spow 44202 سازنده ارسال شده در 3 آبان، 2010 هی مریم چیارو به یادمون انداختی بوی کهنگی بوی زندگی بوی... هییییییییی 9
hilari 2413 ارسال شده در 3 آبان، 2010 خانواده آقای هاشمی؟ وای مریم جون دستت درد نکنه دلم خیلی گرفت کاش اون روزا تکرار میشد 5
shima3 821 ارسال شده در 3 آبان، 2010 چه روزهاي قشنگي يادش بخير ولي دوست ندارم برگردم به اون روزا كي حوصله مشق نوشتن و صبح زود بيدار شدن داره !! 2
سیندخت 18786 ارسال شده در 3 آبان، 2010 هی مریمچیارو به یادمون انداختی بوی کهنگی بوی زندگی بوی... هییییییییی و الان زندگیمون بوی چی میده؟ بوی کنکور بوی ترس بوی نا امیدی کوچیک که بودیم با کمترین چیزا راضی می شدیم. خونه کوچیکمون برامون قد یه کاخ بود. اما الان بزرگ ترین چیزام راضیمون نمی کنه. الان چه قدر دیر خوشحال می شیم. چه قدر سخت باتمام وجود احساس خوشبختی می کنیم. 6
hilari 2413 ارسال شده در 3 آبان، 2010 و الان زندگیمون بوی چی میده؟بوی کنکور بوی ترس بوی نا امیدی کوچیک که بودیم با کمترین چیزا راضی می شدیم. خونه کوچیکمون برامون قد یه کاخ بود. اما الان بزرگ ترین چیزام راضیمون نمی کنه. الان چه قدر دیر خوشحال می شیم. چه قدر سخت باتمام وجود احساس خوشبختی می کنیم. یادمه اول ابتدایی بودم میگفتم کی میشه دیپلم بگیرم و تموم بشه! نگو که بعد دیپلم تازه اول بدبختی ها شروع میشد :w00: قدر اون روزا رو ندونستم 5
سـارا 20071 ارسال شده در 3 آبان، 2010 یادش بخیر روزیایی که تند تند مشقامو می نوشتم تا مامانم اجازه بده برم تو کوچه دوچرخه سواری کنم... کاش به دوران کودکیم بر می گشتم.زمانیکه بزرگترین غصه ام شکستن نوک مدادم بود.. راستی چرا هرکی بزرگ می شه ، می خواد دوباره برگرده به کودکیش؟؟ 4
Waffen 15120 ارسال شده در 3 آبان، 2010 من اصلا از اون دوران چیزی در ذهنم نیست... عجیبه... نه خاطره ی خوب نه خاطره ی بد... من فقط بوی پاککن ها و بوی دفتر و کتاب ها رو خیلی دوست داشتم... هنوزم دارم... 5
سمندون 19440 ارسال شده در 3 آبان، 2010 چه دوره ای شده؟ بلا استثنا هممون داریم حسرت اون روزها رو میخوریم. کمتر کسی از دوره ی الانش راضی هست. چقد بده که هر جی میگذره همه چی بدتر میشه 2
شقایق31 40377 ارسال شده در 3 آبان، 2010 وایییییی یادش بخیر چه دورانی بود چقدر زود پیر شدم:icon_pf (34)::cryingf::cryingf: 2
ayhan 2309 ارسال شده در 4 آبان، 2010 من اگه الان بچه بشم میرم خود کشی میکنم..:w00: کی حال داره مخش بنویسه و هر روز صب بره مدرسه....اااااااااااااه 3
Milad 1 727 ارسال شده در 6 آبان، 2010 ای دبستانی ترین احساس من ! ... اولین روز دبستان بازگرد / کودکی ها شاد خندان بازگرد بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود درس پندآموز روباه و خروس / روبه مکار دزد چاپلوس کاکلی گنجشکی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است با وجود سوز سرمای شدید / ریزعلی پیراهن ازتن میدرید تا درون نیمکت جامی شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاکنهایی زپاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از هااا بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید / بازهم درکوچه فریادم کنید همکلاسیهای درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار یاد ان آموزگار ساده پوش / یاد ان گچ ها که بودش روی دوش کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود تفریقی نبود ای معلم یادوهم یادت بخیر / یاد درس آب بابایت بخیر ای دبستانی ترین احساس من / بازگردو این مشق ها را خط بزن :ws44: 1
jonny depp 8297 ارسال شده در 6 آبان، 2010 برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام این عباس یادم نبود چه غذاییم دوست داره:jawdrop: 1
wwwolf 274 ارسال شده در 6 آبان، 2010 ولی سخت تر از اون اینه که وقتی آدم بر گرده به عقب هیچ خاطره روشنی نباشه که بخواد حتی واسه ثانیه سفر کنه به رویایه کودکی به اولین روز مدرسه ای که همه به خاطر رفتن مادر گریه می کنن و من.... به روزی که از کم گرفتن نمره املا و خنده تمسخر آمیز معلم زنگ تفریح رو تو کلاس موندم و گریه کردم و حتی از این می ترسیدم که به دوستم بگم مادرم مرا میزند. و تصویر کمر بند پدرم که به سان تازیانه ای بدنم را نوازش می کرد و دالان تاریک زیر زمین در سرمای زمستان و ترس از حجوم حشرات و پوشاندن کبودی روی صورت از دوستان و نفهمیدنم و..... 3
هوتن 15061 ارسال شده در 6 آبان، 2010 ولی سخت تر از اون اینه که وقتی آدم بر گرده به عقب هیچ خاطره روشنی نباشه که بخواد حتی واسه ثانیه سفر کنه به رویایه کودکی به اولین روز مدرسه ای که همه به خاطر رفتن مادر گریه می کنن و من....به روزی که از کم گرفتن نمره املا و خنده تمسخر آمیز معلم زنگ تفریح رو تو کلاس موندم و گریه کردم و حتی از این می ترسیدم که به دوستم بگم مادرم مرا میزند. و تصویر کمر بند پدرم که به سان تازیانه ای بدنم را نوازش می کرد و دالان تاریک زیر زمین در سرمای زمستان و ترس از حجوم حشرات و پوشاندن کبودی روی صورت از دوستان و نفهمیدنم و..... الهی بمیرم........کی زده تورو.........قربونت بشم 2
مهندس خوش فکر 11397 ارسال شده در 6 آبان، 2010 کودک که بودم کوچک نبودم کوچک که شدم کودک شدم..... :ws52: 1
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری