رفتن به مطلب

گپ و گفتگوهای دوستانه برو بچه های زیست شناس


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در
من کِی به شما ظلم روا داشتم ... :banel_smiley_4:

 

خلاصه ...

 

راپونزل شباهنگام ... از پنجره اتاقش میره بیرون...

 

واسه اینکه راه رو گم نکنه چند تا سنگ بر میداره و هر چند قدم، یه سنگ میزاشت ...

 

این کار ادامه پیدا می کنه ... پس از چند روز خاله تبسم می فهمه و تمام سنگ ها رو جمع می کنه ...

 

یک شب ...

خانوم تناردیه هستی یادت رفته؟! :w00:

خاله تبسم ازین کارای بد نمیکنه :icon_pf (34)::w00:

  • Like 3
  • پاسخ 701
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

ارسال شده در
خانوم تناردیه هستی یادت رفته؟! :w00:

خاله تبسم ازین کارای بد نمیکنه :icon_pf (34)::w00:

 

:ws28: :ws28:

 

تبسم بشین دیگه ...

شاید آخرش نقشت مثبت شد ... :ws28:

  • Like 2
ارسال شده در

شهر من غربت ؛ دیارِ بی کسی

 

اندکی پایینتر از دلواپسی

 

 

چند متری مانده تا آوارگی

 

ده قدم پایینتر از بیچارگی

 

 

جنب یک ویرانه میپیچی به راست

 

میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست

 

 

داخل بن بست تنهایی و درد

 

هست منزلگاه چندین دوره گرد

 

 

خسته و وامانده از این ماجرا

 

در میان اطراف میبینی مرا...

  • Like 3
ارسال شده در
:ws28: :ws28:

 

تبسم بشین دیگه ...

 

هیچ وقت مامان خوبی نبودی :ws44:

  • Like 1
ارسال شده در
هیچ وقت مامان خوبی نبودی :ws44:

 

اشکال نداره گلم ... ارزش نداره به خاطر گذشته گریه کنی ... there.gif

بیا بریم پارک ... treeswing.gif

  • Like 2
ارسال شده در
اشکال نداره گلم ... ارزش نداره به خاطر گذشته گریه کنی ... there.gif

 

بیا بریم پارک ... treeswing.gif

چه مهلبون شدی مامان پرتو :banel_smiley_4:

خب بریم پارک چرخ و فلک سوارم می کنی؟:banel_smiley_4: پاستیلم می خواماااااا :ws3:

  • Like 1
ارسال شده در
ذ

چه مهلبون شدی مامان پرتو :banel_smiley_4:

خب بریم پارک چرخ و فلک سوارم می کنی؟:banel_smiley_4: پاستیلم می خواماااااا :ws3:

 

بچه جون اینقدر نپر وسط سکانس ... :167:

 

دارم داستان تعریف می کنم ...

 

همینه کسی با بچه نمیره بیرون... هی میگه اینو می خوام اونو می خوام ... :banel_smiley_4:

 

اصلاً بزار آبجیت بیاد باهاش برو خرید ...

 

اووووووووووووف ... قصه ما به سر رسید راپونزل به خونش نرسید... :ws3:

 

مامان و مامان بزرگ بودن سخته باباژون... :ws44:

  • Like 1
ارسال شده در
بچه جون اینقدر نپر وسط سکانس ... :167:

 

دارم داستان تعریف می کنم ...

 

همینه کسی با بچه نمیره بیرون... هی میگه اینو می خوام اونو می خوام ... :banel_smiley_4:

 

اصلاً بزار آبجیت بیاد باهاش برو خرید ...

 

اووووووووووووف ... قصه ما به سر رسید راپونزل به خونش نرسید... :ws3:

 

مامان و مامان بزرگ بودن سخته باباژون... :ws44:

مامان پرتو چرا بداخلاق شدی؟ :banel_smiley_52:

آبجی متین :w70:

مامانی :ws44:

  • Like 1
ارسال شده در
مامان پرتو چرا بداخلاق شدی؟ :banel_smiley_52:

آبجی متین :w70:

مامانی :ws44:

 

:ws3:

 

خو باشه ...

