود داشت مثل قطار که تو را با خود برد و از گوزن لاشهای روی ریلها باقی گذاشت. مژگان عباسلو 7 لینک به دیدگاه
Mr.101 27036 اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، ۱۳۹۱ آسمـان هـم کـه بـاشی بـغلت خـواهــم کـرد … فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد … پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟… 6 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده