*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2011 خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو ای کوه پرغرور من سنگ صبور تو منم ای لحظه سازه عاشقی عاشق با تو بودنم 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2011 بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد . تو رو خدا برگرد 3
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2011 زغم کسی هلاکم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد 2
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2011 باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یك مشت هوس باز من ماندم و یك مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه عشق یاد آن بوسه كه هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت یاد آن خنده بیرنگ و خموش كه سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشك حسرتی یخ زده در خنده سرد آه اگر باز بسویم آیی دیگر از كف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند بر جانت 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2011 شاید دیگه نبینمت گریه نکن به خاطر جداییمون گریه نکن بزار که خوب نگات کنم گریه نکن به خاطر تنهاییمون گریه نکن منم مثل تو دلگیرم منم بی عشق میمیرم گریه نکن منم مثل تو غمگینم یه روز دستاتو میگیرم گریه نکن گریه نکن گلم گریه نکن 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2011 شک نکن بی تو میمیرم باورم کن عاشق ترینم یه روز دستاتو میگیرم هر جا باشم کنارتم هر جا باشم به یادتم من همیشه کنارتم منم مثل تو تنهام منم مثل تو غمگینم.... ولی بدون یه روز دستاتو میگیرم... 2
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 19 اردیبهشت، 2011 این حوالی مهربانی مرده است عشقهای آسمانی مرده است این حوالی عشق جز افسانه نیست صحبت از فرهاد یک دیوانهگیست خاک اینجا مدفن میعادهاست سرخی آلاله از بیدادهاست فصل فصل انجماد سینه هاست حرف من درد دل آئینه هاست حرفها بر روی لب یخ بسته است بلبل از آواز خود هم خسته است نی لبکها خسته اند از این سکوت روی لبها بسته تار عنکبوت قلبها تندیسی از نفرت شدند چشمها ای وای بی غیرت شدند هیچ کس اینجا شقایق کیش نیست وای اینجا یک بیابان بیش نیست عقده ای در سینه منزل کرده است زخمها در سینه تاول کرده است ای خدا زخم دلم امشب شکفت آنچه من در سینه دارم دیده گفت کاشکی این وضع پایان می گرفت این بیابان بوی باران می گرفت آسمان بغض کبودش می شکست نی لبک بر روی لبها می نشست چشم مردم زادگاه یاس بود سینه ها لبریز از احساس بود عشقها آئینه معنا می شدند برکه های عشق دریا می شدند یکنفر از راه دوری می رسید کاشکی صبح ظهوری می رسید 3
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 22 اردیبهشت، 2011 دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست 1
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 22 اردیبهشت، 2011 همیشه عاشقانِ آهو شکارگرتَرَند مگر حرمت عشق به رهایی نیست؟ 1
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 مگر از راه در برسی به باز آمدنت چنان دلخوشم که طفلی به صبح عید پرستویی به ظهر بهار و من به دیدن تو چنان در آینه ات مشغولم که جهان از کنارم می گذرد بی آنکه سر برگردانم در فصل های خونین هم می توان عاشق بود 4
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 این عشق ماندنی این شعر بودنی این لحظه های با تو نشستنی سرودنی نیست این لحظه های ناب در لحظه های بی خودی و مستی شعر بلند حافظ از تو شنیدنی است. × این سر - نه مست باده ٬ این سر که مست مست دو چشم سیاه توست اینک به خاک پای تو می سایم کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنی ست 4
arash86. 4604 ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 . . . . .. . . . . .. تا ...................... تو نگاه ميكني كار من آه كردن است 4
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد. 3
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 می ترسم از نبودنت... و از بودنت بیشتر!!! نداشتن تو ویرانم می كند... و داشتنت متوقفم!!! وقتی نیستی كسی را نمی خواهم. و وقتی هستی" تو را" می خواهم. رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام خداحافظی ات به جنونم می كشاند... و سلامت به پریشانیم!؟! بی تو دلتنگم و با تو بی قرار.... بی تو خسته ام و با تو در فرار... در خیال من بمان از کنار من نرو من خو گرفته ام با تلخ زبانیهایت شاید تو راست می گویی و من دیوانه ام اما بدان این همه دوری و انتظار مگر چیزی جز این می تواند با دل شوریده ام کند؟ 2
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 تقصیر فاصله نیست. هیچ پروازی مرا به تو نمیرساند وقتی که تو در کار گمکردن خود باشی. 1
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2011 تو میگویی که نرفتهای من میگویم که ماندهام. بیچاره زمین که میچرخد.... 1
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 27 اردیبهشت، 2011 نزیک تر میشوی ... تنها تر میشوم من در میان هیاهوی تنم ... من در میان خواستن و نخواستنت.... من در میان خاکستریه روزهایم گم شه ام ..و تو کجا مانده ای؟......