فقط گریه نکن ... بچه که نباید گریه کنه ... :banel_smiley_4:

  • Like 1
ارسال شده در

سمانه وسط قصه پیام بازرگانی میزنه :ws28:

  • Like 1
ارسال شده در

چرا داستا ن واقعی راپونزلو نمگید؟:hanghead:

کوچیک بودیم کارتونشو میداد:persiana__hahaha:

یه روز یه دخترو (راپوزل)جادوگر مامان باباشو طلسم میکنه بعد میبره تو یه برج که درو پیکر نداشته فقط یه پنجره داشت اون دختر همونج بزرگ و بزرگتر میشه موهاشم بلند و بلند تر میشه اون دختر خیلی زیبا میشه و جادوگر هر چند وقت یه بار میومده نردبان بلندی میذاشته و به راپونزل سر میزده کمی نان خشک بهش میداده و بهش مگفته باید جادو یاد بگیره غورباقه رو به بلبل تبدیل کنه و:w963:... ولی دختر نمیتونسته و هر بار تنبیه میشده تا اینکه یه روز راپونزل دم پنجره برج بوده که پسر پادشاه که در حال قدم زدن بوده اونو میبینه و عاشخش میشه :dancegirl2:

راپونزل هم که مرد ندیده بود از شاهزاده خوشش میاد ولی اونا نمیدونستن چطوری باید بیان پیش هم تا یه فکر به ذهن راپونزل میرسه و موهاشو که خیلی بلند بوده میندازه پائین تا شاهزاده بیاد بالا شاهزاده قصه ما به این ترتیب وارد برج میشه و تا یه جاهاییش دیگه به ما مربوط نمیشه:ws43:

بعد هی این آمدو رفت ها ادامه پیدا میکنه تا یه رو ز که شاهزاده اومده بود و طبق معمول داد زد راپونزل موهاتو بنداز پائین جادوگر متوجه ورود شاهزاده به برج میشه بعد یه روز صداشو مثل شاهزاده میکنه و راپونزل رو گول میزنه تا موهاشو بندازه پائین و بدین ترتیب میاد بالا و پدر راپولی رو در میاره بعد موهاشو میچینه:ws18:

شاهزاده رو هم کور میکنه روزها میگذره و راپونزل و شاهزاده نگران هم بودن تا اینکه فکری به ذهن راپونزل میرسه و مو بند های سرشو به هم گره میزنه و با طنابی که درست شد شاهزاده رو میاره بالا بعد اون طنابو میبندن و دوتایی در میرن میرن توی کتاب جادوگر میخونن که چطوری باید طلسمو بشکنن و با همدیگه میرن توی غاری که مامان بابای راپولی بودن بعد وردارو میخونن جادوگر پودر میشه و مامان بابای راپولی که سنگ شده بودن زنده میشن شاهزاده هم بینا میشه با هم علوچی میکنننننننننننننن

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...:babygirl:

  • Like 4
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

ای دل غافل.... دخملام کوجاهههننننن؟:hanghead:

  • Like 2
ارسال شده در
چرا داستا ن واقعی راپونزلو نمگید؟:hanghead:

کوچیک بودیم کارتونشو میداد:persiana__hahaha:

یه روز یه دخترو (راپوزل)جادوگر مامان باباشو طلسم میکنه بعد میبره تو یه برج که درو پیکر نداشته فقط یه پنجره داشت اون دختر همونج بزرگ و بزرگتر میشه موهاشم بلند و بلند تر میشه اون دختر خیلی زیبا میشه و جادوگر هر چند وقت یه بار میومده نردبان بلندی میذاشته و به راپونزل سر میزده کمی نان خشک بهش میداده و بهش مگفته باید جادو یاد بگیره غورباقه رو به بلبل تبدیل کنه و:w963:... ولی دختر نمیتونسته و هر بار تنبیه میشده تا اینکه یه روز راپونزل دم پنجره برج بوده که پسر پادشاه که در حال قدم زدن بوده اونو میبینه و عاشخش میشه :dancegirl2:

راپونزل هم که مرد ندیده بود از شاهزاده خوشش میاد ولی اونا نمیدونستن چطوری باید بیان پیش هم تا یه فکر به ذهن راپونزل میرسه و موهاشو که خیلی بلند بوده میندازه پائین تا شاهزاده بیاد بالا شاهزاده قصه ما به این ترتیب وارد برج میشه و تا یه جاهاییش دیگه به ما مربوط نمیشه:ws43:

بعد هی این آمدو رفت ها ادامه پیدا میکنه تا یه رو ز که شاهزاده اومده بود و طبق معمول داد زد راپونزل موهاتو بنداز پائین جادوگر متوجه ورود شاهزاده به برج میشه بعد یه روز صداشو مثل شاهزاده میکنه و راپونزل رو گول میزنه تا موهاشو بندازه پائین و بدین ترتیب میاد بالا و پدر راپولی رو در میاره بعد موهاشو میچینه:ws18:

شاهزاده رو هم کور میکنه روزها میگذره و راپونزل و شاهزاده نگران هم بودن تا اینکه فکری به ذهن راپونزل میرسه و مو بند های سرشو به هم گره میزنه و با طنابی که درست شد شاهزاده رو میاره بالا بعد اون طنابو میبندن و دوتایی در میرن میرن توی کتاب جادوگر میخونن که چطوری باید طلسمو بشکنن و با همدیگه میرن توی غاری که مامان بابای راپولی بودن بعد وردارو میخونن جادوگر پودر میشه و مامان بابای راپولی که سنگ شده بودن زنده میشن شاهزاده هم بینا میشه با هم علوچی میکنننننننننننننن

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...:babygirl:

 

ایهیم ...:shad:

 

ای دل غافل.... دخملام کوجاهههننننن؟:hanghead:

 

موش خودشون ...

چندتا دخمل داری؟ یکی راپونزل ..... بعدی ...؟ :ws3:

  • Like 2
ارسال شده در
ای دل غافل.... دخملام کوجاهههننننن؟:hanghead:

سلااااااااام خواهرم :ws37:

سلااااااااااام مامان پرتو :ws37:

  • Like 2
ارسال شده در
سلااااااااام خواهرم :ws37:

سلااااااااااام مامان پرتو :ws37:

 

سلام عزیزممممممممم

 

خوبی؟

 

چه خبرا؟

 

نیستی؟

 

ایهیم ...:shad:

 

 

 

موش خودشون ...

چندتا دخمل داری؟ یکی راپونزل ..... بعدی ...؟ :ws3:

 

الی:ws3:

  • Like 2
ارسال شده در
سلااااااااام خواهرم :ws37:

سلااااااااااام مامان پرتو :ws37:

 

 

سلام ... نگو خوابت میاد ، مثل متین ... :icon_pf (34):

  • Like 2
ارسال شده در
سلام عزیزممممممممم

 

خوبی؟

 

چه خبرا؟

 

نیستی؟

 

 

ممنونم.چطوری؟

سلامتی.....چه می کنی؟

زیر سایه شمام :icon_redface:

  • Like 1
ارسال شده در
سلام عزیزممممممممم

 

خوبی؟

 

چه خبرا؟

 

نیستی؟

 

 

 

الی:ws3:

الی؟ الی و راپونزل؟ :banel_smiley_4:

اینا چه اسم هاییه؟ اصلاً به هم نمیان ... :ws28:

یکم سلیقه ... :icon_pf (34):

  • Like 2
ارسال شده در
سلام ... نگو خوابت میاد ، مثل متین ... :icon_pf (34):

یه نموره مامان :icon_redface: اما بیدار می مونم

خوبی؟

  • Like 1
ارسال شده در
الی؟ الی و راپونزل؟ :banel_smiley_4:

اینا چه اسم هاییه؟ اصلاً به هم نمیان ... :ws28:

یکم سلیقه ... :icon_pf (34):

 

نه دیگه

الی و راپولی:ws3:

  • Like 2

×
×
  • اضافه کردن...