*mishi* 11920 سازنده ارسال شده در 1 خرداد، 2011 امروز با ز غمیگنو زارم از دوشنبه ها بیزارم دوباره امروز دوشنبه س عکسشو جلوم میذارم اون روز که قرار گذاشتیم هنوزم یادم نرفته یاد اون روز دوشنبه با منه هفته به هفته قرار شد بریم دوباره سر کوچه ی گل یاس همون جایی که یه روزاون کرد به من ابراز احساس با چه ذوقی رفتم اون جا بی قرار واسه نگاهش واسه اینکه باز ببینم عمق چشمای سیاهش اومدش درست به موقعه نبودش مثل همیشه یه غمی تو صورتش بود مثل بارون پشت شیشه سرشو او ورد بالا گفت کلی حرف دارم با چشمات گفتم بش خوبی عزیزم؟ چرا تند تند نفسهات؟ گفت نمی دونم چه جوری بت بزنم یه حرفیو سخته ولی باید بگم باید بگم یه چیزیو گفتم بهش بیا بریم تا باغ سیب . . باغ امید همون جای که بیرونش کاشته بودن درخت بید رفتیم با هم اما تو راه نه چیزی گفت نه حرفی زد انگاری داشت توی خودش با وجدانش درجا می زد رسیدیم آخر ما به باغ شب شده بود هوا دیگه تو راه میگفتم با خودم یعنی چی میخواد بم بگه رفتیم نشستیم یه گوشه زل زده بودم به نگاش چقد غریبه بود با من تاریکو سرد بودن چشاش گفتم بهش بگو دیگه خسته شدم از این سکوت چیزی بگو نذار تا من تو مبهمی کنم سقوط گفتش که چشماتو ببند نگفتمم بازش نکن می فهمی حرف دلمو تو رو خدا سازش بکن..!! گفتم با چی سازش کنم؟ چرا غریبی تو با من؟ سرد نگات؟ سرد صدات؟ عجیبن حرفات ؟ مبهمن ؟ گفتش دیگه چیزی نگو انقد سوال نپرس ازم گفتش که چشماتو ببند نمی تونم ..! نپرس بازم چه حالی داشتم اون شب چشمامو بستم چه غریب منتظر یه اتفاق منتظر چیزی عجیب گذشتن لحظه های شوم اما صدایی نیومد گفتم چی شد؟خسته شدم؟ بازم ندایی نیومد گفتم چشامو باز کنم؟ اما صدایی نشنیدم باز کردم آخر چشامو اما من اونو ندیدم یه برگه روی چمنا افتاده بود چه بی صدا نوشته بود منو ببخش این جوری شد از من جدا هرچی تونسم داد زدم اما دیگه ندیدمش تنهام گذاشت اون بی وفا آخه چه جور ببخشمش؟؟؟؟ دوشنبه بود اون شب سرد تنهام گذاشت اون بی خبر از اون همه خاطره ها مونده یه عشق بی ثمر مونده یه عالمه سوال سوالای بی انتها بینمونم چیزی نبود عاشق بودیم از ابتدا..!! حالا دوشنبه ها همش ناله و گریه می کنم به یاد اون روز غریب ازش گلایه می کتم رفت و دیگه تنها شدم دنبالشم حتی تو فال کاش که میشد دوشنبه ها حذف بشه از تقویم سال ..!! 1
ارسالهای توصیه شده